نوشته های قشنگ!

خوب یاد گرفته ام دیگر ... زندگی گاهی ، مثل یک کودک ده ساله عاصی و سرکش است ... هیچ مبادایی ندارد . هرچه را برایش ممنوع کنی بی مهابا به آن سرک میکشد ...
سخت بگی...ری ، سخت می شود ... اصرار که میکنی انکار میکند ... پا که میفشاری ، پاهایش را قفل می کند ... گذشت که میکنی بخشنده می شود ...مومن که میشوی مامن میشود ... آرام که میشوی ، محتاط تر می شود ...

خوب یاد گرفته ام دیگر ... زندگی هیچ مبادایی ندارد ... گاهی با پای خودت میروی ... و به خواست خودت باد میشود تمام مباداهایت یکجا و ... در آسمانت وزیدن میگیرد ...
گاهی از آرزوهایت میگریزی و به ترس هایت پناه می بری ... گاهی آرامش گمشده ات را ، که سالها در دوست داشتنی ترین جاهایت نداشتی ، پشت تابلو های ورود ممنوعی که برای خودت چیده ای ، میابی ...
خوب میشناسم دیگر ، این کودک ده ساله را ... و خوب تر میدانم که باید برایش مادری کنم ...


هیلا صدیقی 
 
 
 
بعضی وقت ها احساس می کنم هزار ساله ام. انگار قرن ها از خاطرات کودکی ام گذشته، روزهایی که مادرم هنوز نمی توانست بپذیرد که موهای من بای دیفالت "فر" است! آنقدر موهایم را شانه می زد و محکم می بست که شاید فرجی بشود. روزهای بازی با دندان های لق شیری. روزهای "شب بود، ماه پشت ابر بود"، روزهای "تعلیم و تعلم عبادت است"...
اما بعضی خاطرات خیلی نزدیک هستند. به طرز ناجوانمردانه ای نزدیکند. بعضی خاطرات مرز نامریی بین کودکی و بزرگسالی هستند. مثلا همین قرص سرماخوردگی کودکان! این لامصب خیلی نزدیک است. یادم نمی آید از کی قرص سرماخوردگی بزرگسالان جایگزینش شد، همانجا باید سرحدات کودکی من بوده باشد، سر حدات فراموش شده. 
ریحان ریحانی

امین بزرگیان

پدر و مادر علی اسکندریان، یکى از کشته شدگان گروه سگهاى زرد، متن کوتاهى را منتشر کرده اند:
"ما، نادیا و محمود، والدین علی اسکندریان، تسلیت و همدردی خود را به خانواده های سروش و ارش فرازمند همچنین خانواده علی اکبر محمدی رفیعی اعلام میداریم. همکی ما شریک یک غم و درد بزرگیم و برای این عزیزان ارزوی ارامش ابدی میکنیم .علی رفیعی ، از صمیم قلب ترا بخشیدیم"
چهار خط درخشان. صدایى که مى شنوید از عمق فاجعه است. همه آن چهار کشته شده را این پدرو مادر "ما" کرده اند. حتى قاتل را استثنا نکرده اند. همه آنچیزى که او را به بیرون و به سمت اسلحه، تف کرده بود را این پدر ومادر کنار زده اند و خموده و غمگین بر جنازه فرزندشان، قاتل را نیز به درونِ ما کشانده اند. چه خوب این گروه راک ایرانى، ما را نشان دادند. زندگى پاره پاره ما را. قاتل و مقتول بودنمان را. آنها از "یک" غم حرف زده اند. آنچه این پنجاه، فقط پنجاه کلمه را برجسته مى کند همین بیان "امر مشترک" است. این استثنا نکردن، لازمه هرنوع بخشایشى است. بخشایشى در خلال شراکت بخشیدن وضعیت. نادیا و محمود با صورت هاى اشک آلودشان، راهى را در گوش همه ما زمزمه مى کنند؛ راهى براى نه قاتل بودن و نه مقتول شدن. متن درخشانى است. امیدوارم کسى پیدا نشود و بگوید، به چه حقّى بخشیده اید؟

نوشته ای از آحمدرضا آبک

اواسط دهه هفتاد قرار شد در یک شرکت خصوصی چهارپنج نفره، قالبهای فلزی و پلاستیک "فشنگی روغن" پژو ٤٠٥ را برای شرکت ساپکو (تامین قطعات ایران خودرو) بسازیم. یکی دو نمونه در اختیارمان قرار دادند و چند کپی از نقشه های قطعه. شنیده بودیم طرف فرانسوی دانش فنی تولید ٤٠٥ را به ایران فروخته و به همین خاطر خیالمان راحت بود مشکلی در مهندسی معکوس قطعه نداریم. بررسی نقشه ها اما حاکی از چیز دیگری بود. نه تنها هیچ اطلاعات دقیقی درباره آنالیز مواد به کار رفته وجود نداشت، نقشه ها نیز به نحو "هوشمندانه"ای ناقص بودند. در هر شیت نقشه، یکی دو "اندازه" به گونه ای حذف شده بودند که به هیچ وجه نمی شد با اطلاعات موجود به ابعاد دقیق قطعه رسید. حیرت انگیز بود. مراجعه به ساپکو و بررسی قطعات، حقیقت هولناکی را آشکار کرد؛ تقریبا تمام نقشه هایی که در آن چند روز بررسی کردیم ناقص بودند؛ یک کلاهبردی "مندسی شده" از شریک ثروتمندی به نام ایران؛ شریکی که با سخاوت تمام، بازار بزرگش را وقف کمپانی های فرانسوی کرده بود. ما مهندسانی تازه کار بودیم و صدایمان به جایی نرسید. تا اینکه دوسال پیش دید...م "همشهری اقتصاد" گزارشی با این مضمون منتشر کرده که شرکت پژو نقشه های ناقص به طرف ایرانی تحویل می داده است. من نمی دانم چرا مدیران سرزمین ما در آن سالها از میان تمام پیامبران جرجیس را برگزیدند و سراغ خودروسازهای فرانسوی رفتند؛ می دانم اما چون برای حرفهایم سند و مدرک ندارم رها می کنم. اما یقین دارم متولیان آن روز امور می دانند شرکتهای بسیار معتبر دیگری بودند که اگر می شد با آنها شراکت کنند، حال و روز صنعت قطعه سازی و خودروسازی ما این نبود که هست؛ تکثیر تاسف برانگیز ورشکستگی در سطوح کلان و خرد. اوایل دهه هشتاد در گزارش نشریه ای بین المللی خواندم که بازار ایران بخش عمده ای از مشکلات پژو و سیتروئن را حل کرد؛ العهده علی الراوی؛ اما امروز که موضع فرانسوی ها را در ژنو دیدم، با خودم فکر کردم آیا حجم عظیم قراردادهای ما با خودروسازان فرانسوی و شرکتهای نفتی مثل "توتال" حتی نتوانست کاری کند که امروز نه یک پشتیبان که لااقل یک رای منتقد خاموش در پنج بعلاوه یک داشته باشیم؟ ما با سرمایه هامان چه کرده ایم در این سالها؟ نکند اساسا جای دوست و دشمنمان را اشتباه گرفته ایم؟ 
 
 
 
 
*اینم یک مطلب خوب: 

فقر و...

زنده باد کارشناسان ِ با شعور - مرگ بر فقیران ِ تنبل و بی مسئولیت و بی شعور و افسرده" ... شبکه 3 یه سریالی میده که ایده اش رو دوست دارم... خرده ستمگران... راجع به ظلم های به ظاهر کوچک اما دامنه داری که در زیست روزمره مان شاهدش هستیم و از کنارش راحت می گذریم و چه بسا عاملش هستیم... اپیزود دیشب این سریال راجع به کارگری بود که بی کار شده بود و بی پول و بی خانه و آواره... در نهایت هم ناخواسته وارد ماجرایی از قتل و سرقت میشود... بلافاصله بعد از این سریال، یک "کارشناس بهداشت روان" بر صفحه تلویزیون ظاهر میشود و راجع به "افسردگی" این کارگر و همسرش حرف میزند! آنها را آدمهایی میداند که نمی توانند از زندگی لذت ببرد! داستان سریال را قصه یک سقوط میخواند! ناتوانی کارگر در پیدا کردن کار را به خاطر این می داند که او نحیف و در هم شکسته و افسرده شده... بعد هم حقیرانه حکم میدهد که همه اینها مجوزی نمی شود برای بزهکاری! این کارشناس مسئول و فهمیده، پیام این سریال را این می داند که می توان با فقر هم شادمانه زیست، می توان فقر را لمس کرد اما نلغزید! .... بله... جامعه ای که افرادش را در فقر و فلاکت رها میکند، باید هم کارشناسانی را پرورش دهد که "مسئولیت شخصی" همه ی این فقیران را به آنها یادآوری کند و از این هم فراتر، آنها را متهم ردیف اول مصیبت هایی که بهشان وارد شده بداند. وظیفه اصلی این کارشناسان نه کمک به مردمان، بلکه پنهان کردن ساز و کارهای اصلی است که در سطح کلان موجبات فقر و فلاکت آنها را فراهم کرده است... زنده باد کارشناسان فهمیده، مرگ بر فقیران نفهم...
پ.ن: با توجه به اینکه این سریال ظاهرا برای چند سال پیش بوده، احتمالاً اینگونه سخنان به اصطلاح کارشناسی، مجوز پخش سریال هم به حساب می آید. 

 

 

نوشته ای از نوح منوری

حرفهای ...

من اگه بودم تموم راه تا خونه رو پیاده میرفتم و آهنگ گوش میدادم و بلند بلند می خوندم باهاش و دلم یه عالمه باد سرد می خواست که بخوره تو صورتم .. تو نمی دونی این باد سردا چی دارن تو خودشون که حال آدمو خوب می کنن؟؟ نه خیلی خوب ولی خوب .. یه جور ِ خوبی خوب .. یه جوریه .. انگار هیچ حرفی نیس که سنگینی کنه رو قلبت یا هیچ بغضی نیس که غلغل کنه تو گلوت .. همه چی خوب میشه .. خیلی خوب .. شبیه آهنگای ابی خوب .. یا حتی شبیه آهنگای هایده که از هندزفری می ریزه بیرون .. مرسی از خدا به خاطر بادای سردی که می فرسته برامون ....  
نوشته ای از نورا! 
 
اگر تو ثروتمند باشی، سَرما یک نوع تَفریح می شَود تا پالتو پوست بخری، خودَت را گرم کنی و به اسکی بروی... اگر فَقیر باشی بَر عکس، سَرما بَدبختی می شَود و آن وَقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف مُتنفر باشی؛ کودکِ مَن! تَساوی تَنها در آن جایی که تو هَستی وجود دارد، مثلِ آزادی... ما تنها تویِ رَحِم بَرابر هَستیم... " نامه به کودکی که هرگز زاده نشد _ اوریانا فالاچی " 
 
ابتدا آرزو یک هوس است، یک بازیگوشی بی خطر، از سر بی حوصلگی یا درماندگی. کسی که آرزو می کند همواره در نقطه ی آغاز ایستاده است. لذت و رنج خود را هر بار به تاخیر می اندازد، تا بینهایت زمان می خرد و مرگ را به دیرترین و دورترین فاصله ی ممکن از خود پرتاب می کند. اما آرزو کردن خطر کردن است. بازی با آتش است. ناگهان سکّه وارونه می افتد و آرزو «طلب» می شود. زمان کوتاه می شود و راه دراز. زندگی دیگر یک حسرت عمیق، یک انتظار بزرگ نیست. زندگی یک تعهد یک طرفه است. یک ایثار بی وقفه. یک باخت بزرگ. رنج و لذت دیگر در به تاخیر انداختن نیست. در پیشی گرفتن است. و مرگ آن رو به رو است. آن روز که آرزو «طلب» شود، آن روز دیگر انسان بزرگ شده است. دیگر در انتظار چیزی نیست. خود به تمامی آن چیز است.
اما این سکّه چقدر باید در زمین و هوا بچرخد تا خواست من بر من چیره شود؟ کسی چه می داند. شاید یک روز. شاید یک عمر. شاید هیچوقت. 
منا ارنگ 
 
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: مومن آینه مومن است. تاریخ ثبت است اما کاش؛ آقای خامنه ای می گفت بعد از جنگ برای تقدیر از مهندس موسوی در خدمات اش در جنگ به ایشان سکه و ت...قدیرنامه دادند، اما مهندس موسوی پس فرستاد و گفت: من در جنگ کوچکترین خدمات را انجام دادم و این سکه ها را به فرماندهان و رزمندگان بدهید. کاش جناب خاتمی می گفت: دوران ریاست جمهوری اش وقتی برای تقدیر از مهندس موسوی هشتاد سکه به او دادند، ایشان سکه ها را پس فرستاد و قبول نکرد و کار خود را وظیفه می دانست. کاش محسن رضائی دبیر مجمع می گفت: بخاطر عدم دریافت حقوق مهندس موسوی از مجمع تشخیص مصلحت، به ایشان تعدادی سکه هدیه کردند اما ایشان قبول نکرد و عودت داد. کاش قرارداد مهندس موسوی برای طراحی، ساخت و نظارت فرهنکستان هنر را منتشر کنند که مهندس موسوی بالای امضاء خود نوشته بدون دریافت دستمزد 

ه همسرم گفتم :
«همیشه برای من سوال بوده که چرا تو همیشه ابتدا سر و ته سوسیس را با چاقو می‌زنی، بعد آن را داخل ماهیتابه می‌اندازی! »

او گفت: «علتش را نمی‌دانم ,
این چیزی است که وقتی بچه بودم، از مادرم یاد گرفتم.»...


چند هفته بعد وقتی خانواده همسرم را دیدم، از مادرش پرسیدم که ؛
چرا سر و ته سوسیس را قبل از تفت دادن، صاف می‌کند ؟
او گفت:
«خودم هم دلیل خاصی برایش نداشتم هیچ‌وقت،
اما چون دیدم مادرم این کار را می‌کند، خودم هم همیشه همان را انجام دادم.»

طاقتم تمام شد و با مادربزرگ همسرم تماس گرفتم تا بفهمم که چرا
سر و ته سوسیس را می‌زده ؟!
او وقتی قضیه را فهمید، خندید و گفت :
«در سال‌های دوری که از آن حرف می‌زنی،
من در آشپزخانه فقط یک ماهیتابه کوچک داشتم
و چون سوسیس داخلش جا نمی‌شد، مجبور بودم سر و ته آن را بزنم تا کوتاه‌تر شود... همین !!! »

ما گاهی به چیزهایی آداب و رسوم می‌گوییم که ریشه آن اتفاقی مانند این داستان است ,
علم تنها رهاورد روشنی‌بخش زندگی انسان است
تا در برابر استفراغ مغزی گذشتگان ایمن شود...

نوشته های خوب!

کتاب خواندن و کتاب نوشتن برای من فقط یک علاقه یا نیاز ساده نیست٬ خواندن و نوشتن برای من گاهی معنی انتقام گرفتن میدهد. انتقام گرفتن از زندگیه کوتاهی که در طول آن فرصت تجربه همه چیز را نمیشود داشت. انتقام گرفتن از رابطه هایی که از آنها می گریزم٬ و آن را به تعفن برخی از کلمات پوچ ترجیح میدهم. انتقام از زمان٬ از مکان ٬ از پوچی ها٬ از کثافت٬ از تعفن٬ از هر آنچه هست و زیبا نیست!
مریم رحیمی! 

البته میشه گفت کتاب خوندن و عکس دیدن در عین حال میتونه ادم رو باخبر کنه از خیلی از فرصت هایی که فرصت تجربه ش رو نداشتیم! 

========================================== 

آنها که شکنجه کرده اند ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ِ ﻧﮕﺮﺍﻥ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ِ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ِ ﺧﻮﺏ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ِ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ، ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ِ ﺑﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﻓﻼﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ
ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺗﻮﯼ ِ ﺣﯿﺎﻁ ﻟﯽ ﻟﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﺳﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺎﯾﺪ. ﺣﺘﯽ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻭ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍست ..

لحظه ای هست، لحظه ای که انسان خودش را از دریچه ی چشم دیگری به نظاره می نشیند. پرسشی هست، این پرسش: من کجا ایستاده ام؟

1- ویسلر بازجو است، از ماموران ِ اشتازی، سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی. او
لحظه ای هست، لحظه ای که انسان خودش را از دریچه ی چشم دیگری به نظاره می نشیند. پرسشی هست، این پرسش: من کجا ایستاده ام؟ 1- ویسلر بازجو است، از ماموران ِ اشتازی...، سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی. او "گئورگ دریمان"، نویسنده ای موفق و ظاهرا وفادار به آرمانهای ِ حکومت را برای پیدا کردن نقطه ای سیاه در زندگی اش شنود می کند. جایی از فیلم، به "دریمان" خبر می رسد رفیق صمیمی اش، کارگردان ِ تئاتری که به دلایل ایدئولوژیک از کار محروم شده بود، خودش را حلق آویز کرده. او از شدت تاثر می نشیند پای ِ پیانو و قطعه ای می نوازد. با شنیدن ِ آن موسیقی، ویسلر پای ِ دستگاه ِ شنود می گرید. لحظه ای بعد نویسنده درباره ی یکی از قطعات بتهوون به دوست دخترش می گوید: آیا کسی که به این موسیقی گوش داده باشد، و نه که گوش کرده باشد فقط، حقیقتا گوش کرده باشدش، آیا چنین کسی می تواند واقعا آدم بدی باشد؟ در چند صحنه بعد ویسلر در آسانسور خانه با پسر همسایه روبرو می شود. پسر می پرسد آیا او حقیقتا عضو اشتازی است؟ ویسلر ِ متعجب می پرسد که پسر هم می داند اشتازی چیست؟ پسر در پاسخ می گوید که پدرش به او گفته آدمهایی که توی ِ اشتازی کار می کنند آدمهای بدی هستند. کسانی که مردم را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند. پسر از آسانسور خارج می شود. ویسلر با خودش تنها می ماند و گویی آن لحظه برای ویسلر فرا رسیده است. 2- عبدالکریم لاهیجی حقوقدان و فعال حقوق بشر، در خاطره ای نقل می کند که در یکی از دادگاههای پیش از انقلاب، وقتی از متهم در برابر دادگاه دفاع می کرده، هنگام ِ پاسخ ِ دادستان، اتفاقی بی سابقه رخ می دهد. دادستان به قاضی می گوید با توضیحات ِ وکیل مدافع قانع شده است. اتفاق کم سابقه باعث می شود لاهیجی در میان ِ جلسات دادگاه سراغ دادستان برود و شهامتش را بستاید و در عین حال از عواقبی که ممکن است چنین کاری برای دادستان داشته باشد ابراز نگرانی کند. دادستان پاسخ می دهد که می شناسد لاهیجی را، حتی اگر لاهیجی او را به یاد نیاورد. " بله من شاگرد مدرسه ی دارالفنون هستم ..." و خلاصه کلاس ِ چندم و در سال ِ هزار و سیصد و نمی دانم چند ما همکلاسی بوده ایم. خب؟ دادستان می گوید من، امروز وقتی تو را دیدم، تویی که از پس ِ این همه سال اینجا ایستاده بودی، از خودم پرسیدم من کجا ایستاده ام؟ چرا من این طرف و تو آن طرف؟ چه فکر کرده با خودش این دادستان؟ لابد فکر کرده چرا از بچه های ِ یک مدرسه یک نفر باید حقیقت را به مسلخ ببرد و دیگری ناجی ِ آن باشد؟ آن لحظه برای ِ دادستان فرا رسیده بود. 3- آن لحظه برای ِ آنها هم فرا می رسد؟ برای ِ همه ی ِآنها. آنهایی که کشته اند. آرام در یک شب ِ تلخ آمده اند و رفته اند با کاردهای ِ سلاخی شان و خون، رد ِ پاشان بوده است. آنها که خفه کرده اند. به دار آویخته اند. فروخته اند. لو داده اند. شکنجه کرده اند. آنها که به زندان انداخته اند و همه ی آنهایی که از دریچه ی ِ چشم های ِ نگران، از دریچه ی چشم های ِ غمگین، از دریچه ی چشم های ِ آدم های ِ خوب، از دریچه ی چشم ِ دیگران به خودشان، به آدمهای ِ بد نگاه نکرده اند. آنها هم مثل خیلی از ما بچه ی مدرسه ی فلان بوده اند، آنها هم بازی کرده اند. توی ِ حیاط لی لی رفته اند و از آب خوری ها آب خورده اند و درسهایشان شاید حتی دهقان فداکار و چوپان دروغگو و تصمیم کبری بوده است. آنها هم در یک لحظه باید خودشان را با خودشان مرور کنند. آنها هم باید بفهمند، درست در یک لحظه ی ِ غریب، لحظه ای که رستگار می کند، باید بفهمند که کجای ِ جهان ایستاده اند. باید روزی عاقبت از خودشان بپرسند! 
اسماعیل دلخموش!

دین و دیسکو

تنها کسانى که تجربه دیسکو هاى بزرگ غرب را دارند، حس اینها را مى فهمند.
در نظام تکنیکالِ دینى، کاباره و دیسکو از بین نمى رود، تنها از شکلى به شکل دیگرى در مى آید. در این میان بى دین ترین ها و سکولار ترین ها بى نصیب مى مانند. دین در این ساختار، پروژه حذف آدم هاى واقعى از فضاها و امکانات و فرصت ها و حتى خود زندگى است و نه لزما پروژه حذف فرم ها و یا حتى محتواهاى مرسوم مثل رقص و تخلیه انرژى. این ایده قابل توجه که ایدئولوژى در موقعیت ثبات یافته، مکانیزم حذف آدم هاست و نه فقط ایده ها، نکته اى قابل لمس براى بسیارى از ماست.
مسأله اصلى، ادغام نوعى دیسکو در حکومت دینى به اسم هیأت و همزمان، حذف دیسکو به اسم خانه فساد براى سکولارهاست.
دوستى به شوخى مى گفت سکولارها در ایران، دیندارترین هایند.
http://www.youtube.com/watch?v=DNn6rwTZ1N4... 
 
نوشته ی امین بزرگیان و در ادامه واکنش او به نوشته محمدعلی کدیور!
 
"ما بچه که بودیم دهه اول محرم میرفتیم مسجد محلمون. اخر سینه زنی که چراغا خاموش بود ملتی که می خواستن میریختن وسط شور میگرفتن و می زدن توی سر کله خودشون. این شورگرفتن توی مراسم سینه زنی های جدید امثال هلالی و باقی مداحی جدید هم چیزی شبیه همون شور گرفتن است ولی حجمش بزرگتر شده و افکتهای موسیقایی بهش اضافه شده. جای تعجب هم نیست که با تمامی تغییراتی که جامعه ایران کرده آیین عزاداریش هم عوض بشه. بعضی از رفقا گفته بودند که مشابه این را فقط در دیسکوها میشه دیداین رفقا اگر مراسم مسیحیان انجیلی در آمریکا یا خیلی دیگر از مراسم مذهبی را ببینند میتونند ببیند که اون مراسمات هم از نظر ایجاد شور جمعی همین ویژگیها را دارند. اونها هم موسیقی دارند هم شور جنون آمیز میگیرند. این شور جمعی در زمان قدیم و در ادیان بدوی هم به اشکال خودش وجود داشته. امیل دورکهایم در کتاب اشکال اولیه دین درباره این مراسم در قبایل بدوی نیوزیلند زیاد نوشته و آن را با جزییات توصیف کرده. اتفاقا صرف وجود موسیقی و رقص این مراسم را شبیه دیسکو نمیکند. فرق اساسی این نوع مراسم با دیسکو این است که نوع موجودیت جمعی در جریان این مراسم شکل میگیرد که شرکتکننده دست کم برای مدتی به آن احساس تعلق پیدا میکند در حالی که در دیسکو خبری از این هویت و موجودیت جمعی نیست."

نکته اصلى اى که کدیور به آن توجه نکرده است ماهیت سیاسى و دولتى این دیسکوهاست. من در نفىِ بودنشان حرف نزدم. چه اشکالى دارد باشند. مواجهه آن متن با پیوندهاى سیاسى دیسکو ها بود. آنها از خلال حذف مکان هاى شور و تخلیه انرژى و دیسکوهاى واقعى براى نا- معتقدان سر برآورده اند. آنها بر روى یک حذف و محدودیت، ساخته شده اند. هیچ اشاره اى کدیور به حق بقیه براى داشتن چنین دیسکوهایی نمى کند. آن احساس تعلقى که کدیور در هیأت- دیسکوها مى بیند، احساس تعلق نه اعتقادى و مذهبى که اتفاقا سیاسى است. مهمترین مراکز سرکوب فیزیکى مردم از دل همین دیسکوها در مى آیند. دورکیم، احساس تعلق به یک امر متعالى را براى مراسم هاى دینى پیش مى کشد نه هر احساس تعلقى را. وگرنه هویت جمعى منتقمین خون فاطمه با سینه چاکان مایکل جکسون چه فرقى دارد؟ دورکیم نشان مى دهد که این آیین چگونه به تمام زندگى فرد معنا مى دهد و غیره خیلى باید عجول باشم که فکر کنم دیسکو-هیات ها به تمام زندگى این افراد معنا مى دهد، شاید تنها فقط به جیب خواننده محترم مراسم معنا بدهد.
دوما اینکه این کتاب دورکیم هم از وقتى یادم مى آید مورد سواستفاده قرار گرفته براى توجیه هر نوع آداب دینى یا به ظاهر دینى. کتابی مورد استفاده براى دفاع از قمه زنى، سوزاندن، ضرب وجراحت و کلا هرچیز قبیله اى و بدوى. اینجاست که باید به خوانش متن شک کرد و عبارت سوفهم را پیش کشید.به قول معلمم دورکیم درحال توصیف است و نه توصیه. براساس تلقى کدیور از کتاب دورکیم مى توان این را نتیجه گرفت که رپ و هوى متال و دیسکو و علف و مارى جوانا و غیره در میان خرده فرهنگ هاى غربى ریشه در مراسم هاى مذهبى دارد. اگر بر فرض ریشه هم داشته باشد، دیسکو- هیأت هاى جمهورى اسلامى دقیقا ریشه در جهان جدید و دیسکوهاى غربى دارد. الگوبردارى نظام تکنیکال دینى از غرب براى ساختن موشک وبمب ربطى به فلاخن هاى قرون وسطى ندارد، منطق زندگى جدید این الگوبردارى را پیش کشیده است. مراسم گروهى از مسیحیان در آمریکا تاریخ و شناسنامه و سنت دارد. همه مراسم هاى آیینى برخوردار از میزانى شور و از خودبی خودشدگى هستند. به نشانه کنده شدن از جهان مادى و وصل شدن به نوعى معناى غیر مادى. میزان شباهت هیات دیسکوهابا این هدف و سنت، میزان ارجاع اشتباه محمدعلی عزیز را به این مراسم هاى غیر دولتى و خودجوش نشان مى دهد. نکته دیگر اینکه یک کار جامعه شناسانه همین است که نشان بدهند که مراسم هاى Evangelicalism در دهه هاى اخیر تا چه حد به خرده فرهنگ هاى رپ و هوى شبیه شده است، کارجامعه شناسانه اى که البته انجام شده است اما براى شیعه گفتنش باعث مى شود نجس بشوى. از سوى دیگر باید اشاره کرد که ملاک سنجیدن تغییرات جامعه ایران، دیسکو هیأت ها نیست، بلکه کم شدن میزان استقبال بدنه جامعه از مراسم هاى آیینى عمومى است.
هیچ سنتى این دیسکوها در فرهنگ عزادارى ما ندارند وعمرشان به ده سال نمى کشد. این مراسم هاى به غایت زشت و بى ریشه، دقیقا هم نسل سی دی هاى رسیده از غرب و ماهواره اند. تل و تریاک مورد استفاده ذاکرین محترم هم همان منطقى را دارد که خوانندگان و رقصندگان دیسکو براى سرپاموندن از دیگر مواد مخدر استفاده مى کنند. این چیزها را بنظرم لازم نیست با دورکیم به یک سنت عجیب و غریب نداشته مان وصل کنیم. من هم کودکى ام را در مسجد وعزادارى گذرانده ام. از شور و ولوله در عزادارى و آیین هاى شیعیان با خبرم، اما مطمئنم هرکسى آن مراسم ها را با این نوع دیسکوها مقایسه کند تشابهى جز در کلمه هیأت مشاهده نخواهد کرد. یادم نمى آید مداح مسجد ما از خوانندگان لوس آنجلسی تقلید بکند یا یکى با دهن اداىِ سینتى سایزر را در بیآورد. شعر خوانده مى شد در توصیف تراژدى کربلا. البته هرچه نهادهاى حزب اللهى با محوریت هیات هاى پر زرق و برق و به هدف جذب مشترى براى روز مبادا تشکیلات یافتند، مدل هاى دیسکو سر برآورد.
جوانان ایرانى احتیاج دارند انرژى شان که غالبا درارتباط با لیبیدو است را مثل همه جوان هاى دنیا تخلیه کنند.الگوى اصلى فرهنگى حاکم در دنیاى جدید براى تخلیه انرژی هم جایی است مثل دیسکو و کارى است که درآن مى کنند. دولت حاکم ما امکانات این کنش را براى وفاداران به خود به گونه اى ویژه سازماندهى مى کند که سیخ بسوزد و کباب پخته شود و برخى استفاده کنند.

پی نوشت:
-جدیدا محسن کدیور اقتراح خوبی داشته است درباره عیدالزهرا. مراسمى که همین دیسکو -هیات ها برگزار مى کنند و هلالى از این مراسم کارش شروع کرده است. در این مراسم به بزرگان اهل تسنن با رکیک ترین کلمات ناسزا گفته مى شود. به راحتى مى توان با سواستفاده از دورکیم از این مراسم هم نوشت. اما این مراسم به هیچ سنتى به تعبیر محسن کدیور ریشه ندارد و بنظر من به جز امرسیاسى مدرن .
-هیچ عجیب نیست که در ساختارى که همت خود را در ساختن دیسکو هیات ها مى کند، یک اثر قابل توجه درباره تراژدى کربلا خلق نشود؛ هیچ. شاید بتوان از دو اثر نام برد: روز واقعه نوشته بیضایى و نینوا ساخته علیزاده. هردو سکولار و طرد شده.

نوشته ای از داریوش برادری(جاگیری).

ما ادمها معمولا بدنبال لحظات بزرگ در زندگی هستیم، چه لحظه ی پیروزی در چیزی یا لحظه ی وصال عشق یا هماغوشی و غیره و این اصلا بد نیست بلکه موضوع این است که تا «بازی بدون توپ» ندانی، تا وقتی که از دوران معمولی و کسالت اور زندگی روزمره استفاده نکنی، هیچگاه نمی توانی بخوبی این لحظات بزرگ را بوجود بیاوری یا از انها لذت ببری. ... دوران بزرگ نتیجه سالها تدارک روزمره و کم اهمیت است.کارهای بزرگ با گامهای کوچک و تغییر جا و مسیر شروع می شود. یعنی بویژه اگر به جامعه ما خوب دقت بکنی که عمدتا یک جامعه قهرمانانه یا احساسی هست، می بینی که مشکل او این است که چه در زمین فوتبال باشد، چه در زمین سیاست یا زمین معمولی و روزمره،« بازی بدون توپش» ضعیف است و اول می خواهد توپ را داشته باشد تا بازی بکند و خوب وقتی هم توپ بهش برسد، عمدتا گند می زند، زیرا جاگیری درست نشده است، موقعیتها تولید نشده است، پیوند با یکدیگر خوب بوجود نیامده است. یعنی حتی خواب و رویای روزانه یا فکر کردن در واقع نوعی کنش و عمل است. نوعی تمرین آن چیزی است که باید برسد و رخ دهد و برای اینکه خوب رخ دهد، باید این تمرین را درست انجام بدهی. اینکه وقتی مرتب در «سنگر» هستی، پس جز سنگر متقابل و جنگ چیزی نمی توانی بدست اوری. اینکه میان لحظات معمولی و عادی روزانه و لحظات بزرگ و پرشورش، میان لحظات معمولی زندگی و موقعیتهای نادر قویش پیوند تنگاتنگ و ساختاری است و در واقع لحظات معمولی اساس هستند. انها آن جاگیری اصلی هستند که اصولا حالت نادر و خاص یا پرشور را ممکن می کنند و موفقیت یا شکستش را زمینه سازی می کنند. اینکه با کمک اصطلاحی از صنعت فیلم و بقول ایزنشتاین، در هر فیلم (یا هر صحنه ی فیلم واقعی یکایک ما) صحنه ی عادی همان «صحنه ی ارگانیک» است و صحنه ی خاص همان «صحنه ی پاتتیک و پرشور» است و دومی از درون اولی ظهور می کند. حاصل اوست. پس اگر تیرت در زندگی به هدف نمی خورد، نه به هدف بلکه به جاگیریت و لحظات معمولیت و خطایش بنگر. به جاگیری خطایت. ببین حتی در لحظات قهرمانی در سیاست یا غیره موفق نمی شوی یا تیرت به خطا می رود، چون سالهای معمولی تدارک و ساختارسازی را به هدر داده ای. چون بازی بدون توپ را یاد نگرفته ایی که اساس بازی و موفقیت در بازی است. چون او نقشی است و سناریویی است که باید بیافرینی تا بتوانی حال بهتر به لحظه عاشقی یا چالش قدرت یا رقابت تن بدهی و بهتر بتوانی با تصادفات و حوادث پیش بینی نشده در این ساختار برخورد بکنی. زیرا سناریو و چهارچوب را افریده ایی و « صحنه ی دیدار و چالش» را تعیین کرده ای. چیزی که اساس کار سیاسی یا مدنی یا موفقیت فردی یا عشقی است. همیشه بازی ایی در میان هست و همیشه انکه بهتر بازی بدون توپ بداند، در این بازی موفق تر هست. چه عشق و شغل، چه فوتبال یا سیاست و یا چه در عرصه ی هر تحول و تغییری. اینکه نه تنها زندگی یک بازی فوتبال یا یک تئاتر است بلکه فوتبال و تئاتر و فیلم نیز همان زندگی هستند. اینکه می بینی شکست مداوم فوتبال ما ایرانیان دلیل محوریش همان است که در بقیه جاها شکست می خوریم. بازی بدون توپ بلد نیستیم و عاشق توپیم. توپ را گرفتیم دیگه دل نمی کنیم و می خواهیم خدا باشیم. اینکه بازی بدون توپ فقط این نیست که بدون توپ نیز بازی بکنی، بلکه بدون توپ نیز کاری بکنی که حریف یا رقیب نتواند خوب جاگیری بکند و بازی بکند. اینکه به قول ماکیاولی بزرگ یک شعار خوب آن شعاری نیست که بهتر از همه نیروهای خودی را متحد می کند بلکه آنکه همزمان به بهترین شکل نیروهای حریف را متفرق می کند.

بعد از ...نوشته ای از امین بزرگیان

"پس از آشوویتس شعر بى معناست."
این جمله آدورنو بنظرم حمله به هرنوع زیبایی شناسىِ غیر سیاسى است. بهترین ها و زیباترین ها( هنر) در سنگینىِ فاجعه، تلألؤ خود را از دست مى دهند. فاجعه توانایى این را دارد که هر چیز زیبایى را بى معنا کند. کم و گم کند.
کارى که اعدام ها مى کنند، فقط محدود به درد و رنج یک فرد و خانواده اش نیست. همه چیزها را تعلیق مى کنند؛همه خواسته ها و زیبایی ها را. اعدام ها معانىِ بسیارى از چیزها را کمرنگ و کم رمق مى کنند.
پس از هر اعدام، تمام داستان ها و اجراها و آوازها و شادى ها و بوسه ها چیزى اساسى را از دست مى دهند؛ حتى رفع حصر موسوى و آزادى زندانیان سیاسى. تکه اى گم مى شود. این تکه، قومیت و مسلک نمى شناسد. این تکه چیزى است مختص به همه ما؛ شبیه حال و هواى ظهر ٢٥ خرداد.
از حیثیت جمعى مان، از چیزى که هنوز از ما در حال دزدیده شدن است باید سر سختانه دفاع کرد.
نباید گذاشت "میر حسین موسوى" به این راحتى هفته اى چندبار اعدام شود.
پس از اعدام، رفع حصر بى معناست.

دربند!

پوریا عالمی در نقدی که بر فیلم در شرق منتشر شد نوشته : "دربند اما فیلم جوانان دیگری است. فیلم نسل گلدکوئستی. جوانانی نه به بی‌انگیزگی آن دهه، که درست در مقابل آن ایستاده‌اند - انگار. ما میلی به تماشای جهان نداشتیم و اینان میل به تماشای همه جهان دارند. ما حوصله دنیا را نداشتیم و اینان می‌خواهند دنیا را به زیر چنگ درآورند. این همه سفر در این دهه و آن همه حذر در آن دهه قابل تامل است. از آن نسل، جز استثناءها، هر که پاش به مسافرت باز شد، در این دهه بود. 

این نسل ولی خاطراتش با ادبیاتی غیر از خاطرات ما شکل می‌گیرد. در آن دهه سفر به استانبول سفر به قندهار بود و این دهه سفر به استانبول آغاز راه است برای دیدن جهان. اما، این دهه، جهان را به یکباره می‌خواهد؛ مثل همان عطش و رقابتی که در فرستادن فرم‌های لاتاری است، می‌خواهد یک‌دفعه قرعه را برنده شود، یک‌دفعه نامش دربیاید و اسب مراد را سوار شود و د برو که رفتیم."