http://laleyevajgoon.blogfa.com/
http://note2013.blogfa.com/post/21
زیر باران بمان
سارای من!
تو با من آمدی
با لبانی که شیرین ترین شهدها را داشت
و آواز حرام خون مرا شناختی
و گفتی
عشق ما گاهواره ی سبزترین استقلال است.
و از دردهای من
بار برداشتی سارا!
تو بشارتی
تو همیشه بشارت باش
تو بمان سارا
در خیابان بمان و شعار بده:
« عشق ِ ما
گاهوارهٔ سبزترین استقلال است ».
من از پادگان
برایت بوسه خواهم فرستاد.
*
گاهی در پی راهچاره بودن و سخت دلمشغول آن شدن آدم را از درک درست «درد» بازمیدارد. کسی که درد را نمیشناسد چطور میخواهد درمان را بیابد؟ میل شتابکارانه و غریزی به یافتن درمان میتواند پردهای بر روی چشم دردشناس بیندازد. وقتی پیکان به جان نشست بهتر است سپر را کنار بگذاریم و ببینیم تیر از کجا پرتاب شد. سپر که علاجی پیش از واقعه بود، پس از آن حجاب است و بس.
مهدی خلجی
رابطهء آدمها از یک مقطعی ، از یک وختی ، از یک روزی ، از یک ساعتی ، از یک لحظه ای به بعد بر اثر یک عامل بیرونی تغییر میکند ... منظورم آدمهایی است با رابطه های غیر نَسَبی که یک مدت کوتاه یا مدیدی با هم در ارتباط عادی هستند ، حالا همسایه ، هم دانشکده ای ، همکار یا هر چی ، و خیلی باهم صنمی ندارند ولی بعد درست از یک جایی که از شددت مهم بودن فراموش میشود ! یک اتفاقی می افتد که دوست میشوند ، همدم میشوند ، عاشق میشوند ... بحثم فارغ از جنسیت است حتتا ، بیشتر تاکیدم روی اهمیت آن لحظهء تاریخی و آن اتفاق است که میتواند خیلی هم ساده و معمولی باشد ... مثلن دو تا همکار بعد از چن سال کار کردن در کنار هم و بسنده کردن به سلامی و علیکی ، وختی در یک عصر بارانی یکی شان که چترش را خانه جا گذاشته ، روی صندلی جلوی ماشین آن دیگری که از قضا دلش خیلی گرفته می نشیند و این دیگری برای آن یکی سیگارش را فندک میزند و تمام طول راه حرف میزنند از جنس حرفهایی که در تمام سالیان همکاری شان یک کلامش را نزده اند ، از فرداش میشوند همکاردوست میشوند رفیقهمکار ... بعد چن سال میگذرد و آن عصر بارانی و چتر و فندک که بهانه های آغاز این انس و الفت دیرینه بوده اند فراموش میشوند ... اگر برگردید عقب و به چگونگی شکل گیری رابطه های تاکنون ماندگارتان و لحظه های تبدیلشان از عادی به خاص فک کنید بهتر ملتفت عرائضم می شوید ... البت برنگشتید هم خیلی مهم نیست ! من که به شخصه برگشتم ، کاویدم ، خنگیدم و از این برگشتن دست خالی برگشتم
محسن باقرلو
ما آدمهای فتح بودیم. شکست مرگمان بود اما برای بعد از فتحمان هم برنامه ای نداشتیم. حالا چه فتح سرسختانی که تا واپسین نفس می جنگیدند، چه فتح مهربانانی که هم از نخست آمده بودند تا فتح شوند. شیپورهای تسلیم را که می نواختند، کار ما تمام شده بود. آنها گمان می کردند این شروع حکومت ماست. آماده می شدند تا از پس آن همه ستیز، روزگار آرامش را تجربه کنند. غافل از اینکه ما سلحشوران غمگینی بودیم که هر آغازی پایانمان بود. رسم فرمانروایی را به ما نیاموخته بودند و رسم "اکتفا" کردن و ماندن را. هرچه آموخته بودیم تنها رویای "سیطره" بود و هراس "بردگی". فتح می کردیم که فتح نشویم. پیروز می شدیم که شکست نخوریم. هزاره ها و سده ها آمدند و رفتند. "فتح خویی" اما سینه به سینه و جان به جان در ما جاری بود. کشورگشایی بی معنا شد ولی ما دست بر نداشتیم از فتح هایمان؛ افتادیم به جان آدمها، عشق ها، رابطه ها؛ با آنها همان کردیم که با سرزمین ها می کردیم. یا "خدایگان" بودیم یا "بنده"؛ همین. هیچ تعریف دیگری از ارتباط نداشتیم. "مردم کراسی" که اختراع شد، تلاش کردیم "برابری" و "همزیستی" را جایگزین "سیطره" و "غلبه" کنیم؛ نشد؛ نتوانستیم؛ نیاموخته بودیم. ما آدمهای فتح بودیم و هراسناک از بردگی. در قاموس ما هر رابطه ای ترجمان مستقیم ارتباط خدایگان و بنده بود؛ یکی فرادست یکی فرودست؛ یکی بالاتر یکی پایین تر؛ یکی حاکم یکی محکوم. اتفاقا همین بود دلیل فتح خویی ما شاید. خدایگان باشی یا بنده، فرقی نمی کند؛ تنها رویایت فتح دیگر است و یگانه کابوست امتداد رابطه. جهان جدید و رابطه های تازه، آدمیان تازه ای می خواستند که ما نبودیم. مرکب و سلاحمان تغییر کرده بود؛ خودمان اما همان بودیم که بودیم؛ سلحشوران غمگینی که هر آغازی پایانمان بود
نوشته ای از احمدرضا آبک!
ناپلئون بناپارت:
اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
آدولف هیتلر:...
اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند
صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد.
پبامبر اعظم(ص):
روزی مردانی از سرزمین پارس به دور ترین نقطه ی علم خواهند رسید .
بن لادن:
اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند
در سرزمین پارس به کاوش بپرداز .
اسکندر :
اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند.بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است
من هرگز کسانی را که در 25 خرداد سال 88 در پی زندگی شخصی شان بوده اند، درک نکرده ام چه کسانی آن روز، در آن اتمسفر گیرای مست کننده که بوی عطر و عرق در هم پیچیده ب...ود، غایب بودند؟ کجا بودند؟ زمین می خریدند؟ ملک معامله می کردند؟ شیشه ماشین شان را دودی می کردند؟ سر سفره عقد نشسته بودند؟ در خانه سریال تماشا می کردند؟ به گالری رفته بودند؟ سفر زیارتی داشتند و چمدان می بستند؟ تور یک روزه جنگل ابر رفته بودند؟ منتظر بودند تا ساعت از 6 بگذرد و "اضافه کار" بگیرند؟ در مراسم قرعه کشی "یک دستگاه خودروی نفیس" شرکت کرده بودند؟ "خبرهای خوب-خبر های بد" را تقسیم بندی می کردند؟ سینما بودند؟ پارک؟ کافه؟ کجا؟ کجا بودند؟ نمی دانستند کودتا شده؟ نمی دانستند غیاب شان، مقوم "راه نهایی مسئله مردم" خواهد بود؟ نمی دانستند راست قامتان تاریخ در آستانه اند؟ نمی دانستند احمد زید آبادی را برده اند که نیاورند؟ نه! نمی دانستند هنوز هم نمی دانند آنها فقط زبان دولت ها را می فهمند ساعت شان را با ساعت دولت ها کوک می کنند مسیرشان را دولت ها تعیین می کنند منتظرند ببیند "بین التعطیلین" می شود یا نه؟ بن شهروند می دهند یا نه؟ عیدی می دهند یا نه؟ مالیات بر ارزش افزوده زیاد می شود یا نه؟ "مجوز" می دهند یا نه؟ مذاکره می کنند یا نه؟ مشی اعتدال پیش می گیرند یا نه؟ آنها خبر را تنها زمانی می خوانند که دولت ها تایید اش کرده باشند: زمان اعلام تعطیلی مدارس به خاطر بارش برف یا زمان اعلام ظفرمندانه" پاک کردن میهن از لوث وجود عناصر نا مطلوب" ... غایبان 25 خرداد 88، همان غایبان ِ انقلاب 57 اند، غایبان ِ 30 تیر و غایبان ِ همه تاریخ همان ها که اسم "کمون"، "پتروگراد"،"تیان آن من"، "تقسیم"، "التحریر"، "ریو"، "غزه"،"سینتگما"، "پلازا" و ... را هرگز نشنیده اند غایبانی که تا به حال اسم "مردم" حتی به گوش شان هم نخورده است
این متنی هست که توی فیس بوک خوندم!
من همیشه در عجبم که چرا یک اصلاحگر اجتماعی به جای تکیه بر عقلانیت مشترک آدمیان و تکیه بر اخلاق مشترک آدمیان و برنامهها را در این چارچوب گنجاندن، باید همیشه مردم را به شخصیتهای تاریخی آنها برگرداند؟ و بگوید شما که این شخصیتهای تاریخی را دارید، اینجوری باشید. خب بگوید شما که این عقل را دارید، باید اینجوری باشید. چرا یک مصلح اجتماعی نمیتواند به عقلانیت و اخلاق متوسل شود و استدلالات عقلانی و اخلاقی اقامه کند که این وضعیتی که دارید بد است؟
مصطفی ملکیان
برای منصور خضرایی منش و سحرش: مدتهاست سعی می کنم گذرم به خیابان ولی عصر نیفتد؛ حتی این یک سالی که در مسیر دفترم قرار گرفته. دلم می گیرد وقتی از آنجا می گذرم. "زاینده رود" تهران، درست از همان روزی خشک شد که یک طرفه اش کردند و درونش بی آر تی کشیدند که زودتر برسند به مقصدشان؛ هم شهروندان و هم آنها که اصولا باید زودتر برسند. اما بی آر تی، زندگی را از خیابان ما گرفت؛ و آب را از زاینده رودمان. چند روز پیش، حوالی غروب، مجبور شدم فاصله عباس آباد تا ونک را طی کنم. باور نمی کنید اما در اکثر قریب به اتفاق مغازه ها حتی یک مشتری هم نبود. همان مغازه هایی که روزگاری مردم صف می کشیدند پشت درش و تفریح جذابی بودند برای عاشقانی که ولی عصر را برگزیده بودند برای قدم زدن، تا لختی بایستند و خستگی از تن به در کنند با تماشای ویترینها. این روزها حتی دیگر کسی در پیاده روهای ولی عصر هم قدم نمی زند. آدمها از ولی عصر کوچ کرده اند؛ مثل پرنده ها که از شهر. تنها اتوبوس های غول پیکرند که می تازند. خاک مرگ پاشیده اند روی این خیابان. تاریخ و فرهنگ تهران، تبدیل شده به پیست مسابقه ا...توبوس هایی که قرار است بوق کشان، راه آهن تا تجریش را گز کنند. امروز صبح، رامین نوشت یکی از همین اتوبوسها، سحر خانم، همسر منصور عزیز را روانه بیمارستان کرده. حال سحر اصلا خوب نیست. استخوان هایش خرد شده اند و هنوز به هوش نیامده. دوستانش همه آشفته و بی تابند. مثل همین متن که جملاتش چفت هم نمی شوند از بغض. تقریبا هفته ای نیست که یکی از این اتفاقها نیفتد در خیابان ولی عصر. در خیابانی که روزی زندگی بود، اشتیاق بود، فریاد بود، لبخند بود و از همه مهمتر شاهرگ حیات بود و نبض شهر در دستش. حالا من مانده ام که چگونه یک تصمیم ساده، تبعاتی چنین هولناک می تواند داشته باشد. سحرهای ما تا کی باید زیر غرش اتوبوس ها له شوند؟ تاوان ورشکستگی آن همه شهروندی که آنجا سرمایه گذاری کرده بودند و حالا به خاک سیاه نشسته اند را چه کسی می دهد؟ ما تهرانی ها چه می توانیم بکنیم برای ولی عصرمان؛ مثل اصفهانی ها برای زاینده رود؛ مثل جنوبی ها برای کارون؟ دردمان مشترک است. رود و خیابان را از ما نگرفته اند؛ زندگی را از ما گرفته اند.
حمیدرضا آبک
زندگی، برای من همین یک لحظه ی سرشارشدن است؛ انکار نمی کنم که فارسی، زبان شیرینی است؛ زبان سعدی و حافظ را نمی توانم نادیده بگیرم؛ مسحورشان شده ام و سرشارم کرده اند از همه حس های ناب و زیبا اما شنیدن یک شعر کُردی، چیز دیگری است؛ چیزی که تا دو یا چندزبانه نباشی نمی توانی بفهمی اش چون در غیر این صورت حس زبان مادری، محلی از اعراب نخواهد داشت. شعر صرفا ترکیبی از واژه ها و توصیفات بدیع نیست؛ شعر، خودِ فرهنگ و هویت یک ملت است؛ فکر و ذکر و آمال و ا...فسوس های یک ملت و قوم است؛ شاید به این دلیل است که هیچ چیزی به اندازه یک شعر کُردی نمی تواند سرشارم کند و به کرنش وادرام کند در برابر همه آنانی که فرصت زاده شدن و زیستن را به من دادند؛ تا کُرد زاده شوم و از همه چیزش لذت ببرم. دروغ محض است اینکه می توان شعری را از زبانی به زبان دیگر ترجمه کرد؛ روح شعر و دنیاهای نهان شعر را نمی توان به زبان مقصد وارد کرد؛
مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!...و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!!
مادر ِ من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی ماده ای که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس" زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید...مرا ببخش
از موزه ها، از تکه پاره های له و لورده ی تاریخ، از هویتهای تقلبی، از رکود زیستن در گذشته، از افتخارات متکی به یک کوزه ی شکننده، به یک سکه ی مسی...از گشتن و خیره شدن به اجسام بی جان پشت ویترین، از تاریخچه های درخشان ضمیمه به آنها، از رویاهای عتیقه ای تحریف شده، از جنگهای ادامه دار بر سر مالکیت یک شیء، از پزهای دمده ی تاریخی و از هر چه که گذشته را چه خوشایند و چه ناخوشایند مثل پتک بکوبد به مغز آشفته ی حال یا ذهن نامعلوم آینده، خسته ایم...
مریم روئین تن
پنج دقیقه وقت بذارید و بخونید ، شاید به خیلی از سئوالاتی که همیشه از خودتون می پرسید و جوابی براش پیدا نمیکنید ، پاسخی داشته باشه . برا من که همینطور بود .!!!!!!
روح های پاک! مغزهای پوک !
فکر میکنم. می نویسم. نیایشی و کمی هم مطالعه درباره ی آیین زندگی. به همین منظور به خیابان انقلاب رفتم تا چند کتاب بخرم.
همیشه سر زدن به کتابفروشی های انقلاب برایم غم انگیز است: مغازه های بی رونق و مشتریان بی رمق. کسانی که به توصیه یا اجبار استاد خود، راهی انقلاب شده اند تا کتابی را تهیه کنند و بخوانند. کسانی که «کتاب خواندن» برایشان، یک شغل است. چهار سال یا شش یا ده سال این کار را انجام میدهند تا «فارغ التحصیل» شوند.
در زبان انگلیسی، برای یایان مقطع تحصیلی، از واژه Graduate استفاده می کنند از ریشه ی Grad به معنای «پله» و «گام». پایان مقطع تحصیلی به معنای یک گام به پیش یا حرکت به یک پله ی بالاتر است. ما ولی از «فارغ» شدن استفاده میکنیم. تو گویی که زایمانی سخت در کار بوده و اکنون می خواهیم به روند عادی زندگی بازگردیم...
بگذریم…
در خیابان انقلاب با این آگهی ها مواجه شدم: "پروژه ی دانشجویی با ارزان ترین قیمت"
با قیمت بسیار ارزان، برایت پایان نامه می نویسند: تاریخ و علوم سیاسی، مدیریت و اقتصاد، زبان و ادبیات فارسی، مقاله ISI
با قیمتی باورنکردنکی برایت برنامه نویسی میکنند: با هر زبان که بخواهی!
آری. خوشبختانه امکانات در حدی زیاد شده، که میتوانی بی آنکه چیزی از مدیریت بفهمی، مدرکش را دریافت کنی. بی آنکه زبان بدانی، ترجمه کنی. بی آنکه سیاست و اقتصاد بفهمی، مقاله هایی در آن حوزه داشته باشی، آنهم در سطح ژورنال های بین المللی و آی اس آی. کافی است پول داشته باشی آنهم نه زیاد، بلکه به نرخ دانشجویی!
از امروز دیگر به میوه فروش همسایه نمی خندم که آنها که کت و شلوار دارند را «دکتر» و آنها که اسپورت می پوشند را «مهندس» صدا میزند. او جامعه را بهتر می شناسد. حتماً او هم میداند که هزینه ی دکتر و مهندس شدن، گرفتن یک تاکسی به مقصد میدان انقلاب است.
از امروز دیگر، به حسابدار شرکتمان نمیخندم که همیشه میگوید: درسته من دیپلم دارم. اما دیپلم قدیم است! او فرق دیپلم جدید و قدیم را خوب فهمیده است.
از امروز دیگر تعجب نمیکنم که چرا دوستم که کارشناس سخت افزار است – به قول خودش – سوراخ های اطراف لپ تاپ را، با یکدیگر اشتباه میگیرد!
از امروز دیگر میدانم که چرا، یکی از آشنایانم که سمت بالای اقتصادی در یک سازمان دارد، نمیتواند «اصل» و «بهره»ی وامی را که پرداخت میکند، جداگانه محاسبه کند.
از امروز دیگر می دانم که چرا میگوییم: «فارغ التحصیل!»
***
امشب شب قدر است. اما خوب میدانم که سرنوشت شوم جامعه ی ما، نه آن هنگام که در تاریکی، نیایش میکنیم و اشک می ریزیم، بلکه آن هنگام که در روشنایی، تلفن نویسنده ی دانشنامه ی خود را روی دیوارهای میدان انقلاب می بینیم و لبخند میزنیم، نوشته میشود…
ما مردمی شده ایم که تقلب میکنیم. دانش معامله میکنیم. عنوان میخریم.
اقتصاد ایرانی، صنعت ایرانی، فرهنگ ایرانی، تاریخ ایرانی، ادبیات ایرانی. همه و همه را میتوانم صفحه ای ۱۵۰۰ تومان بخرم و خوشحال باشم که مدرکم را با کمترین وقت و هزینه گرفته ام. اما فراموش میکنم که در جامعه ای زندگی میکنم که سایر کالاها و خدمات نیز، به احتمال زیاد توسط کسانی به من ارائه میشود که دانش خود را از همین میدان، شاید کمی بالاتر یا پایین تر، خریده اند!
***
پی نوشت نامربوط ۱:
گاه با خودم میگویم خوش بین باش. اما باز افسرده میشوم. چرا که خوب میدانم جامعه ای که تمام سال خوابیده است، با چند شب بیداری، «احیا» نمی شود…
لابد میگویید: اگر اوضاع چنین اسفناک است، چرا مردم بی درد و دغدغه این وضعیت را پذیرفته اند و کسی نگران نیست؟
دلیلش این است که «همه چیزمان» با «همه چیزمان» جور است.
وقتی نماز را که قرار بود، راهمان را هموار و روحمان را بیدار کند، نمی خوانیم و پول میدهیم تا پس از مرگ برایمان بخوانند – درست مانند اینکه شما نوشابه بخوری و پول بدهی فرد دیگری به جایت بدود تا کالری های اضافه ی تو بسوزد! -
طبیعتاً مقاله مان را هم میدهیم تا دیگری بنویسد. اصل، ثواب است که ما برده ایم…
چنین است که جامعه ی مان سرشار میشود از: روح های پاک. جیب های پوچ و مغزهای پوک.
***
پی نوشت نامربوط ۲:
بگذار متعصبین هر چه می خواهند بگویند. اما برای من، دیدن تن فروشان و مشتریان آنها، در کنار خیابان ساده تر است تا دیدن مدرک فروشان و مشتریانشان.
چه آنکه، گروه نخست، آنچه می خرند و می فروشند کاملاً شخصی است و گروه دوم، آنچه معامله میکنند و بر باد میدهند، تاریخ و اقتصاد و صنعت و معیشت یک ملت است…
سردشت یک شهر کُرد نشین و بن بست مرزی است. هر شهر را اگر با آثار فرهنگی و جاذبه های گردشگری و معادن و محصولات نادر کشاورزی و فراورده های صنعتی اش می شناسن...د، سردشت را اما با بمباران شیمایی و مردمان آسیب دیده و بدنهای تاول زده می شناسند.
سردشت نخستین شهر مسکونی ای است درجهان که بمباران شیمیایی شده است. پرسش این که صدام چرا در زمان جنگ، بمب های شیمیایی اش را تنها و تنها بر سر مردمان کرد کشور ما و کردهای کشور خودش انداخت؟ ومثلا چرا برسرعرب های خوزستان و فارس های تهران و ترک های آذربایجان نینداخت؟ پاسخ این است: کردهای ایران نه تشکیلاتی و نه حزبی داشته اند که درداخل و خارج پیگیر این فاجعه بزرگ قرن باشد، و نه کُردها در بدنه ی نظام اسلامی ما کسی وکسانی را داشته اند که همانها زنگها را بصدا در آورد. نیز صدام می دانست کردها ازنگاه حکومت اسلامی ایران شهروند حاشیه ای اند. پس چرا صدام از نهیب و سرکوفت و غرامت خواهی و خط و نشان های مجامع بین المللی هراس کند؟ چه جایی بهتر از مناطق کُرد نشین، و چه کسانی بهتر از مردمان بی پناه کُرد برای آزمایش های چند جانبه ی بمب های شیمیایی غربیان؟
یک بعد از ظهر بیست و ششم آبان نود و دو
ورودیِ سردشت