میدان فاطمی را که دور میزنم ترافیک میشود غیر عادی ... ردش که میکنم و رو به پایین می افتم توی زرتشت تازه دلیل ترافیک غیرعادی را می بینم ... خانم قد بلند زیبایی با لباس گرم و ضخیم روسی مانند و ماشینهای بوق بوق و راننده های خیّر و انسان و همنوع دوستی که دلشان نمی آید همشهری مونثشان توی سرما بماند ... یکیش سمند نقره ای تیونینگ شده ای است با رانندهء جنتلمن حدود 45 ساله اش با موهای جو گندمی و لباسهای شیک و سیگار قهوه ای احتمالن کاپتان بلک اش ... از آن مردهای خانواده ... از آن کارمن...دهای نسبتن رده بالا که همیشه یک حلقهء نازک به دست چپشان دارند و سمت راست کیف پولشان جایگاه ازلی ابدی عکس همسر با اصل و نسب و جا افتاده و دختر موطلایی نازشان است ... از آن نماینده ها و نمادهای طبقهء متوسط رو به بالا با حساب بانکی قابل قبول و مسافرت و خورد و خوراک مطلوب و خانه ای حوالی جنت آباد یا سعادت آباد ... اما توفیری نمیکند ، ما همینیم و کاریش هم نمیشود کرد ... وختش که بشود ترمز می زنیم ، بنز و بی ام دبلیو و سانتافه و سمند و پراید و پیکان و موتور هم ندارد ... مجبوریم ترمز بزنیم ... ما اینطوری بزرگ شده ایم ... ما اینطوری کوچک شده ایم ... در مملکتی که همیشه هیچوخت هیچچی سر جاش نیست ... مجبوریم ترمز بزنیم ... می فهمی ؟ مجبوریم ...
آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده … !
از آدم بی خطا می ترسم ... از آدم دو خطا دوری می کنم ...اما پای آدم تک خطا می ایستم…!
رضا امیرخانی
«اتهام اصلی بابک زنجانی بازنگرداندن 8 تریلیون و 507 میلیارد و 800 ملیون تومان به خزانه دولت است»
-دریادار سیاری: ملت [ایران(ب.ز)] در مقابل تحریم ها خم به ابرو نیاورده است.
-امام جمعه کرمانشاه: تحریمها علیه [ایران(ب.ز)] نوعی برکت است.
-فرماندار تویسرکان: مقاومت در مقابل تحریمها به برکت مکتب [امام(ب.ز)] است....
-امام جمعه احمدآبادمستوفی: تحریم ها نشانه قدرت دشمن نیست، بلکه نشانه قدرت [ایران(ب.ز)] است.
-جنتی: نظام و [مردم(ب.ز)] در برابر تحریم ها ایستادگی می کنند.
-امام جمعه مشهد: مقاومت در برابر تحریم ها درس بزرگ [عاشورا(ب.ز)]
-احمدخاتمی: تحریمها اقتصاد غرب را فلج کرد.
-شریعتمداری: اثرگذاری تحریمها حرف دشمن است.
همیشه نه ، ولی گاهی میان بودن و خواستن فاصله می افتد،
بعضی وقتها هست که کسی را با تمام وجود می خواهی ولی
نباید کنارش باشی...
زویا پیرزاد ــــ مثل همه عصرها
ما تاییدکنندگان همیشهی تاریخ از روز اول محافظهکار مادرزاد نبودیم؛ برداشتند دست انداختند گردنمان و گفتند نظرت را بگو. فکر کردیم خب جواب سوال را بدهیم. گفتیم و از بهشت رانده شدیم. بعدترها که بزرگ شدیم٬ سرفرصت وقتی آتشها خوابید و دودها پاک شد٬ تازه دوزاریمان افتاد که چرا محافظهکاران همیشه محبوبتراند٬ چرا اینقدر لایک میگیرند و روی دوشها حمل میشوند. خام بودیم٬ جوانی کردیم٬ بیایید شطرنجیمان کنید.
در خبرهاى دیروز آمده بود که فرمانده قرارگاه بسیج فلان جا در نزدیکى میدان آزادى اعتراف کرده که روز ٢٥خرداد به مردم از پشت بام آن پایگاه شلیک شده است.
اهمیت نمادین آن پایگاه به بعدازتیراندازى برمى گردد. به چهارسال بعد آن و حتى امروز. آن پایگاه بسیجی که از روی پشت بامش به مردم در خرداد ٨٨ شلیک شد، ستاد انتخاباتی جلیلى شد.
فضاها و مکان ها، به جز اشغال جغرافیایی محیط، دربردارنده زمان و تاریخ اند. بسیاری از زمان ها و دوره ها از طریق مکان ها شناخته و متمایز می شوند. مثلا درک ما از... زمان صفویه ، بسیار به میدان امام اصفهان باز می گردد.
آن پشت بام نماد ونشانه ای است روشن از سرکوب مردم. اینکه رییس جمهور از ساختمانی به کاخ ریاست جمهورى مى رفت که از پشت بامش به مردم شلیک شده است، واجد معانى مهیب برای ما و خود، موضوعى تاریخى بود. یادمان نرود انقلاب ٥٧ از پشت بام مدرسه علوى کج و زشت شده است.
سیاست را باید از پشت بام ها به داخل خیابان دوباره برگرداند؛ از استعلاى قدرت به انضمام مردم. کسى صلاحیت حاکم شدن را دارد که به خیابان و مردم پیوند بخورد.
اکنون مهم نیست که به روحانى رای داده ایم یا نه؛ مهم اینست که امروز او را رییس جمهورمان می دانیم یا نه. این اتلاق به مکانى باز می گردد که او بعد از انتخابات، انتخاب مى کند: روی پشت بام یا وسط خیابان.
خواستم بگویم حسین زمان نیز به سبز ارادت دارد . آقایان خبره در مصادره اسامی توجه داشته باشند این نام و نام خانوادگی من در شناسنامه است کاریش هم نمیشه کرد . یک بار تو یکی از شهرها بخاطر جعل نام میخواستند من را تنبیه کنند که خداوند به دادمان رسید گفتم شاید باز عصبانی بشوند ، توضیح دادم .
وطن، همان صداها و چهره هایى است که در لحظات احتضار لمس مى شود. برخلاف تمامى ادعاهاى وطن پرستانه ، وطن دوستى در درون غریزه مرگ معنا مى گیرد. مى توان مدعى شد که وطن ارتباط عمیقى با مرگ دارد. جاهاى زیادى و بهترى براى زندگى کردن هست، اما آنچه ما را به سمت سرزمین مادرى می کشاند نه شکوه افسانه اى یا واقعى آن که ترس از مرگ است. در واقع تنها یک جا براى مردن هست. خیل عظیمى براى زندگی بهتر مهاجرت مى کنند؛ همانهایى که غریزه مرگ شان پس از سفر آنها را مدام به سمت خانه مى کشاند.
داستان ما... با میل به مهاجرت از وطن و درعین حال میل بازگشت به وطن، جلوه اى است از مناظره بى امان اروس(غریزه زندگى) و تاناتوس(غریزه مرگ).
اول؛ فلورا کوکرل، زن «سیاهپوست» فرانسوی، که مادرش اهل بنین در غرب آفریقاست، چند روز پیش برندهی جایزهی Miss France شد. چند میلیون از مردم فرانسه به او رأی دادند. اما بخش دیگهای از فرانسویها که از این انتخاب راضی نبودند تنها در طول یه شب، بیشتر از ۱ میلیون توئیت منتشر کردند که بخش عمدهای از اونها حملههای نژادپرستانه علیه خانم فلورا کوکرل بود.
از جمله:
- من مطمئنم امشب میمونهای باغوحش هم ف...لورا رو تشویق کردن.
- قاطی شدن سیاهپوستها با فرانسویها مثل سرطانه.
- این همه سیاهپوست توی تیم فوتبالمون هست بس نیست؟
- من فرانسوی هستم! نه بنینی!
- بعد از کریستیان (وزیر سیاهپوست دادگستری فرانسه) حالا فلورا. دارند فرانسه رو میکنند باغوحش.
فرانسویها البته زیر سایهی جمهوری اسلامی زندگی نکردند، «جهاناولی» هستند، «جامعهی مدنی لائیک» دارند، و دینشون از حکومت جداست. اما تعداد توئیتهای نژادپرستانهشون فقط در عرض چند ساعت چند برابر کامنتهایی بود که ایرانیها ظرف چند روز در صفحهی مسی گذاشتند.
دوم؛ زنستیزی و نژادپرستی و خارجیستیزی باعث افزایش رنج انسانهاست. من عمیقن باور دارم که برای داشتن یه دنیای بهتر، باید تلاش کنیم این ایدهها و رفتارها کمتر بشن. مخصوصن در مملکت خودمون. اما تحقیرِ بخشی از مردم و اونها رو در مقایسه با مردم کشورهای دیگه یا در مقایسه با بخشی از مردم خودمون، «بیفرهنگ» و «عقبمونده» دونستن، نقض غرضه و عین «بیفرهنگی.»
سوم؛ «فرهنگ» نه قابلیت توضیح همهی رفتارها و باورهای آدمها رو داره، نه ایستا و غیرمتحرکه، و نه میشه اون رو به راحتی از روابط عینی و مادی بین مردم تفکیک کرد. مثلن در جامعهای با فقر گسترده، و با جداسازی بین زن و مرد و قوانین نابرابر جنسیتی، امکان رشد گفتارها و رفتارهای زنستیز بیشتره (مورد ایران) همونطور که در کشوری با تاریخ بلند استعمار، و با قوانین ضد آزادیِ پوششِ زنانِ مسلمان و نرخ بیکاری بالا، امکان راهیافتن «مهاجرستیزی» و «خارجیستیزی» به باورهای جمعی مردم بالاتر (مورد فرانسه).
چهارم؛ شباهت رفتار ایرانیها و فرانسویها اما نافی یه تفاوت عمده نیست: به نظر میرسه که تا الآن از طرف فرانسویها کمپین عذرخواهی از Miss France فلورا کوکرل که مادری از کشور بنین داره به راه نیافتاده. از طرف ژان کلود پهلوی بیانیهای در رابطه با فرهنگ غنی فرانسه صادر نشده. و ژولیت مشایخی به نمایندگی از مردم فرانسه قرار نیست با فلورا دیدار کنه و از او به خاطر رفتار تعدادی «غیر فرانسوی» که فرهنگ اصیلی ندارند عذر بخواد.
اگه بخشی از مردم ایران دست کم در دنیای مجازی «اقتدار وطن» رو به رخ مسی [غرب] کشیدند، بخشی دیگری از مردم در این مواجه نگران «آبروی وطن»اند. اگه توهینهای دستهجمعی، خاصِ مردم ایران نباشه - که قطعن نیست - به راه انداختن عذرخواهیهای ملی به احتمال زیاد خاص ماست. بسیاری از ایرانیها به تصویرهایی که از اونها در روانِ جمعیِ مخاطبانِ غربی نقش بسته آگاهی دارند و میخوان این تصویرِِ ناهمساز با حیات اجتماعیشون رو عوض کنند. حتمن با ایرانیهایی برخورد کردید که جملهی «مردمِ با فرهنگ ایران شباهتی به دولتشون ندارند» از سر زبانشون نمیافته. کمپینهای عذرخواهی بخشی از تلاش ناامیدکنندهی جمعیِ ایرانیانه برای فاصلهگذاری با حاکمان و بازیابی آبروی تاریخی که انگار از دست رفته.
پنجم؛ روی دیگهی سکهی این عذرخواهیهای ملی اما آلبوم عکسیه که اخیرن روی شبکههای اجتماعی به وفور به اشتراک گذاشته میشه با نام «سفر ایرانی.» [کامنت اول] مجموعه عکسها قراره که «پیچیدگی»های جامعهی ایرانی رو نشون بده. اما نه تنها در این راه موفق نیست و در مقدمهش روایتی خطی از تاریخ ارائه میده (دوران خوب شاه/دوران بد آخوندها/مقاومت جوانان با مصرفگرایی) بلکه جامعهی ایران رو به دو دستهی «غالب» سادهسازی میکنه: غیرمذهبیهای مصرفگرا و لذتجوی طبقهی متوسط شهری که دوستدار سبک زندگی غربیاند/در مقابل مذهبیهایی که اکثرن حامی حکومتاند. این آلبوم و کارهای مشابهی که قراره ایرانِ «زیر حجاب» و «سکسی» و «زیرزمینی» و «لخت» رو برای مخاطبِ فانتزیدوستِ غربی به نمایش بذاره، یه بازنمایی بصری از کمپینهای عذرخواهیه: کلیشهسازیِ وطنی برای مواجهه با کلیشهی غربی. هر دو اما ایدئولوژیک و دستساز.
ششم؛ پادزهر این تصویرهای ایدئولوژیک اینجاست: ۲۵ خرداد ۸۸، میدان آزادی
جایی که «بیفرهنگها» و «مذهبیها» در کنار «بافرهنگها» و «بیخداها» کنار یکدیگر در خیابان برای دفاع از کرامت انسان ایستادند و جهانی رو به تحسین واداشتند.
من فکر نمیکنم مقایسه ما با فرانسوی ها که به از خود متشکری و خودشیفتگی مشهورن ..توجیه خوبی برای فحاشی و بی ادبی باشه..ما به لحاظ تاریخی و فرهنگی با فرانسویها بسیار متفاوتیم ما هرگز بخش زیادی از آفریقا رو مستمره خودمون نکردیم که حالا مجبور باشیم حضور اونها رو تو کشورمون تحمل کنیم و مرتکب رفتارهای نژاد پرستانه بشیم...رفتار بسیاری از سیاه پوستهای فرانسوی به مراتب خشن تر و تدافعی تر و پرخاشگرانه تر از خود مردم فرانسویه بسیاری از دزدیها ،حمله های شبانه تو مترو و نا آرامیها رو سیاههای عرب مهاجر تو فرانسه رهبری میکنن...ما ملتی هستیم که به مهمان نوازی و ادب حداقل در مقابل "خارجی" ها شهرت داریم این موج جدید پرخاشگری و بی ادبی مختص این مقوله خاص نیست موج در حال گسترش فرهنگی است که سلیقه عده خاصی از بی اخلاقها و بیماران یک جامعه است نه سلیقه عمومی ...شاید عده ای این تصویر جدید را که طی هفت هشت ساله گذشته جنبه بین المللی هم پیدا کرده دوست نداشته باشند و دلشان بخواهد عذر خواهی کنن!
دوست غریبه اى امشب براى من ایمیل زده: سلام ...بزرگیان. هیفا به ایران برنگشته . مجبورشد فرناز را در همان ترکیه دفن کند.....
یادتان نمى آید فیروز و هیفا و فرناز را؟خودمن هم فراموش کرده بودم. این گزارش را همان وقت ها نوشتم. امیدوارم دوست غریبه اشتباه کرده باشد. امشبم دیوانه واربا فرناز کوچولو گذشت.
-----
فیروز.ب مرد چهل و دوساله و پناهنده ایرانی، دهم مرداد، در شهر کایسری (قیصریه) ترکیه دختر ده ساله اش، فرناز، را با ضربه چاقو به قتل رساند. مادر خانواده،هیفا محمدعلی، به خبرنگار سایت روز در شرح این اتفاق چنین گفته است:" ساعت۱۲ ظهر آمد خانه و یکباره گیر داد که چرا غذا را روی زمین گذاشتهای، چرا سفره باز نکردهای… داد و بیداد میکرد که دیدم همسایه دم در آمده. رفتم ببینم چه میخواهد که شوهرم با چاقو دنبالم آمد. او فریاد میزد که هم بچه را میکشم هم تو را. فرار کردم و خودم را به پلیس رساندم و درخواست کمک کردم."
در روایت این تراژدی نکاتی وجود دارد که برای نزدیک شدن به جنایت به آنها اشاره می کنیم:
- هیفا دلیل قتل دخترش را تعلل پلیس کایسری دانسته که سریع عکس العمل نشان نداده اند. او گفته است:" گفتم جان بچهام در خطر است؛ اما توجهی نکردند. گفتند کسی که بخواهد بکشد نمیگوید. گفتم شوهرم مشکل روحی و روانی دارد، اما توجهی نکردند. مترجم پلیس میگفت: شما برای اینکه پرونده پناهجویی تان کامل شود و پناهندگی بگیرید بازی در میآورید و.. از ساعت ۱ که آنجا بودم تا ساعت ۷ مرا نگاهداشتند. وقتی هم حاضر شدند، وارد خانه ما بشوند دیگر دیر شده بود … پلیس ترکیه بچه ام را از من گرفت آنها اگر به حرف من گوش می کردند بچه من زنده می ماند. اگر همان موقع وارد عمل می شدند بچه ام الان نمرده بود. مرا در آنجا نگهداشتند و بعد از التماس های من گفتند که رفتیم در زدیم کسی باز نکرد. گفتم من کلید دارم. خواهش میکنم دوباره بروید. با من برویم. که رفتیم و وقتی رسیدیم دخترم بی جان بود. "
- فیروز و هیفا بهایی بوده اند و به سبب محدودیت های تازه تشدید شده حکومت ایران، به ترکیه پناهنده شده بودند. آنها هنوز موفق به گرفتن پناهندگی نشده و در انتظار مصاحبه کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ترکیه بودند. هیفا درباره وضعیت پناهندگی خود و همسر وکودکش گفته است:" از مهرماه آمدیم. پیشتر مصاحبه شده بودیم و دو ماه و نیم دیگر وقت مصاحبه اصلی مان بود. این مدت نه اجازه کار کردن داشتیم نه وضعیت خوبی. بلاتکلیفی هم که آزاردهنده بود و همه اینها وضعیت روحی شوهرم را بدتر از قبل میکرد."
- فیروز پس از قتل فرناز، با چاقو اقدام به خودکشی کرد و هنگامی که پلیس رسید، او قصد به دار آویختن خود را داشت.
- فیروز و هیفا پیشتر هم سابقه اختلافات خانوادگی داشتند. او در این باره می گوید:» در ایران هم که نه قانون حمایتی وجود داشت و نه چیز دیگری. تازه اگر در نهایت همسرم هم طلاقم میداد بچه را به او میدادند و من ناچار به خاطر حمایت از بچه ام با این مرد زندگی می کردم که آسیبی به او نرسد.. من و همسرم از خیلی وقت پیش اختلاف داشتیم؛ در ایران هم اختلاف داشتیم و او همیشه تهدید می کرد که به دخترم آسیب میزند. من حتی تا پای طلاق هم رفتم اما طلاقم نمیداد هر کجا می رفتم سراغم می آمد و می گفت بچه را می کشم. من برای حمایت از دخترم ناچار شدم برگردم. دعوا و اذیت ها همین طور ادامه داشت."
- هیفا خواسته است که جنازه دخترش را به او بدهند تا با آن به ایران بازگردد و یا به کشور امنی منتقل شود. او به هیچ عنوان حاضر نیست دخترش را در ترکیه به خاک بسپارد.
فیروز
لحظاتی پس از فاجعه، فیروز چنان از کرده خود پشیمان شد که تن نیمه جانش را در کنار جنازه دخترش پیدا کردند. او ساعتی پس از خلق فاجعه، با از میان برداشتن خود خواست نشان دهد که در خلق این فاجعه تنها نبوده است. عذاب وجدان سریعا به سراغش آمد. آیا بقیه دست اندرکاران تراژدی هم دچار عذاب وجدان می شوند؟
فیروز یک «ابر- دیگری» بود. او در ایران به سبب اعتقادات مذهبی اش جایی در میان شهروندان نداشت. اینجا لازم نیست که از وضعیت بهایی ها دوباره گفته شود. فیروز یک دیگری سیاسی نبود. دیگری سیاسی، یک مجرم است. یعنی قانون بر او نام مجرم نهاده و درون محدوده های قانون تعریف می شود. اما فیروز حتی مجرم هم نیست. او مجرم سیاسی نیست که بخواهد تفسیری دیگر از قانون اساسی را پیش بکشد یا به نظام به سبب انحراف از قانون انتقاد بکند و به زندان برود. او اقلیت دینی هم نیست که بتواند مثل اهل سنت بگوید بر اساس آزادی های مذهبی مصرح در قانون، حق ماست که مسجدی در تهران داشته باشیم. او هیچ جایی در قانون ندارد پس در بدو امر حذف شده است. فرایندی تاریخی یا نزاع گفتمانی و سیاسی او را حذف نکرده، او از اساس حذف شده بوده است. این نوع حذف شدگی را مثل بسیاری از فرایندهای سیاسی حذف، نمی توان در درون شکاف دولت – ملت توضیح داد. همدستی زیادی بین دولت و ملت بر سر این نوع دیگری ها وجود دارد.
قانون، فیروز را از محدوده های خودش کنار گذاشته و دولت او را از خانه اش بیرون کرده است. او بار و بندیل خود را جمع می کند و از سرزمینش که دیگر چیزی نیست جز محدوده های دولت-ملت به سمت جایی دیگر کوچ می کند. یادمان نرود که یک مسافر حداکثر باری که می تواند با خود بردارد سی کیلوست. سی کیلو از همه آنچه «وطن» نامش می دهیم. آیا دولت و قانون به سبب این کار عذاب وجدان می گیرند؟
فیروز به ترکیه پناه می برد. او همچون بسیاری از پناهندگان تحقیر شدن را در رفتار دولت و قانون جدید می بیند. شاید اینجاست که می فهمد که دولت و قانون همه جا با مکانیزم حذف و تقسیم نابرابر تنیده شده است . وضعیت سخت زندگی با حداقل امکانات در کمپ ها و اردوگاه های پناهندگی، دیگری بودن اش را مازاد می کند. این فرایند تا انتهای خود پیش می رود. اوحتی برای خریدن یک نان ساده، تمام مسیر خانه تا نانوایی را باید تمرین جمله ای را بکند که از کتاب های ابتدایی آموزش زبان یاد گرفته است. اینجاست که خانه زبان را هم از دست می دهد، آن حداقلی که در ایران داشت.
دولت جدید او را در اتاق هایی جاسازی می کند و پوشه ای را دست او می دهد و می گوید منتظر باش. او حالا برای همه – و حتی برای مردم کشور میزبان- یک مظنون جدید است. مظنون به فریب دولت برای گرفتن پناهندگی. بیراه نیست که رفتار پلیس وسیستم با او تحقیر آمیز است. او در مناسبات جدید یک دروغگوی بالقوه شده است که باید برای رهایی از این ظن، سال ها پشت صف انتظار بماند و مدام مصاحبه-بازجویی پس بدهد.
به غیر از این تنگنای واقعی، فیروز در ذهن خود نیز تجربه سهمگینی را از سر می گذراند. روزی که او تصمیم گرفت از خانه اش بیرون بیاید، در تخیل اش «رهایی» را تصویر کرد. گفت، برویم و رها بشویم از این وضعیت. آمد و رها نشد. امیدهای از دست رفته یا همان جنازه های تخیل، بیش از هرچیز «میل» را نابود می کند. غریزه مرگ، درپس خاکسترهای اروس، هیبت ترسناک خود را بر ذهن و هستی فرد مسلط می کند. فیروز که درایران در درون زندگی، مدام مرگ را تجربه می کرد، در کایستری در درون مرگ، می زیست.
پلیس دولت ترکیه – با قوانین بین المللی- او را به نمره ای در پرونده تبدیل کرد؛ و با حذف او که لازمه حیات دولت است، حتی تا ساعت ها باور نکرد که او شاید فرناز را بخواهد بکشد. از اتاقش بیرون نیامد تا به او کمک کند که خنجر را فرو کند. آیا او به سبب این کار عذاب وجدان می گیرد؟
همدستان فیروز هیچگاه دچارعذاب وجدان نمی شوند. ساز وکار آنها بر خلاف فیروز، بیرون کشیدن خود از تمام این تراژدی هاست. آنها تنها تصویر فیروز را در رسانه هایشان می گذارند و کارشناسانشان را دور آن می چینند. فیروز برای آنها فرصتی است تا نشان دهند به بقیه که تا چه حد به قانون و پلیس و دولت نیاز مبرم دارند تا شر فیروز(جانی و مرتد)، گریبان شان را نگیرد. هیچ دولتی پس از همدستی اش در خلق یک تراژدی خود را حلقه آویز نمی کند. تراژدی فیروز نشان می دهد که قانون شکنی ها همبسته قوانین هستند. فیروز برای همیشه در درون این تراژدی می ماند و به آن وفادار است، اما دولت همچون «مده آ » پس از کشتن فرزندان با جادویی سحرانگیز، سوار بر ارابه ای که دو اژدهای بالدار آن را می کشند بر فراز آسمانها پرواز کرده و می گریزد.
مکانیزم های حذف و ماهیت دولت چنان قدرتمند است که هر نوع ساز وکار «رستگاری» را در خود می تواند هضم کند. یکی از اصول محوری بهائیت – مجموعه اعتقاداتی که فیروز را به دیگری تبدیل کرد- وحدت انسان هاست. در بهائیت، همه انسان ها به سبب اینکه تجلی خداوندند با یکدیگر در وحدت هستند. با اطاعت از خداوند و به رسمیت شناختن وی و خدمت به خلق خدا و عابدان درگاهش و همچنین تمرینات روحی میتوان در دیدگاه بهائیت، روح را به خداوند نزدیک کرد. ابعاد مادی زمان و مکان تنها مولفهای از عوالم بی حد و حصر خداوند محسوب میشوند و هدف اصلی آن است که از دنیای مادی بریده و به خداوند نزدیکتر شوند. در این چارچوب، جستجوی حقیقت، محکومیت انواع تبعیض، تعادل و هماهنگی بین مذهب و علم، برابری مرد و زن، نیاز به یک دولت و قوانین جهانی (سازمان ملل) و مذهب به عنوان پناهگاه همه افراد و ملل را بهاء الله به عنوان اصول مهم آئین بهائی معرفی میکند.
فیروز یک بهایی است. او فرزندش را کشت و سال ها با همسرش بدترین رفتارها را داشت. گویا مذهبی که قرار بود پناهگاه او باشد، در درون مناسبات واقعی تنها بانی رنجش شد. اینجا مساله این نیست که یک نظام رستگاری و معنوی را با یکی از معتقدانش داوری کنیم، مساله این است که به هیچ نظام رستگاری در برابر واقعیت دولت مدرن (سیستم) نمی توان چندان امیدی بست حتی اگر دینی باشد که خود را با نظم مدرن هماهنگ می بیند. دیدیم که چگونه فیروز را قوانین کمیساریای عالی پناهندگی سازمان ملل، تحقیر کرد. او حتی نتوانست با خانواده خود وحدتی داشته باشد ودر پرده آخر، حتی با خودش. فیروز نمونه ای است از فانتزی شدن رستگاری الهی. رستگاری واقعی در صف های ویزای جلوی سفارتخانه ها و جیره ماهیانه پناهندگی و ثبت نام خرید قباله اتومبیل و سالن های کنکور سراسری متجلی است. خدا بازی را تماما به دولت باخته است. بهاالله فکر می کرد که دینی می تواند بیاورد که با هماهنگی با جهان جدید، خدا را نجات دهد. اگر قرار باشد مسیح باز گردد، تنها با تنش در وضعیت موجود و نه هماهنگی با آن می توان به ایده نجات امید داشت.
هیفا
هیفا توانست از دست دولت در ایران فرار کند و به ترکیه بیاید اما هیچگاه نتوانست از دست فیروز خود را خلاص کند. او تا ساعت های آخر علاوه بر تمامی سرکوب ها رنجی اضافه را بر دوش می کشید: خانواده. دامنه های قدرتمند سرکوب دولتی، فیروز را نیز حتی در خود ادغام و او را به کارگزار خویش تبدیل کرد. نکته اینجاست که هیفا در درون اردوگاه نیز کتک می خورد.
فیروز در درون مناسبات ماندگار فرهنگی (که همچون بنفشه ها توانست با خود ببرد هرکجا که خواست) بار سنگین حذف هایش را بر بدن و زندگی هیفا حک می کرد. همچون سربازانی که دوره سخت آموزشی خود را با نوشتن یادگاری بر روی تنه درختان چنار پادگان ها ثبت می کنند. معمولا در نظام سلسله مراتب شکنجه، زن ها آن پایین ترها اند.
موضوع اما تنها در این سطح نیست. یکی از مکانیزم های مرسوم برای زنان تحت شکنجه این است که دربرابر سرکوب های خانگی، فرزندان را برای خود می کنند. در واقع مکانیزم دفاعی آنها این است که شکاف های موجود در زندگی زناشویی را با فرزندشان پُر می کنند. این یارگیری تحت لوای «اسطوره مادر» فرزند را از نظر عاطفی هر چه بیشتر از پدرش جدا می سازد. در اینجا فرزند به تنها «وسیله» قدرت زن تبدیل می شود؛ و پدر، خود را شکست خورده می بیند. اتفاقی که در اینجا رخ می دهد چیزی نیست جز جدایی عاطفی کودک از پدر با وسیله شدن اش و یا به تعبیری حذف پدر از خانواده. در این وضعیت است که مدام فرزندان در خطر گروگان گیری پدر در نزاع های خانوادگی قرار می گیرند. تحقیقات اجتماعی نشان می دهد حجم بالایی از تن دادن زن ها به شرایط ناهنجار زندگی زناشویی به این سبب است که فرزندانشان به محض مطرح شدن خواست طلاق توسط آنها در معرض گروگان گیری پدرانشان قرار می گیرند: «اگر طلاق بگیریم بچه پیش من می ماند». منطق گروگان گیری این است که فرد، چیزی را از دیگری در ازای مطالبه اش گروگان می گیرد. هیچگاه فردی چیزی از خود را گروگان نمی گیرد. کنش پدر در تهدید زن از طریق فرزندان نشان از شکافی عمیق بین کودک و پدر است؛ شکافی که زن در ایجاد آن نقش قابل توجهی داشته است.
این مکانیزم دفاعی زن، باعث تداوم سلسله مراتب حذف و سرکوب به کودک می شود. در اینجا باید کودک باری را بر دوش بکشد که هیچ نقشی در تولید آن نداشته است. گویی مادرش در ادامه منطق قبلی، بخشی از سرکوب ها را به او محول کرده است. به سبب کم بودن اطلاعات درباره این بخش از داستان فیروز وهیفا بدون اینکه بخواهیم از آنها به عنوان مصداق این مساله نام ببریم، اما نشانه هایی وجود دارد که به سبک کارآگاهان شاید بتوانیم به سرنخ ها نزدیک تر شویم. گروگان گیری فرناز توسط پدرش می تواند یکی از این سرنخ های تداوم سرکوب تا فرناز باشد. یادمان نرود که از دل تمام این دستگاه ها فرناز است که حادِّقربانی بوده است. هیفا گفته است که فیروز مدام تهدید می کرده که او و فرناز را می کشد. سوال اینجاست که چرا فرناز؟ در سرایت شکنجه به فرناز چه نیروهایی موثربوده اند؟
فرناز
مادرش خواسته جنازه اش را به جایی دیگر ببرد. او می خواهد حداقل تن مرده فرزندش را از قوانین نابرابر نجات دهد. او دوگزینه را پیش رو گذاشته است: جایی که فرناز خردسالی اش را در آنجا سپری کرده یا جایی که قرار بود آینده درخشانی را برای خود بسازد. پس تن بی جان فرناز دو دسته را به گونه ای همزمان نمایندگی می کند: آنها که پس از سال ها دوری می خواهند به خانه برگردند و آنهایی که برای فردایی بهتر به فرار از خانه می اندیشند. اینها بر روی جنازه فرناز به هم رسیده اند.