نوشته ای از امین بزرگیان (مداحی)

درباره مداحان

یک:
وضعیت موجود را از طریق مشاهدات مان از اشکال پیشینی هر پدیدار می توانیم درک کنیم. مثلا مقایسه تسخیر سفارت اول(آمریکا) با دوم (انگلیس) برای شناخت ساختارحاکم می تواند جالب باشد. اگر در اولی تسخیر کنندگان سفارت، «دیکتاتور» و شاه را طلب می کردند؛ در دومی «بانک مرکزی» را طلب کردند.این خطی آشنا برای شناخت م...اهیت تغییر یافته حاکم است: ایدئولوژی جمعی به ثروت شخصی.
به فیلم عزاداری در کامنت اول دقت کنید. این، اشکال اولیه عزاداری هایی است که امروزه می بینیم. شکل ساده مراسم از «مراحل اولیه» خبر می دهد. مداح پیرمردی است فارغ از فنون جدید شومنی مذهبی.نسبت به دوربین های تلویزیونی بی اعتناست. صدای یکنواخت،لحن ومحتوای کاملا کلاسیک و بی فیگور. حضار مراسم نیز، بیشتر به کارگران متحدالشکل یک کارخانه می مانند که همگی به شنونده اعظم زل زده اند.و پس از پایان مراسم می خواهند به محل کارخود هرچه سریعتر بازگردند. بی نظمی و عدم هماهنگی در مراسم به وضوح قابل مشاهده است. ناگهان کسی در میانه مراسم شعر دیگری می خواند که حتی تعجب حاکم اعظم راهم جلب می کند.
مقایسه این وضعیت که درتمامی جنبه های حیات اولیه ساختار حاکم از جنگیدن و دیپلماسی و اعدام و سیرکردن شکمها قابل مشاهده بود با ساختار پیچیده امروزی از گونه ای پیشرفت-استحاله خبر می دهد. نور پردازی ها و صحنه آرایی ها و بهره گیری از تکنیک های جدید فیلمبرداری و صدا برداری ، نظم قابل توجه مراسم و انبوهه ای از فیگورها وژست ها درمراسم های امروزی در حضور حاکم اعظم و نا متحدالشکل هایی که همچون سرمایه به اشکال مختلفی درآمده اند، ماهیت حیات متاخر نظام را نشان می دهد. در اشکال اولیه، حاکم در روبرو وآن بالا نشسته بود و مداح درگوشه ای از مجلس. تماشاچیان همه روبروی حاکم نشسته بودند و صدای مداح را با تصویر حاکم منطبق می کردند. پدر با تلولو خاصی کودکان را جذب می کرد. در اشکال متاخر از پدر خبری نیست. اکنون حاکم است که به گوشه رفته و صنعت وتکنیک و نمایش به جلوی سن منتقل شده. حضار چشم در چشم نماینده پروپاگاندا نشسته اند. آنها در واقع به حافظ منافع مادی شان چشم دوخته اند. هیچی دیگر آن جلو نیست جز خودشان….. دود می شود وبه هوا می رود….

دو:
کمتر کسی است که شنیدن صدای کویتی پور او را برنجاند. معتقدین ونامعتقدین ناراضی را- به دلایل مختلفی- صدای مداحان(مثلا منصورارضى و سعیدحدادیان) می رنجاند. مداحان سازنده دستگاهی هستند که بار "صدا" ی حاکم را به دوش می کشند. آنها تن اسطوره را به تن حاکم پیوند می دهند. درواقع با تیرهایی که به تن اسطوره می زنند، تن حاکم را سرحال می کنند. در پس زمینه تمام مداحی های رسمی این روایت خوابیده است که اگرچه اسطوره شکست خورد اما حاکمِ میراث دار او قوی تر از این حرفاست. کاری که دستگاه مداحی می کند تبدیل تراژدی به ایدئولوژی است.
تراژدی، غم‌نامه یا سوگنامه ، یکی از شکل‌های نمایش است که ریشه در یونان باستان دارد. تم غالب درتراژدی، ناتوانی انسان در مقابل ارادهٔ خدا یا خدایان است. پایان تراژدی به مرگ قهرمان یا پایان ناخوشایند دیگری ختم می‌شود. ازمنظر ارسطو هدف تراژدی ایجاد ترحم یا به عبارتی کاتارسیس در تماشاگر است. مداح رسمی کاتارسیس را به توانایی حاکم پیوند می دهد وبر ویرانه های صحنه و تن پاره پاره مقتولین عربده می زند. او تن سالم حاکم را با غلو کردن تن پاره پاره اسطوره مدام برجسته می کند. او از ناتوانی اسطوره برای نشان دادن توانایی حاکم مدرن بهره گرفته و عکس العمل ترحم برانگیز تماشاگران تراژدی را به نوعی ترس از ایدئولوژی تبدیل می کند. صدای نوحه ها و طبل ها و زنجیرها برای ما بیشتر ترسناک و اضطراب آورند تا غم انگیز. این مدیلاسیون(چرخش موسیقایی) محصول مداخله قدرت حاکم است.
کویتی پور از جمله استثناهاست. او همچنان به تراژدی وفادار مانده است..

نوشته ای از امین بزرگیان(شادی جمعی)

بسیارى از شادی هاى به ظاهر ملى و دسته جمعی به جز انقلاب، مکانیزم هاى پیچیده ای اند برای نمایش یک فقدان در جامعه. در این شادی، کل هرچه بیشتر متمرکز می شود؛ متمرکز بر روی یک دستاورد و یک برنده. در واقع تمام نیروهایِ یکی بودن اعضای جامعه بر سر سوژه موفق، جمع و در واقع هدر می شود. این اجتماع وکلیت به سرعت مستعد پارگی و تجملاتی شدن است. کافی است سوژه موفق گند بزند؛ مثلا موفقیتش را به حفظ وضعیت موجود پی...وند بزند یا غیره.
در این نوع همبستگی اجتماعی، کلیت بر روی یک جزء جمع می شود. این مکانیسم در واقع پروژه ای است که به بی خطر کردن و کنترل کردن کلیت می انجامد.

کلیت -یا به اغماض جامعه- در فرایند جایگزینیWin به جای Victory تخیل خویش را از دست می دهد. برای او غیر قابل درک می شود که ببرد اما نتواند برنده ای را به گونه ای مشخص، معرفی کند. در اینجا «پیروزی برای ماست» جای خود را به شادی برای یک برنده -گى می دهد؛ که با میانجی دولت و ملیت و پرچم و… به ما ارتباط پیدا می کند. این ارتباط از درون زندگی واقعی هر روزه بیرون نمی آید بلکه هرچه بیشتر قراردادی و ساختگی است.

کلیت با پروژه دولتی «برنده» شدن، تخیل «پیروزی» دسته جمعی را از دست می دهد. برای همین است که بعد از شادی های موقتی برنده شدن، باز در خیابان، انسان گرگ انسان است.
اما در انقلاب وضعیت شادی متفاوت است. در انقلاب، اجزا بر روی یک کلیت، پراکنده و پخش می شوند. انقلاب برای کسی نیست(هرچند بعدترشاید به اسم کسی بخورد) اما همگان از چیزی شادند که متعلق به همگان است. دقیقا شبیه حجم صدا در انقلاب. صدایى براى همه و براى هیچکس.
انقلاب را نمی شود سانسور کرد. بر خلاف برنده شدن که دولت خود را مستحق می داند در تمامی اجزایش مداخله کند و هرجای آن را دوست داشت سانسور کند، سانسور انقلاب غیر ممکن است چون اساسا نمایش پیروزی مردم -یاانقلاب- ناممکن است. پیروزی، تنها نفی می شود ونه سانسور. بشار اسد شاید در تلویزیونش بتواند ساعت ها برنده شدن ورزشکارانش را نمایش بدهد اما نمایش لحظه ای از پیروزی مردم برای او ناممکن است.
یک برنده را می توان از مردم جدا کرد و به گونه ای جدا افتاده برنده شدنش را نمایش داد وبه واسطه ملیت، آن را به برنده شدن دولت-ملت سرایت داد (این را می توان از اطلاعیه های دولت پس از هر برنده شدن به خوبی مشاهده کرد) اما شادیِ محصول این فرایند، پس از ته نشست، چیز زیادی برای ملت باقی نمی گذارد و بیشتر به کار بیلان کاری وزارت ورزش و دولت در آخر سال می آید.
شادی یک برنده شدن تنها با تاکید بر یگانگی برنده با مردم می تواند به ظهور اشکالی از پیروزی شبیه شود. به همان اندازه که یک بازنده یادآور فقدان ها و نقصان ها در وضعیت است یک برنده نیز باید راوی امید تغییر وضعیت باشد. برنده شدن را به واسطه مردم می توان به پیروزی نزدیک کرد. کاری که برنده شدن های تختی می کرد. برنده شدن های او مقدمات پیروزی را مهیا می کرد همچون باختن هایش. این فرایند بیش از آنکه به شخص برنده ربط داشته باشد به توانایی های جامعه مربوط است

نوشته ای از امین بزرگیان


بعضی وقت ها بعضی حرف ها، بعضی خنده ها و گریه ها، اصلا میمیک خیلی کوچک صورت یا مشتى بر روى میز مى تواند جمعیت زیادى را نمایندگی کند. حرف خیلی ها شود. و بماند.
این صادقانه ترین وضعیت و شکل بدن است. تن را به جمع پیوند مى زند. لحظه اى از انقلاب.
اگر این گفته کى یر کگارد را در ترس و لرز به یاد بیاوریم که : "بى تردید اشک ها یک استدلال وحشتناک انسانى اند" بغض قاضى زاده وقتى دارد به استقبال گزارشی درباره امکان بازگشت به ایران مى رود، موضوعى اساسی را پیش مى کشد. چیزى وحشتناک اساسى.
شاید بازگشتن احتمالى ابراهیم نبوى "خبر" باشد یا سخنان روحانى یک "گزارش خبرى"، اما بغض قاضى زاده خود "وضعیت" است. در هیچ خبرى نمى آید بلکه از فرط روزمرگى تنها زیسته مى شود. فاجعه همین وضعیت اکنون است. فاجعه اى که در کسرى از ثانیه به چهره قاضی زاده می آید و خود را نمایش مى دهد.
خبر را اگر نگاه نکردید خیلى مهم نیست، نیم دقیقه اول را اما حتما ببینید.
http://m.youtube.com/watch?v=leSNipzSSOk&desktop_uri=%2Fwatch%3Fv%3DleSNipzSSOk

عکس ها

هر تصویرى از گذشته که زمان حال آن را از آنِ خود نشناسد ، ناگزیر دستخوش فراموشى مى شود.
والتر بنیامین/ تزهایی درباب فلسفه تاریخ

عکس هاى پرسنلى را معمولاً پنهان مى کنیم. کمتر کسى پیدا مى شود که عکس پرسنلى ٣در٤ خود را در جایى مثل فیسبوک بگذارد. تمایل داریم عکسى به همراه یک فیگور را نشان دهیم. عکسى که چیزى مازاد از ما را با خود به همراه دارد. براى همین است که از نشان دادن عکس هاى پرسنلى اجتناب مى کنیم و گاه خجالت مى کشیم. اما این بدین معنا نیست که عکس هاى پرسنلى واجد هیچ فیگورى نیستند. آنها حاوى چهره پلیس و دولت اند. در واقع آنها فیگور یک بدن مطلوب براى پلیس و رام شده را در خود دارند. بدن رام نمایش داده شده در عکس هاى پرسنلى در واقع آنچیزى است که دولت آرزومندانه طلب مى کند. زاویه مستقیم بدن، چشمانى زل زده به دوربین رسمى(خیره به حاکم و بروکراسى) ، تنى بى دست و پا( علیل) ، یکدستى رنگ هاى پس زمینه و .... نمایش یک تن بى دردسر است.
عکس هاى پرسنلى آنگونه که امروز رواج دارد ریشه در عکاسى از زندانى ها دارد. از دهه ١٨٦٠ به بعد، نظام قضایى در اروپا و آمریکا ب...ه این فکر افتاد که از عکاسى براى ثبت پرونده مجرمین (همان ساکنین اتاق هاى٣در٤) بهره گیرد. هدف اصلى کنترل و ثبت چهره زندانیان و در صورت لزوم بازشناسى آنها پس از پایان دوره محکومیت شان بود.
بعدها این شیوه عکاسى و بقیه مکانیزم هاى حبس به دیگر نهادهاى دولتى نیز سرایت کرد و نظام پرونده سازى با عکس هاى پرسنلى رواج یافت.
این عکس یکى از اولین عکس هاى پرسنلى من در فرانسه است. عکس را در یکی از ماشین هاى خودکار عکاسى گرفتم. ماشین هایى که در همه جاى شهر پراکنده اند. دفعه اول عکسى که گرفته بودم را اداره دولتى نپذیرفت. ادعاى کارمند مربوطه این بود که لبخند زده ام. عکس با لبخند پذیرفتنى نیست. شاید چون: زندانى که نمى خندد. راست مى گفت. نتوانسته بودم خنده ام را نسبت به تجربه اولم از مکانیزم عجیب و غریب ماشین ثبت عکس پنهان کنم. براى دفعه بعد تلاش کردم که غمگین بنظر برسم. پذیرفت و با لبخندى از رضایت گفت: C’est bon 
 
نوشته ای از امین بزرگیان

تفکر در زبان! قاسم عاشوری

تفکر در انتخاب کلمات
در کارگاه آموزشی "منابع انسانی" ، مدرس دوره، نکاتی در خصوص زبان فارسی و پیچیدگیهای آن مطرح کرد که بسیار جالب بود.
به محل نشست و برخاست هواپیما در زبان انگلیسی "Air Port" می گویند. ترجمه تحت اللفظی اش میشود "بندر هوایی". عربها به همین مکان "مطار" میگویند، یعنی "محل پرواز" و افغانها به آن میگویند: "میدان هوایی". ما هم که میدانید چه میگوییم: فرودگاه!
انگلیسی زبانان به محل مداوای ...بیماران میگویند "Hospital" ، که به معنای مکان آسایش و راحتی است. اعراب به آن "مستشفی" یعنی مکان شفاگرفتن میگویند، افغانها به آن "شفاخانه" میگویند و ما چنان که میدانید، تا قبل از پهلوی اول، "مریض خانه" و بعد از آن کمی شیک تر: "بیمارستان"
واقعاً چرا؟ چرا ما از Airport فقط نشستن را دیده ایم؟ اصل قضیه که "پرواز" بوده است را چرا ندیده ایم؟ شما با شنیدن کلمه بیمارستان چه تصویری در ذهنتان ایجاد میشود؟ غیر از اینکه محیطی افسرده کننده و سرد و پر از بیمار؟ این کلمه در فارسی در واقع بیماردان است! محل نگهداری بیماران. بر خلاف زبانهای دیگر که محل خوب شدن و شفایافتن است.
چرا ما میگوییم "کسب و کار"؟ نمیگوییم کار و کسب؟ مگر نه اینکه اول باید کاری باشد تا منجر به کسب شود؟ چرا میگوییم "گفت و گو" ؟ مگر قرار است دو طرف فقط حرف بزنند؟ شنیدنی در کار نیست؟ گفت و شنود نیست؟
واقعیت این است که نوع ساخت این کلمات، نشانگر نوعی تفکر است. تفکری که لابد از پس هزاران سال، پس از جنگ و گریزهای بسیار، پس از ستم کشی ها و ستمگری های فراوان و دهها افت و خیز دیگر سر برآورده و این کلمات را ساخته است. (اصلاً همین افت و خیز، مگر نباید خیز اصالتاً اول باشد؟ چرا اول افتادن را دیده ایم؟
لابد ناامیدی بر مردم دیار حاکم بوده که از شفا نومید است و Hospital برایش خانه بیماران است و بس.
لابد از بس سقوط و سرنگونی دیده، پرواز را باور ندارد و Airport را هم محل نشستن میداند و امیدی به پریدن ندارد.
لابد تا بوده در این دیار، کار اصل نبوده و اصلاً بزرگان کار نمیکرده اند. چنانکه کار فعل خران بوده است و گفته ایم: خرکار! و منظورمان پرکار بوده است.
ای کاش، در انتخاب کلمات، در ادبیات و گفتارمان، کمی وسواس به خرج دهیم.
ای کاش، این همه واژه زیبای پارسی را، در کتب قدیمی محصور نمی کردیم

هوادار یا تماشاگر

عصر ایران ورزشی؛ پرناز صدیق - شادی تماشاگران ایرلندی در بازی تیم های فوتبال ایرلند و ایتالیا، این سوال را در ذهن بیننده ایجاد می کرد که ایرلندی ها چرا شادند؟! مگر تیم آنها از جام ملتهای اروپا حذف نشده است؟

تماشاگران ایرلند در بازی با اسپانیا نیز، علیرغم دریافت 4 گل، مشغول تشویق تیمشان بودند. انگار نه انگار که شکستی سنگین را پذیرفته اند.

در پاسخ به سوال فوق، در یک کلام باید گفت: ایرلندی ها برای تماشای فوتبال به ورزشگاه می آیند و از تماشای فوتبال لذت می برند!

اگر رفتار تماشاگران ایرلند را با تماشاگران فوتبال خودمان مقایسه کنیم، نیک درمی یابیم که آنها چیزی دارند که ما نداریم.

نمی خواهیم بر تفاوت فرهنگی و سطح تمدنی بالاتر و مواردی از این قبیل تاکید کنیم. این ها عیانی ست که حاجت به بیان ندارد! نکته اصلی این است که در ایران، بسیاری از آدم ها به ورزشگاهها می روند تا عقده های شخصی و اجتماعی و سیاسی خود را خالی کنند.

چنین پدیده ای البته در برخی از ورزشگاههای فوتبال در سطح جهان دیده می شود اما  عقده گشایی های تمشاگران در ورزشگاههای ایران، گویی تفاوتی اساسی با موارد مشابه ددر اروپا دارد و آن اینکه، تماشاگر ایرانی از دیدن بازی فوتبال لذت چندانی نمی برد.

تماشاگران ایرانی، حقیقتاً شایسته نام تماشاگرند نه "هوادار". آنها در لحظات دشوار، کمک چندانی به تیمشان نمی کنند. کافی است تیم ملی ایران، در استادیوم آزادی، 2 بر صفر از حریف خود عقب بیفتد تا سکوت ورزشگاه آزادی را فراگیرد.

بسیاری از تماشاگران ایرانی، اگر تیمشان ببازد، در پایان بازی، به مربی و بازیکنان تیم خودی ناسزا می گویند و اگر هم تیمشان ببرد، به مربی و بازیکنان تیم حریف دشنام می دهند.  

اصلاً انگار نه انگار این جماعت خشمگین آمده اند تا فوتبال تمشاشا کنند. گویی آنها به ورزشگاه می آیند تا خشم خود را خالی کنند؛ خشمی که در بیرون ورزشگاه در وجود آنها انباشته شده است.


هر چه هست، آنها بیش از آنکه برای لذت بردن به ورزشگاه بیایند، برای تخلیه نفرت، هر هفته بلیت می خرند و راهی این یا آن ورزشگاه ( بویژه استادیوم آزادی ) می شوند.

بسیاری از تماشاگران ایرانی هنوز این قدر نمی دانند که ممکن است تیمشان خوب بازی کند ولی در پایان کار، بازی را 1 بر صفر و یا 2 بر صفر  واگذار کند (همان طور که تیم ملی آلمان در جام جهانی 2006 در زمین خودش به ایتالیا 2 بر صفر باخت).

بد نیست که تماشاگران فوتبال شناس ما، در فصل آتی فوتبال ایران، کمی با هدف لذت بردن از تماشای بازی فوتبال به ورزشگاهها بیایند و این هدف را بر هدف دیگری اولویت دهند. ورزشگاه فوتبال را برای تماشای فوتبال ساخته اند نه برای فحاشی! باور کنیم!

افلاطون

در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد،
تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ..چرا؟؟
چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن انسانی بنا می کنند
و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند

جامعه شناسی

یکی از اهداف عمده جامعه شناسی پیش بینی رفتار اجتماعی و نظارت بر آن است. این هدف در جامعه نوین بصورتهای گوناگونی تحقق می یابد. همچنین جامعه شناسی به تخفیف تعصبها و پیشداوریهایی که مانع انعطاف پذیری بیشتر انسانها در برخورد با موقعیتهای تازه می شوند، کمک می کنند. 


لحظه‌ی تولد جامعه شناسی و عکّاسی همزمان است و تقارن این دو پدیده معنادار است. معنای جامعه شناسی آن این است که

1) هر دو پدیده، مدرن هستند؛

2) هر دو فرزندان انقلاب صنعتی اند؛

3) هر دو کم و بیش وظیفه ای مشترک در زمینه شناخت جامعه دارند.

کار جامعه شناس و عکاس، آشنائی زدائی است. عکاسی، طرح پرسش از چیزهایی است که ما عادی از کنار آن می‌گذریم. همان طور که جامعه شناسی هم بیان دردمندانه‌ای امور بدیهی است که به نحو دردمندانه‌ای بدیهی پنداشته شده‌اند. مفهوم آشنایی زدایی ابتدا برای توصیف رمان توسط فرمالیست های روسی بکار رفت. رمان نویس تجربه زندگی روزمره شخصیت‌های خودش را بازنما می کند. این یعنی آشنائی زدائی و غریبه کردن امر آشنا.

البته تقارن عکاسی و جامعه شناسی، صرفا در جامعه غرب بوده است. در اغلب جوامع امروزی بین توسعه جامعه شناسی و عکاسی چیزی حدود یک قرن فاصله وجود دارد. در ایران به روایت یحی ذکا سه سال پس از پیدایش عکاسی این هنر صنعت در دسامبر ۱۸۴۲ به ایران وارد شد. ناصر‌الدین شاه به این فن علاقه فراوانی داشت و خود نیز عکاسی می‌کرد.

 آلبومخانه کاخ گلستان تعداد بسیاری از عکسهای بسیار قدیمی ایران را در خود دارد. اما جامعه شناسی در حدود یک قرن بعد در ایران آغاز به شکل‌گیری کرد. با وجود این عدم تقارن، می توان بین توسعه این دو در ایران نوعی همبستگی را در نظر گرفت: اینکه هر دو پاره از فرایند مدرن شدن ایران هستند.

جامعه شناسان حداقل در سه زمینه زیر با دوربین و عکاسی ارتباط نزدیک داشته‌اند:

1) عکاسی و دوربین به عنوان ابزار تحقیق:

جامعه شناسان حداقل طی قرن بیستم به نحو گسترده ای از دوربین به عنوان ابزاری برای گردآوری داده های تحقیق استفاده کرده‌اند. در بسیاری از تحقیقات اجتماعی دوربینهای ویدیویی و عکاسی به عنوان فن آوری جمع‌آوری اطلاعات استفده شده است.

به طور مشخص می‌توان از دوربین برای شناخت گروههای کوچک، مردم نگاری، مطالعات تاریخ شفاهی، مطالعه فضاهای شهری و بسیاری زمینه های استفاده کرد.

 دوربین ها کمک می‌کنند تا محققان جزئیات زیادی از کنش‌ها و پدیده‌های اجتماعی را ثبت و ضبط و مشاهده نمایند. همچنین دوربین ها کمک می‌کنند تا جامعه شناسان وضعیت‌های اجتماعی را شناسایی و برای نسل‌های آینده محفوظ بنمانند.

هوارد بکر کاربرد دوربین به مثابه ابزار تحقیق را اینگونه توصیف می‌نماید:

دوربین را به عنوان دستگاهی در نظر بگیرید که به ثبت و تهیه‌ی رونوشت می پردازد، درست مثل یک ماشین تایپ. مردم از ماشین‌های تایپ برای اهداف گوناگون بهره می‌برند: رونویس یک آگهی برای فروش اجناس، نوشتن داستان برای روزنامه‌ها، داستان‌های کوتاه، دفترچه‌های راهنما، متن ترانه‌ها، زندگی نامه‌ها، تاریخ‌نگاری، مقاله‌های علمی، نامه و.... ماشین تایپِ خنثی هریک از این کارها را به همان کیفیتی که مهارت کاربر آن اجازه می دهد انجام می‌دهد.

 به دلیل افسانه‌ی دیرپایی که بر اساس آن، دوربین تنها به ثبت آن چه در مقابلش قرار دارد می‌پردازد (که در این باره، من بعدها توضیح بیشتری می‌دهم)، مردم غالباً از درک این مسأله عاجزند که دوربین نیز در دسترس یک کاربر ماهر قرار دارد و قادر است همه‌ی کارهایی را که ذکر شد، به سیاق خود انجام دهد.

 عکاسان غالباً موارد فوق الذکر را در قالب معادل مشخصی برای نمونه‌ی زبانی آن انجام داده اند (تصویر در دوربین، نظیری برای نمونه‌ی زبانی است در ماشین تایپ). عکاسان متفاوت در محافل سازمانی و جوامع شغلی متفاوتی فعالیت می‌کنند که محصول آن ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد، همان گونه که زمینه‌های سازمانی ای که جامعه شناسان در آن ها فعالیت می کنند، محصولات آن ها را تحت الشعاع قرار می‌دهند...

همچنین عکاسی ابزاری برای کشف‌های اجتماعی و بازنمایی آنهاست. برای مثال عکاسی مثل نقاشی می‌تواند سنخ‌ها یا"تیپ‌های اجتماعی" را کشف و بازنمایی کند. عکاس مثل نقاشی که پرترِ می‌کشد، چهره یا پرترِ افراد را می‌کشد.

 این چهره‌ها یک تیپ اجتماعی است. نمونه‌اش هم مجموعه "انسان‌های بدون نقاب" اثر آگوست لاندِر است. این مجموعه صدها پرتر مختلف از اقوام مختلف آلمانی را نشان می‌دهد. جمله‌ای هست که می‌گوید "یک تصویر بیش از هزار واژه سخن می‌گوید.

2) عکاسی و عکس به مثابه بازنمایی جامعه:

جامعه شناسان تصاویر و عکس ها را به مثابه بخشی از فرهنگ هر جامعه تحلیل می نمایند. این موضوع بخصوص درباره جامعه امروزی که به نحو گسترده‌ای بصری و تصویری شده است اهمیت زیادی دارد. در دنیای کنون تصویر و عکس در تمام ابعاد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ما حضور دارد.

ما در عصر بازنمایی تصویری همه چیز زندگی می‌کنیم. رسانه‌ها هر لحظه هزاران عکس از زندگی ما تولید و منتشر می‌سازند. شناخت گونه های تصویری، شیوه‌های بازنمایی تصویری زندگی در یک جامعه، و موضوعاتی از این نوع بخش مهمی از جامعه شناسی دنیای معاصر در هر جامعه است.

3) عکاسی و عکس به مثابه سوژه و ابژه تحقیق

عکاسی و عکس پدیده، مسئله و نهاد اجتماعی است. جامعه شناسی عکاسی اشاره به این موضوع دارد. در این بحث ما به بررسی موضوع حاضر می‌پردازیم. در اینجا جامعه شناس با ابعاد اجتماعی فعالیتی به نام عکس گرفتن و پدیده اجتماعی به نام عکاسی سرو کار دارد. او می خواهد از منظر جامعه شناختی تعریفی از عکاسی ارائه دهد.  

 


جامعه‏شناسی،مطالعه‏ی‏ علمی رفتار انسان درباره‏ی افراد و گروه‏هایی است که،وی با آنان کنش‏ متقابل دارد.تمامی مردم صرف‏نظر از شغل‏ و حرفه‏ای که دارند می‏باید در جامعه‏ حضور داشته باشند و نقش‏های اجتماعی‏ خود را بر عهده گیرند.جامعه‏شناسی‏ موجب آزادی فکری فرد می‏شود.او را به‏ سوی حقیقت رهنمون می‏سازد،میدان‏ گزینش وی را وسعت می‏بخشد و به او بینشی برای شناخت راه‏های دیگران‏ می‏بخشد.


هزار باده...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.