نوشته های قشنگ!

خوب یاد گرفته ام دیگر ... زندگی گاهی ، مثل یک کودک ده ساله عاصی و سرکش است ... هیچ مبادایی ندارد . هرچه را برایش ممنوع کنی بی مهابا به آن سرک میکشد ...
سخت بگی...ری ، سخت می شود ... اصرار که میکنی انکار میکند ... پا که میفشاری ، پاهایش را قفل می کند ... گذشت که میکنی بخشنده می شود ...مومن که میشوی مامن میشود ... آرام که میشوی ، محتاط تر می شود ...

خوب یاد گرفته ام دیگر ... زندگی هیچ مبادایی ندارد ... گاهی با پای خودت میروی ... و به خواست خودت باد میشود تمام مباداهایت یکجا و ... در آسمانت وزیدن میگیرد ...
گاهی از آرزوهایت میگریزی و به ترس هایت پناه می بری ... گاهی آرامش گمشده ات را ، که سالها در دوست داشتنی ترین جاهایت نداشتی ، پشت تابلو های ورود ممنوعی که برای خودت چیده ای ، میابی ...
خوب میشناسم دیگر ، این کودک ده ساله را ... و خوب تر میدانم که باید برایش مادری کنم ...


هیلا صدیقی 
 
 
 
بعضی وقت ها احساس می کنم هزار ساله ام. انگار قرن ها از خاطرات کودکی ام گذشته، روزهایی که مادرم هنوز نمی توانست بپذیرد که موهای من بای دیفالت "فر" است! آنقدر موهایم را شانه می زد و محکم می بست که شاید فرجی بشود. روزهای بازی با دندان های لق شیری. روزهای "شب بود، ماه پشت ابر بود"، روزهای "تعلیم و تعلم عبادت است"...
اما بعضی خاطرات خیلی نزدیک هستند. به طرز ناجوانمردانه ای نزدیکند. بعضی خاطرات مرز نامریی بین کودکی و بزرگسالی هستند. مثلا همین قرص سرماخوردگی کودکان! این لامصب خیلی نزدیک است. یادم نمی آید از کی قرص سرماخوردگی بزرگسالان جایگزینش شد، همانجا باید سرحدات کودکی من بوده باشد، سر حدات فراموش شده. 
ریحان ریحانی

نوشته ها

http://atiyee.blogfa.com/post/390 

 

 

هر فعلی یک زمانی دارد و روی هر زمانی،اسمی گذاشته اند و بعد نشستند و فعل ها را براساس ِ اسم ِ زمان هایشان دسته بندی کردندچه کسانی؟ زبان شناسان ِ طفلک!حالا چرا طفلک؟ خب آدم وقتی میتواند فرضا برود درخت ها را لمس کند و در ذهنش،درخت های سفت ِ پوست پوستی را بگذارد یک گوشه و نرم های مخملی را بگذارد گوشه ای دیگر،طفلک خواهد بود اگر یک مشت فعل ِ لمس نشدنی را دسته بندی کند.دلیل ِ دسته بندی کردن هایشان؟راستش نمیدانم...آدم ها اینجوری اند دیگر.دوست دارند برای هرچیزی مرز تعیین کنند.که بعدش بگویند "خب! از آنجا تا اینجا میشود اینجوری و از اینجا تا اونجا میشود آنجوری" و بعد نفس ِ راحت بکشند که اینجوری ها و آنجوری ها را از هم جدا کردند.همین جدا شدن ها خیلی وقت ها آرامشان میکند.بگذریم...

فعل که میدانید چیست؟خب الحمدالله....زبان شناسان ِ طفلک،فعل ها را براساس ِ زمان ِ اتفاق افتادنشان به سه گروه تقسیم کردند: گذشته و حال و آینده.به حال و آینده اش کار ندارم.شما هم بهتر است فعلا به آنها کاری نداشته باشید.امروز همگی می چسبیم به گذشته.البته گفته باشم که چسبیدن به گذشته اصلا چیز ِ خوبی نیست.خیلی وقت ها باید هرچیزی را که برچسب ِ گذشته خورده روی پیشانی اش،فرستاد به دورها ،به خیلی دورها که حتی دستِ خیال هم بهشان نرسد.یک چیزی میگویم بین خودمان بماند.آدم ها خیال میکنند گذشته،گذشته.دیگر برنمیگردد.اشتباه میکنند ولی.همه گذشته ها اینطوری نیستند.بعضی هایشان یقه ات را می چسبند و تا ابد رهایت نمیکنند.بس که موذی و چسبناک و لزجند. در مواجهه با گذشته های لزج چه کار کنیم؟این گذشته های موذی و لزج و چسبناک خیلی لعنتی اند.شرح ِ ویژگی هایشان مفصل و زمان بَر است که در حوصله این بحث نمیگنجد ولی همین اندازه بدانید که خودمان گذشته ها را لزج و چسبناک و موذی میکنیم و از آنها آینه دق میسازیم و دقیقه ای صدبار نگاهشان میکنیم و زانوی غم بغل میگیریم و آه های سوزناک میکشیم.بگذریم...

فعل گذشته انواع مختلف دارد.گذشته نقلی یکی از آنهاست.گذشته نقلی یعنی فعلی که در گذشته انجام شده و خودش یا آثارش تا به الان کشیده شدند.مثلا؟ مثلا "ادیسون برق را اختراع کرده است." قبلترها اینکار را انجام داده و آثارش هنوزم که هنوز است ادامه دارد. دیگر چی؟ مثلا "من آن روز، حال ِ خوبم را از خدا خواسته ام." یعنی یک روزی در آن قبلترها "من" از خدا خواست که حالش خوب شود و این خواستن از آن روز تا به الان کشیده شده.من هرروز صبح،از خدا می خواهد که حالش خوب شود. حال ِ من خوب شد؟ نه که نشد.من فقط از خدا حال ِ خوب میخواست.اشتباهش همین بود دیگر.باید یک روز میرفت تا خودش حالش را خوب کند و بعد بجای این همه "حال ِ خوب خواستن" ، " حال ِ خوب داشتن" را میکشید به روزهای بعد.بگذریم.... "من" و دیوانه بازی هایش به ما ربطی ندارد.

گذشته نقلی فهمیدید یعنی چه؟ خب الحمدالله... حالا "تو" جان!بلند شو و از گذشته نقلی یک مثال بزن.

او رفته است و تا الان برنگشته است و  آثار ِ نبودنش همه جا هست...


* " دل ریخته" ،ترانه ای از شهیار قنبری با صدای دوست داشتنی ِ خودش

دیروز،نیم ساعت مانده به آمدن ِ تو و تو و تو،روی نیمکت ِ حیاط پشتی دانشکده،زیر نم نم بارون،نوشتمش


مهشاد هاشمی

دوست داشتن!

آدمهایی هستند که شاید کم بگویند “دوستت دارم” یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را , بهشان خرده نگیرید !

این آدمها فهمیده اند “دوستت دارم” حرمت دارد، مسئولیت دارد…

ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی، دوست داشتن واقعی را میفهمی… میفهمی که همه کار میکند تا تو بخندی…...

تا تو شاد باشی… آزارت نمیدهد…
دلت را نمیشکند…. به هر دری میزند که با تو نباشند…
تا دلت را نشکنند!!!!

من این دوست داشتن را می ستایم…!!

زویا پیرزاد

امین بزرگیان

پدر و مادر علی اسکندریان، یکى از کشته شدگان گروه سگهاى زرد، متن کوتاهى را منتشر کرده اند:
"ما، نادیا و محمود، والدین علی اسکندریان، تسلیت و همدردی خود را به خانواده های سروش و ارش فرازمند همچنین خانواده علی اکبر محمدی رفیعی اعلام میداریم. همکی ما شریک یک غم و درد بزرگیم و برای این عزیزان ارزوی ارامش ابدی میکنیم .علی رفیعی ، از صمیم قلب ترا بخشیدیم"
چهار خط درخشان. صدایى که مى شنوید از عمق فاجعه است. همه آن چهار کشته شده را این پدرو مادر "ما" کرده اند. حتى قاتل را استثنا نکرده اند. همه آنچیزى که او را به بیرون و به سمت اسلحه، تف کرده بود را این پدر ومادر کنار زده اند و خموده و غمگین بر جنازه فرزندشان، قاتل را نیز به درونِ ما کشانده اند. چه خوب این گروه راک ایرانى، ما را نشان دادند. زندگى پاره پاره ما را. قاتل و مقتول بودنمان را. آنها از "یک" غم حرف زده اند. آنچه این پنجاه، فقط پنجاه کلمه را برجسته مى کند همین بیان "امر مشترک" است. این استثنا نکردن، لازمه هرنوع بخشایشى است. بخشایشى در خلال شراکت بخشیدن وضعیت. نادیا و محمود با صورت هاى اشک آلودشان، راهى را در گوش همه ما زمزمه مى کنند؛ راهى براى نه قاتل بودن و نه مقتول شدن. متن درخشانى است. امیدوارم کسى پیدا نشود و بگوید، به چه حقّى بخشیده اید؟

نوشته ای از آحمدرضا آبک

اواسط دهه هفتاد قرار شد در یک شرکت خصوصی چهارپنج نفره، قالبهای فلزی و پلاستیک "فشنگی روغن" پژو ٤٠٥ را برای شرکت ساپکو (تامین قطعات ایران خودرو) بسازیم. یکی دو نمونه در اختیارمان قرار دادند و چند کپی از نقشه های قطعه. شنیده بودیم طرف فرانسوی دانش فنی تولید ٤٠٥ را به ایران فروخته و به همین خاطر خیالمان راحت بود مشکلی در مهندسی معکوس قطعه نداریم. بررسی نقشه ها اما حاکی از چیز دیگری بود. نه تنها هیچ اطلاعات دقیقی درباره آنالیز مواد به کار رفته وجود نداشت، نقشه ها نیز به نحو "هوشمندانه"ای ناقص بودند. در هر شیت نقشه، یکی دو "اندازه" به گونه ای حذف شده بودند که به هیچ وجه نمی شد با اطلاعات موجود به ابعاد دقیق قطعه رسید. حیرت انگیز بود. مراجعه به ساپکو و بررسی قطعات، حقیقت هولناکی را آشکار کرد؛ تقریبا تمام نقشه هایی که در آن چند روز بررسی کردیم ناقص بودند؛ یک کلاهبردی "مندسی شده" از شریک ثروتمندی به نام ایران؛ شریکی که با سخاوت تمام، بازار بزرگش را وقف کمپانی های فرانسوی کرده بود. ما مهندسانی تازه کار بودیم و صدایمان به جایی نرسید. تا اینکه دوسال پیش دید...م "همشهری اقتصاد" گزارشی با این مضمون منتشر کرده که شرکت پژو نقشه های ناقص به طرف ایرانی تحویل می داده است. من نمی دانم چرا مدیران سرزمین ما در آن سالها از میان تمام پیامبران جرجیس را برگزیدند و سراغ خودروسازهای فرانسوی رفتند؛ می دانم اما چون برای حرفهایم سند و مدرک ندارم رها می کنم. اما یقین دارم متولیان آن روز امور می دانند شرکتهای بسیار معتبر دیگری بودند که اگر می شد با آنها شراکت کنند، حال و روز صنعت قطعه سازی و خودروسازی ما این نبود که هست؛ تکثیر تاسف برانگیز ورشکستگی در سطوح کلان و خرد. اوایل دهه هشتاد در گزارش نشریه ای بین المللی خواندم که بازار ایران بخش عمده ای از مشکلات پژو و سیتروئن را حل کرد؛ العهده علی الراوی؛ اما امروز که موضع فرانسوی ها را در ژنو دیدم، با خودم فکر کردم آیا حجم عظیم قراردادهای ما با خودروسازان فرانسوی و شرکتهای نفتی مثل "توتال" حتی نتوانست کاری کند که امروز نه یک پشتیبان که لااقل یک رای منتقد خاموش در پنج بعلاوه یک داشته باشیم؟ ما با سرمایه هامان چه کرده ایم در این سالها؟ نکند اساسا جای دوست و دشمنمان را اشتباه گرفته ایم؟ 
 
 
 
 
*اینم یک مطلب خوب: 

فقر و...

زنده باد کارشناسان ِ با شعور - مرگ بر فقیران ِ تنبل و بی مسئولیت و بی شعور و افسرده" ... شبکه 3 یه سریالی میده که ایده اش رو دوست دارم... خرده ستمگران... راجع به ظلم های به ظاهر کوچک اما دامنه داری که در زیست روزمره مان شاهدش هستیم و از کنارش راحت می گذریم و چه بسا عاملش هستیم... اپیزود دیشب این سریال راجع به کارگری بود که بی کار شده بود و بی پول و بی خانه و آواره... در نهایت هم ناخواسته وارد ماجرایی از قتل و سرقت میشود... بلافاصله بعد از این سریال، یک "کارشناس بهداشت روان" بر صفحه تلویزیون ظاهر میشود و راجع به "افسردگی" این کارگر و همسرش حرف میزند! آنها را آدمهایی میداند که نمی توانند از زندگی لذت ببرد! داستان سریال را قصه یک سقوط میخواند! ناتوانی کارگر در پیدا کردن کار را به خاطر این می داند که او نحیف و در هم شکسته و افسرده شده... بعد هم حقیرانه حکم میدهد که همه اینها مجوزی نمی شود برای بزهکاری! این کارشناس مسئول و فهمیده، پیام این سریال را این می داند که می توان با فقر هم شادمانه زیست، می توان فقر را لمس کرد اما نلغزید! .... بله... جامعه ای که افرادش را در فقر و فلاکت رها میکند، باید هم کارشناسانی را پرورش دهد که "مسئولیت شخصی" همه ی این فقیران را به آنها یادآوری کند و از این هم فراتر، آنها را متهم ردیف اول مصیبت هایی که بهشان وارد شده بداند. وظیفه اصلی این کارشناسان نه کمک به مردمان، بلکه پنهان کردن ساز و کارهای اصلی است که در سطح کلان موجبات فقر و فلاکت آنها را فراهم کرده است... زنده باد کارشناسان فهمیده، مرگ بر فقیران نفهم...
پ.ن: با توجه به اینکه این سریال ظاهرا برای چند سال پیش بوده، احتمالاً اینگونه سخنان به اصطلاح کارشناسی، مجوز پخش سریال هم به حساب می آید. 

 

 

نوشته ای از نوح منوری

نجات دهیم!

روز شنبه انسانی دیگر جان خود را از دست می دهد. مرگی دیگر در کنار ۲ جان باخته پیشین. مسعود پویان، معلم خوزستانی که دررشت زندگی می کند به اتهام قتل عمد شنبه صبح به دار آویخته می شود. ماجرا از این قرار است که عصبانیت آنی این معلم در تابستان ۸۶ واقعه تلخی را رقم زد که دو نفر کشته شدند و نفر سوم را در آستانه مرگ قرار داد. طبق عبارات صریح رای دادگاه، یکی از مقتولان به دلیل اختلافاتی که با مسعود پویان، فوق لیسانس جامعه شناسی و دبیر خوزستانی ساکن رشت داشته به همراه دو پسرش از طبقه سوم خانه به طبقه دوم آمده و با وی درگیر شده اند. این درگیری به داخل خانه پویان کشیده شده است، در حالی که همسر او در حمام بوده و نمی توانسته مانع درگیری شود. پویان برای مقابله با آنها به کارد آشپزخانه پناه برده و دو نفر از آنها، هرکدام یک ضربه خورده اند که این ضربه به نقاط حساس یعنی ریه یکی و قلب دیگری اصابت کرده و بلافاصله درگذشته اند.

به گزارش قانون، دادگاه، قتل یکی از آنها را که جسدش داخل خانه افتاده مصداق دفاع مشروع و قتل دیگری را به دلیل اینکه جسد او در پاگرد ورودی افتاده قتل عمد و موجب قصاص می داند.

پس از طی تشریفات قانونی و با گذشت هفت سال از این اتفاق، اکنون پویان در آستانه قصاص قرار دارد. وی پدر و مادر ندارد، بستگانش ساکن خوزستان هستند و همسرش درگیر اداره زندگی و فرزندان بوده و کسی از بستگان برای جلب رضایت از تنها ولی دم اقدام نکرده است.

اکنون معلمان تهران و رشت که خبر اعدام قریب الوقوع او را شنیده اند و او را به خوشنامی در آموزش وپرورش می شناسند نگران و برای جلب رضایت و بخشش از سوی ولی دم فعال شده اند. آنها در نامه دیگری به خانواده مقتول، آورده اند: «اکنون پس از سال ها پیگیری قضایی پرونده و تشکیل جلسات متعدد دادگاه، حکم قصاص آقای مسعود پویان راد در دستان شماست.

سال ها قبل و تنها در لحظاتی چند، خواسته و ناخواسته، او جان عزیزانتان را ستاند و اینک شما براساس حکم قانونی قادرید که تنها در چند لحظه، چشم در چشم او دوخته و با دستان خود، طناب دار بر گردنش انداخته، جان او را بستانید و مهر پایان بر زندگانی او بزنید.»

در ادامه نامه این معلمان آمده است: «می توانید در تاریک و روشن سحرگاهی سرد، طناب دار بر گردنش انداخته و آنگاه پاهای لرزانش را در هوا نظاره گر باشید تا آب سردی بر شعله افروخته انتقام در قلب سوگوار شما باشد یا می توانید با کرامت و بزرگواری از حق بی چون و چرای خود که قانون و شرع به شما داده، به فرمان الهی که عفو و گذشت را بر قصاص ترجیح داده است از خون مسعود پویان بگذرید و از گذشت خود، مشعل افروخته کرامت را فروزان سازید.»

در پایان یادآوری شده است: «با انتخاب راه نخست، شاید کسی شما را سرزنش نکند اما این انتخاب پایان راه است؛ اما انتخاب راه دیگر، نه تنها پایان نیست که آغاز راه است. راهی که هدایت گر فرزندان ما و فرزندانِ فرزندان ما خواهد بود.»

لازم به ذکر است شنبه ۱۱آبان ماه، جمعی از معلمان و فرهنگیان رشت جهت همدردی با خانواده مقتولان به محل کار دختر مقتول مراجعه و از خانواده او تقاضای بخشش کردند. روی پلاکاردهای آنان نوشته شده است: «عزیزان، بخشش خود را الگویی بسازید که توسط معلمان به دیگران آموخته شود» و در پارچه نوشته دیگری آمده است: «شما که داغ را می شناسید، با بخشش، روح بزرگ خود را نشان دهید».

تلاش برای جلوگیری از اعدام یک معلم

۳۰۰ معلم آموزش وپرورش تهران و رشت روز یکشنبه طی نامه ای به مقامات رسمی کشور با اشاره به اعدام قریب الوقوع دبیر جامعه شناسی شاغل در آموزش وپرورش رشت درخواست کرده اند اجرای حکم برای رسیدگی دقیق تر و جلب رضایت ولی دم متوقف شود.

در این نامه با اشاره به نظر متفاوت برخی از قضات و همچنین نامه رییس مجلس نهم و نیز امام جمعه رشت به رییس قوه قضاییه، آمده است: «خداوندی که حق قصاص را مقرر داشته بر ترجیح عفو تاکید کرده است.» بر اساس تصمیم اجرای احکام، این معلم جامعه شناسی که «مسعود پویان راد» نام دارد قرار بود در شهر رشت روز پنجشنبه ۱۶آبان به دار آویخته شود که اجرای حکم تا روز شنبه به تعویق افتاد.

امضا کنندگان نامه و نیز تعدادی از نویسندگان و ناشران رشت در نامه های جداگانه دیگری به «آیت الله زین العابدین قربانی» امام جمعه رشت با اشاره به زمان اندکی که تا اجرای حکم قصاص این معلم باقی مانده است و تلاش هایی که برای جلب رضایت از ولی دم صورت گرفته و هنوز ادامه دارد، از وی خواسته اند ضمن تلاش برای کسب رضایت خانواده داغدار از هر طریق قانونی و خداپسندانه جهت تاخیر در اجرای حکم به ویژه رعایت حرمت ماه حرام اقدام کند تا فرصت لازم برای ادامه فعالیت این معلمان فراهم شود.

در گذشته همسر این معلم در نامه ای که جهت پیگیری پرونده نگاشته به برخی ابهامات در این مورد اشاره کرده (نامه در دفتر تحریریه قانون موجود است) و با اشاره به نامه فوق هم امام جمعه رشت که نماینده مردم شهر در مجلس خبرگان رهبری نیز هست و هم دکتر علی لاریجانی، رئیس قوه مقننه در نامه هایی جداگانه به رئیس قوه قضاییه از وی درخواست کرده بودند با توجه به نامه همسر پویان و پیگیری های صورت گرفته و ابهامات موجود در پرونده و با نظر به اهمیت موضوع و اینکه پای جان یک انسان در میان است، رئیس محترم دستگاه قضای کشور از اختیارات ویژه خود استفاده کرده و با اعمال ماده ۱۸ اجرای حکم اعدام را متوقف و پرونده را مجددا بررسی نمایند.

باید تاکیر کرد که بر اساس ماده ۲۹۱ قانون مجازات اسلامی جدید قتل باید بر اساس قصد قبلی باشد تا عمدی محسوب شود. ماده ۲۹۱- جنایت در مورد زیر شبه عمدی محسوب می شود:

الف- هرگاه مرتکب نسبت به مجنیٌ علیه قصد رفتاری را داشته لکن قصد جنایت واقع شده یا نظیر آن را نداشته باشد و از مواردی که مشمول تعریف جنایات عمدی می گردد، نباشد.

با توجه به اینکه بر اساس قانون جدید مجازات اسلامی حکم قصاص به قتلی داده می شود که ثابت شود مجرم با قصد قبلی مرتکب قتل شده است عاجزانه از آیت الله لاریجانی درخواست می کنیم با استفاده از اختیارات خود دستور اعمال ماده ۱۸ را صادر نمایند تا پرونده مجددا بررسی شده و از اجرای حکم اعدام این معلم جلوگیری شود.


حرفهای ...

من اگه بودم تموم راه تا خونه رو پیاده میرفتم و آهنگ گوش میدادم و بلند بلند می خوندم باهاش و دلم یه عالمه باد سرد می خواست که بخوره تو صورتم .. تو نمی دونی این باد سردا چی دارن تو خودشون که حال آدمو خوب می کنن؟؟ نه خیلی خوب ولی خوب .. یه جور ِ خوبی خوب .. یه جوریه .. انگار هیچ حرفی نیس که سنگینی کنه رو قلبت یا هیچ بغضی نیس که غلغل کنه تو گلوت .. همه چی خوب میشه .. خیلی خوب .. شبیه آهنگای ابی خوب .. یا حتی شبیه آهنگای هایده که از هندزفری می ریزه بیرون .. مرسی از خدا به خاطر بادای سردی که می فرسته برامون ....  
نوشته ای از نورا! 
 
اگر تو ثروتمند باشی، سَرما یک نوع تَفریح می شَود تا پالتو پوست بخری، خودَت را گرم کنی و به اسکی بروی... اگر فَقیر باشی بَر عکس، سَرما بَدبختی می شَود و آن وَقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف مُتنفر باشی؛ کودکِ مَن! تَساوی تَنها در آن جایی که تو هَستی وجود دارد، مثلِ آزادی... ما تنها تویِ رَحِم بَرابر هَستیم... " نامه به کودکی که هرگز زاده نشد _ اوریانا فالاچی " 
 
ابتدا آرزو یک هوس است، یک بازیگوشی بی خطر، از سر بی حوصلگی یا درماندگی. کسی که آرزو می کند همواره در نقطه ی آغاز ایستاده است. لذت و رنج خود را هر بار به تاخیر می اندازد، تا بینهایت زمان می خرد و مرگ را به دیرترین و دورترین فاصله ی ممکن از خود پرتاب می کند. اما آرزو کردن خطر کردن است. بازی با آتش است. ناگهان سکّه وارونه می افتد و آرزو «طلب» می شود. زمان کوتاه می شود و راه دراز. زندگی دیگر یک حسرت عمیق، یک انتظار بزرگ نیست. زندگی یک تعهد یک طرفه است. یک ایثار بی وقفه. یک باخت بزرگ. رنج و لذت دیگر در به تاخیر انداختن نیست. در پیشی گرفتن است. و مرگ آن رو به رو است. آن روز که آرزو «طلب» شود، آن روز دیگر انسان بزرگ شده است. دیگر در انتظار چیزی نیست. خود به تمامی آن چیز است.
اما این سکّه چقدر باید در زمین و هوا بچرخد تا خواست من بر من چیره شود؟ کسی چه می داند. شاید یک روز. شاید یک عمر. شاید هیچوقت. 
منا ارنگ 
 
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: مومن آینه مومن است. تاریخ ثبت است اما کاش؛ آقای خامنه ای می گفت بعد از جنگ برای تقدیر از مهندس موسوی در خدمات اش در جنگ به ایشان سکه و ت...قدیرنامه دادند، اما مهندس موسوی پس فرستاد و گفت: من در جنگ کوچکترین خدمات را انجام دادم و این سکه ها را به فرماندهان و رزمندگان بدهید. کاش جناب خاتمی می گفت: دوران ریاست جمهوری اش وقتی برای تقدیر از مهندس موسوی هشتاد سکه به او دادند، ایشان سکه ها را پس فرستاد و قبول نکرد و کار خود را وظیفه می دانست. کاش محسن رضائی دبیر مجمع می گفت: بخاطر عدم دریافت حقوق مهندس موسوی از مجمع تشخیص مصلحت، به ایشان تعدادی سکه هدیه کردند اما ایشان قبول نکرد و عودت داد. کاش قرارداد مهندس موسوی برای طراحی، ساخت و نظارت فرهنکستان هنر را منتشر کنند که مهندس موسوی بالای امضاء خود نوشته بدون دریافت دستمزد 

ه همسرم گفتم :
«همیشه برای من سوال بوده که چرا تو همیشه ابتدا سر و ته سوسیس را با چاقو می‌زنی، بعد آن را داخل ماهیتابه می‌اندازی! »

او گفت: «علتش را نمی‌دانم ,
این چیزی است که وقتی بچه بودم، از مادرم یاد گرفتم.»...


چند هفته بعد وقتی خانواده همسرم را دیدم، از مادرش پرسیدم که ؛
چرا سر و ته سوسیس را قبل از تفت دادن، صاف می‌کند ؟
او گفت:
«خودم هم دلیل خاصی برایش نداشتم هیچ‌وقت،
اما چون دیدم مادرم این کار را می‌کند، خودم هم همیشه همان را انجام دادم.»

طاقتم تمام شد و با مادربزرگ همسرم تماس گرفتم تا بفهمم که چرا
سر و ته سوسیس را می‌زده ؟!
او وقتی قضیه را فهمید، خندید و گفت :
«در سال‌های دوری که از آن حرف می‌زنی،
من در آشپزخانه فقط یک ماهیتابه کوچک داشتم
و چون سوسیس داخلش جا نمی‌شد، مجبور بودم سر و ته آن را بزنم تا کوتاه‌تر شود... همین !!! »

ما گاهی به چیزهایی آداب و رسوم می‌گوییم که ریشه آن اتفاقی مانند این داستان است ,
علم تنها رهاورد روشنی‌بخش زندگی انسان است
تا در برابر استفراغ مغزی گذشتگان ایمن شود...

نوشته های خوب!

کتاب خواندن و کتاب نوشتن برای من فقط یک علاقه یا نیاز ساده نیست٬ خواندن و نوشتن برای من گاهی معنی انتقام گرفتن میدهد. انتقام گرفتن از زندگیه کوتاهی که در طول آن فرصت تجربه همه چیز را نمیشود داشت. انتقام گرفتن از رابطه هایی که از آنها می گریزم٬ و آن را به تعفن برخی از کلمات پوچ ترجیح میدهم. انتقام از زمان٬ از مکان ٬ از پوچی ها٬ از کثافت٬ از تعفن٬ از هر آنچه هست و زیبا نیست!
مریم رحیمی! 

البته میشه گفت کتاب خوندن و عکس دیدن در عین حال میتونه ادم رو باخبر کنه از خیلی از فرصت هایی که فرصت تجربه ش رو نداشتیم! 

========================================== 

آنها که شکنجه کرده اند ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ِ ﻧﮕﺮﺍﻥ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ِ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ِ ﺧﻮﺏ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ِ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ، ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ِ ﺑﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﻓﻼﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ
ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺗﻮﯼ ِ ﺣﯿﺎﻁ ﻟﯽ ﻟﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﺳﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺎﯾﺪ. ﺣﺘﯽ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻭ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍست ..

لحظه ای هست، لحظه ای که انسان خودش را از دریچه ی چشم دیگری به نظاره می نشیند. پرسشی هست، این پرسش: من کجا ایستاده ام؟

1- ویسلر بازجو است، از ماموران ِ اشتازی، سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی. او
لحظه ای هست، لحظه ای که انسان خودش را از دریچه ی چشم دیگری به نظاره می نشیند. پرسشی هست، این پرسش: من کجا ایستاده ام؟ 1- ویسلر بازجو است، از ماموران ِ اشتازی...، سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی. او "گئورگ دریمان"، نویسنده ای موفق و ظاهرا وفادار به آرمانهای ِ حکومت را برای پیدا کردن نقطه ای سیاه در زندگی اش شنود می کند. جایی از فیلم، به "دریمان" خبر می رسد رفیق صمیمی اش، کارگردان ِ تئاتری که به دلایل ایدئولوژیک از کار محروم شده بود، خودش را حلق آویز کرده. او از شدت تاثر می نشیند پای ِ پیانو و قطعه ای می نوازد. با شنیدن ِ آن موسیقی، ویسلر پای ِ دستگاه ِ شنود می گرید. لحظه ای بعد نویسنده درباره ی یکی از قطعات بتهوون به دوست دخترش می گوید: آیا کسی که به این موسیقی گوش داده باشد، و نه که گوش کرده باشد فقط، حقیقتا گوش کرده باشدش، آیا چنین کسی می تواند واقعا آدم بدی باشد؟ در چند صحنه بعد ویسلر در آسانسور خانه با پسر همسایه روبرو می شود. پسر می پرسد آیا او حقیقتا عضو اشتازی است؟ ویسلر ِ متعجب می پرسد که پسر هم می داند اشتازی چیست؟ پسر در پاسخ می گوید که پدرش به او گفته آدمهایی که توی ِ اشتازی کار می کنند آدمهای بدی هستند. کسانی که مردم را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند. پسر از آسانسور خارج می شود. ویسلر با خودش تنها می ماند و گویی آن لحظه برای ویسلر فرا رسیده است. 2- عبدالکریم لاهیجی حقوقدان و فعال حقوق بشر، در خاطره ای نقل می کند که در یکی از دادگاههای پیش از انقلاب، وقتی از متهم در برابر دادگاه دفاع می کرده، هنگام ِ پاسخ ِ دادستان، اتفاقی بی سابقه رخ می دهد. دادستان به قاضی می گوید با توضیحات ِ وکیل مدافع قانع شده است. اتفاق کم سابقه باعث می شود لاهیجی در میان ِ جلسات دادگاه سراغ دادستان برود و شهامتش را بستاید و در عین حال از عواقبی که ممکن است چنین کاری برای دادستان داشته باشد ابراز نگرانی کند. دادستان پاسخ می دهد که می شناسد لاهیجی را، حتی اگر لاهیجی او را به یاد نیاورد. " بله من شاگرد مدرسه ی دارالفنون هستم ..." و خلاصه کلاس ِ چندم و در سال ِ هزار و سیصد و نمی دانم چند ما همکلاسی بوده ایم. خب؟ دادستان می گوید من، امروز وقتی تو را دیدم، تویی که از پس ِ این همه سال اینجا ایستاده بودی، از خودم پرسیدم من کجا ایستاده ام؟ چرا من این طرف و تو آن طرف؟ چه فکر کرده با خودش این دادستان؟ لابد فکر کرده چرا از بچه های ِ یک مدرسه یک نفر باید حقیقت را به مسلخ ببرد و دیگری ناجی ِ آن باشد؟ آن لحظه برای ِ دادستان فرا رسیده بود. 3- آن لحظه برای ِ آنها هم فرا می رسد؟ برای ِ همه ی ِآنها. آنهایی که کشته اند. آرام در یک شب ِ تلخ آمده اند و رفته اند با کاردهای ِ سلاخی شان و خون، رد ِ پاشان بوده است. آنها که خفه کرده اند. به دار آویخته اند. فروخته اند. لو داده اند. شکنجه کرده اند. آنها که به زندان انداخته اند و همه ی آنهایی که از دریچه ی ِ چشم های ِ نگران، از دریچه ی چشم های ِ غمگین، از دریچه ی چشم های ِ آدم های ِ خوب، از دریچه ی چشم ِ دیگران به خودشان، به آدمهای ِ بد نگاه نکرده اند. آنها هم مثل خیلی از ما بچه ی مدرسه ی فلان بوده اند، آنها هم بازی کرده اند. توی ِ حیاط لی لی رفته اند و از آب خوری ها آب خورده اند و درسهایشان شاید حتی دهقان فداکار و چوپان دروغگو و تصمیم کبری بوده است. آنها هم در یک لحظه باید خودشان را با خودشان مرور کنند. آنها هم باید بفهمند، درست در یک لحظه ی ِ غریب، لحظه ای که رستگار می کند، باید بفهمند که کجای ِ جهان ایستاده اند. باید روزی عاقبت از خودشان بپرسند! 
اسماعیل دلخموش!

دین و دیسکو

تنها کسانى که تجربه دیسکو هاى بزرگ غرب را دارند، حس اینها را مى فهمند.
در نظام تکنیکالِ دینى، کاباره و دیسکو از بین نمى رود، تنها از شکلى به شکل دیگرى در مى آید. در این میان بى دین ترین ها و سکولار ترین ها بى نصیب مى مانند. دین در این ساختار، پروژه حذف آدم هاى واقعى از فضاها و امکانات و فرصت ها و حتى خود زندگى است و نه لزما پروژه حذف فرم ها و یا حتى محتواهاى مرسوم مثل رقص و تخلیه انرژى. این ایده قابل توجه که ایدئولوژى در موقعیت ثبات یافته، مکانیزم حذف آدم هاست و نه فقط ایده ها، نکته اى قابل لمس براى بسیارى از ماست.
مسأله اصلى، ادغام نوعى دیسکو در حکومت دینى به اسم هیأت و همزمان، حذف دیسکو به اسم خانه فساد براى سکولارهاست.
دوستى به شوخى مى گفت سکولارها در ایران، دیندارترین هایند.
http://www.youtube.com/watch?v=DNn6rwTZ1N4... 
 
نوشته ی امین بزرگیان و در ادامه واکنش او به نوشته محمدعلی کدیور!
 
"ما بچه که بودیم دهه اول محرم میرفتیم مسجد محلمون. اخر سینه زنی که چراغا خاموش بود ملتی که می خواستن میریختن وسط شور میگرفتن و می زدن توی سر کله خودشون. این شورگرفتن توی مراسم سینه زنی های جدید امثال هلالی و باقی مداحی جدید هم چیزی شبیه همون شور گرفتن است ولی حجمش بزرگتر شده و افکتهای موسیقایی بهش اضافه شده. جای تعجب هم نیست که با تمامی تغییراتی که جامعه ایران کرده آیین عزاداریش هم عوض بشه. بعضی از رفقا گفته بودند که مشابه این را فقط در دیسکوها میشه دیداین رفقا اگر مراسم مسیحیان انجیلی در آمریکا یا خیلی دیگر از مراسم مذهبی را ببینند میتونند ببیند که اون مراسمات هم از نظر ایجاد شور جمعی همین ویژگیها را دارند. اونها هم موسیقی دارند هم شور جنون آمیز میگیرند. این شور جمعی در زمان قدیم و در ادیان بدوی هم به اشکال خودش وجود داشته. امیل دورکهایم در کتاب اشکال اولیه دین درباره این مراسم در قبایل بدوی نیوزیلند زیاد نوشته و آن را با جزییات توصیف کرده. اتفاقا صرف وجود موسیقی و رقص این مراسم را شبیه دیسکو نمیکند. فرق اساسی این نوع مراسم با دیسکو این است که نوع موجودیت جمعی در جریان این مراسم شکل میگیرد که شرکتکننده دست کم برای مدتی به آن احساس تعلق پیدا میکند در حالی که در دیسکو خبری از این هویت و موجودیت جمعی نیست."

نکته اصلى اى که کدیور به آن توجه نکرده است ماهیت سیاسى و دولتى این دیسکوهاست. من در نفىِ بودنشان حرف نزدم. چه اشکالى دارد باشند. مواجهه آن متن با پیوندهاى سیاسى دیسکو ها بود. آنها از خلال حذف مکان هاى شور و تخلیه انرژى و دیسکوهاى واقعى براى نا- معتقدان سر برآورده اند. آنها بر روى یک حذف و محدودیت، ساخته شده اند. هیچ اشاره اى کدیور به حق بقیه براى داشتن چنین دیسکوهایی نمى کند. آن احساس تعلقى که کدیور در هیأت- دیسکوها مى بیند، احساس تعلق نه اعتقادى و مذهبى که اتفاقا سیاسى است. مهمترین مراکز سرکوب فیزیکى مردم از دل همین دیسکوها در مى آیند. دورکیم، احساس تعلق به یک امر متعالى را براى مراسم هاى دینى پیش مى کشد نه هر احساس تعلقى را. وگرنه هویت جمعى منتقمین خون فاطمه با سینه چاکان مایکل جکسون چه فرقى دارد؟ دورکیم نشان مى دهد که این آیین چگونه به تمام زندگى فرد معنا مى دهد و غیره خیلى باید عجول باشم که فکر کنم دیسکو-هیات ها به تمام زندگى این افراد معنا مى دهد، شاید تنها فقط به جیب خواننده محترم مراسم معنا بدهد.
دوما اینکه این کتاب دورکیم هم از وقتى یادم مى آید مورد سواستفاده قرار گرفته براى توجیه هر نوع آداب دینى یا به ظاهر دینى. کتابی مورد استفاده براى دفاع از قمه زنى، سوزاندن، ضرب وجراحت و کلا هرچیز قبیله اى و بدوى. اینجاست که باید به خوانش متن شک کرد و عبارت سوفهم را پیش کشید.به قول معلمم دورکیم درحال توصیف است و نه توصیه. براساس تلقى کدیور از کتاب دورکیم مى توان این را نتیجه گرفت که رپ و هوى متال و دیسکو و علف و مارى جوانا و غیره در میان خرده فرهنگ هاى غربى ریشه در مراسم هاى مذهبى دارد. اگر بر فرض ریشه هم داشته باشد، دیسکو- هیأت هاى جمهورى اسلامى دقیقا ریشه در جهان جدید و دیسکوهاى غربى دارد. الگوبردارى نظام تکنیکال دینى از غرب براى ساختن موشک وبمب ربطى به فلاخن هاى قرون وسطى ندارد، منطق زندگى جدید این الگوبردارى را پیش کشیده است. مراسم گروهى از مسیحیان در آمریکا تاریخ و شناسنامه و سنت دارد. همه مراسم هاى آیینى برخوردار از میزانى شور و از خودبی خودشدگى هستند. به نشانه کنده شدن از جهان مادى و وصل شدن به نوعى معناى غیر مادى. میزان شباهت هیات دیسکوهابا این هدف و سنت، میزان ارجاع اشتباه محمدعلی عزیز را به این مراسم هاى غیر دولتى و خودجوش نشان مى دهد. نکته دیگر اینکه یک کار جامعه شناسانه همین است که نشان بدهند که مراسم هاى Evangelicalism در دهه هاى اخیر تا چه حد به خرده فرهنگ هاى رپ و هوى شبیه شده است، کارجامعه شناسانه اى که البته انجام شده است اما براى شیعه گفتنش باعث مى شود نجس بشوى. از سوى دیگر باید اشاره کرد که ملاک سنجیدن تغییرات جامعه ایران، دیسکو هیأت ها نیست، بلکه کم شدن میزان استقبال بدنه جامعه از مراسم هاى آیینى عمومى است.
هیچ سنتى این دیسکوها در فرهنگ عزادارى ما ندارند وعمرشان به ده سال نمى کشد. این مراسم هاى به غایت زشت و بى ریشه، دقیقا هم نسل سی دی هاى رسیده از غرب و ماهواره اند. تل و تریاک مورد استفاده ذاکرین محترم هم همان منطقى را دارد که خوانندگان و رقصندگان دیسکو براى سرپاموندن از دیگر مواد مخدر استفاده مى کنند. این چیزها را بنظرم لازم نیست با دورکیم به یک سنت عجیب و غریب نداشته مان وصل کنیم. من هم کودکى ام را در مسجد وعزادارى گذرانده ام. از شور و ولوله در عزادارى و آیین هاى شیعیان با خبرم، اما مطمئنم هرکسى آن مراسم ها را با این نوع دیسکوها مقایسه کند تشابهى جز در کلمه هیأت مشاهده نخواهد کرد. یادم نمى آید مداح مسجد ما از خوانندگان لوس آنجلسی تقلید بکند یا یکى با دهن اداىِ سینتى سایزر را در بیآورد. شعر خوانده مى شد در توصیف تراژدى کربلا. البته هرچه نهادهاى حزب اللهى با محوریت هیات هاى پر زرق و برق و به هدف جذب مشترى براى روز مبادا تشکیلات یافتند، مدل هاى دیسکو سر برآورد.
جوانان ایرانى احتیاج دارند انرژى شان که غالبا درارتباط با لیبیدو است را مثل همه جوان هاى دنیا تخلیه کنند.الگوى اصلى فرهنگى حاکم در دنیاى جدید براى تخلیه انرژی هم جایی است مثل دیسکو و کارى است که درآن مى کنند. دولت حاکم ما امکانات این کنش را براى وفاداران به خود به گونه اى ویژه سازماندهى مى کند که سیخ بسوزد و کباب پخته شود و برخى استفاده کنند.

پی نوشت:
-جدیدا محسن کدیور اقتراح خوبی داشته است درباره عیدالزهرا. مراسمى که همین دیسکو -هیات ها برگزار مى کنند و هلالى از این مراسم کارش شروع کرده است. در این مراسم به بزرگان اهل تسنن با رکیک ترین کلمات ناسزا گفته مى شود. به راحتى مى توان با سواستفاده از دورکیم از این مراسم هم نوشت. اما این مراسم به هیچ سنتى به تعبیر محسن کدیور ریشه ندارد و بنظر من به جز امرسیاسى مدرن .
-هیچ عجیب نیست که در ساختارى که همت خود را در ساختن دیسکو هیات ها مى کند، یک اثر قابل توجه درباره تراژدى کربلا خلق نشود؛ هیچ. شاید بتوان از دو اثر نام برد: روز واقعه نوشته بیضایى و نینوا ساخته علیزاده. هردو سکولار و طرد شده.