پوریا عالمی در نقدی که بر فیلم در شرق منتشر شد نوشته : "دربند اما فیلم جوانان دیگری است. فیلم نسل گلدکوئستی. جوانانی نه به بیانگیزگی آن دهه، که درست در مقابل آن ایستادهاند - انگار. ما میلی به تماشای جهان نداشتیم و اینان میل به تماشای همه جهان دارند. ما حوصله دنیا را نداشتیم و اینان میخواهند دنیا را به زیر چنگ درآورند. این همه سفر در این دهه و آن همه حذر در آن دهه قابل تامل است. از آن نسل، جز استثناءها، هر که پاش به مسافرت باز شد، در این دهه بود.
این نسل ولی خاطراتش با ادبیاتی غیر از خاطرات ما شکل میگیرد. در آن دهه سفر به استانبول سفر به قندهار بود و این دهه سفر به استانبول آغاز راه است برای دیدن جهان. اما، این دهه، جهان را به یکباره میخواهد؛ مثل همان عطش و رقابتی که در فرستادن فرمهای لاتاری است، میخواهد یکدفعه قرعه را برنده شود، یکدفعه نامش دربیاید و اسب مراد را سوار شود و د برو که رفتیم."
شهامت میخواهد
دوست داشتن کسی که
هیچوقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد !
ویسلاوا شیمبورسکا
بعضی وقت ها بعضی حرف ها، بعضی خنده ها و گریه ها، اصلا میمیک خیلی کوچک صورت یا مشتى بر روى میز مى تواند جمعیت زیادى را نمایندگی کند. حرف خیلی ها شود. و بماند.
این صادقانه ترین وضعیت و شکل بدن است. تن را به جمع پیوند مى زند. لحظه اى از انقلاب.
اگر این گفته کى یر کگارد را در ترس و لرز به یاد بیاوریم که : "بى تردید اشک ها یک استدلال وحشتناک انسانى اند" بغض قاضى زاده وقتى دارد به استقبال گزارشی درباره امکان بازگشت به ایران مى رود، موضوعى اساسی را پیش مى کشد. چیزى وحشتناک اساسى.
شاید بازگشتن احتمالى ابراهیم نبوى "خبر" باشد یا سخنان روحانى یک "گزارش خبرى"، اما بغض قاضى زاده خود "وضعیت" است. در هیچ خبرى نمى آید بلکه از فرط روزمرگى تنها زیسته مى شود. فاجعه همین وضعیت اکنون است. فاجعه اى که در کسرى از ثانیه به چهره قاضی زاده می آید و خود را نمایش مى دهد.
خبر را اگر نگاه نکردید خیلى مهم نیست، نیم دقیقه اول را اما حتما ببینید.
http://m.youtube.com/
ستارۀ ما
فقط دوماه زندگی در این دنیا کافی است که فرزند آدم بیاموزد برای دوام آوردن باید خندیدن را یاد بگیرد.
ملتی که نتوان درمیان آنان بدون دلهره، حق ضعیف را از قوی گرفت، هرگز قابل ستایش نیست (پیامبر صلی الله علیه و آله)
شادی آداب نمی شناسد!
رقصیدن، خندیدن، آب پاشیدن، آمدن در خیابانها و همه با هم فریاد کشیدن،جیغ کشیدن ها،و.. همه اینها به ساده ترین شکل ممکن ابراز شادی است.
نمود شادی است در همه جای دنیا. این که خیابانها بند بیاید ، عده ای آن وسط هوس کنند حتی برهنه شوند، عده ای بد مستی کنند، و ...همه اش نمایش جمعی از شادی است.
شادی به کودکانه ترین شکل ممکن واکنشی حاصل از رهایی است.واکنشی که برای خیلی ها تبدیل به کنش... شده است. یعنی برخی مردم دنیا به طورکلی شادند، می بینیم که در طول سال انواع واقسام جشن های خیابانی برگزار می کنند.
اززدن بالش های پر بر سر و کله یکدیگر تا پرتاب گوجه فرنگی و رنگ و...
همه ی اینها در جهان اطراف ما اتفاق می افتد و مردم دنیا یاد گرفته اند شادی را زندگی کنند.
ازبحث تاریخ عبوث و غم زده ما که بگذریم، این غم زدگی ، این اندوه ورزی بدجوری درما رخنه کرده است.
اساسا در اطراف ما کسانی که غمگین ترند، انگار جدی تر و مهم تر اند، اندوهناکی صفت عاقلان است و آنها که می خندند"هنوز خبر بد را نشنیده اند"
این که ما شادی را یادمان رفته همه اش تقصیرحکومت و تاریخ و... نیست.ما اینقدر برای خودمان خط کشی و مرز داریم ، اینقدر ته ذهنمان تمرین اندوه کرده ایم که بادیدن شادی دیگران هم به هم می ریزیم.
در این چند روز بسیار خوانده ام که این چه طرز خوشحالی بود، چرا فلان کار شد؟چرا فلان شعار داده شد؟چرا وچرا ؟؟
و مدام دارم به این فکر میکنم که شادی طرز ندارد، شادی آداب نمی شناسد، چیز سهم گینی هم نیست ، چند حرکت ساده است و چند صدای انسانی که در تاریکی شب همه اش محو می شود.
چیزی که شاید بهتر است تمرین کنیم همین آداب نداشتن ها و پذیرش آداب نداشتن است.