نگار...

سال ها بعد، وقتی برمی گردی امروزت را نگاه می کنی، مرور می کنی، می بری زیر ذره بین، خط به خطش را می نشینی تحلیل می کنی، باید یک کاری کرده باشی که وقتی می گذاری اش توی یک کفه ترازو، توی آن یکی کفه هرچه گند زده ای را بپوشاند. باید بتوانی وقتی یقه خودت را گرفته ای که «بعد این همه سال و این همه ادعا و این همه تجربه، چند چندی؟» یک مسابقه ای نشان بدهی که نتیجه اش تحت الشعاع قرار بدهد نتیجه های دیگر را، مسابقه هایی را که بد برگزار کرده ای، ناکام بوده ای درشان، _حالا بازی جوانمردانه نبوده، داور به نفع گرفته، چمن بد بوده، دروازه بان هول کرده، فورواردت با زانو زده زیر فک دفاع حریف که اخراج بشود یا توی گروه مرگ بوده ای_، هرچه! آدم باید وقتی سال ها بعد زندگی اش را می برد با بی رحمی، به شیوه یک شهریوری زیر ذره بین، تحلیل می کند، نقد می کند، فحش را می کشد به سرتاپای بازی خودش، یک چیزی داشته باشد توی دستش که خال بالا باشد، بزند زمین، بلند فریاد بزند: «کاره آس».  

یکی ...

به نظرم توی زندگی هر آدمی

یکی باید باشه که سبز خوشرنگ باشه ...

یکی باید باشه که دلش دریا باشه...

یکی باید باشه که افکارش به وسعت آسمون باشه...

یکی باید باشه که دقیقا همون لحظه ای که باید، باشه...

یکی باید باشه که حواسش باشه چه روزهایی  واژه کم آوردی  که چه روزهایی کمرنگی...

یکی باید باشه که به خاطرش فک کنی دنیا جای قشنگیه برا زندگی...

یکی باید باشه که هرگز قضاوتت نکنه...

یکی باید باشه که ازش دلخور بشی که باهاش دعوا کنی ولی دلت قرص باشه اتفاق بدی نمی افته ...

یکی باید باشه روی نمودار سینوسی زندگیت چه وقتایی که توی اوجی و چه وقتایی که توی رکودی گرمی دستهاش فاصله های جغرافیایی رو به سخره بگیرند...

یکی باید باشه که چند ماه دغدغه ات این باشه که چی برای روز تولدش کادو بخری حتی اگه آخر سر به دلایلی مجبور بشی دست خالی بهش تبریک بگی...

یکی باید باشه که به خاطر تولدش ذهنت از آکبند بودن در بیاد و کلی جرقه بزنه حتی اگه امکان روشن شدن اون جرقه وجود نداشته باشه در عمل...

یکی باید باشه که برا خوشبختیش به خدا التماس کنی...

یکی باید باشه که بدونی معنی واقعی دوست یعنی چی...

معنی واقعی پایه هرکاری بودن باهات یعنی چی...

یکی باید باشه یکی درست مثل بهار!

آره!

دقیقا مثل بهار!!

همیشه باید کســــــــــــــــــــــــی باشد...


تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد...
باید کســـــــــــــــــــــــــی باشد...
که : وقتی صدایت لرزید , بفهمد...
که اگر سکوت کردی , بفهمد...
کســــــــــــــــــــــــــــــی باشد...
که : اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد...
کســـــــــــــــــــــــــی باشد...
که : اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن...
بفهمد به توجهش احتیاج داری...
بفهمد که درد داری , که زندگی درد دارد...
کـــــــــــــــه دلگیری / عزیزم : بخدا : دلم خیلی بارانیه...

.... که بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران...
برایِ بــــــــــــــــــــــــــــــــوسیدنش...
برایِ یک آغــوشِ گرم تنگ شده است...
همیشه بایــــــــــــد کسی باشد تا...

باید کسی باشد...
که هروقت بار تنهاییت سنگین شد...
هر وقت کمر کلماتت شکست...
هر وقت واژه هایت لال شدند...
بیاید بنشیند مقابل چشم هایت...
و تو زل بزنی به خودت...
که جاری شده ای میان چشم هایش...
باید کسی باشد...
که هر وقت بار دلتنگی ات سنگین شد...
هر وقت طاقت سکوتت تمام شد...
هر وقت کم آوردی...
بیاید بنشیند کنارت...
و تو سرت را بگذاری روی شانه اش..
و تمام خودت را به او تکیه دهی...
باید کسی باشد ...
که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد...
هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد...
بیاید آغوش باز کند..
و پناهت شود...
و تو یک جا...
تمام تنهایی ات را...
تمام دلتنگیت را...
تمام سکوتت را...
تمام خستگی هایت را...
و تمام بغضت را...
میان هُرم نفس هایش...
نفس بکشی...
باید...
کسی...
باشد...
باید کسی باشد...
تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد !باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید ! بفهمد !که اگر سکوت کردی بفهمد... !باید کسی باشد ! که اگر بهانه گیر شدی ! بفهم...د !باید کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ! نبودن ! بفهمد... !باید کسی باشد ! که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد... !باید کسی باشد...
بفهمد که درد داری ! که زندگی درد دارد...  بفهمد که دلگیری !بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده! بفهمد که دلت برای راه رفتن ! برای دویدن !تنگ شده !بفهمد که وقتی باران می آید !برف می بارد !راه رفتن می شود تنها دغدغه ی زندگیت ! بفهمد !!!!همیشه باید کسی باشد...
"
همیشه باید یک کسی باشد که حتی اگر به جای کلمات
فقط سه نقطه گذاشتی در یک صفحه سفید ، بدانی که می داند یعنی چه...!

همیشه باید یک کسی باشد که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد...
همیشه باید کسی باشد تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد...
باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید بفهم....که اگر سکوت کردی، بفهمد...
باید کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد....بفهمد که درد داری...
که زندگی درد دارد ....بفهمد که دلگیری .. ..بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده...
بفهمد که دلت برای راه رفتن ، برای دویدن ، برای خندیدن،قهقهه زدن ...
گاهی هم گریه کردن تنگ شده . . .بفهمد و با تو بخندد،بفهمد و اشکهایت را پاک کند...
 
قلقلکت دهد تا بخندی...آری...
همیشه باید کسی باشد......

مانی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نوشته

زندگی، بدون روزهای بد نمی شود، بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی، باور کن که شتابان فرو می ریزند و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی...غصه منطق خود را دارد. علیه منطق غصه حتی اگر منطقی ترین منطق هاست، آستین هایت را بالا بزن...قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار! لااقل بادبانی بر افراز، پارویی بزن و بر خلاف جهت باد، تقلایی کن!سخت ترین توفان، مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن...توفان را بگذران و بدان که تن سپاری تو به افسردگی، به زیان بچه های ماست و به زیان همه ی بچه های دنیا.باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو، بر قدرت کارکردن و سرسختانه کار کردن من نمی افزاید و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد، ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد...

" چهل نامه کوتاه به همسرم __ نادر ابراهیمی

احترام به خود

لباس خوب بپوش ! برای خودت غذای خوب بپز ! خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن ! برای خودت گاهی هدیه ای بخر !. وقتی به روح احترام می گذاری ...احساس سر...بلندی می کند ... آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی برد ... و اگر قرار است انتخاب کند ...کمتر به اشتباه اعتماد می کند .... یادت باشد .... عزت نفس غوغا میکند!

نوشته های خوب

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزاردهنده بود. گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس کسی را از دست نمی دهد زیرا هیچکس مالک کسی نیست. این تجربهء واقعی آزادی است، داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی .


" یازده دقیقه __ پائولو کوئلیو " 

 

 

شما مرد ها زود از زن ها خسته می شین. اولش همتون مجنونید، اگر بیابون گیرتون بیاد، که الحمدالله این دوره و زمونه گیر نمی آد، سر می ذارید به بیابون، اما اصل همینه که هیچ کدومتون تا آخر خط نمی مونید .مرد شاد و زیبا مال همه است، کسی هم که مال همه باشه، مال تو نیست و آن وقت تو می مونی و غصه ها.

" خاله بازی __ بلقیس سلیمانی "

10قانون

10 قانون زندگی

قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.



... قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.



قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.


قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.



قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.



قانون ششم: قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.



قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.



قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.



قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.



قانون دهم : خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.

ناامیدی...

روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمیکنم دیگر امیدی ندارم میخواهم خودکشی کنم؟
!
ناگهان خدا جوابم را داد و گفت
... :
آیا درخت بامبو وسرخس را دیده ای؟؟؟
گفتم:بله دیده ام

خدا گفت:موقعیکه درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم

خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را گرفت
اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع امید نکردم
در دومین سال سرخسهابیشتر رشد کردند اما از بامبو خبری نبود
.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند
.
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد

ودر عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت
.
آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی میکرد
!!!
آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی
در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی ؟؟؟
!!!
زمان تو نیز فرا خواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد . ناامید نشو

عادل...

زنی به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت:

ای پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود: خداوند عادلی است که هرگز ظلم نمی کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه ای برای تو رخ داده است که این سوُِال را می کنی؟

زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگی می کنم، دیروز شال بافته ی خود را در میان

پارچه ای گذاشته بودم و به طرف بازار می بردم تا بفروشم و با پول آن غذای کودکانم را تهیه سازم،

ناگهان پرنده ای آمد و آن پارچه را ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزی ندارم که معاش کودکانم را تاُمین نمایم!

هنوز سخن زن تمام نشده بود که در خانه داوود (ع) را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این

پولها را به مستحقش بدهید.

حضرت داوود (ع) از آنها پرسید: علت اینکه شما دسته جمعی این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست؟

عرض کردند: ما سوار کشتی بودیم، طوفانی برخاست، کشتی آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم، ناگهان پرنده ای دیدیم،

پارچه ی سرخ بسته ای به سوی ما انداخت، آن را گشودیم، در آن شال بافته دیدیم، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتی را بستیم و کشتی بی خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر گر نجات یافتیم، هر کدام صد دینار بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هرکه را بخواهی به او صدقه بدهی!

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا برای تو هدیه ای می فرستد، ولی تو او را ظالم می خوانی؟

سپس هزار دینار را به آن زن داد و فرمود: این پول را در تاُمین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو آگاهتر از دیگران است!