مردم


دولت ما و داستان لیونل مسی:::
دولت آن بالابالاها نیست٬ دولت هر روز در زندگی روزمره ما بازتولید می شود. فضای مجازی کمک می کند تا دولت را با همه اجزایش ببینیم و دیگر آن را محدود به «آنها» نکنیم. ادبیات نژاد پرستانه٬تبعیض جنسیتی٬ خشونت کلامی٬ برابر شمردن آزادی و بی قاعده گی٬ بی حرمتی و اهانت به باورها و معتقدات دیگران به نام آزادی٬ دروغ٬ تقلب٬ توطئه اندیشی و حق مداری مطلق بخشی از رفتارهای این دولت ...است. اگر می خواهید خشونت کلامی را ببینید لزومی ندارد حتما به نماز جمعه بروید٬ کافی است ذیل استاتس های ساده فیس بوکی را ببینید تا متوجه شوید چه خبر است و چگونه از شرمنده گی همدیگر در می آییم. همانطور که می توانیم آشغال خود را از ماشین بیرون پرت کنیم و کوه و جنگل را با زباله های خود بیالاییم ولی به روی مبارک خود نیاوریم و از بی توجهی «آنها» به «مقولات زیست محیطی» انتقاد کنیم. می توانیم دروغ بگوییم و از دروغگو بودن آنها برنجیم. می توانیم ذیل صفحات فیس بوک دیگران هر چه خواستیم بنویسیم و دیگران را هر گونه که خواستیم تحقیر کنیم اما مدعی شویم که «او» که رفت در شان ریاست جمهوری این کشور نبود و روزی صدبار او را دست بیندازیم

...

http://laleyevajgoon.blogfa.com/ 

 

 

http://note2013.blogfa.com/post/21 

 

 

زیر باران بمان
سارای من!

تو با من آمدی
با لبانی که شیرین ترین شهدها را داشت
و آواز حرام خون مرا شناختی
و گفتی
عشق ما گاهواره ی سبزترین استقلال است.
و از دردهای من
بار برداشتی سارا!
تو بشارتی
تو همیشه بشارت باش

تو بمان سارا
در خیابان بمان و شعار بده:
« عشق ِ ما
گاهوارهٔ سبزترین استقلال است ».
من از پادگان
برایت بوسه خواهم فرستاد.

 

 

گاهی در پی راه‌چاره بودن و سخت دل‌مشغول آن شدن آدم را از درک درست «درد» بازمی‌دارد. کسی که درد را نمی‌شناسد چطور می‌خواهد درمان را بیابد؟ میل شتابکارانه و غریزی به یافتن درمان می‌تواند پرده‌ای بر روی چشم دردشناس بیندازد. وقتی پیکان به جان نشست بهتر است سپر را کنار بگذاریم و ببینیم تیر از کجا پرتاب شد. سپر که علاجی پیش از واقعه بود، پس از آن حجاب است و بس.
مهدی خلجی 

 

 

رابطهء آدمها از یک مقطعی ، از یک وختی ، از یک روزی ، از یک ساعتی ، از یک لحظه ای به بعد بر اثر یک عامل بیرونی تغییر میکند ... منظورم آدمهایی است با رابطه های غیر نَسَبی که یک مدت کوتاه یا مدیدی با هم در ارتباط عادی هستند ، حالا همسایه ، هم دانشکده ای ، همکار یا هر چی ، و خیلی باهم صنمی ندارند ولی بعد درست از یک جایی که از شددت مهم بودن فراموش میشود ! یک اتفاقی می افتد که دوست میشوند ، همدم میشوند ، عاشق میشوند ... بحثم فارغ از جنسیت است حتتا ، بیشتر تاکیدم روی اهمیت آن لحظهء تاریخی و آن اتفاق است که میتواند خیلی هم ساده و معمولی باشد ... مثلن دو تا همکار بعد از چن سال کار کردن در کنار هم و بسنده کردن به سلامی و علیکی ، وختی در یک عصر بارانی یکی شان که چترش را خانه جا گذاشته ، روی صندلی جلوی ماشین آن دیگری که از قضا دلش خیلی گرفته می نشیند و این دیگری برای آن یکی سیگارش را فندک میزند و تمام طول راه حرف میزنند از جنس حرفهایی که در تمام سالیان همکاری شان یک کلامش را نزده اند ، از فرداش میشوند همکاردوست میشوند رفیقهمکار ... بعد چن سال میگذرد و آن عصر بارانی و چتر و فندک که بهانه های آغاز این انس و الفت دیرینه بوده اند فراموش میشوند ... اگر برگردید عقب و به چگونگی شکل گیری رابطه های تاکنون ماندگارتان و لحظه های تبدیلشان از عادی به خاص فک کنید بهتر ملتفت عرائضم می شوید ... البت برنگشتید هم خیلی مهم نیست ! من که به شخصه برگشتم ، کاویدم ، خنگیدم و از این برگشتن دست خالی برگشتم  

محسن باقرلو

فتح و...

ما آدمهای فتح بودیم. شکست مرگمان بود اما برای بعد از فتحمان هم برنامه ای نداشتیم. حالا چه فتح سرسختانی که تا واپسین نفس می جنگیدند، چه فتح مهربانانی که هم از نخست آمده بودند تا فتح شوند. شیپورهای تسلیم را که می نواختند، کار ما تمام شده بود. آنها گمان می کردند این شروع حکومت ماست. آماده می شدند تا از پس آن همه ستیز، روزگار آرامش را تجربه کنند. غافل از اینکه ما سلحشوران غمگینی بودیم که هر آغازی پایانمان بود. رسم فرمانروایی را به ما نیاموخته بودند و رسم "اکتفا" کردن و ماندن را. هرچه آموخته بودیم تنها رویای "سیطره" بود و هراس "بردگی". فتح می کردیم که فتح نشویم. پیروز می شدیم که شکست نخوریم. هزاره ها و سده ها آمدند و رفتند. "فتح خویی" اما سینه به سینه و جان به جان در ما جاری بود. کشورگشایی بی معنا شد ولی ما دست بر نداشتیم از فتح هایمان؛ افتادیم به جان آدمها، عشق ها، رابطه ها؛ با آنها همان کردیم که با سرزمین ها می کردیم. یا "خدایگان" بودیم یا "بنده"؛ همین. هیچ تعریف دیگری از ارتباط نداشتیم. "مردم کراسی" که اختراع شد، تلاش کردیم "برابری" و "همزیستی" را جایگزین "سیطره" و "غلبه" کنیم؛ نشد؛ نتوانستیم؛ نیاموخته بودیم. ما آدمهای فتح بودیم و هراسناک از بردگی. در قاموس ما هر رابطه ای ترجمان مستقیم ارتباط خدایگان و بنده بود؛ یکی فرادست یکی فرودست؛ یکی بالاتر یکی پایین تر؛ یکی حاکم یکی محکوم. اتفاقا همین بود دلیل فتح خویی ما شاید. خدایگان باشی یا بنده، فرقی نمی کند؛ تنها رویایت فتح دیگر است و یگانه کابوست امتداد رابطه. جهان جدید و رابطه های تازه، آدمیان تازه ای می خواستند که ما نبودیم. مرکب و سلاحمان تغییر کرده بود؛ خودمان اما همان بودیم که بودیم؛ سلحشوران غمگینی که هر آغازی پایانمان بود

نوشته ای از احمدرضا آبک!

ناپلئون بناپارت:
اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
آدولف هیتلر:...
اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند
صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد.
پبامبر اعظم(ص):
روزی مردانی از سرزمین پارس به دور ترین نقطه ی علم خواهند رسید .
بن لادن:
اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند
در سرزمین پارس به کاوش بپرداز .
اسکندر :
اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند.بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

واقعا کجا بودند؟

من هرگز کسانی را که در 25 خرداد سال 88 در پی زندگی شخصی شان بوده اند، درک نکرده ام چه کسانی آن روز، در آن اتمسفر گیرای مست کننده که بوی عطر و عرق در هم پیچیده ب...ود، غایب بودند؟ کجا بودند؟ زمین می خریدند؟ ملک معامله می کردند؟ شیشه ماشین شان را دودی می کردند؟ سر سفره عقد نشسته بودند؟ در خانه سریال تماشا می کردند؟ به گالری رفته بودند؟ سفر زیارتی داشتند و چمدان می بستند؟ تور یک روزه جنگل ابر رفته بودند؟ منتظر بودند تا ساعت از 6 بگذرد و "اضافه کار" بگیرند؟ در مراسم قرعه کشی "یک دستگاه خودروی نفیس" شرکت کرده بودند؟ "خبرهای خوب-خبر های بد" را تقسیم بندی می کردند؟ سینما بودند؟ پارک؟ کافه؟ کجا؟ کجا بودند؟ نمی دانستند کودتا شده؟ نمی دانستند غیاب شان، مقوم "راه نهایی مسئله مردم" خواهد بود؟ نمی دانستند راست قامتان تاریخ در آستانه اند؟ نمی دانستند احمد زید آبادی را برده اند که نیاورند؟ نه! نمی دانستند هنوز هم نمی دانند آنها فقط زبان دولت ها را می فهمند ساعت شان را با ساعت دولت ها کوک می کنند مسیرشان را دولت ها تعیین می کنند منتظرند ببیند "بین التعطیلین" می شود یا نه؟ بن شهروند می دهند یا نه؟ عیدی می دهند یا نه؟ مالیات بر ارزش افزوده زیاد می شود یا نه؟ "مجوز" می دهند یا نه؟ مذاکره می کنند یا نه؟ مشی اعتدال پیش می گیرند یا نه؟ آنها خبر را تنها زمانی می خوانند که دولت ها تایید اش کرده باشند: زمان اعلام تعطیلی مدارس به خاطر بارش برف یا زمان اعلام ظفرمندانه" پاک کردن میهن از لوث وجود عناصر نا مطلوب" ... غایبان 25 خرداد 88، همان غایبان ِ انقلاب 57 اند، غایبان ِ 30 تیر و غایبان ِ همه تاریخ همان ها که اسم "کمون"، "پتروگراد"،"تیان آن من"، "تقسیم"، "التحریر"، "ریو"، "غزه"،"سینتگما"، "پلازا" و ... را هرگز نشنیده اند غایبانی که تا به حال اسم "مردم" حتی به گوش شان هم نخورده است 

این متنی هست که توی فیس بوک خوندم!

اطراف!

برای منصور خضرایی منش و سحرش: مدتهاست سعی می کنم گذرم به خیابان ولی عصر نیفتد؛ حتی این یک سالی که در مسیر دفترم قرار گرفته. دلم می گیرد وقتی از آنجا می گذرم. "زاینده رود" تهران، درست از همان روزی خشک شد که یک طرفه اش کردند و درونش بی آر تی کشیدند که زودتر برسند به مقصدشان؛ هم شهروندان و هم آنها که اصولا باید زودتر برسند. اما بی آر تی، زندگی را از خیابان ما گرفت؛ و آب را از زاینده رودمان. چند روز پیش، حوالی غروب، مجبور شدم فاصله عباس آباد تا ونک را طی کنم. باور نمی کنید اما در اکثر قریب به اتفاق مغازه ها حتی یک مشتری هم نبود. همان مغازه هایی که روزگاری مردم صف می کشیدند پشت درش و تفریح جذابی بودند برای عاشقانی که ولی عصر را برگزیده بودند برای قدم زدن، تا لختی بایستند و خستگی از تن به در کنند با تماشای ویترینها. این روزها حتی دیگر کسی در پیاده روهای ولی عصر هم قدم نمی زند. آدمها از ولی عصر کوچ کرده اند؛ مثل پرنده ها که از شهر. تنها اتوبوس های غول پیکرند که می تازند. خاک مرگ پاشیده اند روی این خیابان. تاریخ و فرهنگ تهران، تبدیل شده به پیست مسابقه ا...توبوس هایی که قرار است بوق کشان، راه آهن تا تجریش را گز کنند. امروز صبح، رامین نوشت یکی از همین اتوبوسها، سحر خانم، همسر منصور عزیز را روانه بیمارستان کرده. حال سحر اصلا خوب نیست. استخوان هایش خرد شده اند و هنوز به هوش نیامده. دوستانش همه آشفته و بی تابند. مثل همین متن که جملاتش چفت هم نمی شوند از بغض. تقریبا هفته ای نیست که یکی از این اتفاقها نیفتد در خیابان ولی عصر. در خیابانی که روزی زندگی بود، اشتیاق بود، فریاد بود، لبخند بود و از همه مهمتر شاهرگ حیات بود و نبض شهر در دستش. حالا من مانده ام که چگونه یک تصمیم ساده، تبعاتی چنین هولناک می تواند داشته باشد. سحرهای ما تا کی باید زیر غرش اتوبوس ها له شوند؟ تاوان ورشکستگی آن همه شهروندی که آنجا سرمایه گذاری کرده بودند و حالا به خاک سیاه نشسته اند را چه کسی می دهد؟ ما تهرانی ها چه می توانیم بکنیم برای ولی عصرمان؛ مثل اصفهانی ها برای زاینده رود؛ مثل جنوبی ها برای کارون؟ دردمان مشترک است. رود و خیابان را از ما نگرفته اند؛ زندگی را از ما گرفته اند.

حمیدرضا آبک


زندگی، برای من همین یک لحظه ی سرشارشدن است؛ انکار نمی کنم که فارسی، زبان شیرینی است؛ زبان سعدی و حافظ را نمی توانم نادیده بگیرم؛ مسحورشان شده ام و سرشارم کرده اند از همه حس های ناب و زیبا اما شنیدن یک شعر کُردی، چیز دیگری است؛ چیزی که تا دو یا چندزبانه نباشی نمی توانی بفهمی اش چون در غیر این صورت حس زبان مادری، محلی از اعراب نخواهد داشت. شعر صرفا ترکیبی از واژه ها و توصیفات بدیع نیست؛ شعر، خودِ فرهنگ و هویت یک ملت است؛ فکر و ذکر و آمال و ا...فسوس های یک ملت و قوم است؛ شاید به این دلیل است که هیچ چیزی به اندازه یک شعر کُردی نمی تواند سرشارم کند و به کرنش وادرام کند در برابر همه آنانی که فرصت زاده شدن و زیستن را به من دادند؛ تا کُرد زاده شوم و از همه چیزش لذت ببرم. دروغ محض است اینکه می توان شعری را از زبانی به زبان دیگر ترجمه کرد؛ روح شعر و دنیاهای نهان شعر را نمی توان به زبان مقصد وارد کرد؛  


مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!...و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!! 

مادر ِ من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی ماده ای که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس" زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید...مرا ببخش

دور و بر!

از موزه ها، از تکه پاره های له و لورده ی تاریخ، از هویتهای تقلبی، از رکود زیستن در گذشته، از افتخارات متکی به یک کوزه ی شکننده، به یک سکه ی مسی...از گشتن و خیره شدن به اجسام بی جان پشت ویترین، از تاریخچه های درخشان ضمیمه به آنها، از رویاهای عتیقه ای تحریف شده، از جنگهای ادامه دار بر سر مالکیت یک شیء، از پزهای دمده ی تاریخی و از هر چه که گذشته را چه خوشایند و چه ناخوشایند مثل پتک بکوبد به مغز آشفته ی حال یا ذهن نامعلوم آینده، خسته ایم... 

 

مریم روئین تن 

 

 

بازى فوتبال پرسپولیس و میلان قدیم، چیزهایى را براى خاطره ما داشت. یکى از اینها شهلا جاهد بود. همسر صیغه اى ناصرمحمدخانى که لاله سحرخیزان، همسر اول او را کشته بو...د و بعدها اعدام شد. این بازى فوتبال، نیز مصادف شد با روزجهانى مبارزه علیه خشونت برزنان. این نوشته را به این بهانه ها باز نشر مى کنم. قسمت هاى بعدى این نوشته را در کامنت ها لینک مى دهم: شهلا جاهد اعدام شد. این پایان داستان لیبیدوی مردی است که دو زن را به کام مرگ فرستاد. چندی قبل در – واقعه میدان کاج – لیبیدوی زنی، دو مرد را به کام مرگ فرستاده بود. لاله سحرخیزان با اصابت هفده ضربه چاقو به گردنش توسط شهلا و همدستانش-به گفته دادخواست-کشته شد. مگر گردن انسان چقدر است که هفده ضربه را پذیرا باشد؟ قاتل چه کینه ای از او به دل داشته است که اینگونه او را کشته است؟ مرد جوان چاقو خورده در میدان کاج در انظار عمومی جان داد. قاتلش در یکی از میادین مهم پایتخت با چاقو به او ضربه ای زد وتا آخرین لحظات اجازه نداد کسی به او نزدیک شود. در مرکز این خشونت های هیچکاکی، غریزه جنسی نشسته است. تحقیقات جامعه شناختی بسیاری نشان داده است که امرجنسی، نقش اول را در خشونت های شخصی وشهری بازی می کند. لیبیدو در ایران چه وضعیتی دارد که تا این میزان دستش به خون آلوده است؟ سکس به عنوان مبنای غریزه «زندگی» چرا «مرگ» می آفریند؟ نکته مهم واساسی این است که «غریزه جنسی» وضعیت سراسر پروبلماتیکی در ایران پیداکرده است. این وضعیت را با چشم غیر مسلح هم می توان تماشا کرد، به گونه ای که بخشی از تجربه های زیسته وانضمامی افراد است. آدورنو درجایی گفته است جامعه فاشیستی جامعه ای است که شهروندانش به هنگام شنیدن صدای درب خانه شان نمی دانند گشتاپو پشت در است یا نظافتچی؛ جامعه ما چه جامعه ای است که زن در خیابان های آن نمی داند صدای بوق ماشینی که پشت سرش شنیده است آلارم یک مسافرکش است یا صدای لیبیدوی یک مرد؟ کاش داستان به اینجا ختم می شد. تحقیقی روانشناختی- جامعه شناختی نشان می دهد که بیش از شصت درصد دختران و هفتاد وپنج درصد خانواده ها در ایران «فوبیای اتومبیل های مسافرکش» دارند. زن در شهری شهوانی قدم می زند، اتومبیل سوار می شود و زندگی می کند که پدر،خدا وفرهنگ از او «باکرگی» می خواهند. نتیجه این پارادوکس عجیب، ترس جادویی او از خود وجهان اطرافش است؛ ترسی که با سکسوآلیته پیوند خورده است. این ترس برخاسته از نفی جهان اطراف ومستعد خشونت نسبت به دیگری است. صفحه حوادث یا همان صفحه خشونت روزنامه های هیچ کشوری تا این حد پر رونق و انباشته از امر جنسی نیست. گویی آلت جنسی در ایران همان آلت قتاله است. این وضعیت عمومى را دیگر نمى توان حادثه و حوادث نامید. ما با مسأله اجتماعى روبرو هستیم. البته وجه تراژیک داستان تنها نظام مردسالاری ومحصولاتش مثل بدن خون آلود لاله یا بدن آویزه به طناب شهلا نیست؛ تراژدی عمومی جایی به اوج خود می رسد که قربانیان سیستم خود مهمترین بازیگران آن اند. آنها به عنوان نمادهای قربانی در سیستم مردسالاری، در بازتولید و تقویت این سیستم موثر بوده اند. لاله و شهلا سازندگان میدان تاخت وتاز نماینده تام الاختیار مردسالاری شدند. آنها خود را – به گونه ای مازاد بر مقدار مردسالاری ای که در جامعه مرسوم است- در اختیار سیستم مرد سالاری قرار دادند. لاله به اسم حفظ زندگی و شهلا به اسم عشق. یادمان نرود که شهلا به عقد مخفی مردی در آمد که زندگی دیگری داشته است. او عملا به ناصربرای گسترش غیرمتمدنانه لیبیدویش یاری رساند. *** در روانکاوی، مفهوم اروس (Eros) اشاره دارد به غریزه‌های معطوف به لذت‌جویی (هدونیسم ) که نیرویشان از «لیبیدو» مایه می‌گیرد. البته اروس تکاپوی صرف برای ارضای غرایز حیوانی نیست، بلکه به گفته «فروید» هدف آن پیوستن یکایک افراد وسپس خانواده‌ها، قبایل، نژاد‌ها وملت‌ها به یکدیگر، به صورت واحد پهناور جامعه‌ی بشری است. به تعبیری دیگر اروس، میانجی ارتباط میان افراد و جوامع و به عبارتی خالق «فرهنگ» آن‌هاست. از دید‌گاه فروید، فرهنگ همواره از تکانه‌ای درونی تبعیت می‌کند. این تکانه یا غریزه چیزی نیست جز برانگیختن احساس مسؤولیت روز‌افزون و مراقبت برای زنده نگه‌داشتن آن، که لازمه تداوم فرهنگ می‌باشد. ‌احساس مسولیت همان چیزی است که فروید از آن به « تادیب نفس» یاد می‌کند. از نظر وی در روان آدمی، دومبدا وجود دارد: یکی مبدا واقعیت‌طلبی ودیگری مبدا لذت جویی که سازنده‌ی اصلی پیکار همیشگی «Ego»(من) با «Id» (نهاد) هستند. «نهاد» به عنوان قلمروی فاقد حس اخلاقی و صورت شکل‌نایافته تمنیات بدوی همچون غریزه جنسی، که اروس به عنوان رانه عاطفه‌ جنسی از ویژگی‌ها‌ی آن به شمار می‌رود، با «من» به عنوان قلمرو شخصیت انسان به گونه‌ای که در ناخودآگاه شکل می‌گیرد، در تعارضی تاریخی به سر می‌برد. از نظر فروید در ظهورتمدن، «من» می‌بایست » نهاد» را کنترل و رام نماید. تمدن از نظر وی همواره به سر‌کوب وابسته است ولذا ذاتا متضمن «رنج» و «احساس گناه» است. فروید در رساله‌ اجتماعی خود «تمدن و نا‌خرسندی ‌هایش» عنوان می‌کند که اگر ما سعی نمائیم همه امیال خود، اعم از جنسی و غیر جنسی را ارضا کنیم، جامعه ، تمدن و فرهنگ نابود می‌شود و در این شکل افراد به یکدیگر تنها به عنوان ارضا کنندگان اروس نگاه می‌کنند. ناصر محمد خانی در واقع چیزی نیست جز واگذاری «من» به «نهاد». او یک نشانه از جامعه ای است که اخلاق اجتماعى را از دست داده است. اگر چنانچه قاضی و دادگاهی او را محاکمه نکرد ، خودرا بی گناه می داند. وجدانش به جایی بیرون از خودش انتقال یافته و تجسد نهادی پیدا کرده تا جایی که نمی تواند بین گناه و جرم یا وجدان ودادگاه تمایز قایل شود. جامعه ای که افراد در آن تا این حد الینه سیستم حقوقی شده باشند که فکرکنند، چنانچه مجرم حقوقی در دادگاهی نشده اند پس گنهکار هم نیستند ومسولیتی نسبت به فاجعه رخ داده ندارند، جامعه ای است که سوپر اگوی اجتماعی خود را از دست داده است. در این وضعیت است که «تادیب نفس» چیزی نیست جز «پلیس». هرجا پلیس بود نمی کند وهر جا نبود، آزاد است. در واقع ما با نوعی اخلاق دولتی مواجه هستیم. هنگامی که وظیفه سرکوب «نهاد» توسط «من» به قانون، پلیس و دولت سپرده شود، چیزی که از دست می رود سوپراگو(فرامن) در افراد است. در حالیکه لازمه «فرهنگ» در هر جامعه ای ایجاد وتقویت نوعی » درون» و «من اخلاقی» است. چنانچه این درون از دست برود، تجاوز به دیگری تا جای ممکن( جایی که قانون وشرع مجال می دهند) گسترده می شود. هنگامی که وظیفه سرکوب نهاد یا لیبیدو به دولت واگذار می شود، اتفاقی که رخ می دهد چیزی است که به تاسی از «مارکوزه» می توان آن را «سرکوب مازاد» نام گذاشت. منظور مارکوزه از سر‌کوب مازاد، ایجاد محدودیت‌های جنسی وانقیاد سکسوآلیته، ‌جهت اعمال سلطه ایدئولوژی است که مازاد بر تعدیل لازم رانه‌ها جهت تداوم نسل آدمی در یک تمدن صورت می‌گیرد. مارکوزه نشان می دهد که چگونه مکانیزم سرکوب اضافی در مراحل اولیه سرمایه داری به امروز نیز سرایت کرده است. در مراحل نخستین سر‌مایه‌داری، برای تضمین این که مردم اکثروقت خود را صرف کار کردن نمایند، درجه بالایی از سرکوب اعمال می شد. در این وضعیت، معدودی از امیال اجازه پیدا می‌کردند تا وارد حوزه خود‌آگاهی شوند و نیز کانون‌های لذت‌آفرین بدن به اندام‌های جنسی محدود می‌ شدند. اما رشد نیرو‌های مولد در دوره‌های بعد سرمایه‌داری به معنای آن است که دیگر چنین درجه بالایی از سرکوب، ضرورتی ندارد. در این دوره است که نوعی سرکوب مازاد ایجاد می‌شود که چیزی بیشتر از سرکوب ضروری برای بقای موجودیت جامعه است. در واقع ایدئولوژی برای دست یافتن به آرزوهایش، امر جنسی را بیش از آنکه برای فرهنگ لازم است، سرکوب می کند. این ویژگی تمام ایدئولوژی هاست. سرکوب مازاد صورت گرفته لیبیدو توسط دولت-ملت ایرانی وجدان اجتماعى را از بین برده و تصویری از جامعه نا‌متمدن ساخته است؛ درواقع نا‌متمدنی ای که محصول سر کوب مازاد لیبیدو است . وقتی دولت، خود را موظف به سرکوب و کنترل میل جنسی جامعه بداند و این «بار» را از دوش خود افراد بردارد- جایی که سوژه با به دوش کشیدنش در واقع خلق می شود- این پیام را به جامعه می‌دهد که هر جا من (دولت) نبودم، لیبیدویت را رها کن. در این وضعیت، محمد خانی بودن چیز عجیبی نیست. 
امین بزرگیان 
 "رفیق"، بی تعارف در این چند سال اخیر به نحو احسن شاشیدیم توی این کلمه! "رفیق" مگر الکی بود؟ مگر مثل حالا لق لقه ی دهنِ همه بود؟ در این چند سال با خیلی از کلمات همین کار را کردیم، مثل هندوانه ای که از وسط نصفش کنیم و با قاشق تا پوسته بتراشیمش و خالی و پوک بیاندازیمش توی سطل آشغال. با "مهمانی" هم همین کار را کردیم. دورهمی های جمع و جور، کم کم تقریبا منقرض شده اند، گذشت آن دوره ای که دوستی تماس می گرفت و برای خوردن چای می آمد، حالا مهمانی ها حداقل بیست نفره است. وارد مهمانی که می شوی تعداد زیادی آدم، آشنا و نیمه آشنا و نیمه هشیار، در تاریکی و صدای سرسام آورِ موزیک، گم و پیدا می شوند و همدیگر را "رفیق" صدا می زنند. گپ و گفتی هم اگر به ندرت بین دو نفر در این مهمانی ها اتفاق بیفتد، به خاطر شلوغی و سر و صدا، معمولا بی سر و ته و بی فرجام است.
نمی دانم، شاید من دارم پیر می شوم اما دلم از آن دور هم نشستن های قدیمی می خواهد. دور هم نشستن ها و دوستی های واقعی. دو کلام گپ و درد دل، راز و رمز، اعتماد، جمع های کوچک، کوچک، کوچک. 

ریحان ریحانی


دخترها

وقتی دختری را دوست دارید اولین چیزی که باید یاد بگیرید ارامش است .... دخترها نه اینکه ضعیف باشند ...نه اینکه زیادی زود رنج و بچه ننه باشند ...نه اینکه بلد نباشند سختی ها را تاب بیاورند ...نه ! دخترها دخترند ! قرار نیست تمام تعاریفشان مثل شما باشد ... برای دخترها عشق یعنی ارامش ...یعنی امنیت.... سر ه دخترها داد نزنید..... با دخترها طولانی قهر نکنید ..... وقتی کنارتان توی ماشین نشسته اند سرعتتان را خیلی زیاد نکنید .... کنار دخترها با دوستتان ...با همکارتان ...با بقال محله ...با هیچکس دعوا نکنید ! دخترها از خشونت میترسند ... دخترهای ایران لااقل, میترسند .... ترسیدن را یاد گرفته اند .... با دخترهای ایرانی با ارامش رفتار کنید .... حتی ابراز علاقه تان هم ارام باشد ...مدام نگویید "چقد خوشگل شدی امروز"....زیادی از هیکلش تعریف نکنید...  زیادی توی چشمهایش زل نزنید ... تا خودش نخواسته زیادی نزدیکش ننشینید ... تا خودش نخواسته مجبورش نکنید حلقه ی بدلیتان را دستش کند ! نگرانش باشید ...نگران خودش ...نگران احساسش .... نگران آبرویش ....بگذارید عشقتان منحصرن برای خودش باشد .....کنارش که باشید نیازی به هیچکدام از این ابراز علاقه های روتین و قربان صدقه های دو زاری و دم ه دستی نیست !کنارش که باشید میفهمد اهل ه عملید و توی دلش هزار بار ذوق مرگ میشود...عاشقتان میشود...عاشق ه واقعی ...که یک تار مویتان را با هزار تا خوشتیپ تر و پولدارتر و خارج رفته تر!!! از شما هم عوض نکند!کنارش که باشد خودش ارام ارام بهتان نزدیک میشود ...روحش را تقدیمتان میکند و هیچ لازم نیست شما هر روز به اجبار بگویید "دوست دارم "...لازم نیست غیرت الکی به خرج دهید ...لازم نیست نگران ضخامت پرده های اتاق باشید....

 عشقتان را فریاد نزنید ...دخترها از فریاد زدن میترسند ! 

 

 

http://zahraaa1992.blogfa.com/post/172

شهرام شیدایی

آذر یعنی کاج های سبز وسط سردی پاییز. یعنی سوز، بخار نفس، ابری هوا و سکوت قبرستانی که سنگش روی سینه ام سنگینی می کند. یعنی کیلومترها آمدم تا تویی که آمده بودی تا من. تا کنج اتاق خلوت و تاریکم.. تا شب های بغض. تا سردی دستهام و من تو را گریسته بودم. تو را زندگی کرده ام بی آنکه ببینمت. بارها گفته ام "دوستت دارم" بی آنکه نفس هایت را شنیده باشم. بارها تو را بوسیده ام بی آنکه لمست کرده باشم. پاییز یعنی سال 90 که من با تو آشنا شدم و تو هیچ وقت نمرده بودی حتا وقتی پیش از آنکه نامت را شنیده باشم، پیکرت را زیر کاج های بلند و درختان قد برافراشته ی قبرستان به خاک سپرده باشند و من دوستت داشته ام، دوستت دارم و دوستت خواهم داشت... امروز مهمان مزارت شدم در چهارمین سال از نبودن پیکرت روی زمین. و جاودانه بودن واژه هایت. و من بالای مزارت از درون گریستم و ناله سردادم : شهرام... با سیل عظیم دوست دارانت چه می کنی وقتی واژه هایت را هم خسیسی می کنند؟ که هم نسل های من برای پیدا کردن شعرهایت تا چند دخمه باید بروند تا واژه هایت را بیابند و نیستی تا شعرهایت را هدیه دهی به هم نسلانم. و من به تمام وارثانت معترض شدم "شهرام متعلق به همه است... بگذارید شعرهایش را هدیه ی اتاق هایمان کنیم." و من از دوستانم گفتم... تک تک آنها را نام بردم و از شب هایی گفتم که ملیحه، که مهدی.ن، که امیر علی ، که نگار، که شیده، که شیده که به تو می گوید :" بابای نقطه ها" ، که تمام آن هایی که نامشان را از قلم انداخته ام با تو گریسته اند. که شعرهایت را پوشیدیم و در خیسی باران، خیابان ها را قدم زدیم و گریستیم و فریاد زدیم :" آن قدر گرفته ام/ که فقط به مرده ها احتیاج دارم/ فقط به مرده ها" شهرامی که همه ی ما را شیدایی کرده ای، مزارت خیلی غریب بود و تو را حس کردم لا به لای گل های نرگس... که آمدی و تمام شمع ها را روشن کردی. بالای مزارت نشستم و آمدی کنارم. من سرمای آمدن آذر را لرزیدم و تو دستهایت را دور تنم حلقه کردی و من دیدمت. روی گل های نرگس دست کشیدم که دست هایت رویشان بود و دلم نمی آمد از مزارت کمی آن طرف تر بروم. تو نشسته بودی کنارم و من غربتت را بغض کردم. چهار سال از نبودن لبخندهایت می گذرد و دو سال است که گریه هایم را درون آغوشت اشک ریخته ام... و ما هیچ کدام دیوانه نبودیم وقتی شیدایی تو شدیم. تا همیشه دوستت دارم... تا همیشه دوستت داریم... مردی که من را و ما را بی آنکه دیده باشیمت شاعر کردی؛ شهرام شیدایی.




چرا هیچ‌کس به ما نگفته است که زمین

مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد

و ما فکر می‌کنیم که زمان می‌گذرد

شاید زمین، آن سیاره‌ای نیست که ما در آن باید می‌زیستیم

و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌ماند

و به این زندگی برنمی‌گردد .

از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم

از چشم‌هایمان

و همه‌چیزِ این خاک را کاویده‌ایم :

ــ ما به‌همراه آب و باد و خاک و آتش

تبعید این سیاره شده‌ایم

و این‌جا

زیباترین جا برای تنهایی‌ست .

کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند

| شهرام شیدایی | 

 

نوشته ی نسرینا رضایی

...

ببین رفیق! بیا آدم عوضی قصه نباشیم. بیا و معرفت پالتوهای چریکی مان را شعار بدهیم و پای شعار دادنمان بایستیم. من دست های کوچکم را به تو می سپارم و تو زمستان دست هایم را " ها " کن و قول بده شانه های مردانه ی دوایکس لارجت را پس نگیری. ببین رفیق، بیا و کلاهمان را برای هم قاضی نکنیم... من بی نوبت سرت آوار بشوم و مشت به سینه هایت بکوبم و تو شماره ی کج خلقی هایم را نداشته باشی و من لابه لای تمام سگ مصبی های روزگار بتوانم پا به پا کنار شانه های دوایکس لارجت، آس و پاس قدم بزنم و خیالم نباشد که آلودگی هوای تهران به درجه ی هشدار رسیده. دلار ارزان بشود و حجم معاملات بورس رکورد بشکند و اوباما سیاه پوست باشد و تو همچنان بوی خوب بدهی... ببین رفیق من از زن های کرشمه ی این حوالی، از پسرهای وینستون لایت، از ناخن مصنوعی و لبخند مصنوعی و ژست های مصنوعی و دوست های مصنوعی و زندگی مصنوعی بیزارم و ... بیزارم و... زارم و... زندگی سگش مفت نمی ارزد به کجا می دویم رفیق؟ زمان را نگه دار و صبر کن در این لحظه... در این لحظه که نه من سن و سالی دارم و نه تو، و من که نباید به دنیا می آمدم، دیر به دنیا آمدم تا تند و تند زندگی را دو پله یکی بدوم و نفسم، نفس تنگی ده سال پیرتر از خودم باشد و هم سن تو نباشم و رفیق کوچک تو باشم و پسرهای هم نسلم وینستون لایت دود کنند و از اندام موزون یخ کرده ی من در وسط سردی آذر تعریف کنند و خیالشان نباشد دارم یخ می زنم و فقط کت های مردانه ی دوایکس لارج تو به داد بی معرفتی زمانه ی سگ مصب برسد. بوی خوب می دهی و کت ات مردانه است، دست هایت مردانه است، نگاهت مردانه است، رفاقتت مردانه است، قول هایت.... مردانه است. مردانه است؟ بیا رفیق.. بیا و قول بده که شانه های دو ایکس لارجت را از من پس نمی گیری تا من شناسنامه و بیست و دو سالگی ام را پاره کنم، آتش بزنم در سردی آذر و گرم شویم. گرم شویم و زیر کاج های بلند فریاد بزنیم " خب منم آمریکایی ام" آهان... با همان تشدید... گوشت را جلو بیاور تا برات بگویم :" روی جاده ی مرگت بهت برخوردم/ راهی که از اتفاق پیش گرفته بودم/ بی آنکه بدانم/ تو از آن می گذری" خب منم آمریکایی ام عینهو مثل شما... مثل شما... ببین رفیق :" رویاهات رو محکم بچسب/ واسه اینکه اگه رویاها بمیرن/ زندگی عین مرغ شکسته بالی میشه/ که دیگه مگه پروازو خواب ببینه" آها رفیق... کتت را دربیاور تا وسط شلوغی چهار راه، چهار زانو بنشینیم و لنگستون هیوز را عربده بزنیم و سیاه پوست باشیم و سفیدی را به چهره های آدم های این شهر سیاه بسپاریم و آدم عوضی قصه ی هم نه، آدم عوضی قصه ی آدم های این حوالی بشویم و عربده بزنیم :" خب منم آدمم.... عینهو مثل شما!" دستهایت را بده رفیق... شانه های دو ایکس لارجت همان مسلسلی است که ندارمش... قول بده رفیق... قول بده... . 
 
نویسنده ی وبلاگ وقتی در متن خیابان سقوط میشوی!

نوشته های قشنگ!

خوب یاد گرفته ام دیگر ... زندگی گاهی ، مثل یک کودک ده ساله عاصی و سرکش است ... هیچ مبادایی ندارد . هرچه را برایش ممنوع کنی بی مهابا به آن سرک میکشد ...
سخت بگی...ری ، سخت می شود ... اصرار که میکنی انکار میکند ... پا که میفشاری ، پاهایش را قفل می کند ... گذشت که میکنی بخشنده می شود ...مومن که میشوی مامن میشود ... آرام که میشوی ، محتاط تر می شود ...

خوب یاد گرفته ام دیگر ... زندگی هیچ مبادایی ندارد ... گاهی با پای خودت میروی ... و به خواست خودت باد میشود تمام مباداهایت یکجا و ... در آسمانت وزیدن میگیرد ...
گاهی از آرزوهایت میگریزی و به ترس هایت پناه می بری ... گاهی آرامش گمشده ات را ، که سالها در دوست داشتنی ترین جاهایت نداشتی ، پشت تابلو های ورود ممنوعی که برای خودت چیده ای ، میابی ...
خوب میشناسم دیگر ، این کودک ده ساله را ... و خوب تر میدانم که باید برایش مادری کنم ...


هیلا صدیقی 
 
 
 
بعضی وقت ها احساس می کنم هزار ساله ام. انگار قرن ها از خاطرات کودکی ام گذشته، روزهایی که مادرم هنوز نمی توانست بپذیرد که موهای من بای دیفالت "فر" است! آنقدر موهایم را شانه می زد و محکم می بست که شاید فرجی بشود. روزهای بازی با دندان های لق شیری. روزهای "شب بود، ماه پشت ابر بود"، روزهای "تعلیم و تعلم عبادت است"...
اما بعضی خاطرات خیلی نزدیک هستند. به طرز ناجوانمردانه ای نزدیکند. بعضی خاطرات مرز نامریی بین کودکی و بزرگسالی هستند. مثلا همین قرص سرماخوردگی کودکان! این لامصب خیلی نزدیک است. یادم نمی آید از کی قرص سرماخوردگی بزرگسالان جایگزینش شد، همانجا باید سرحدات کودکی من بوده باشد، سر حدات فراموش شده. 
ریحان ریحانی