مریم رویین تن

توی آرایشگاه ها حال و هوایم عوض می شود! نمی دانم خوب می شود یا بد! فقط عوض می شود. انگار همه چیز به جریان می افتد. زنده است. فضا اما فضای پوسته است فقط! مثل جریان زنده ی آبهایی که روی صفحه ی دیجیتال کره ی زمین دیده می شود! یکی از زیر دست چند رامشگر بیرون می آید و توی اولین آینه شیفته ی خودش می شود انگار. بعد راه می افتد از بین جمعیتی که منتظر معجزه ای است که نصیب خودش بشود، خرامانه رد می شود و من می توانم تصور کنم که احتمالاً آن لحظه ی رد شدن میزان سروتونین بالا می رود و حضار... به چند لحظه ی بعد خودشان نگاه می کنند و توی خیال هاشان پری می شوند و لبخند روی لبها می نشیند! بعد دوباره آینه ها بیکار می شوند و منتظرها توی فکرهای جورواجور غرق می شوند و گوششان را رها می کنند تا حرفهای جدید بشنوند!حرفهای رنگی و متنوع... پیرزن ها توی آرایشگاه ها حتی زنده ترند با اینکه نای دیدن شکل جدید خودشان را هم ندارند گاهی. همه چیز واقعاً زنده است! ولی فضا من را یاد ملاقات کوتاه و گذرای خیابان می اندازد! یاد خوشی کوتاه! یاد شکلاتی که زودتر از لذت چشیدن، آب می شود! یاد خوابی که با صدای بلند تلفن تکه پاره می شود...از در که بیرون می آیی ریتم زندگی عوض می شود و زیبایی آنقدر متکثر می شود که یادت می رود توی آینه ی کیفت خودت را نگاه کنی مدام. خسته به خانه می رسی و احتمالاً جلوی آینه ی دم در نگاهت به خودت می افتد و یادت می افتد لذت چای گرم نوشیدن و دو کلام حرف زدن را هیچ یک از آیینه ها نمی توانند منعکس کنند

نوشته ای از بزرگیان

١.شاهین نجفى آدم دوست داشتنى اى است. کوندرا در دون ژوان مى نویسد: ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ اند، ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ کارهایشان ﻫﺴﺘﻨﺪ ... . نجفى آدم دوست داشتنى اى است، حرف هایش هم شبیه موزیکش است؛ غیر قابل تحمل، سکسیستى، بى مایه....
٢. وقتى برسر فیلم ده نمکى چند نفرى منفجر شدند، گروهى از دوستان نوشتند که درست نیست به خاطر این اتفاق به ده نمکى حمله کنید او تقصیرى ندارد. آنها در مقام موعظه گران اخلاقى به این مسأله توجه نکردند که اتفاقاً این بى ربطى ده نمکى به انفجار در واقعیت و از سویى دیگر... ارتباط جدانشدنى مرگ و رانت خوارى به ده نمکى در زبان عمومى و ذهن افراد، ریشه در خباثت اکنون و گذشته ده نمکى دارد و چیزى کاملاً حقیقى است. شایعه بى اساس اینکه شاه، تختى را کشته، نظام شاهنشاهى را تبرئه نمى کند بلکه ماهیت ستمکارانه اش را نشان مى دهد؛ شاهى که هیچ نقشى در مرگ تختى نداشت، قاتل اوست. سیستم و آدم هایش اینقدر دهشتناک مى شوند که کارهاى زشت نکرده را هم انجام داده اند.
حقیقت بیشتر از هرجا به تعبیرى در آنچه که واقعى نیست خود را نمایش مى دهد؛ در اساطیر، شایعه ها، خشم ها...
٣. با این تفصیل، واقعگرایى آنهایى که گفتند "ده نمکى مقصر نیست به او حمله نکنید" اگر بخواهد ادامه پیدا کند باید منطقاً به اینجا هم سرک بکشد که "نجفى مقصر نیست به او حمله نکنید" چرا؟ چون او و عصبانیت کودکانه اش محصول نفى و طرد ساختار سیاسى واقعاً موجود است، مثل همان بى توجهى به تجهیزات سینمایى. واقعیت گرایى اقتضا مى کند که واقعیت تاریخى ارتباط بین هنرمندان و دولت یا دربار را ببینیم. نجفى هم مثل کشته شده هاى سر صحنه فیلمبردارى ده نمکى، محصول سیاست هاى غلط فرهنگى است، محصول دیگرى سازى هاى دولتى. حرف هاى بى ربط او درباره دیدار هنرمندان با روحانى نه فقط برخاسته از اگوى متورم او که واقعیت سلطه دولت بر میدان هنر است.
نمى شود با اتکا به واقعگرایى دربرابر حمله به ده نمکى پوزیشن اخلاقى گرفت و دربرابر نجفى، حمله به او را تقدیر و ستایش کرد.
شطحیات و خزعبلات نجفى مثل فاجعه سر فیلم ده نمکى است. ده نمکى مقصر است بالاخره یا نه؟

ادمایی

یه آدمایی هستن که وقتی برای بار اول میبینی شون، عجیب باهاشون احساس نزدیکی می کنی...
می تونی خیلی راحت بازوشون رو بگیری و باهاشون یه خیابون دراز رو قدم بزنی...
می تونی خیلی راحت تو بغلشون جا بشی و اونا با دوتا جمله آرومت کنن...
آدمایی که نه تو گذشتت بودن، نه مطمئنی که تو آینده ات باشن، ولی به حالت یه رنگ تازه می زنن...
آدمایی که خیلی معمولین ولی لحظه های تکراری زندگیت رو خاص می کنن...
آدمایی که می شه روزی چند بار بهشون گفت: خیلی خوبه که هستی...
آدمایی که دقیقا نمیدونی چه حسی نسبت بهشون داری، ولی وقتی میرن انگار یه جزئی از وجودت رو با خودشون میبرن...
این آدما اومدن و رفتنشون شبیه تغییر فصل هاست... تازه و دلگیر و خاطره انگیز...

این آدما یادگارین
حسی که بهت میدن برای همیشه تو خاطرت می مونه...

ادمایی

یه آدمایی هستن که وقتی برای بار اول میبینی شون، عجیب باهاشون احساس نزدیکی می کنی...
می تونی خیلی راحت بازوشون رو بگیری و باهاشون یه خیابون دراز رو قدم بزنی...
می تونی خیلی راحت تو بغلشون جا بشی و اونا با دوتا جمله آرومت کنن...
آدمایی که نه تو گذشتت بودن، نه مطمئنی که تو آینده ات باشن، ولی به حالت یه رنگ تازه می زنن...
آدمایی که خیلی معمولین ولی لحظه های تکراری زندگیت رو خاص می کنن...
آدمایی که می شه روزی چند بار بهشون گفت: خیلی خوبه که هستی...
آدمایی که دقیقا نمیدونی چه حسی نسبت بهشون داری، ولی وقتی میرن انگار یه جزئی از وجودت رو با خودشون میبرن...
این آدما اومدن و رفتنشون شبیه تغییر فصل هاست... تازه و دلگیر و خاطره انگیز...

این آدما یادگارین
حسی که بهت میدن برای همیشه تو خاطرت می مونه...

...

من هر وقت بخواهم می توانم دل بِکَنم و بروم. سالها روی احساساتم کار کردم تا وابسته ی هیچ کس و هیچ چیز نشوم. چون فهمیده ام تنها چیزی که توی این دنیا نمی شود روی آن حساب کرد آدم ها هستند. کافی ست بفهمند با رفتنشان یک چیزی توی زندگی تو کَم می شود. مطمئن باش لحظه ای صبر نمی کنند و می روند. آنهایی هم که بیشتر می گویند می مانند و می خواهند تو را به بودنشان مطمئن کنند، کمتر می شود رویشان حساب کرد و زودتر از همه می روند. همه مان این طور هستیم. کافی ست از حضوری مطمئن شویم. آن وقت است که این اطمینان مثل یک طناب می پیچد دور گردنمان و برای اینکه خفه نشویم طناب را پاره می کنیم تا هر چه زودتر از شرش خلاص شویم.

(بریده ای از رُمان ساعت ویرانی.)

هولناک است سرگذشت کاغذها هولناک است. فکر کن کاغذی باشی که روی آن حکم تیر باران لورکا را نوشته باشند. یا حکم قتل عام آشویتس. فکر کن کاغذی باشی که روی آن گلستان ن...امه آخرش را به فروغ نوشته باشد.فکر کن کاغذ یک شناسنامه باشی، با داغ مهر باطل شد مثل شناسنامه ی تختی.فکر کن اعلامیه ی یک ترحیمی. کاغذها، خدای من، آنها داغ خورده ی یک تاریخ اند. درست مثل یک تن، تنی که خالکوبیش هیچ وقت پاک نمی شود. فکر کن یک کاغذ بی خطی. بی تاریخ، بی حافظه. فکر کن کاغذی هستی که روی آن امضای شکست یک حصر آمده باشد. فقط فکر کن! 
محمد اسحاقی 
 
 
گاهی قبل از رفتن
قبل از به زبان آوردنِ
خداحافظ
چشمانت را ببند
به لحظه هایتان...
به خنده هایتان
به دعوا و بچه بازی هایتان
به بی حوصلگی ها
و بعد دلتنگی هایتان
به حسودی هایِ عاشقانه تان
به لحظه هایتان
فکر کن !
اگر لبخندی رویِ لبهایت آمد
اگر دلت برایش بی تابی کرد
اگر فکرِ دستهایش مجنونت کرد
یک قدم به عقب بردار
نگاهش کن
بگو :
راستی ...
فردا با هم به کافه ی همیشگی برویم ؟ 
عادل دانتیسم 
 
 
هیچ دقت کردین که:.
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎ ﮐﻼً ﻓﻘﻂ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ :|

ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺑﺎﺷﻪ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ...!
...
ﺩﻋﻮﺍ ﺑﺎﺷﻪ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ...!

ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﺎﺷﻪ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ:|

ﻃﺮﻑ ﺑﺎﺯﻧﺶ ﺑﺎﺷﻪ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ...!

ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻗﺮﺍﺿﻪ ﺳﻮﺍﺭﺷﯽ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ:|

ﮔﺮﻭﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ...!

ﮐﻼً ﻫﺮﭼﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ...!

ﺍﻻنم نظر نمیدن ﻓﻘﻂ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ...!!!!!!!!!!

...

اصلا" یک نفر باید باشد،نه یک نفر معمولی،مثل همه!
یک نفر که 6 و نیم صبح زنگ بزند و بیدارت کند،
آن وقت بلند بلند بخندد به صدای گرفته و خواب آلوده ات!
یکی که مجبورت کند به جانش قسم بخوری هر روز صبحانه ات را کامل میخوری!
یک نفر که اگر 12 نصف شب هوس غر زدن به سرت زد،
گوشی را برداری شماره اش را بگیری و تا دلت میخواهد بد و بیراه ببافی برایش
یک نفر که وقتی سرما میخوری ساعت ها دعوایت کند
و خط و نشان بکشد برایت که تا خوب نشده ای نمی خواهم صدایت را بشنوم
و تو خودت را این در و آن در بزنی... که هر طور شده زودتر صدایت رو به راه شود!
یک نفر که شب هایت مال او باشد،رویاهایت،فکرهایت،کابوس هایت حتی!
و صبح هایت با صبح بخیرهای کوتاه و شیرینش شروع شود
و بی آن که حواست باشد یک منحنی دلنشین رو به بالا بنشیند روی لب هایت!
یک نفر که اگر شب بخیر نگویی قهر کند و تو . . . بند ِ دلت پاره شود برایش!
یک نفر که مدام برایت تکرار کند چقدر ریتم خنده هایت را دوست دارد،
حرف هایت را دوست دارد،فحش هایت را هم!
یک نفر که صدای بلند خنده هایش دلیل نمازهای شکرت باشد،
که تو ریز ریز بخندی به شیطنت ها و لجبازی هایش،
که دلت بلرزد وقتی صدایش می کنی و چیزی جز جان دلم نمی شنوی!
یکی که صبر و قرارت باشد،
که وقتی دلت گرفت بدانی که پس ِ دنیایت کسی هست که آرامشت  
 
 
 
زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟ چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه ! از دو سالگی مادرن ! بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن ! باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد ! گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن ! من شوهر نکردم ! ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم ! تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن ! مادر اونا هم بودم

باقرلو و بزرگیان و...

میدان فاطمی را که دور میزنم ترافیک میشود غیر عادی ... ردش که میکنم و رو به پایین می افتم توی زرتشت تازه دلیل ترافیک غیرعادی را می بینم ... خانم قد بلند زیبایی با لباس گرم و ضخیم روسی مانند و ماشینهای بوق بوق و راننده های خیّر و انسان و همنوع دوستی که دلشان نمی آید همشهری مونثشان توی سرما بماند ... یکیش سمند نقره ای تیونینگ شده ای است با رانندهء جنتلمن حدود 45 ساله اش با موهای جو گندمی و لباسهای شیک و سیگار قهوه ای احتمالن کاپتان بلک اش ... از آن مردهای خانواده ... از آن کارمن...دهای نسبتن رده بالا که همیشه یک حلقهء نازک به دست چپشان دارند و سمت راست کیف پولشان جایگاه ازلی ابدی عکس همسر با اصل و نسب و جا افتاده و دختر موطلایی نازشان است ... از آن نماینده ها و نمادهای طبقهء متوسط رو به بالا با حساب بانکی قابل قبول و مسافرت و خورد و خوراک مطلوب و خانه ای حوالی جنت آباد یا سعادت آباد ... اما توفیری نمیکند ، ما همینیم و کاریش هم نمیشود کرد ... وختش که بشود ترمز می زنیم ، بنز و بی ام دبلیو و سانتافه و سمند و پراید و پیکان و موتور هم ندارد ... مجبوریم ترمز بزنیم ... ما اینطوری بزرگ شده ایم ... ما اینطوری کوچک شده ایم ... در مملکتی که همیشه هیچوخت هیچچی سر جاش نیست ... مجبوریم ترمز بزنیم ... می فهمی ؟ مجبوریم ... 

 

 

آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده … !
از آدم بی خطا می ترسم ... از آدم دو خطا دوری می کنم ...اما پای آدم تک خطا می ایستم…!
رضا امیرخانی 

 

 

«اتهام اصلی بابک زنجانی بازنگرداندن 8 تریلیون و 507 میلیارد و 800 ملیون تومان به خزانه دولت است»

-دریادار سیاری: ملت [ایران(ب.ز)] در مقابل تحریم ها خم به ابرو نیاورده است.
-امام جمعه کرمانشاه: تحریمها علیه [ایران(ب.ز)] نوعی برکت است.
-فرماندار تویسرکان: مقاومت در مقابل تحریم‌ها به برکت مکتب [امام(ب.ز)] است....
-امام جمعه احمدآبادمستوفی: تحریم ها نشانه قدرت دشمن نیست، بلکه نشانه قدرت [ایران(ب.ز)] است.
-جنتی: نظام و [مردم(ب.ز)] در برابر تحریم ها ایستادگی می کنند.
-امام جمعه مشهد: مقاومت در برابر تحریم ها درس بزرگ [عاشورا(ب.ز)]
-احمدخاتمی: تحریم‌ها اقتصاد غرب را فلج‌ کرد.
-شریعتمداری: اثرگذاری تحریم‌ها حرف دشمن است.

همیشه نه ، ولی گاهی میان بودن و خواستن فاصله می افتد،
بعضی وقتها هست که کسی را با تمام وجود می خواهی ولی
نباید کنارش باشی...

زویا پیرزاد ــــ مثل همه عصرها 

 

 

 

ما تاییدکنندگان همیشه‌ی تاریخ از روز اول محافظه‌کار مادرزاد نبودیم؛ برداشتند دست انداختند گردن‌مان و گفتند نظرت را بگو. فکر کردیم خب جواب سوال را بدهیم. گفتیم و از بهشت رانده شدیم. بعدترها که بزرگ شدیم٬ سرفرصت وقتی آتش‌ها خوابید و دودها پاک شد٬ تازه دوزاری‌مان افتاد که چرا محافظه‌کاران همیشه محبوب‌تراند٬ چرا اینقدر لایک می‌گیرند و روی دوش‌ها حمل می‌شوند. خام بودیم٬ جوانی کردیم٬ بیایید شطرنجی‌مان کنید.
 

 

 

در خبرهاى دیروز آمده بود که فرمانده قرارگاه بسیج فلان جا در نزدیکى میدان آزادى اعتراف کرده که روز ٢٥خرداد به مردم از پشت بام آن پایگاه شلیک شده است.
اهمیت نمادین آن پایگاه به بعدازتیراندازى برمى گردد. به چهارسال بعد آن و حتى امروز. آن پایگاه بسیجی که از روی پشت بامش به مردم در خرداد ٨٨ شلیک شد، ستاد انتخاباتی جلیلى شد.
فضاها و مکان ها، به جز اشغال جغرافیایی محیط، دربردارنده زمان و تاریخ اند. بسیاری از زمان ها و دوره ها از طریق مکان ها شناخته و متمایز می شوند. مثلا درک ما از... زمان صفویه ، بسیار به میدان امام اصفهان باز می گردد.
آن پشت بام نماد ونشانه ای است روشن از سرکوب مردم. اینکه رییس جمهور از ساختمانی به کاخ ریاست جمهورى مى رفت که از پشت بامش به مردم شلیک شده است، واجد معانى مهیب برای ما و خود، موضوعى تاریخى بود. یادمان نرود انقلاب ٥٧ از پشت بام مدرسه علوى کج و زشت شده است.
سیاست را باید از پشت بام ها به داخل خیابان دوباره برگرداند؛ از استعلاى قدرت به انضمام مردم. کسى صلاحیت حاکم شدن را دارد که به خیابان و مردم پیوند بخورد.
اکنون مهم نیست که به روحانى رای داده ایم یا نه؛ مهم اینست که امروز او را رییس جمهورمان می دانیم یا نه. این اتلاق به مکانى باز می گردد که او بعد از انتخابات، انتخاب مى کند: روی پشت بام یا وسط خیابان. 

 

 

خواستم بگویم حسین زمان نیز به سبز ارادت دارد . آقایان خبره در مصادره اسامی توجه داشته باشند این نام و نام خانوادگی من در شناسنامه است کاریش هم نمیشه کرد . یک بار تو یکی از شهرها بخاطر جعل نام میخواستند من را تنبیه کنند که خداوند به دادمان رسید گفتم شاید باز عصبانی بشوند ، توضیح دادم . 

 

 

وطن، همان صداها و چهره هایى است که در لحظات احتضار لمس مى شود. برخلاف تمامى ادعاهاى وطن پرستانه ، وطن دوستى در درون غریزه مرگ معنا مى گیرد. مى توان مدعى شد که وطن ارتباط عمیقى با مرگ دارد. جاهاى زیادى و بهترى براى زندگى کردن هست، اما آنچه ما را به سمت سرزمین مادرى می کشاند نه شکوه افسانه اى یا واقعى آن که ترس از مرگ است. در واقع تنها یک جا براى مردن هست. خیل عظیمى براى زندگی بهتر مهاجرت مى کنند؛ همانهایى که غریزه مرگ شان پس از سفر آنها را مدام به سمت خانه مى کشاند.
داستان ما... با میل به مهاجرت از وطن و درعین حال میل بازگشت به وطن، جلوه اى است از مناظره بى امان اروس(غریزه زندگى) و تاناتوس(غریزه مرگ).

نسرینا رضایی

اصلا فراموشش کن! تاریکی و سرفه های زمستان را. سردی صندلی های چرم تاکسی و بخار شیشه ها را. اصلا فراموش کن که تهران مریض شده و نفسمان بالا نمی آید. تو شانه هایت را به من قرض بده تا بوی تنت را ببلعم و سکوتت را در نگاهت گره بزنم و آرامش یک فصل را از دست هایت بگیرم. بیا سردمان بشود، من به تو گره بخورم و تو دستهایم را با داغی بازدم نفسهات گرم کنی. اصلا فراموشش کن که آمریکای لاتین کجای نقشه است، بگذار نقشه ی تنت را یاد بگیرم. از قلبت شروع کنم و به نبض شاهرگت برسم. چشم بسته نشانی لبهایت را بدانم و پوست تنت را رج بزنم. اصلا فراموش کن که پوتین های چریکی ام سوراخ شده. من مقابل تو خلع سلاح عالمم! اصلا این جنگ تن به تن را فراموش کن! بیا، بی آنکه سربازی جان بدهد، تنم را استثمار کن. زمستان دارد از پنجره نگاهمان می کند، پرده را بی انداز!

...

همانقدر که بزرگم می‌‌کند
و شاد
و امید وار
همانقدر هم تحقیرم می‌‌کند
و مایوس...
و غمگین
یک روز خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمین
یک روز
بی‌ ثبات
بی‌ اراده
بلاتکلیف می‌‌شوم
یک روز عاشقِ شاعر
یک روز شاعرِ عاشق

یک روز
بیزار از هر چه حرفِ قشنگ
بی‌ کلام‌ترین می‌‌شوم
تو با منی
خاطراتت با من
تمام این دنیا با من است
عجیب در کنارِ تو
تنها
و تنهاتر
و تنهاترین میشوم
و گرچه عشق زیباترین دلیلِ بودن است
هر روز ، بیش از روزِ پیش
از این زندگی‌ سیر می‌‌شوم 

 

 

 

ﺗﻮﯼ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﯽ . ﺣﺴﺎﺑﯽ
ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﯽ . ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﺮﻩ ﯼ
ﺯﻣﯿﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﻃﺮﻑ ﮐﻨﯽ . ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺭﯼ ﺷﯿﺮﺟﻪ ﺑﺰﻧﯽ ﺗﻮ ﻃﺮﻑ، ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﺵ، ﺗﻮ
ﺭﻭﺣﺶ .ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﻧﮕﺎﺵ
ﮐﻨﯽ ، ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ، ﺣﺘﯽ ﯾﻪ...
ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻬﺶ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﯽ، ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻟﻤﺴﺶ ﮐﻨﯽ،
ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ... ﻓﻘﻂ ﺍﺩﻣﺎﯼ ﮐﻤﯽ،
ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻤﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ
ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﻮﻧﻦ ﻭ ﻟﯿﺰ ﻧﺨﻮﺭﻥ ﺗﻮ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﯼ ﺑﻌﺪ . ﻋﯿﻦ
ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺍﻏﯽ ﮐﻪ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺗﻮﺵ ﻭﺍﯾﺴﯽ ... ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺑﻌﺪ
ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻬﺶ
ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﯽ . ﺑﺎﺯﻡ ﻓﻘﻂ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺗﻮﺵ
ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﻮﻧﻦ . ﻣﺮﺣﻠﻪ ﯼ ﺁﺧﺮﯼ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ
ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﮐﺜﺎﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ
ﮐﻨﻦ . ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ. ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ
ﻧﺎﺑﻐﻪ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﻗﺒﻞ ﯾﻪ ﺭﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﭘﺮﻥ ﺗﻮ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺳﻮﻡ ...

ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ / ﻣﺼﻄﻔﯽ ﻣﺴﺘﻮﺭ 
 
 
 
ترجیح می دهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همه عمرت همیشه کمی رنج بکشی، آدم هایی را می بینم که کمی غمگین هستند، فقط کمی، اما همین خیلی کم کافی است تا همه چیز تباه شود، می دانی با سن و سالی که من دارم خیلی از این آدم ها می بینم.
مرد و زن ...هایی که هنوز با هم زندگی می کنند، گویی زندگیِ بی فایده و بی نورشان آن ها را به هم چفت کرده است، اصلن زیبا نیست.
این همه کنار آمدن، این همه تعارض، فقط برای این که روزی به خود بگویند: آفرین! آفرین! همه چیز را خاک کردیم، دوستان مان، رویاهامان، و عشق هامان.

آنا گاوالدا / من او را دوست داشتم 
 
 
 
می دانی ؟
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن...
یا برو
یا
بمان
اما اگر
رفتی ...
هیچ وقت برنگرد.
هیچ وقت
............

"بار دیگر شهری که دوست میداشتم ، نادر ابراهیمی 
 
 
ملت را نباید متکی به جنجال و هیجان بار آورد. اساس فکر مردم باید تغییر کند، رفیق! تا چنین کاری انجام نشود، مردم ماده خام هستند که برای مدتی، به هر شکلی می شود درشان آورد. مثل خمیرند. هرکسی، هردستی، هر قدرتی می تواند شکل دلخواه خودش را از آنها بسازد! اما برای اینکه مردم بتوانند خودشان، خود را به هر شکلی که می خواهند بسازند، باید خودشان صاحب فکر بشوند. فکری که منافع همه مردم را بتواند جوابگو باشد.

محمود دولت آبادی / کلیدر