توی آرایشگاه ها حال و هوایم عوض می شود! نمی دانم خوب می شود یا بد! فقط عوض می شود. انگار همه چیز به جریان می افتد. زنده است. فضا اما فضای پوسته است فقط! مثل جریان زنده ی آبهایی که روی صفحه ی دیجیتال کره ی زمین دیده می شود! یکی از زیر دست چند رامشگر بیرون می آید و توی اولین آینه شیفته ی خودش می شود انگار. بعد راه می افتد از بین جمعیتی که منتظر معجزه ای است که نصیب خودش بشود، خرامانه رد می شود و من می توانم تصور کنم که احتمالاً آن لحظه ی رد شدن میزان سروتونین بالا می رود و حضار... به چند لحظه ی بعد خودشان نگاه می کنند و توی خیال هاشان پری می شوند و لبخند روی لبها می نشیند! بعد دوباره آینه ها بیکار می شوند و منتظرها توی فکرهای جورواجور غرق می شوند و گوششان را رها می کنند تا حرفهای جدید بشنوند!حرفهای رنگی و متنوع... پیرزن ها توی آرایشگاه ها حتی زنده ترند با اینکه نای دیدن شکل جدید خودشان را هم ندارند گاهی. همه چیز واقعاً زنده است! ولی فضا من را یاد ملاقات کوتاه و گذرای خیابان می اندازد! یاد خوشی کوتاه! یاد شکلاتی که زودتر از لذت چشیدن، آب می شود! یاد خوابی که با صدای بلند تلفن تکه پاره می شود...از در که بیرون می آیی ریتم زندگی عوض می شود و زیبایی آنقدر متکثر می شود که یادت می رود توی آینه ی کیفت خودت را نگاه کنی مدام. خسته به خانه می رسی و احتمالاً جلوی آینه ی دم در نگاهت به خودت می افتد و یادت می افتد لذت چای گرم نوشیدن و دو کلام حرف زدن را هیچ یک از آیینه ها نمی توانند منعکس کنند
من هر وقت بخواهم می توانم دل بِکَنم و بروم. سالها روی احساساتم کار کردم تا وابسته ی هیچ کس و هیچ چیز نشوم. چون فهمیده ام تنها چیزی که توی این دنیا نمی شود روی آن حساب کرد آدم ها هستند. کافی ست بفهمند با رفتنشان یک چیزی توی زندگی تو کَم می شود. مطمئن باش لحظه ای صبر نمی کنند و می روند. آنهایی هم که بیشتر می گویند می مانند و می خواهند تو را به بودنشان مطمئن کنند، کمتر می شود رویشان حساب کرد و زودتر از همه می روند. همه مان این طور هستیم. کافی ست از حضوری مطمئن شویم. آن وقت است که این اطمینان مثل یک طناب می پیچد دور گردنمان و برای اینکه خفه نشویم طناب را پاره می کنیم تا هر چه زودتر از شرش خلاص شویم.
(بریده ای از رُمان ساعت ویرانی.)
میدان فاطمی را که دور میزنم ترافیک میشود غیر عادی ... ردش که میکنم و رو به پایین می افتم توی زرتشت تازه دلیل ترافیک غیرعادی را می بینم ... خانم قد بلند زیبایی با لباس گرم و ضخیم روسی مانند و ماشینهای بوق بوق و راننده های خیّر و انسان و همنوع دوستی که دلشان نمی آید همشهری مونثشان توی سرما بماند ... یکیش سمند نقره ای تیونینگ شده ای است با رانندهء جنتلمن حدود 45 ساله اش با موهای جو گندمی و لباسهای شیک و سیگار قهوه ای احتمالن کاپتان بلک اش ... از آن مردهای خانواده ... از آن کارمن...دهای نسبتن رده بالا که همیشه یک حلقهء نازک به دست چپشان دارند و سمت راست کیف پولشان جایگاه ازلی ابدی عکس همسر با اصل و نسب و جا افتاده و دختر موطلایی نازشان است ... از آن نماینده ها و نمادهای طبقهء متوسط رو به بالا با حساب بانکی قابل قبول و مسافرت و خورد و خوراک مطلوب و خانه ای حوالی جنت آباد یا سعادت آباد ... اما توفیری نمیکند ، ما همینیم و کاریش هم نمیشود کرد ... وختش که بشود ترمز می زنیم ، بنز و بی ام دبلیو و سانتافه و سمند و پراید و پیکان و موتور هم ندارد ... مجبوریم ترمز بزنیم ... ما اینطوری بزرگ شده ایم ... ما اینطوری کوچک شده ایم ... در مملکتی که همیشه هیچوخت هیچچی سر جاش نیست ... مجبوریم ترمز بزنیم ... می فهمی ؟ مجبوریم ...
آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده … !
از آدم بی خطا می ترسم ... از آدم دو خطا دوری می کنم ...اما پای آدم تک خطا می ایستم…!
رضا امیرخانی
«اتهام اصلی بابک زنجانی بازنگرداندن 8 تریلیون و 507 میلیارد و 800 ملیون تومان به خزانه دولت است»
-دریادار سیاری: ملت [ایران(ب.ز)] در مقابل تحریم ها خم به ابرو نیاورده است.
-امام جمعه کرمانشاه: تحریمها علیه [ایران(ب.ز)] نوعی برکت است.
-فرماندار تویسرکان: مقاومت در مقابل تحریمها به برکت مکتب [امام(ب.ز)] است....
-امام جمعه احمدآبادمستوفی: تحریم ها نشانه قدرت دشمن نیست، بلکه نشانه قدرت [ایران(ب.ز)] است.
-جنتی: نظام و [مردم(ب.ز)] در برابر تحریم ها ایستادگی می کنند.
-امام جمعه مشهد: مقاومت در برابر تحریم ها درس بزرگ [عاشورا(ب.ز)]
-احمدخاتمی: تحریمها اقتصاد غرب را فلج کرد.
-شریعتمداری: اثرگذاری تحریمها حرف دشمن است.
همیشه نه ، ولی گاهی میان بودن و خواستن فاصله می افتد،
بعضی وقتها هست که کسی را با تمام وجود می خواهی ولی
نباید کنارش باشی...
زویا پیرزاد ــــ مثل همه عصرها
ما تاییدکنندگان همیشهی تاریخ از روز اول محافظهکار مادرزاد نبودیم؛ برداشتند دست انداختند گردنمان و گفتند نظرت را بگو. فکر کردیم خب جواب سوال را بدهیم. گفتیم و از بهشت رانده شدیم. بعدترها که بزرگ شدیم٬ سرفرصت وقتی آتشها خوابید و دودها پاک شد٬ تازه دوزاریمان افتاد که چرا محافظهکاران همیشه محبوبتراند٬ چرا اینقدر لایک میگیرند و روی دوشها حمل میشوند. خام بودیم٬ جوانی کردیم٬ بیایید شطرنجیمان کنید.
در خبرهاى دیروز آمده بود که فرمانده قرارگاه بسیج فلان جا در نزدیکى میدان آزادى اعتراف کرده که روز ٢٥خرداد به مردم از پشت بام آن پایگاه شلیک شده است.
اهمیت نمادین آن پایگاه به بعدازتیراندازى برمى گردد. به چهارسال بعد آن و حتى امروز. آن پایگاه بسیجی که از روی پشت بامش به مردم در خرداد ٨٨ شلیک شد، ستاد انتخاباتی جلیلى شد.
فضاها و مکان ها، به جز اشغال جغرافیایی محیط، دربردارنده زمان و تاریخ اند. بسیاری از زمان ها و دوره ها از طریق مکان ها شناخته و متمایز می شوند. مثلا درک ما از... زمان صفویه ، بسیار به میدان امام اصفهان باز می گردد.
آن پشت بام نماد ونشانه ای است روشن از سرکوب مردم. اینکه رییس جمهور از ساختمانی به کاخ ریاست جمهورى مى رفت که از پشت بامش به مردم شلیک شده است، واجد معانى مهیب برای ما و خود، موضوعى تاریخى بود. یادمان نرود انقلاب ٥٧ از پشت بام مدرسه علوى کج و زشت شده است.
سیاست را باید از پشت بام ها به داخل خیابان دوباره برگرداند؛ از استعلاى قدرت به انضمام مردم. کسى صلاحیت حاکم شدن را دارد که به خیابان و مردم پیوند بخورد.
اکنون مهم نیست که به روحانى رای داده ایم یا نه؛ مهم اینست که امروز او را رییس جمهورمان می دانیم یا نه. این اتلاق به مکانى باز می گردد که او بعد از انتخابات، انتخاب مى کند: روی پشت بام یا وسط خیابان.
خواستم بگویم حسین زمان نیز به سبز ارادت دارد . آقایان خبره در مصادره اسامی توجه داشته باشند این نام و نام خانوادگی من در شناسنامه است کاریش هم نمیشه کرد . یک بار تو یکی از شهرها بخاطر جعل نام میخواستند من را تنبیه کنند که خداوند به دادمان رسید گفتم شاید باز عصبانی بشوند ، توضیح دادم .
وطن، همان صداها و چهره هایى است که در لحظات احتضار لمس مى شود. برخلاف تمامى ادعاهاى وطن پرستانه ، وطن دوستى در درون غریزه مرگ معنا مى گیرد. مى توان مدعى شد که وطن ارتباط عمیقى با مرگ دارد. جاهاى زیادى و بهترى براى زندگى کردن هست، اما آنچه ما را به سمت سرزمین مادرى می کشاند نه شکوه افسانه اى یا واقعى آن که ترس از مرگ است. در واقع تنها یک جا براى مردن هست. خیل عظیمى براى زندگی بهتر مهاجرت مى کنند؛ همانهایى که غریزه مرگ شان پس از سفر آنها را مدام به سمت خانه مى کشاند.
داستان ما... با میل به مهاجرت از وطن و درعین حال میل بازگشت به وطن، جلوه اى است از مناظره بى امان اروس(غریزه زندگى) و تاناتوس(غریزه مرگ).
همانقدر که بزرگم میکند
و شاد
و امید وار
همانقدر هم تحقیرم میکند
و مایوس...
و غمگین
یک روز خوشبختترین آدمِ روی زمین
یک روز
بی ثبات
بی اراده
بلاتکلیف میشوم
یک روز عاشقِ شاعر
یک روز شاعرِ عاشق
یک روز
بیزار از هر چه حرفِ قشنگ
بی کلامترین میشوم
تو با منی
خاطراتت با من
تمام این دنیا با من است
عجیب در کنارِ تو
تنها
و تنهاتر
و تنهاترین میشوم
و گرچه عشق زیباترین دلیلِ بودن است
هر روز ، بیش از روزِ پیش
از این زندگی سیر میشوم