شهرام شیدایی

آذر یعنی کاج های سبز وسط سردی پاییز. یعنی سوز، بخار نفس، ابری هوا و سکوت قبرستانی که سنگش روی سینه ام سنگینی می کند. یعنی کیلومترها آمدم تا تویی که آمده بودی تا من. تا کنج اتاق خلوت و تاریکم.. تا شب های بغض. تا سردی دستهام و من تو را گریسته بودم. تو را زندگی کرده ام بی آنکه ببینمت. بارها گفته ام "دوستت دارم" بی آنکه نفس هایت را شنیده باشم. بارها تو را بوسیده ام بی آنکه لمست کرده باشم. پاییز یعنی سال 90 که من با تو آشنا شدم و تو هیچ وقت نمرده بودی حتا وقتی پیش از آنکه نامت را شنیده باشم، پیکرت را زیر کاج های بلند و درختان قد برافراشته ی قبرستان به خاک سپرده باشند و من دوستت داشته ام، دوستت دارم و دوستت خواهم داشت... امروز مهمان مزارت شدم در چهارمین سال از نبودن پیکرت روی زمین. و جاودانه بودن واژه هایت. و من بالای مزارت از درون گریستم و ناله سردادم : شهرام... با سیل عظیم دوست دارانت چه می کنی وقتی واژه هایت را هم خسیسی می کنند؟ که هم نسل های من برای پیدا کردن شعرهایت تا چند دخمه باید بروند تا واژه هایت را بیابند و نیستی تا شعرهایت را هدیه دهی به هم نسلانم. و من به تمام وارثانت معترض شدم "شهرام متعلق به همه است... بگذارید شعرهایش را هدیه ی اتاق هایمان کنیم." و من از دوستانم گفتم... تک تک آنها را نام بردم و از شب هایی گفتم که ملیحه، که مهدی.ن، که امیر علی ، که نگار، که شیده، که شیده که به تو می گوید :" بابای نقطه ها" ، که تمام آن هایی که نامشان را از قلم انداخته ام با تو گریسته اند. که شعرهایت را پوشیدیم و در خیسی باران، خیابان ها را قدم زدیم و گریستیم و فریاد زدیم :" آن قدر گرفته ام/ که فقط به مرده ها احتیاج دارم/ فقط به مرده ها" شهرامی که همه ی ما را شیدایی کرده ای، مزارت خیلی غریب بود و تو را حس کردم لا به لای گل های نرگس... که آمدی و تمام شمع ها را روشن کردی. بالای مزارت نشستم و آمدی کنارم. من سرمای آمدن آذر را لرزیدم و تو دستهایت را دور تنم حلقه کردی و من دیدمت. روی گل های نرگس دست کشیدم که دست هایت رویشان بود و دلم نمی آمد از مزارت کمی آن طرف تر بروم. تو نشسته بودی کنارم و من غربتت را بغض کردم. چهار سال از نبودن لبخندهایت می گذرد و دو سال است که گریه هایم را درون آغوشت اشک ریخته ام... و ما هیچ کدام دیوانه نبودیم وقتی شیدایی تو شدیم. تا همیشه دوستت دارم... تا همیشه دوستت داریم... مردی که من را و ما را بی آنکه دیده باشیمت شاعر کردی؛ شهرام شیدایی.




چرا هیچ‌کس به ما نگفته است که زمین

مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد

و ما فکر می‌کنیم که زمان می‌گذرد

شاید زمین، آن سیاره‌ای نیست که ما در آن باید می‌زیستیم

و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌ماند

و به این زندگی برنمی‌گردد .

از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم

از چشم‌هایمان

و همه‌چیزِ این خاک را کاویده‌ایم :

ــ ما به‌همراه آب و باد و خاک و آتش

تبعید این سیاره شده‌ایم

و این‌جا

زیباترین جا برای تنهایی‌ست .

کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند

| شهرام شیدایی | 

 

نوشته ی نسرینا رضایی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد