-
خواب.
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1390 23:32
یه وقتهایی ادم عجیب دلش خواب میخواااااااااد ولی درس داره دلش میخواد بپره بغل بالشش!!
-
۰۰۰
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1390 19:41
اهان راستی یه دعای دیگه فنیه دیگه به کارم گیر نده و بگه عالیه و تمام !پولمم بده!
-
۰۰۰
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1390 19:35
گاهی فکر میکنم تنها دلخوشیم اونه ... یعنی دلخوشیام با اون معنا پیدا میکنه ! کاش گلی اونا سالم بمونه!کاش اس م دلیور بشه!کاش دیر نرسه اس م !مرسی خدا! کاش برادر اون دختره خوب بشه همونی که با قفل فرمون یکی زده بود تو سرش!کاش دنی و نی...خوب شن!کاش مینا خوب خوب بشه +ُ-ش جاش عوض شن!کاش فافا قبول شه و شر کنده بشه با نمره عالی...
-
۰۰۰
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1390 18:24
امروز رفتم یه صفایی به صورتم دادم:) دریغ از اینکه مامان بگه چه خوب کردی!چه خوب شدی! یعنی کلا میگم من با این خانواده ای که دارم از خوشی تا حالا نمردم خوبه!!!!! دونگ جین وقتی میام خونه اینشکلیه مامی هم اوج افسردیگه هاااااا منم و دلخوشی های اندازه ارزن که اینها هم ازم میگرن از همین الان شمشیر رو از رو بستن که سفر...
-
...
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 23:45
کاش الان تنها بودم یا خوابگاهی جایی دنج که میرفتم هق هق گریه میکردممممم
-
۰۰۰۰۰
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 23:37
اسم اون وبلاگ رو اوردم اونجا دیگه کامنت نمیذاره یه جای دیگه میذاره ! همش دارم گریه میکنم من خودمو واسش جرررررررررررررررررررر میدم اونوقت .... شاید خسته شده ازم .... من ؟! حالم خیلی بده پر از اشکم و گریه...
-
۰۰۰
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 23:36
امروز ساعت۱۲نت نشین بوده و من فکر کردم نتی نداره ! و من اینقدر حالم بد! گفت قعطه ...
-
اشک.
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 23:28
دیوانه وار حضورش را توی نت احساس میکنم ولی او هیچ گاه ... میاید خانه اش خانه ما نمیاید ...چه دردناک که دلم نقطه ای میشود وقتی صندوق پستی ام پر میشود باز این اشکای لعنتی....
-
آه
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 23:24
کلی درس دارم ولی چشمام درد میکنن و کمی هم سرم ! به امید هوای بیرون و روز ۱شنبه دارم زندگی رو طی میکنم! همسایه بغلی ها خیلی شلوغ میکنن! چندروز پیش به مامان میگفتم ذوق زندگی دونفره و غذا پختنو دارم گفت خاک... گاهی گمان میکنم مامان به وحشتناکی امالیا است با همان وسواس های دیوانه وار...سکوت میکنم خسته ام چشمام درد میکنن...
-
۰۰۰
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 20:33
گوشتم به تکونه که نکنه مرتیکه فنی مجددا از کارم ایراد بگیره جرئت ندارم برم تو ایمیلم! میترسم سرم باز درد بگیره میترسم چشمام باز شمارش زیاد شده باشه! خدایا زودتر ۱شنبه بیاد و من راحت شم از امتحانات واقعا دیگه چشم هام داغونه دیگه نمیتونم باز قرص بخورم معده م پیاده شده خدایا زودتر این درسه هم تموم شه دلم میسوزه شنبه و...
-
رای
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 20:24
http://capt-shahbazi.com/ برید اینجا و رای بدید که هواپیماهای غیرنظامی تحریم نشن!
-
۰۰۰
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 15:09
وقتی بی حوصله است کم مانده خودم را ج/ر بدم تا خوب بشه و سرحال !ولی اون حتی با حرفم سعی نمیکنه خوبم کنه! دیروز خیلی درد داشتم و تمام این چندروز از اسپاسم های صبح و ۲مسکن بعدش و تا مسکنهای ۴گانه ی دیروز بابت سردرد ! کلی درس دارم و انگار لج میکنم با خودم کار نصفه رو درست نمیکنم و تحویل نمیدم امروز رستوران لعنتی اخری...
-
یعنی میرسه؟
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 10:27
خسته شدم دلم یک دل سیر تنهایی میخواد و گریه و اهنگ و نوشتن توی این خانه ! خدایا یعنی میرسه روزی که دونگجین درسش تموم بشه و ازدواج کنه و بره با خوشبختی سرزندگی و کارش!دیگه واسه نمره و امتحان و تست و وقت درس خوندن گریه نکنه! خدایا یعنی میرسه زمانی که من یکی بیاد دنبالم و بریم بگردیم و دیگه نخوام حسرت روزا و کارای مونده...
-
۳۰کار۳۰ثانیه ای!
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 10:21
تُن صدایتان را تغییر دهید. برای ۳۰ ثانیه سعی کنید نرم تر، آرام تر، و کمی خوشایندتر صحبت کنید. با نتایج شگفت انگیزی روبه رو خواهید شد. آیا می دانستید وقتی با صدای نرم تر و آرام تر به بچه ها دستور بدهید ، نسبت به اینکه سرشان داد بزنید، تأثیر بیشتری خواهد داشت؟ اگر در کار خسته شده اید، حتی فقط برای ۳۰ ثانیه سعی کنید لحن...
-
بی شرمانه زیستن!
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 10:14
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟ گفتم : خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند . حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند....
-
۰
سهشنبه 4 بهمنماه سال 1390 20:46
ادم بعضی وبلاگا رو میخونه میبینه بعضیا چه کثافتکاریهایی که نکردن واقعاااااااا ایشاا...ما توی این کارا نیفتیم! حالم خوب نیست دلم میخواد راه برم سرم یکم منگه!دلم یکم درد داره !تپش قلب دارم یجوری ام خلاصه که حال خوبی نیست مرتیکه باز فنی بازی دراورد و گیرداد که فلان و بهمان روش رو دنبال کنید ماروگیر اورده ها مثله اینکه...
-
همین
سهشنبه 4 بهمنماه سال 1390 12:50
خدا کنه دیگه از کارم ایراد نگیره خیلی حال کنه و خوشش بیاد و دیگه باهام کاری نداشته باشه و دیگه نگه اصلاح کن واینا پولم هم بده زودتر خداییش خیلی زحمت کشیدم واسه ی این کار خداکنه گیر نده به پارادایم یا اینکه بگه جدول عین خودم درست کنه واینا خسته شدم درسم هم مونده
-
...
دوشنبه 3 بهمنماه سال 1390 20:59
شاید مشهد جور بشه بریم:)ایشاا...باید وقت روان شناسم رو عقب بندازم بعدشم سریع بیام ترجمه ان/صاری رو درست کنم و نمیدونم.... طبق معمول مامانم میگه نه!بعدشم میگه هرجور خودت میخوای! ۱بار نشد از تصمیم ما استقبال کنه! تازه الکی به مامانم گفتم هتل میریم +اینکه قطارش تندروست! همین جوریش گیر میده میگه اونجا تازه زلزله...
-
اون از من چی میدونه؟
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 20:51
-
۰۰۰
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 20:37
دست و پاهام یخ زده خداکنه سرم نخورده باشم اول میخواستم عود جنگل بارونی بردارم از بوش بدم اومد لیمویی رو برداشتم گندزده به هوای اتاق به مامان گفتم بذارش تو تراس! خوبه 1و3نیست یکم حس تعلقمون کم بشه! امروز با یه صدایی که براش اشناست کلی تلفنی باهاش حرف زدم و خوش گذشت! کلی کار دارم و درس ولی حسش نیست!:( دختردایییم تموم...
-
۰۰۰
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 20:34
امروز صبح با اسپاسم شکمی و سردرد بیدار شدم بعدش با دوقرص خداروشکر سرحال بعدش دانشکده و دانشگاه بعدشم رفتم با دوستم بیرون یکم از کار پایان نامه به خاطرش عقب افتادم ولی رفتیم ناهار پیتزا و یکم اش خوردیم وتوی بازارچه لاله یه غلطی کردم عود خریدم +دستبند دوستم هم یه جاقلمی از اصفهان بهم داد کلی برف اومده با بدبختی رفتم و...
-
!
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 00:19
درد دارند ادمها پس کمی مراقب ایکون هایتان باشید که شاید بشکنند کسی را
-
چه بد
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 00:02
چه قدر بد است که توی خانه هیچ کس حتی حوصله ی خودش را هم نداشته باشد دستم درد میکنه دلم یه جوریه
-
۰۰۰
جمعه 30 دیماه سال 1390 23:59
خیلی درد دارد که تا بیخ گوشت میاید نمیخواند نوشته ات! درد دارد برای هر ننه قمری کامنت میگذارد به خانه ام حتی سر نمیزند... خیلی درد دارد فردا باید بروی ببینی کتاب امتحانت توی کتابخانه نیسیت!
-
؟
جمعه 30 دیماه سال 1390 21:38
چه زندگی ای؟ ناشکری نمیکنم ولی خستم نه سفری نه عشقی نه امیدی نه اینده ای نه کاری نه رشته ای دوست داشتنی هیچچی تاحالش هم خیلی شانس اوردم نمردم ! روی هوا دارم زندگی میکنم ... خاک تو سر کسی کنن که این نوع زندگی رو گذاشت رو دامن ما! درس نمره امتحان استرس مهمونی و سفر و جشن و ...که همه هیچچی ! اینقدرها که دیگه از مهمونم...
-
چه زندگی ای؟
جمعه 30 دیماه سال 1390 21:32
-
؟
جمعه 30 دیماه سال 1390 21:06
واااااااااای چرا من بجای اینکه خوشحال باشم مقالم توی همایش پذیرفته شده و حالا باید اصل مقاله رو بفرستم یا باید اصلاح کنم ناراحت میشم ! چرا نمیتونم عاشق تحقیق و مقاله نوشتن باشم! به خدا خسته شدم تمام زندگیه من و خاندانم توی درس خلاصه شده ! من حسرت سوگول رو و مریم و مهره و اصلا ارزو رو میخورم با نی.نی اخه این چه زندگیه...
-
اه
جمعه 30 دیماه سال 1390 10:17
اینقدر بدم میاد سن خر داریم هنوز مامانمان میگوید اینکارو بکن نکن بخور نخور بخون نخون... بیخود نیست مردم دنبال تنهایی میروند... و بیخود نیست ۱۸سال سال رهایی خارجی هاست خوش به حالشان
-
چی؟
جمعه 30 دیماه سال 1390 00:17
یعنی واقعا یه وقت نداشت بره تو وبلاگ !منو بگو از دیروز خودمو کلی جر داده و رفتم واسش خریدم !اونوقت حتی اون نگاشم نکرده هنوز قطعه و لابد بعدشم وقت نداره! خدایا تو هم چی قسمت ما میکنی ها! یعنی واقعا یکی نیست؟ داشتم گلدن گلوب رو میدیم کلی صبر کردیم تا اصغر فرهادی اومد کاش بیشتر ازمون تعریف کرده بود!نه که خیلی هم تعریفی...
-
کاش
پنجشنبه 29 دیماه سال 1390 21:19
نمیدونم کاش میشد با خودم کنار بیام و بیخیال مدرکم بشم و برم سراغ روان شناسی از اول اولش کاش میشد بیخیال نوع کارم بشم و برم بشم یه کارمند معمولی حقوق بگیر کاش میشد بیخیال ارزوم بشم و برم سراغ تدریس راهنمایی و دبیرستان اصلا همه ی دروس نه فقط رشته ی خودم کاش توی یه خانواده ای بودیم که اصلا درس براش مهم نبود مثل سوگول...