در دو جلسه گذشته در مورد یازدهمین کلید موفقیت یعنی زندگی هدفمند صحبت کردیم ، از تفاوت مقصد ، ارزش و هدف گفتیم در این جلسه که قسمت سوم بحث هدف است ، می خواهیم پیرامون تحلیل ارزشها و هدف صحبت کنیم.
خب دوستان عزیز ، ارزشها قبل از اینکه انتخاب بشن باید مورد تحلیل قرار بگیرند ، همینطور هدف ها.
یکی از دوستان نوشته بود تو جدول اهدافش ، عشق و آزادی ، بهش گفتم اینا که هدف نیست ، حالا منظورت از عشق چیه ؟ گفت پذیرش قید و بند ، فدا شدن در راه دیگری ، فانی شدن در معشوق ، هر چی اون بگه و ...
گفتم خب حالا آزادی یعنی چی ؟ گفت : ای بابا آقا مردیم دست و پامون رو بستن ، همش قید و بند ، این کار رو نکن ، اونجا نرو ، اینجوری نگرد ، چه وضعیه آخه !
خب اینا که با هم تعارض داره دوست من . اهدافت رو باید تحلیل کنی ، بعضی هاش با هم تعارض داره ، بعضی هاش با هم همپوشانی داره ، اینها باید به دقت تحلیل بشه.
ثروت و معنویت می تونه هر دو ارزش باشه ، تعارضی با هم نداره ، فکر نکنید حالا ما میگیم تعارض یعنی یا دنیا رو انتخاب کن یا آخرت ، نه هر دوش هم میشه ، به شرطی که تحلیل درستی داشته باشیم.
پس مقصد تعیین شد ، از دل مقصد ارزشها اومد بیرون ، ارزشها مورد تحلیل قرار گرفت ، از نظر من مفهوم این ارزش چیه ، بعد هدف رو از دل ارزش میکشیم بیرون.
خب ، ازدواج ارزشه یا هدف ؟ ارزش.
ازدواج با پسر یا دختر همسایه چی ؟ هدفه دیگه نه ، چون دقیقه ، ولی هدف غلط !
چرا ؟
شما میرید از سوپر مارکت ماکارونی بخرید ، یه پیش فرض هایی در نظر بگیریم.
فرض اول : فروشنده ی فروشگاه کسیه که خیلی بهت نزدیکه ، برادره ، خواهره ، عموته ، هر کی ، بهرحال خیلی بهش اطمینان داری که سرتو کلاه نمیذاره.
فرض دوم : فروشنده لیسانس علوم تغذیه داره ، اصلا تخصصش همینه ، میتونه پشت بسته ی ماکارونی رو بخونه ببینه چه موادی توش بکار رفته و به درد چه کسی میخوره .
خب پس هم با من آشناست و هم متخصصه ، حالا وقتی من مراجعه می کنم به دو روش می تونم انتخاب کنم :
روش اول : برم بگم داداش سلام من دو تا بسته از فلان ماکارونی میخوام .
روش دوم : داداش من ماکارونی ای میخوام خوش پخت باشه ، طعمش رو بچه ها بپسندن ، برای من که وزنم زیاده مناسب باشه ، شما چه پیشنهادی برای من داری ؟ داداشت میگه از فلان ماکارونی ببر.
خب ، کدوم روش به نظر شما معقول تره ؟ روش دوم.
انتخاب همسر باید مثل انتخاب ماکارونی از روش دوم انجام بشه ، رئیس سوپرمارکت ازدواج کیه ؟ خدا ، مالک همه ی هستی.
خدایا من یه شوهر میخوام ، زن میخوام خصوصیاتش این باشه ، اخلاقش اینجوری باشه ، ظاهرش اینجوری باشه ، دماغش اینجوری باشه ، قدش انقد باشه ، هر چی که می پسندی بگو.
دوست من ! شاید پسرعمه ات یا دختر همسایه که میخوای باهاش ازدواج کنی تو ایراداتش رو ندیدی ، بعد که میری تو زندگی می فهمی ، انقد من مراجعه داشتم که میگن ما فقط کلی خوبی دیدیم بدی ها رو اصلا ندیدیم تازه تو زندگی فهمیدیم.
ازدواج باید از نوع دوم باشه.
ما در بحث دعا گفتیم باید به خدا اصرار کرد ، میخوای زن بگیری ، اصرار به خدا زن زن زن زن زن ... دماغ سربالا دماغ سربالا دماغ سربالا ، مهربون مهربون مهربون مهربون ... این خوبه ، ولی نگی دختر همسایه دختر همسایه دختر همسایه هاا !
در اصرار کردن مورد واسه خدا مشخص نکن.
اما سوال !
ما هدف های زیادی داریم ، خیلی هدف داریم ، قبل کلاس فکر می کردیم نزدیکی به خدا و خوشبخت شدن هدفه ، کم بود ، حالا کلی شما واسمون خوردش کردی ، من بخوام جدول اهدافم رو بنویسم 200 تا هدف میشه.
من فکر می کردم نزدیکی به خدا خودش هدفه ، الان خردش کردم شده 50 تا هدف برای نزدیکی به خدا ، چیکار کنم حالا ؟
بله درسته ، ولی از بین اون 50 تا باید اهداف اصلی و مهم رو انتخاب کنی.
خب چه کنیم ؟
برای انتخاب اهداف اصلی از بین سایر اهداف:
1- توجه به ضرورت و نیاز
2- توجه به علاقه
3- توجه به استعداد
خب ضرورت و نیاز یعنی چی ؟
من خیلی دوست دارم سوت بزنم ، بشم بهترین سوت زن ایران ! آیا لازمه من 80 روش سوت زدن رو یاد بگیریم ؟
چیز مهمیه ؟ اصلا به درد میخوره ؟
نه!
خیلی از خواسته های ما غیرضروری است ، حالا چرا میگیم اول ضرورت و نیاز ؟ چون اول باید به ضرورت و نیاز توجه کرد و بعد علاقه ، سوت بزنی که چی بشه ؟ الان یه ارگ میارن 60 مدل سوت میزنه واست.
پس من جدول اهدافم رو نوشتم ، شد 100 تا هدف ، این 100 تا رو نگاه می کنم ، با توجه به ضرورت و نیاز چنتا رو جدا می کنم ، میشه 50 مورد ، خب حالا میرم سراغ علاقه ام ، از اون 50 تا 20 تاش درمیاد ، گام سوم نگاه می کنم تو کدومش استعداد بیشتری دارم ، باز هم اهدافی بالاتر قرار می گیرن اونا میشن اهداف اصلی ما.
استاد فرشچیان استعداد خارق العاده ای در نقاشی دارن ، یه تابلو از عاشورا کشیدن که چشم هر بیننده ای رو گرد می کنه ، ولی از استاد فرشچیان بخوان بیان به مناسبت محرم برای مردم سخنرانی کنن در این مورد ، خدا می دونه چه سخنرانی ای میشه !
همینجوری که اگه به من بگن برو عاشورا رو نقاشی کن یه چیز کج و کوله ای بشه که حد نداره.
پس استعداد هم مهمه و مورد سومی هستش که باید با توجه به اون اهداف اصلی رو انتخاب کرد.
قرار نیست هر چی ما دوست داریم حتما استعداد خیلی خوبی هم توش داشته باشیم.
به سادگی هدفهای اصلی جدا شد.
بعضی ها میگن من هدفهای مهمی در زندگی دارم ولی علاقه ای بهشون ندارم ، میدونم بعضی چیزا خیلی مهمه و خیلی بهم کمک می کنه ، ولی هیچ علاقه ای به این هدف ها ندارم ، چیکار کنم ؟ یه روشی بگید که من به این هدف ها علاقمند بشم.
دوست عزیز ! هر چه میزان آگاهی و دانسته های ما در یک زمینه ای بیشتر ، علاقه ی ما هم به اونها بیشتر.
یه مثال بزنم ، تلویزیون داره فوتبال جام جهانی پخش می کنه ، منم هیچ علاقه ای به فوتبال ندارم ، همش میگم چیه این دیوونه ها دنبال یه توپ میدون ، خب یه توپ به هر کدوم بدن راحت بشن دیگه.
یکی از دلایل بی علاقه بودن ، نداشتن آگاهی در مور فوتباله ، اون کسی که خوره ی فوتباله ازش بپرسید ارنج تیم چجوریه ؟ توضیح میده ، بپرسین کرنر چیه ؟ آفساید چیه ؟ و ... همه چیز رو میدونه چون آگاهی بالایی در این زمینه داره طبیعتا علاقه اش هم بیشتره.
طرف نمی دونه اصلا کامپیوتر و اینترنت چی هست ؟ خب مشخصه بی علاقه است نسبت به اینترنت.
هر چه اطلاعات بیشتر ، علاقمندی بیشتر.
پسره دوم دبیرستانه ، میگه من اصلا از ریاضی بدم میاد ، اصلا از این انتگرال منتگرال چیزی سر در نمیارم ، دوست عزیز ، شما احتمالا قبلا یه معلم ریاضی داشتی ، به هر دلیلی به تو چپ افتاده ، دقیقا از همون موقع بی علاقه شدی نسبت به ریاضی.
از همون روزی که اون معلم باهات چپ افتاد تو اصلا دلت نمی خواست ریاضی رو بفهمی.
یواش یواش اینا تلمبار شده ، ولی اینکه از انتگرال بدت میاد پیشینه داره ، چون مشتق رو نفهمیدی ، مشتق رو نفهمیدی چون حد و تصاعد رو نمی شناسی ، چون چون چون ... دوست من ، برو عقب برو عقب برو عقب میرسی به دوم راهنمایی از اونجا یه معلم خوب پیدا کنی که باهات کار کنه ، خوب بلد میشی و به ریاضی علاقمند میشی.
ای آقا ! تو هم دلت خوشه ، من دوم دبیرستانم برم از راهنمایی دوباره شروع کنم ؟ یعنی چی ؟ نمیخوام !
دوست من ! چطور میری سریال های قدیمی تلوزیون سی-دی هاش رو میگیری دوباره می بینی ، چیزهایی که شاید مهم نباشه و زندگی تو رو متحول نکنه قطعا ، ولی ریاضی که به دردت میخوره رو حاضر نیستی از اول کار کنی؟
پس برای اینکه علاقمند به اهدافی بشیم که می دونیم به نفعمونه ، باید آگاهی و دانایی مون رو در اون موارد تا می تونیم بالا ببریم.
و اینکه اولین معلم های ما در هر زمینه ای ، چه کسانی بودن و چه برخوردی با ما داشتن بسیار مهمه ، چرا که اونها هستن که می تونن ما رو خوشبین یا بدبین کنن.
اولین معلم ها می تونن آدم رو امیدوار کنن یا بیزار کنن.
و پدر و مادر ها اولین معلم های دینی بچه ها هستن و اگر الان بچه هایی از دین گریزون هستن به خاطر اینه که معلم های اونها که پدر و مادر باشن اونها رو زده کردن.
پدر مادر نماز خوندن روزه گرفتن ولی دروغ گفتن ، غیبت کردن به مردم تهمت زدن ، زیراب کسی رو زدن ، بچه ها از این معلم های اول الگوی خوبی نگرفتن.
در جلسه گذشته در مورد یازدهمین کلید موفقیت یعنی زندگی هدفمند صحبت کردیم ، در این جلسه که قسمت دوم بحث هدف است ، می خواهیم بیشتر پیرامون هدف صحبت کنیم.
خب ، گفتیم هدف باید ریز باشه و سریع ذهن ما رو درگیر کنه ، گفتیم سلامتی و ازدواج هدف نیست ، اگه هدف نیست پس چیه ؟ الان میگیم.
ما در زندگی باید سه چیز داشته باشیم :
مقصد
ارزش
هدف
خب حالا اینا چیه ؟
مقصد : مقصد رسالت من و شماست در زندگی ، دلیل حضور من و شما در زندگی ، قانون دارما یادتونه ؟ ما همگی انسانهای منحصر به فردی هستیم با توانایی های منحصر به فرد ، با ماموریت های منحصر به فرد.
مقصدت چیه ؟ برای چی اومدی ؟
مقصد یعنی ما از روزی که به دنیا اومدیم تا روزی که قراره از دنیا بریم بناست دنبال چه چیزی بگردیم ؟
مقصد نمی تواند مادی باشد ، چون قصد حضور ما در زندگی است ، من نشنیدم یکی دم مرگ ، گفته باشه ای کاش دو تا بنز الگانس می خریدم ، ای کاش تو فلان خونه زندگی می کردم ...
ولی شنیدیم دم مرگ بگن ، هوای بچه ها رو داشته باشید ، مراقب همسرم باشید ، به فلانی کمک کنید ها ! این مقصده چون معنوی هستش.
مقصد مثل چی ؟ خوشبختی ، موفقیت ، سعادت ، کمال ، رشد ، تعالی ، تکامل ، پیشرفت ، اینا همه مقصده.
برای چی زندگی می کنی ؟ میخوام به تکامل برسم ، شما چی ؟ میخوام خوشبخت بشم ، شما ؟ میخوام پیشرفت کنم.
خب حالا مقصد رو باید تبدیل به ارزش کنیم .
ارزش ابعاد و جنبه های مختلف مقصد است ، ارزش ، بیانگر زمینه های مختلف مقصد است ، اگر ما مقصد رو خرد بکنیم ، جهت بهش بدیم میرسیم به ارزش.
دوست عزیز !
مگه نمی خوای پیشرفت کنی ؟ خب در چه زمینه ای ؟ تو کدوم مسیر میخوای به تکامل برسی ؟ میخوای موفق بشی ؟ در چه جهتی ؟ چجوری ؟ تو چه زمینه ای ؟
ما اگر به اینجا برسیم تازه تونستیم ارزش هامون رو از دل مقصدمون بکشیم بیرون ، اینا هیچ کدوم هدف نیست ، من میخوام پیشرفت کنم در درس.
خب.
مقصد : پیشرفت
ارزش : پیشرفت در درس
ارزش زمینه های مقصد را برای ما باز می کند ، ارزش گویای جنبه های گوناگون مقصد است.
من میخوام رشد کنم ، رشد مقصده ، در چه زمینه ای ؟ اقتصادی ؟ معنوی ؟ ورزشی ؟
وقتی زمینه رو مشخص کردیم ، تازه رسیدیم به ارزش.
حالا فهمیدید چرا ما به چیزایی که میخوایم نمی رسیم ؟ چون ارزش ها رو با هدف اشتباه گرفتیم.
ارزش به هیچ وجه دست یافتنی نیست ، اغلب اون کسانی که میگن هدف من رشد معنوی است به هیچ جا نمی رسن ، اکثر کسانی که میگن هدفم ادامه ی تحصیله درس نمی خونن ، چون اینا ارزشه.
کسی که ارزش رو با هدف اشتباه می کند مثل کسیه که میره برای خرید بلیط ، میگه :
ببخشید یه بلیط میخوام !
خب حالا تا شب بشین بگو من بلیط میخوام آیا بلیطی به شما میدن ؟
نه ! درسته اون کسی که پشت گیشه نشسته وظیفه اش اینه که برای شما بلیط صادر کنه ، ولی هاج و واج به شما نگاه می کنه !
کجا میخوای بری ؟ با چه هواپیمایی میخوای بری ؟ چه ساعتی میخوای حرکت کنی ؟
خب تو اینا رو نگفتی چطور میخوای بلیط صادر بشه واست ؟
دوست من ! بلیط موفقیت برای کسی صادر میشه که اعلام هاش دقیق تر باشه ، هر چه اعلام شما دقیق تر ، رسیدن به موفقیت زودتر و راحت تر.
میرم آژانس هواپیمایی ، روز شما بخیر ، یه بلیط میخوام برای مشهد ، یکشنبه چهاردهم ، اگرم صبح باشه خیلی عالیه . توپولف هم لطفا نباشه.
هر چی دقیق تر بگی ، صدور بلیط سریع تر صورت میگیره.
در ارزش هیچ چیزی دقیق نیست ، پس کسی که ارزش ها رو به عنوان هدف در نظر میگیره ، اصلا بلیط موفقیت برای او صادر نمیشه.
بسیاری از کتاب های موفقیت که در ایران و سایر کشورهای دنیا چاپ میشه ، اکثر قریب به اتفاق کلاسهای موفقیتی که در کشور تشکیل میشه ، نویسنده هاش و روانشناس های اونها هنوز فرق ارزش و هدف رو نمی دونن.
دوستان هم این کتابا رو میخونن این کلاسا رو میرن بعد میگن بابا اینا همش الکیه !
مشخصه به جایی نمیرسی ، چون یه سری ارزش رو به جای هدف برات گفتن ، دوست عزیزی که پولدار شدن هدفته ، اولین پول خردی که دستت برسه ذهنت میگه خب حالا پولداری دیگه !
اگر هدفت ادامه تحصیل باشه ، روزی یه لغت بخونی ، 40 سال درست 4 سالت طول بکشه ، ذهنت میگه دارم ادامه تحصیل میدم !
ذهن ما رو فریب میده اگر بخوایم ارزش هامون رو به جای هدف جا بزنیم.
خب حالا میخوایم از دل ارزش ها هدف رو بکشیم بیرون :
هدف رو گفتیم ، تلاشهای ما رو در یک سمت مشخص جهت دار می کنه. همسو می کنه ، امکانات و مقدورات ما رو در یک سمت متمرکز می کنه.
هر چه دقیق تر ، هدف تر ، هر چه با بیان جزئیات بیشتر ، دست یافتنی تر.
دوست عزیز چجوری میخوای رشد معنوی کنی ؟ با نماز اول وقت ، خب این شد هدف.
بلافاصله ذهنت درگیر میشه ، تا اذان میگن ذهنت درگیر میشه ، میگه : بدو بدو تو دفت نماز اول وقته.
من میخوام پیشرفت علمی کنم ، ذهن من باید چیکار کنه ؟ خب من میخوام لیسانس گرافیک بگیرم ، این میشه هدف.
تو خیابون داری راه میری ، یک دفعه چشمت میخوره به یه تابلو : " برگزاری کلاسهای گرافیک " سریع ذهنت میگه برو ببین چیه .
وقتی لیسانس گرافیک رو به عنوان هدف انتخاب کردی ، ذهنت بلافاصله درگیر میشه و بهت کمک می کنه به هدفت نزدیک و نزدیک تر بشی.
ولی اگر هدفت ادامه تحصیل باشه ، کدوم آموزشگاه توجهت رو جلب می کنه ؟ ذهنت به کدوم تیزر تلوزیونی عکس العمل نشون میده ؟ هیچی !
در هدف ذهن باید تکلیفش رو بدونه تا ذهن تکلیفش رو بدونه.
من هدفم جهانگرد شدنه ، خب ذهن من کجا بره ؟ کدوم سفارتخونه ؟ کدوم آژانس ؟ کدوم سایت ؟
واسه اینکه جهانگرد شدن ارزشه !
5 سال بعد هم جهانگرد نمیشم.
دوست عزیزی که میخوای جهانگرد بشی ، این ارزشه ، حالا بگو اولین کشوری که میخوای بری کدوم کشوره ؟
میگه هند !
خب حالا هدف شد سفر به هند ، حالا ذهن من تکلیف خودش رو میدونه ، برو هند و برگرد ، هدف بعدی میشه کانادا برو برگرد ، هدف بعدی ، هدف بعدی ... 5 تا سفر که بری میشی جهانگرد.
وقتی هدفت شد سفر به هند ، تو خیابون ، نمایندگی سفارت هند رو از کنارش رد میشی ، ذهنت میگه برو تو سوال کن ویزای هند چجوریه ، روزنامه رو داری ورق میزنی ، میبینی زده تور سفر به هند ، تلفن رو برمی داری تماس می گیری شرایط رو می پرسی.
تو خیابون داری راه میری یه هندی رو می بینی ، سریع میری می چسبی بهش ، ازش راهنمایی میخوای.
همش فیلم هندی می بینی به خانواده میگی ، اینجا اونجاییه که میخوام برم هاااااا.
این خوبه ، چون ذهن تو برای تصویر سازی ذهنی برای اینکه به هند سفر کنی کاملا آماده اس و میتونی به راحتی تصویر سازی ذهنی کنی.
کسی که هدف رو تعیین می کنه ذهنش رو کمک می کنه و در نهایت هم می تونه برسه.
از دل ارزش هدف رو بکش بیرون ، اون وقت ذهنت هر جا هر نشانه ای که از هدف ببینه میگه همینه و تند تند شکار می کنه.
هدف یک خواسته ی مشخص است ، که آنقدر دقیق و با بیان جزئیات طرح میشه که ذهن ما رو با تمامی هستی و کائنات همسو می کنه و این به شدت به رسیدن ما به هدف کمک می کنه و ما رو می رسونه.
عکس این هم هست ، هر چه اهداف گنگ تر ، رسیدن بهش سخت تر.
من همه تون رو انقدر دوست دارم ، 30 تا دسته چک آوردم ، به همتون میخوام یکی یه دونه چک بدم ، یادتون باشه بیاید بگیرید ، فقط چون خیلی دوستتون دارم ، تو قسمت تاریخ چک نوشتم "هر چه زودتر" که شما سریعتر بتونید بگیرید ، تو قسمت مبلغ هم نوشتم " هر چه بیشتر " چون خیلی دوستتون دارم !
صبح برید بانک نقدش کنید ، نقد میشه ؟
صندوقدار بانک حقوق میگیرد که چک شما رو بگیره و پول بهتون بده ، وظیفه اش اینه ، اصلا مسئول این کاره ، منم که خیلی دوستتون داشتم نوشتم هر چه بیشتر ، ولی این چک نقد نمیشه ، چون گنگه ، مبهمه و هیچ پولی بهتون نمیرسه.
دوستان من ! هدفهاتون باید دقیق و با بیان جزئیات باشه.
خواسته های من و شما از کائنات اینجوریه ، هر چه بیشتر ، خب نمیرسیم بهش ، مشخصه.
ما نمی دونیم چی میخوایم ، می دونیم چی نمی خوایم ...
من نمی خوام بدبخت باشم ، نمیخوام ورشکسته باشم ، نمی خوام بی حوصله باشم ، نمیخوام دستم جلو مردم دراز بشه !
میدونید مثل چیه ؟ بریم تو سوپر مارکت ، بگیم سلام ببخشید ، من پنیر نمی خوام ها ! شیر هم نمی خوام ، ماکارونی هم نمی خوام ! انتظار داشته باشیم با یه کیسه پر از خرید هم بیایم بیرون از مغازه ، خنده دار نیست ؟
اعلامی که من و شما سالهاست داریم به کائنات می کنیم اینه و خب خیلی هم کم به خواسته هامون میرسیم ، یا گنگ میگیم یا چیزهایی رو که نمی خوایم میگیم.
در بقالی کائنات اعلام های ما دقیق نیست ...
در بانک کائنات صندوقدار نمی تونه چک مبهم من و شما رو پاس کنه...
دوستان عزیز این جدول رو به خوبی نگاه کنید تا بحث مقصد ، ارزش و هدف براتون کاملا جا بیفته.

زندگی هدفمند - قسمت اول - :تحقیقات نشون میده ، فقط 3 درصد مردم دنیا دارای هدف هستند ، 97 درصد مردم دنیا بدون هدف زندگی می کنند ، این آمار در کشورهای پیشرفته بیشتره ، در این کشورها 5 درصد مردم دارای هدف هستند ، و جالب اینجاست که اکثر مردم دنیا در زندگی گلایه دارن که چرا ما به خواسته هامون نمی رسیم.
خیلی ساده است ، شما در زندگیتون هدف ندارید ، هدف مشخص مثل یک ذره بین می مونه که نور خورشید رو در یک نقطه معطوف می کنه و اون رو هدایت و متمرکز می کنه.
هدف ، همه ی مقدورات ما ، همه ی تلاشهای ما و همه ی امکانات ما رو به یک سمت هدایت می کنه ، کسی که هدف نداره این نیرو ها و امکاناتش در جهت های مختلف پخش میشن ، پس به نتیجه هم نمیرسه.
هدفه که باعث میشه من و شما همیشه در حال حرکت باشیم ، هدفه که مثل نقشه ی یک گنج ما رو هدایت می کنه تا قدم به قدم به اون چیزی که می خواهیم برسیم ، آدم ها به اندازه ی هدفهاشون ثروتمند هستند.
ثروت فقط منظور پول نیست ، همه ی داشته ما ثروته ، هر چه هدف بیشتر ، دارایی های زندگی هم بیشتر.
پیروزی از آن کسانی است که به پیروزی هدفمند فکر می کنند.
تمام مطالعاتی که در بهترین دانشگاه جهان – هاروارد – و دانشگاههایی مانند ییل ، استنفورد ، ام تی آی – دانشگاههایی که کار علمی در زمینه ی موفقیت انجام میدن – انجام شده ، همه حاکی از این است تمامی مردان و زنانی که به موفقیت های عمده در زندگی دست پیدا کردن ، در تعیین هدف در زندگیشون اصرار داشتن ، مصرانه دنبال این بودن که هدف داشته باشن و برنامه بریزن برای رسیدن به اون اهداف .
اینها تحقیقاتی هستش که علمی انجام شده ، فرق داره با کتابهای موفقیتی که شما از بازار می خرید ، تحقیقاتی که نشون میده مردم به موفقیت نرسیدن مگر با داشتن هدف ، اون هم هدفهای عالی و بزرگ.
فرض کنید الان غول چراغ جادو بیاد و بگه : سرورم هر چی میخوای آرزو کن تا برآورده کنم ، خب ازش بخواین !
غول چراغ جادو تک تک شما ها هستید ، درون قدرتمند شماست ، مغز و ذهن فوق العاده ی شماست ، چرا همش خواب و خیال ؟
بخواین اون چیزی رو که میخواید ، از مغزتون ، از ذهنتون ، چجوری بخوایم ازش ؟ امروز میخوایم مفصل بحث کنیم.
"خوشبختی تحقق تدریجی یک هدف یا آرمان ارزشمنده."
یعنی کسی خوشبخته که هدفی عالی رو داشته باشه و کم کم خودش رو به اون هدف نزدیک کنه و اون هدف محقق بشه.
عکس این هم صادقه ، یعنی کسی که چیزی رو نداره که دنبالش بره بدبخته.
میری تو صف پمپ بنزین ، میبینی اووووووه چقدر ماشین وایساده ، منصرف میشی و برمی گردی !
ولی قبول داری همون هایی که الان سر صف هستند ، یک زمانی ته صف بودن ؟ حتما همینطور بوده.
الان بزرگترین دانشمند جهان ، سیاستمدار ترین آدم دنیا ، بهترین موسیقی دان جهان ، بابا این ها هم یه زمانی ته صف بودن.
تازه رفته اول دبستان ، آرام آرام تو این صف وایسادن تا رسیدن سر صف ، خیلی از ماها با دیدن صف موفقیت بی خیال میشیم و میگیم ، نه موفقیت میخوام ، نه هدف می خوام نه ته صف وایمیسم.
عده ای هم ته صف وایمیسن و میگن بالاخره سر صف میرسیم.
دوستان عزیز !
آدم بی هدف مثل قایقی هستش که تو دریا به این طرف و اون طرف میره ، هر جا موج اون رو ببره میره ، ولی کشتی وقتی حرکت می کنه یه بندر مبدا داره و یه بندر مقصد ، وقتی باد میاد ، با توجه به اینکه مسیری که کشتی داره میره ، باد از پشت میاد و یا از جلو ، به این میگن باد موافق و باد مخالف ، باد موافق از پشت کشتی میاد و سرعت رو زیاد می کنه ، ولی کشتی ای که مبدا و مقصدی نداره دیگه فرقی براش نداره باد از کدوم طرف بیاد.
برای کشتی ای که هیچ مقصدی ندارد هیچ بادی موافق نیست ، آدمی که هدفی نداره هیچ عاملی براش شتاب دهنده نیست ، هیچ عاملی براش کمک کننده نیست ، انسان بی هدف سرگردانه ، خیلی چیزا به کمکش میان ولی چون مقصدی نداره نمی تونه استفاده بکنه.
خسته دلمرده ، افسرده است ، چون هدفی نداره. مقصدی نداره.
ما می تونیم نوشتن اهداف رو به تاخیر بندازیم ، می تونیم برای نداشتن هدف انقد بهانه بیاریم ، آقا مملکته داریم ؟ زندگیه ؟ اصلا میذارن ما بدونیم تا ظهر زنده ایم یا نه ؟ اصلا میذارن یه آب خوش از گلومون پایین بره ؟
چه باحال ، تا آخر عمر بشین بهانه بیار ، اونی که بدبخت میشه تویی !
من و شما می تونیم برای هدف نداشتن ده ها عذر و بهانه ی الکی بیاریم ، ولی با اینکار ، به تدریج دلمرده و افسرده میشیم و کنترل زندگیمون رو دست حوادث و دیگران میدیم ، حالا بریم ببینیم چی میشه !
دوستان عزیز ، بی هدفی انسان را می کشد.
برید تو قبرستان محل زندگیتون ، ببینید روزانه چقدر آدم میان اونجا ، چقدرشون جوون هستن ؟ بیشترشون.
جوونای 30 تا 35 ساله سکته می کنن و میمیرن ، می دونید چرا ؟ چون هدف ندارن ، هی میگه آی مملکته ؟ فلانی رفت کانادا ال شد و بل شد ، همینجا هم میشه هدف داشت بیخود بهونه نیار.
میگه من باید برم کانادا ، بعد میره اونجا تو رستوران زمین طی میکشه ! تو ایران هم خیلی رستورانا بود بخوای طی بکشی.
درصد بالایی از مرگ و میر جوونا به خاطر ناامیدی و بی هدفی است ، یه سری هم که خودشون رو می کشن !
حتما شنیدید که آقایون یا خانوم هایی هستن که بعد 20 یا 30 سال بازنشسته میشن و در همون چندماه بعد از بازنشستگی می میرند ، کم هم نیستن ، همه هم میگن : آخی بعد 30 سال اومد نفسی بکشه عزرائیل مهلتش نداد!
ولی در واقع این خودش ، خودش رو کشت ، هر شب به امید اینکه روز بعد باید صبح زود بیدار شه صبحونه بخوره و بره سرکار بیدار میشد ، ولی حالا نشسته یه گوشه ی خونه ، میخوابه ، 10 ساعت میخوابه ، پامیشه دوباره 8 ساعت دیگه میخوابه.
دور حیاط خونه می چرخه فحش میده ، اوی بچه چیکار داری می کنی !
یا میره تو پارک ، انجمن بازنشستگان ! فقط بد و بیراه میگن ! مرده شور همه رو ببرن ، خاک تو سر همه کنن !
خب...
حالا میخوام همه یه کاری بکنید ، یه کاغذ بردارید ، میخوام بعد از توضیحاتی که میدم ، هدفهاتون رو به ترتیب اولویت بنویسید.
بیش از 5 هدف ننویسید کمتر از سه هدف هم نباشد.
طومار و انشا ننویسید ، تو یه جمله ، خیلی ساده.
به ترتیب اولویت یعنی چی ؟ یعنی هر 5 هدف رو میخوای ، ولی اومدیم شرایطی پیش اومد که بین هدف 1 و 2 یکی رو انتخاب کنی ، کدوم رو باید فدا کنی ؟ 2 رو ، به همین ترتیب اگه بین هدف 4 و 5 هم تعارضی پیش اومد باید طوری اولویت بندی کرده باشی که هدف 5 رو کنار بذاری و به 4 فکر کنی.
البته مطلبی که گفتیم به این معنی نیست که به همش نرسید ها ، چرا باید به هر 5 تا برسید ، اگر اگر اگر تعارضی پیش اومد پایینی رو فدای بالایی می کنیم.
مثال بزنم :
دخترخانوم محترمی هدف اولشون میشه ادامه تحصیل ، هدف دوم ازدواج .
یه خواستگار واسش میاد با بهترین شرایط ، همه چیزش فوق العاده ، آقای داماد میگه من یه شرط دارم ، ببخشید ادامه تحصیل نباید بدید !
بلافاصله اون خانوم نگاه می کنه به جدول اهدافش ، و به خواستگار میگه ببخشید هدف اول من ادامه تحصیله ، شرمنده نمی تونم باهاتون ازدواج کنم !
این خانوم بعدا نمی تونه بگه که همه ی دوستام 6 تا شوهر کردن من هنوز موندم ها ! چون خودش انتخاب کرده تحصیل اولویت اول باشه.
پیتر دراکر ، پدر علم مدیریته و از علمای بزرگ موفقیته ، دراکر میگه : مدیران لایق ، کارها را بر حسب تقدم انجام میدهند و تا کاری تمام نشده دست از تلاش بر نمی دارند.
با همین شرایط اهداف رو بنویسید.
دوستان عزیز ، اگر اهداف ما در زندگی مرتب و دقیق باشد ، در هر واقعه ای در زندگی می تونیم سریع و صحیح تصمیم گیری کنیم .
ولی اگر اهداف درست و دقیقی نداشته باشیم همیشه کند تصمیم میگیریم ، معطلش می کنیم ، و آخرش هم غلط تصمیم گیری می کنیم.
فرض کنید الان تو خونه هستین ، بهتون خبر میدن که یکی از عزیزانتون تو بیمارستانه بدویید برید بیمارستان !
اگر کمد لباسهاتون مرتب باشه ، در عین عجله لباساتون رو سریع می پوشید و میرید ، اما اگر نامرتب باشه ، لباسها رو ناهماهنگ می پوشید و میرید.
کمد من و شما ذهنمونه ...
لباسی که تن می کنیم هدفهامونه ...
بذارید چنتا از هدفها که دوستان نوشتند رو بخونیم :
1- ازدواج موفق
2- فارغ التحصیلی
3- پیدا شدن شغل مناسب
4- رژیم غذایی برای لاغری
5- کمک به جامعه
خب ، دوست عزیز ! من میام 3 رو فدای 2 می کنم ! ببخشید تا آخر عمر بیکار ، ولی فارغ التحصیل میشی بالاخره ! میشه ؟ فکر نمی کنم !
یا شما همه ی این کارا رو بکن ولی به هیچ کس نمی تونی کمک کنی ! میشه ؟
اولویت هاتون غلطه ، این فعلا از این البته من معتقدم اینها هدف هم نیست اصلا ! حالا میریم جلو بهتون میگم.
دوستان من ، برای همینه که میگیم مردم 97 درصدشون هدف ندارن ، اینا اصلا هدف نیست ، اصلا اولویت نداره.
حالا چرا شما به اینها نمی رسید ؟ چون هدف نیست !
چرا؟
دوستان عزیز !
هدف یه سری ویژگی هایی داره ، ویژگی بارزش اینه که به محض اینکه هدف اعلام میشه ، بلافاصله ذهن برای دستیابی به اون هدف وارد عمل میشه ، هدف اونقدر دقیق و مشخصه که تا میگی ذهن درگیره !
یه هدف بخونم از دوستان ، هدف اول نزدیکی به خدا ! دوم رسیدن به مرتبه ای که بشود شاد زندگی کرد !
آخه ذهن بیچاره چجوری درگیر بشه ؟ نمیشه ! هاله های انرژی ما چجوری برن چیزی رو برای ما پیدا کنن ؟
دوستان برای همینه میگیم اکثر قریب به اتفاق مردم هدف ندارن ، چون ذهنشون درگیر نمیشه.
هدف باید تکلیف ذهن رو مشخص کنه ، هدفش رانندگیه ! خب چی ؟ رانندگی چی ؟ صاحب ماشین میخوای بشی ؟ گواهینامه میخوای بگیری ؟ بابا چرا انقد ذهن رو با این هدفهایی که هدف نیست مشغول می کنیم؟
دهمین کلید موفقیت : یکپارچه شدن با خود و دیگران
دوستان عزیز ، ممکنه ما از خیلی از کارهای دیگران خوشمون بیاد یا خوشمون نیاد ، اشکالی نداره بگیم ما از اون کار خوشمون نیومده ، هیچ اتفاقی هم نمی افته .
"یکپارچه شدن با دیگران" یعنی حرف دلمون رو به اونها بزنیم ، نه اینکه حرف رو نگیم ، قایم کنیم ، بعد بریم پشت سر او ازش بد بگیم ، یا تهمت بزنیم ، یا غیبت بکنیم.
ولی حرف رو "درست" بزنیم ، همسرش یه کار بدی می کنه ، آقای فرهنگ گفته یکپارچه شدن با دیگران ، باید بهش بگم !
- آخه مسخره این چه کاری بود که کردی !
اینطوری نگید ها ، درست بگید.
امام حسن و امام حسین کودک بودن ، داشتن به مسجد می رفتن ، دیدن یه پیرمردی داره وضو میگیره اشتباه ، گفتن بریم بهش بگیم ، با خودشون گفتن اگه الان بریم بهش بگیم ما دو تا کوچیکیم ، ممکنه بهش بر بخوره ، یه کاری کردن ، رفتن پیش پیرمرده گفتن ببخشید میشه بگید وضوی کدوم یکی از ما درسته ؟
و هر دو هم درست وضو گرفتن ، پیرمرده گریه می کنه و میگه ، شما هر دوتون درست وضو گرفتید ، اونی که اشتباه وضو گرفته منم.
یکپارچه شدن با دیگران یعنی حرفمون رو بزنیم ، ولی درست ، چرا ؟
یادتونه تو بحث هاله های انرژی گفتم زمانی ما قوی ترین هاله های انرژی رو از خودمون ساطع می کنیم که در وضعیت آلفا باشیم ؟
وضعیت آلفا زمانی پدید میاد که ما در آرامش کامل باشیم ، کسی که با دیگران یکپارچه نیست ، مدام در ذهنش با دیگران در حال جنگه.
اه اه مرده شورشو ببرن ، این چه کاری بود کرد ، چقدر بی جنبه است ...
این که نمی تونه تو وضعیت آرامش کامل – آلفا – باشه ، پس به سادگی این آدم از جذب پرتراکم ها محروم می شود.
دوستان عزیز !
گاهی ما چیزهای کوچک رو به خاطر اینکه حاضر نیستیم به دیگران بگیم ، اونقدر جمع می کنیم که میشه یک اقیانوس و از پسش بر نمیایم.
یادمون باشه در یک ارتباط دو یا چند جانبه اختلاف سلیقه یک امر طبیعیه ، هیچ اشکالی نداره ما از منظرهای مختلف به یک مسئله نگاه کنیم ، ولی متاسفانه ما عمرمون رو برای این میذاریم که بگیم "من درست میگم" ، ما عمرمون رو برای مسائلی که نمی دانیم تلف می کنیم ، از ندانسته هامون دفاع می کنیم !
در یکپارچه شدن ، باید بپذیریم ، دیگران ، نظرات ، برداشت ها و سلیقه های شخصی خودشون رو دارن ، ما نمی تونیم نظر خودمون رو به اونها تحمیل کنیم .
ولی می تونی خیلی ساده ، خیلی رک ، خیلی راحت ، قبل از اینکه کلی خودمون رو آزار بدیم ، به اونها بگیم من از این رفتار یا کارت خوشم نیومد ، این باعث میشه نه ما برای اونها فیلم بازی کنیم و نه اونها برای ما نقاب بزنن ، سالهاست داریم برای هم فیلم بازی می کنیم ، ادا در میاریم.
سالهاست داریم به هم دروغ میگیم ، چقدر خوب بود رک و راحت بودیم و فیلم بازی نمی کردیم.
دوستان عزیز : همین امروز برید سراغ خانواده هاتون ، بگید مادرم ، پدرم ، همسرم ، برادرم من از این رفتارت خوشم نیومد راستش این رفتارت داره منو آزار میده.
برید و بهشون حرف دلتون رو بگید ولی خیلی با احتیاط !
ببوسش نوازشش کن بغلش کن خیلی آروم ، خیلی با دقت ولی حرفتو بزن ، نذار این جمع بشه تو دلت ، چون اگه جمع شد دیگه هاله های انرژی قوی ای نخواهی داشت ، و نمی تونی در زندگی چیزی رو جذب کنی ، و مطمئنا به موفقیت عمده ای هم دست پیدا نخواهی کرد.
همونطوری که تو حرف دلت رو به اونها میزنی همین امشب ازشون خواهش کن اونها هم حرف دلشون رو به تو بزنن.
اگه جایی رفتار بدی داشتم بهم بگین ، اگر از دستم ناراحت شدی بهم بگو ، اگر رفتاری تو رو ناراحت کرده منو در جریان بذار.
حرفمون رو بزنیم ولی درست ، با زمینه سازی ، با لبخند ، با شوخی ، با مهر با محبت ، ولی حرف رو به هیچ وجه نگه نداریم تو خودمون.
دوستان عزیز !
این یکپارچه شدن با دیگران بود ، یکپارچه شدن با خود یعنی چی ؟
ما در وجودمون یه چیزی داریم که بهش میگن کودک درون ، کودک درون در واقع کودکی است درون ما که پنهانه ، بسیار با نشاطه ، بسیار بی دغدغه است ، انقد راحت می خنده ، انقد راحت سوال می پرسه ، همچین از ته ته دلش گریه می کنه.
دوست داره بازی کنه ، کشف کنه ، ور بره ، خیلی پاکه ، بی شیله پیله است.
در درون همه ی ما این کودک وجود داره ، همه ی لحظات برای کودک درون ما تازه است ، همه ی لحظات براش مملو از خلاقیته ، کودک درون ما می تونه با یه تیکه چوب ساعتها تفنگ بازی کنه ، می تونه با یه تیکه پارچه ساعتها عروسک بازی کنه.
پیامبر می فرمایند کودکان را به سه دلیل دوست دارم : درست می کنند و خراب می کنند و هر دو را بازی می دانند.
قهر می کنند و آشتی می کنند و کینه به دل نمی گیرند.
روزی خدا رو می خوردند بدون انکه به اسباب آن فکر کنند.
این کودک ما منظورمونه...
بچه هه پای مامانشو میگیره : مامان مامان مامان !
چیه ؟
شام چی داریم ، یعنی چی ؟ یعنی شام داریم ، فقط میخواد بدونه چیه شام.
ما چجوری هستیم ؟ فردا شام چی بخوریم ؟ وسط برجه پولامون تموم شده چی کوفت کنیم ؟
ولی اون بچه هه مطمئنه که شام داریم.
اگه از یه بچه بپرسیم چقدر دوستم داری چی میگه ؟
3 تا ، پنج تا ، ده تا ، قد گل ها ، قد خدا ...
این دستای کوچولوش رو باز می کنه میگه انقدر...
ما چی ؟ یکی ازمون این سوال رو بپرسه چی میگیم ؟
باز دوباره چی میخوای ؟ باز دوباره چه گندی زدی ؟ یعنی به عشق من شک داری ؟ این همه کادو واست خریدم نفهمیدی؟
یک ساعت سخنرانی می کنه که بگه دوستت داره !
کودک درون ما بخش عاطفی و احساسی وجود ماست.
ما وقتی کودک بودیم خیلی راحت می خندیدیم ، خیلی راحت گریه می کردیم ، ادم بزرگا به ما یاد دادن که باید هر جایی نمیشه خندید ، هر جایی نمیشه گریه کرد ، زشته خرس گنده ! مرد که گریه نمی کنه ، بچه هه سه سالشه ! مرد که گریه نمیکنه !
وقتی کودک بودیم خیلی راحت اعتماد می کردیم ، آدم بزرگا به ما یاد دادن نمیشه به هر چیزی اعتماد کرد.
آدم بزرگا کم کم نقاب های بالغانه بر چهره ی من و شما زدن ، آدم بزرگا به ما یاد دادن ما هم آدم گنده باشیم ، ولی کودک درون من و شما هیچ وقت بزرگ نمیشه ، اون همیشه زنده است ، ولی زندانی ، پشت میله ها ، سالهاست سعی می کنه توجه من و شما رو به خودش جلب کنه ولی ما محل بهش نمیذاریم ، کودک درون من و شما خیلی حساسه ، باید بهش فرصت بدیم خودش رو نشون بده ، باید از ما لبخند دریافت کنه تا احساس امنیت کنه و خودش رو نشون بده.
کودک درون من و شما خیلی جسمانیه ، دوست داره بالا و پایین بپره ، دوست داره جیغ و داد کنه ، ورجه وورجه کنه ، دوچرخه سواری کنه ، توپ بازی کنه ، بدوئه ، کودک درون من و شما دوست داره میوه ها رو همچین با ملچ مولوچ بخوره که همه بفهمن !
یه آقای کت شلواری اومد تو پارک دید چند تا جوون 17-18 ساله میرن رو سرسره و تاپ و شادی می کنن ، گفت : جوونای امروز چقدر جلف شدن ، بی تربیتا ! خجالت نمی کشن !
ببین آقا ، بیخودی ژست نگیر ، اگه کسی تو پارک نبود الان خودت هم با همون کت و شلوارت بالای سرسره بودی !
کدومتون دوست دارید تو پیاده رو دستاتون رو باز کنید و از روی جدول تعادلتون رو حفظ کنید و برید ؟
کدومتون دوست دارید بادبادک بگیرید و همچین بدوئید ؟
خانما ! کدوماتون دوست دارید یه عروسک دستتون بگیرید و موهاش رو ببافید ؟
اگه دوست دارید با کودک درونتون آشتی هستید ، اگه نه با اون قهرید .
این جلف بازی ها چیه ؟ خجالت نمیکشی فرهنگ ؟ اینا چیه داری میگی ؟ دین با این حرفا مخالفه !
امان از دین که دل و روده اش رو ریختیم بهم و چیزی هم ازش نفهمیدیم !
عیسی می فرماید : تا زمانی که دوباره متولد نشوید تا زمانی که مانند کودکان نشوید پی به حقیقت نخواهید برد.
پیامبر فرمودن : به تفریح و بازی بپردازید چرا که دوست ندارم روش شما در دین خشن به نظر برسد.
من جایی ندیدیم ذیل حدیث گفته باشن ، پیامبر اینو در جمع مهدکودک های صدر اسلام گفته باشن ! برای من و شما گفتن.
برای یکپارچه شدن با خود ، شرط اول آشتی با کودک درونمونه.
آقای محترم ! خانم محترم ! لازمه پشتک وارو بزنی ، لازمه بازی کنی ، لازمه با بچه ات بری پارک ، مسابقه ی دو تا دم تیر چراغ برق. زشته ! ! ! نگران نباش زشت نیست.
کودک درونمون رو حبس کردیم ادای آدم بزرگا رو هم درمیاریم ، حرفای قلمبه سلمبه هم میزنیم فکر می کنیم اوه چه با کلاسیم.
این روش اول یکپارچه شدن با خود.
اما روش دوم : من و شما سالهاست نقاب های زیادی به چهره مون زدیم .
نقاب آدم متخصص : هر کاری بهمون پیشنهاد میشه قبول می کنیم ! آقا مدیر کل روابط عمومی میشی ؟ بله ، مدیر کل دام و طیور میشی ؟ بععله ! یعنی تو همه ی تخصص ها رو داری ؟ مگه میشه ؟
نقاب انسان مومن : التماس دعا ، محتاجیم به دعا ، ان شاالله امشب شما رو جز 40 تا میذاریم بعد تو دلم میگم ای بابا دعا کیلو چنده همین نیم ساعت پیش داشتیم یه غلطی می کردیم !
دوست من ! وقتی میدونی وضعت خرابه وقتی بهت میگن التماس دعا بگو من وضعم خرابه ...
یک ژستایی ما می گیریم ، حقه بازی می کنیم ، خیلی مردم از دین گریزان شدند به خاطر همین حقه بازی ها ! دین انقدر خوشگله ولی ما خرابش می کنیم .
مسئولیتی رو اگه عرضه اش رو نداری حق نداری قبول کنی.
رسول اکرم می فرمایند : کسی که مسئولیتی را می پذیرد و میداند و می شناسد کسی را که از خودش برای آن مسئولیت بهتر است ، اگر آن مسئولیت را بپذیرد خائن است.
خائن به خدا ، رسول خدا و تک تک مردم.
ابوذر میاد پیش رسول خدا میگه من خیلی دوست دارم حالا که جنگیدم و کار کردم بتونم مسئولیتی هم داشته باشم تا گره از کار مردم باز کنم.
پیامبر می فرماین : ابوذر جان ، شما مسلمون خوبی هستی ولی مدیر خوبی نیستی لطفا از الان تا آخر عمرت دنبال پست مدیریتی نداشته باش ، و ابوذر هم اطاعت کرد.
پیامبر اگه 10 روز با اصحاب بودند ، هیچی سخن نمی گفتند ، در حد سلام و خداحافظی ، و اگه کسی سوال می کرد مختصر جواب میدادن.
ما چی ؟
صبح تا شب ور ور ور ور !
فوتبال میشه کارشناسیم ، بحث اقتصادی میشه کارشناسیم ، بحث اجتماعی ، سیاسی دینی همه ! کارشناسیم!
ماها مثل برکه ای هستیم که 8 کیلومتر مساحتمونه ولی عمقمون 2 سانت هم نیست !
همه چی میگیم ولی تو هیچ کدوم عمیق نیستیم.
مگه مجبوریم همه جا حرف بزنیم ؟ اظهار نظر کنیم ؟ بگید ببخشید من در این مورد تخصصی ندارم نمی تونم صحبت کنم.
دوستان عزیز ، همین امروز یه کاری بکنید :
یه لیست تهیه کنید از نقاب هایی که به چهره زدید ، فقط هم برای خودتون ، شخصی ، این نوشته یه گنجه ، وقتی تونستید همه ی نقاب ها رو بردارید به گنجهایی می رسید که خودتون کیف می کنید .
علی – علیه السلام – می فرمایند : خجالت نکشید از اینکه وقتی چیزی از شما می پرسند به صراحت بگویید نمی دانم ، تاکید دین اینه که اگر کسی رو میخوای بشناسی باهاش برو سفر. چون در سفر آدم ها نقابهاشون رو میزنن کنار.
توصیه من به دخترخانومهایی که واسشون خواستگار میاد اینه که یکی از مردهای خانواده رو یه سفر با آقا داماد بفرستن !
چرا ؟ خب تو خواستگاری که آقا میاد ، سلام روزتون بخیر ، شما خوبین ؟ لطف عالی مستدام !
سفر که برن ، شب دوم آقا پیژامه ی مامان دوز رو تا گردنش میده بالا ! آقا ما خوابیدیم کسی کار نداره ؟
دوستان بیاین از همین امروز همه ی نقابها رو بذاریم کنار ، با بقیه رو راست بشیم
عشق به خویشتن :کلید بعدی موفقیت ، عشق به خویشتن است ، خویشتن دوستی است.
دوستان اجازه بدید همین اول یه کاری با هم انجام بدیم:
همین الان برید جلوی آینه ، حالا قربون صدقه ی خودتون برید ! می تونید ؟ چقدر می تونید ؟
متاسفانه اکثر ما نمی تونیم قربون صدقه ی خودمون بریم.
و برای همین هم هست که نمی تونیم قربون صدقه ی اطرافیانمون بریم.
دوستان عزیز ! کسی که تا بحال در آینه نگاه نکرده و به خودش نگفته مهربون ، دوستت دارم ، چطور ممکنه مثلا به مادرش بگه دوستت دارم ؟
کسی که هیچ وقت توی آینه خودش رو نبوسیده چطور ممکنه از عمق وجود همسرش یا فرزندش رو ببوسه ؟
دوست من ! وقتی کسی از عمق وجود به فرزند نوزادش محبت می کنه و عشق می ورزه ؟ آیا از او توقعی داره ؟
مثلا به نوزاد سه ماهه ات عشق می ورزی و بهش میگی ، بهت عشق می ورزم به شرطی که منو ببوسی ؟
دوست من ! محبت و عشق رو بدون چشم داشت به نوزادمون ابراز می کنیم چون اینا چیزهای لازم برای رشد و نمو اون نوزاده. چرا به خودمون محبت نکنیم ؟ چرا به خودمون عشق نورزیم ؟ کی گفته ما به محبت نیاز نداریم ؟ به عشق نیاز نداریم؟
یه دلیلی چیزی برای من بیارید که نشون بده آدم بزرگا به عشق نیاز ندارن ، یه آیه ای حدیثی ، سخن بزرگی ! بگید شاید من ندیدم.
وقتی خداوند 10 فرمان رو به موسی نازل می کند ، یکی از این ده فرمان اینه : موسی هم نوعانت رو "مثل خودت" دوست داشته باش.
بزرگان ما به ما یاد دادن دیگران رو مثل خودمون دوست داشته باشیم.
اما یک مسئله ی مهم اینجا هست ، ما سالهاست خودمون رو دوست نداریم ! چجوری دیگران رو مثل خودمون دوست داشته باشیم؟ سالهاست یه گپ عاشقانه و محبت امیز با خودمون نداشتیم ، چطور به دیگران محبت کنیم وعشق بورزیم ؟
دوست من !
بیا همین الان یه تصمیمی بگیر ، که خودت رو دوست داشته باشی ، منظورم صفات اخلاقی نیست ها ! مثلا من دروغگو هستم خدای نکرده ، به خودم بگم : ای دروغگوی باحال ! لپ خودمو بکشم ! نه منظورم صفات اخلاقی نیست ، منظورم شکل ظاهریه ، همینی که هستی ، با همین بینی همین قد و قواره ، همین شکل و قیافه.
دوست من عزیز من ، خواهر محترم که قد کوتاهی داری ، یه کفش می پوشی پاشنه اش از کل قد خودت بلند تره ! برای چی ؟
برای اینکه مثلا اگه خواستگاری تو خیابون دید نگه وای این قدش کوتاهه ؟ خب بعدش چی ؟ بالاخره که تو خونه بدون پاشنه تو رو می بینه !
تو خودتو دوست نداری ، دائم داری با قدت کلنجار میری !
دوستی که میری جلوی آینه ، یه نگاه به بینیت میندازی ! اه آخه این چیه ؟ کوفته ای ! چقد باحالا بود اگه کوچیک و سر بالا بود !
دوست من ! تو خودت به دل خودت نمیشینی ، چطور میخوای و توقع داری به دل دیگران بشینی ؟ وقتی خودت با خودت کنار نمیای ! چطور انتظار داری دیگران باهات کنار بیان ؟
یکی از رموز مهم موفقیت داشتن یه زندگی خوب و یه شریک زندگی خوبه ، کسی که با او زیر یه سقف احساس آرامش داشته باشی ، شما کلی پولدار باش همه امکانات زندگی رو داشته باش ، وقتی شریک زندگی خوبی نداشته باشی این چه زندگی ایه ؟ چه موفقیتیه ؟
دوست من ! کوتاهی ، بلندی ، چاقی ، لاغری ، هر چی که هستی خودت رو دوست داشته باش ، و یاد بگیریم به چیزهایی بها و نمره بدیم که خدا بها میدهد نه چیزایی که بنده های خدا نمره می دهند ، بنده های خدا چیکاره هستن ؟ اونا هم مثه من و تو می میرن !
ممکنه در قیامت چنین اتفاقی بیفته ...
پشت بلندگو اعلام کنن : دوستان محترم و گل و گلابی که بینی های خوشگلشون کمتر از سه سانته ، لطف کنن تشریف ببرن بهشت ، خیلی خوش اومدن ، اونهایی هم که دماغشون بزرگ و کوفته ای هستش ، گم شن برن جهنم !
میشه ؟ معلومه که نه ! دوستان عزیز ، بیاین به چیزی بها بدیم که خدا بها می دهد ، اون وقت خودمون رو دوست داریم ، اون وقت خلق و خومون رو هم دوست داریم ، خودم رو دوست دارم چون مهربونم ، خودم رو دوست دارم چون به دیگران کمک می کنم ، خودم رو دوست دارم چون بدون دلبستگی از همه چیز دنیا هستم .
دوستان عزیز ، وقتی ما خودمون رو دوست نداشته باشیم ، انتظار بی جایی است که بخوایم کائنات ما رو دوست داشته باشد ، هدایای کائنات از آن کسانی می شود که کائنات اونها رو دوست داشته باشه .
دوست من ، وقتی من خودم رو دوست ندارم ، وقتی من روزی سه بار به خودم بد میگم ، میگم اه اه ! امکان نداره هدایای کائنات به سمت من سرازیر بشه.
از امروز ، جلوی آینه وایسید و به خودتون عشق ورزی کنید ، خودتون رو ببوسید ، از امروز با همون اعضای بدنتون که مشکل دارید صحبت کنید و عاشقانه بهشون محبت کنید ، 10 ساله داری با بینیت می جنگی ، حالا جلوی آینه وایسا ، بگو : آخ جون سلام بینی کوفته ای و خوشگل من ! این کار رو بکن تا مردم رو هم دوست داشته باشی ، بدون توجه به قد و قواره و شکل و قیافه و هیکل.
اتفاق قشنگی میفته ، اگر من خودم و مردم رو همینجوری دوست داشته باشم ، اونها هم همینجوری منو دوست خواهند داشت ، سوء استفاده نکنید ها ، منظورم جنس مخالف نیست .
من آقام به همکار آقام تو اداره محبت کنم ، عاشقانه بهش سلام کنم ، بگم خوشحالم که امروز می بینمت ، به جای اینکه بگم مرده شورتو ببرن ، اه بازم این اومد.
کسی که خودش رو دوست داره ، محبتش رو به همه ابراز می کنه ، بی دغدغه ، واسش دیگه مهم نیست کی خوشگله کی دماغش کوفته ایه ، کی کوتاهه کی لاغره کی چاقه ! عشقش رو به همه هدیه میده.
اونوقت میدونید چی میشه ؟ فواره رو دیدید چقدر قشنگه ؟ آب میاد بالا زیبایی ها رو به همه نشون میده ، بقیه کیف می کنن می بینن ، دوباره اون آب میره پایین یه موتور دوباره آب رو بالا می کشه ، یعنی این عشق میاد نثار میشه دوباره میاد پایین و بالا .
عشق هم همینه ، عشق وقتی جاری میشه ، من به او محبت می کنم ، او به یکی دیگه ، اون یکی همینطور در کل جامعه عشق بی دغدغه نثار میشه.
مگه موفقیت فقط پول و خونه و دانشگاه و کارخونه است ؟ این که از کنار هم بودن لذت ببریم ، به هم محبت کنیم ، عشق نثار کنیم ، اینم موفقیته ، اینی که از ثانیه ثانیه ی زندگیمون کیف کنیم این هم موفقیته.
یه داستان واقعی براتون بگم ؟
یه سرباز امریکایی تو جنگ ویتنام ، میخواسته برگرده خونه ، از یکی از شهرهای امریکا به پدر و مادرش زنگ میزنه ، میگه میخوام برگردم پیشتون ، پدر و مادر کلی خوشحال میشن بچه مون میخواد برگرده ، پسره میگه فقط یه مشکلی هست ! چی ؟
میگه یه پسری با من هست ، این رفت رو مین ، دو پا و یک دست نداره الان ، هیچ کس رو هم در امریکا نداره ، میشه ازتون خواهش کنم بیاد و با ما زندگی کنه ؟
پدر و مادرش گفتن : نه این خیلی سخته ، ما نمی تونیم مسئولیت اون رو بپذیریم ، ما که نمی تونیم صبح تا شب این آدم رو جمع و جور کنیم ، خودت فقط بیا.
دو سه روز بعد پلیس به پدر و مادر اون سرباز زنگ میزنه و میگه بیاین سانفرانسیسکو ، جنازه ای هست که فکر می کنیم متعلق به پسر شما باشه .
پدر و مادر هراسان میرن و وقتی جنازه رو باز می کنن با تعجب می بینن که پسرشون 2 پا و یک دست نداره !
اون پسره پدر و مادرش رو امتحان کرده بود و پدر و مادر رد شده بودن.
دوستان من ! بیاین به هم عشق واقعی نثار کنیم ، انقدر عشق واقعی کم شده که عشق های پوچ و توخالی تو خیابونا به همدیگه نثار میشه. الکی عاشق میشن ، سه ماه دیگه هم میزنن به تیپ و تاپ هم.
پروفسور دانشگاه جان هاپکینز ، از دانشجوهای دکترای رشته ی جامعه شناسی میخواد که یه تحقیقی انجام بدن ، بهشون میگه برید جنوب شهر ، 200 پسربچه رو انتخاب کنید از زندگی اونها تحقیق به عمل بیارید و به من بگید آیا آینده ی روشنی برای آنها متصور هست یا نه ؟
دانشجویان دکترا میرن ، با بچه ها مصاحبه می کنن ، زندگی هاشون رو می بینن ، می بینن که خیلی از این بچه ها دستفروشی می کنن ، گدایی می کنن ، شیشه ی ماشین پاک می کنن ، کارگری می کنن و ...
دانشجوها نتایج تحقیقات رو اینطور اعلام می کنن : هیچ امیدی به آینده ی اینها نیست ، ما پیش بینی می کنیم 90 درصد این بچه ها با این روند ، در آینده مدت زیادی رو در زندان سپری خواهند کرد.
استاد به این طرح نمره ای میده و این طرح در دانشگاه جان هاپکینز بایگانی میشه.
25 سال بعد یکی از اساتید دانشگاه ، در حال مطالعه ی طرح های تحقیقاتی دانشگاه بوده که به این تحقیق برمی خوره ، میگه چقدر عالی ، به دانشجوهاش میگه ، برید این بچه ها رو پیدا کنید و ببینید واقعا پیش بینی در مورد این بچه ها محقق شده یا نه !
دانشجوها میرن و میگردن و بچه ها رو پیدا می کنن ، تو امریکا هم پیدا کردن آدم ها مثل اینجا نیست ، خیلی راحته ، رو اینترنت به سادگی میشه پیدا کرد.
از اون 200 نفر 180 نفر پیدا میشن ، 20 نفر یا کوچ کرده بودن به ایالت های دیگه یا مرده بودن و در دسترس نبودن.
از این 180 نفر ، 176 نفر دارای بهترین مشاغل بودن و در عالی ترین سطح زندگی قرار داشتن.
پزشم و مهندس و وکیل و ... با زندگی های بسیار خوب.
نتیجه رو پیش استاد میبرن ، استاد تعجب می کنه ، خودش میره سراغ تک تک این 176 نفر.
تو چرا بدبخت نشدی ؟ چرا زندان نیستی ؟ چرا انقدر زندگیت خوبه ؟ مگه دستفروشی نمی کردی ؟ چرا ؟
از این 176 نفر ، 75 درصدشون یه پاسخ میدن :
آخه ما یه خانم معلمی داشتیم که ...
موضوع جالب میشه ، میگه اینها همه از خانم معلمشون اسم میبرن ، می گرده ببینه اون معلم زنده است یا نه ، و میبینه بله زنده است ، ولی بسیار پیره ، استاد میره سراغش ، میگه جریان اینه و همه میگن شما ...
معلم پیر لبخندی میزنه و میگه ، میخوای بدونی رمز موفقیت من چیه ؟ میدونی چرا این بچه ها دزد و قاچاقچی نشدن ؟ میخوای بدونی چرا الان در بهترین مشاغل هستن و در عالی ترین سطح زندگی هستن ؟
دلیلش اینه : من از صمیم دل به تک تک این بچه ها عشق می ورزیدم ، با تک تک بچه ها عاشقانه صحبت می کردم.
درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی *** جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
خیلی ساده است ، عشق به دیگران به شرطی که عاشق خودمون قبلش باشیم ، اگر همینی رو که هستیم دوست داشته باشیم ، نه تنها خودمون می تونیم پله های موفقیت رو یکی یکی بالا بریم ، بلکه می تونیم دیگران رو هم به موفقیت برسونیم.
ابوسعید ابوالخیر میگه : اگر بر آب روی خسی باشی ، اگر بر هوا پری مگسی باشی ، دلی به دست آر تا کسی باشی.
پیامبر میگن : در روز رستاخیر عده ای با چهره ای روشن تر از خورشید هستند و جایگاهی بسیار والا دارند ، اینها کسانی هستند که دوست می داشتند فقط به خاطر خدا .
به خاطر دماغ خوشگل و هیکل خوشگل و پول و ... دوست نداشتن ، فقط به خاطر خدا.
پیامبر می فرمایند : وقتی دو نفر با هم دست میدن ، اون کسی که با محبت تر دست دیگری رو میگیره و بیشتر اون یکی رو دوست داره ، خدا هم اون رو بیشتر دوست داره.
گابریل گارسیا مارکز میگه : انسانها چقدر در اشتباهند که گمان می کنند زمانی که پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که نتوانند عاشق باشند.
استفاده ی درست از فرصت ها :ما از بچگی یاد گرفتیم تهران پایتخت ایرانه ، دو دو تا میشه 4 تا ، چگونه باران درست میشه ، چطور آب تبخیر میشه ، اوه کلی از این چیزا یاد گرفتیم و یاد دادیم !
اما چیزهای مهمتری در زندگی هست که ما هیچ وقت اونها رو یاد نگرفتیم ، من و شما یاد نگرفتیم چگونه از لحظه لحظه های ناب زندگیمون عالی استفاده کنیم .
یاد نگرفتیم لحظه لحظه ی زندگی ما چقدر اهمیت داره و باارزشه.
ببینیم علی – علیه السلام – چه توصیه هایی برای استفاده ی قشنگ از وقت می کنن :
در کمین فرصت باشید. – در کمین ، یه شکارچی ساعت ها میره تو کوه انتظار می کشه تا یک لحظه یه آهو رد بشه و شکارش کنه ، علی می فرماید : در کمین فرصت باش ، بشین تا اومد بقاپش.
از فرصت ها استفاده کن ، قبل از آنکه مایه ی اندوه و افسوس تو شوند.
خیلی ها رو من می بینم که اندوه گذشته و جوانیشون رو میخورن ، زندگیمون همش هدر رفت ، حیف از وقتی که سر فلان کار گذاشتم.
فرصت همچون ابر بهاری می گذرد ، فرصتهای خوب را غنیمت بشمر.
خب ، فرض کنید من یه جلسه ی مهم دارم ، 10 دقیقه هم فرصت دارم حاضر بشم ، می بینم که بوی عرق میده تنم ، با عجله میرم تو حموم ، 10 دیقه !!! واااااااای !!! بدووووووو !
حالا میرم تو حموم ، صابونه هی لیز میخوره ، آب هی سرد و گرم میشه !
ای بابا ! حالا ما عجله داریم ، همه با ما بنای ناسازگاری و لجبازی گذاشتن !
میام از حموم بیرون تا میام خودمو خشک کنم ، 3 برابر قبل حموم عرق کردم ، چون کلی عجله کردم.
از در حموم هم که میخوام بیام بیرون انقد عجله دارم که دستگیره ی در حموم رو هم می کنم !
چرا ؟ چون از فرصت درست استفاده نکردم .
روش درست چیه ؟
10 دقیقه ؟ اووووووووه 3 تا دوش میشه بگیری !
برو تو حموم راحت ، نه صابون لیز میخوره نه آب سرد گرم میشه و نه دستگیره ی در رو می کنی.
اگر از این به بعد به جای عجولانه کار کردن و شتاب های بیخود ، با آرامش با لحظه لحظه ی زندگیمون برخورد کنیم می بینید که چه معجزاتی میشه !
ما بلد نیستیم از فرصت هامون درست استفاده کنیم ، موبایل داریم ، اس ام اس بازی می کنیم !
اس ام اس میزنه : دوسم داری ؟ اگه نداری نیست میشم ، اوت فرام زیست میشم ! دچار یک ایست میشم ، کلا بگم نیست میشم !
خب این استفاده ی درست از فرصته ؟
یکی یه اس ام اس زده بود برای من ، نوشته بود برو پایین ، هی نقطه گذاشته بود ، کلی رفتم پایین نوشته بود حالا برو بالا ! ورزش اس ام اسی !
عزیز من با عمرت چیکار داری می کنی ؟ اس ام اس بازی ؟
تو کدوم زندگینامه ی آدمهای موفق اومده که روزی نیم ساعت اس ام اس بازی می کردن ؟
کارایی می کنیم عجیب و غریب !
آدمهای ناموفق ، مراقب لحظه ها و ساعت ها و روزها و ماه ها و سالهای عمرشون نیستن ، اما انسانهای موفق دغدغه ی خاطر دارن به خاطر ثانیه به ثانیه ی زندگیشون. چون می دونن اون ثانیه های می گذره و دیگه نمیاد.
پیامبر به ابوذر فرمودن : نسبت به عمرت بخیل باش ، یعنی بچسب بهش ، بخل داشته باش ، حساس باش نسبت به وقتت.
علی – علیه السلام – می فرمایند : مومن وقتش پر است. دیگه وقت واسه اس ام اس بازی نداره !
منم راستش رو بخواید بلد نیستم انسانهای موفق رو از انسان های مومن جدا کنم ، بگم مومن ها یه کسان دیگری هستن و موفق ها انسانهای دیگری. نمیشه ، اینا باید با هم باشه.
وقتش پر است یعنی چی ؟
یعنی هم برای کار وقت میذاره هم برای خانواده هم برای تفریح هم هم هم ... ولی هیچ کدام از اینها برای به بطالت گذراندن نیست.
سوال !
اگر شما 2-3 ساعت تو یه ترافیک خیلی سنگین گیر کنید ، چیکار می کنید ؟
درس می خونید ؟ مدیتشین می کنید ؟ پیاده میشید میرید ؟ استراحت می کنید ؟
کتاب های هری پاتر ، پرفروش ترین کتاب در تاریخ نشر کتاب در تاریخ چاپ کتابه ، هیچ کتابی تا به حال انقدر در دنیا فروش نرفته.
نویسنده ی این کتاب ها خانم جی.کی رولینگ ، یه روز تو ترافیک گیر می کنه ، با خودش میگه بذار از این فرصت درست استفاده کنیم ، بذار یه قصه ی جدیدی بنویسم ، یه شخصیت جدیدی خلق کنم.
تو همون ترافیک شخصیت هری پاتر رو خلق می کنه ، و اولین خط های این کتاب رو می نویسه ، نمی خوام بگم کتاب خوبیه یا کتاب بدیه ها ! میخوام بگم از وقتش درست استفاده کرده.
ما چیکار می کنیم ؟ خودخوری می کنیم ، بد و بیراه میگیم ، سیگار می کشیم ، بداخلاقی می کنیم ، فحش میدیم ! مملکته ؟ تو آفریقا بودیم ترافیک نداشتیم !
تو ترافیک موندی ! خب چیکار کنم ؟ موبایل داری ؟ فکر کن چه کسانی هست که خیلی وقته پرداختن به دل مشغولی های زندگی اونها رو از یادت برده ، چه کسانی هستند که مدتهاست چشم انتظار تماستون هستن.
اصلا بیا فکر کن 3 دقیقه دیگه بیشتر زنده نیستی ، ماشینا هم که وایسادن ، زنگ بزن به کسایی که مدتهاست ازشون خبری نگرفتی ، الکی نیست که تو ترافیگ گیر کردی ، ما گفتیم در جلسات اول ، هیچ چیز این عالم بیهوده نیست ، همه ی رویدادهای اطراف ما پیامهایی رو برامون دارن.
یه کاغذ بگیر دستت ، لیستی از کارهایی که مدتهاست عقب افتاده رو بنویس.
دوستی داشتی که کلی بهت کمک کرده بوده و تو مدتهاست به دلیل درگیر بودن با کار ؛ ازش بیخبری .
یه خانومی خونتون می اومده وقتی بچه بودی ازت پرستاری می کرده ، مادر دومت بوده ، کلی کمک کرده بزرگ بشی و 15 ساله ازش بی خبری ، بنویس من بابد پیداش کنم.
شاید باید دلی رو شاد کنی ، ماشین بغل دستی می بینی طرف اخم کرده نشسته پشت فرمون ، برگرد یه لبخند بهش بزن.
البته شیطنت نکنید ها !
یه نگا تو آینه ماشینت کن ، پشت سریت داره سیگار میکشه !
پیاده شود برو سمتش !
آقا سلام.
- سلام
جکه رو شنیدی ؟
- بله ؟؟؟
جکه رو انقدر باحاله !
- نه نشنیدم !
آدمخوره با بچش داشتن می رفتن ، یه خانوم چاقی رو می بینن ، بچه هه میگه بابا اینو بخوریم ، باباهه میگه نه بچه جون این پر چربیه ! رفتن جلوتر یه خانم لاغری رو دیدن ، پسره گفت بابا اینو بخوریم ، باباهه گفت نه پسر این خیلی لاغره استخوناش گیر می کنه تو گلومون ، رفتن چلوتر ، پسره یه خانومی رو دید گفت بابا دیگه اینو باید بخوریم ! باباهه گفت نه پسرم حیفه اینو می بریم خونه مامانتو می خوریم !!!
یه دوستی می گفت تو ترافیک بودم ، سرمو گذاشته بودم رو فرمون ماشین ، دیدم یکی تند تند داره به شیشه ماشین میزنه ، دیدم گل فروشه ، شیشه رو دادم پایین بگم نمیخوام ، گل ها رو کرد تو صورتم !
ناراحت شدم ، ول کن هم نبود ، چند تا هزاری دادم بهش گفتم بابا اینا رو بگیر ، گل نمیخوام ، برو بده گل ها رو ماشین عقبی !
دوباره سرم رو گذاشتم رو فرمون. چند لحظه بعد دیدم دوباره داره تند تند به شیشه میزنه !
گفتم دیگه چیه ؟
گفت آقا ماشین عقبی هم گفت گل ها رو بده ماشین جلویی !
تو آینه نگاه کردم دیدم راننده عقبی داره می خنده ، منم خندیدم روحیه ی جفتمون عوض شد.
از وقتامون خوب استفاده کنیم ، با خانواده رفتین به دامن طبیعت ، یه آدمایی هستن که خسته شدن عرق ریزون از بالا دارن میان ، شاید وظیفه ی شماست که روحیه بهشون بدید ، با رفقا رفتید کوه ، هر گروهی که از بالا میان با هم 1-2-3 بگید : سلام !
یه کیفی می کنن ، اصلا کسی انتظار نداره ، یه لبخندی رو لبشون میشینه و جواب سلامتون رو میدن.
ناقلا نباشید ها ! گروه پسرا دارن میرن بالا ، گروه دخترا دارن میان پایین ! اووو ! سلااااام !
دوست من ! می تونی تو جمع بشینی ، همچین صحبت کنی دل همه کباب بشه ، مملکت نیست ، کار نیست ، همه اش رو خودشون میخورن !
شرمنده ولی شما بلد نیستی از فرصتهات استفاده کنی ، در هر مملکتی با هر شرایطی عده ای بودن که به موفقیت رسیدن ، انسانهایی هم بودن که صبح تا شب غر زدن و به هیچ جا هم نرسیدن.
دوستان عزیز !
من دارم میرم ، تو خیابون یه آگهی می بینم ، کسانی که ازدواج کردن ، و سه سال از ازدواجشون میگذره ، بهشون یه زمین 1000 متری تو بهترین نقطه ی شهر میدیم ، به علاوه ی دو تا ماکسیما ، مدارک هم فقط شناسنامه میخوان.
زمانش تا کی هستش ؟ تا ساعت 2 امروز بعدازظهر ، ساعت هم 12 هستش ، میدوم میرم خونه دنبال شناسنامه ، تازه می فهمم من 6 ماهه شناسنامه ام رو گم کردم ، چندبار خانمم گفت برو المثنی بگیر هاااااااااا !
حالا برم ثبت احوال یا برم اونجا که زمین میدن ؟ میرم اونجا که زمین میدن ! آقا بدون شناسنامه هم میدین ؟ نه !
می دوم ثبت احوال ، مسئولش نیست ! دادم بلند میشه : بمیرین الهی ، حقوق بیت المال رو می گیرن چیکار می کنین ؟ من از همه تون شکایت می کنم !
بشین تا شب داد بزن ، زمین و ماکسیما پرید !
میگن برید اطلاعات اقتصادی بدید ، وایمیسته فحش میده !
یه کارایی ما می کنیم ، عجیب و غریب. فقط غر می زنیم.
چرچیل میگه : بدبین مشکل را در هر فرصتی می بیند و خوش بین فرصت را در هر مشکلی.
اینه تفاوت آدم های موفق و یا نا موفق.
دوستان عزیز !
بیاید فکر کنیم ما یه حساب بانکی داریم که هر روز به طور اتوماتیک ، 86 هزار و 400 تومان توش پول واریز میشه.
ولی یه شرطی داره ، هر کی تا شب این پول رو خرج کرد نوش جونش و هر کی هم نتونست خرج کنه از حسابش کم میشه و از دستش رفته.
قبول دارید ما به شکل های مختلف تمام تلاشمون رو می کنیم تا توی یک روز همه ی پول رو خرج کنیم ؟ چون نمی خوایم شب از حسابمون کم بشه.
دوستان عزیز ! ما بانکی داریم به نام بانک زمان ، هر روز صبح در بانک زمان در حساب شخصی من و شما 86 هزار و 400 ثانیه اعتبار واریز میشه. تا آخر شب فرصت داریم استفاده کنیم ، اگه استفاده کردیم به اعتبارمون اضافه میشه و اگه استفاده نکردیم از دستمون رفته.
و اما کلام آخر :
برای هر ثانیه از عمر ما یک روزی دیده شده است ، می تونیم روزی رو بدست بیاریم و استفاده کنیم ، ولی اکثرا از این روزی ها استفاده نمی کنیم و از دست میدیم.
رها کردن دلبستگی و وابستگی :
دوستان عزیز ! کسی که دلبسته و وابسته ی به چیزی میشه ، به موفقیت نمیرسه ، چون میگه همین رو میخوام ولاغیر.
ما بعضی وقتا دچار سوء تفاهم میشیم که فلان چیز مال منه و برای همین بهش وابسته میشیم.
اجازه بدید یه مثال بزنم :
دیدین وقتی واسه آزمون رانندگی میریم چقدر متشخص و محترم پشت ماشین میشینیم ، وقتی هم آزمون رو دادیم ، افسر میگه پیاده شو و ما پیاده میشیم.
آیا داد و بیداد می کنیم که من میخوام بازم بشینم ؟ آیا نفر بعدی که تو ماشین نشست که آزمون بده فریاد میزنیم و حرص می خوریم و حسودی می کنیم بهش ؟ معلومه که نه ! چرا ؟
چون می دونیم اون ماشین نهایتا یک ربع در اختیار ماست ، سوارش میشیم ، همچین خوشحال که نیستیم ، وای چه ماشینی ! باهاش پز نمیدیم ، خیلی بی خیال ، بدون دغدغه ، سوارش میشیم ، و بعد از اینکه آزمونمون رو دادیم ، با همون حال پیاده میشیم ، نه سوار شدنش خیلی خوشحالمون میکنه و نه پیاده شدن ازش ناراحتمون می کنه.
دوستان عزیز ! حضرت علی – علیه السلام – فرمودند : اگر مقام ماندنی بود ، الان به شما نمی رسید.
ما وقتی حضور یک چیزی تو زندگیمون زیاد میشه ، فکر مالکیت پیدا می کنیم ، فکر می کنیم دیگه "مال" ماست.
اگر کسی چیز گرانبهایی رو پیش ما امانت بذاره خیلی خوشحال میشیم ؟ معلومه که نه ! چند روزی دست ماست و بعد میاد و می گیره ، وقتی گرفت ناراحت میشیم ؟ افسرده میشیم ؟ دنیا برامون به آخر میرسه ؟
دوستان من ! همه چیز در این دنیا برای ما امانته ، همه چیز ، نه فقط مادیات ، پدرم امانته ، مادرم ، همسرم فرزندم ، همه امانت هستن.
دوستان یادتونه گفتم نگرانی جذب کننده ی شرایطه ؟ یادتونه ؟
حالا میخوام بگم وابستگی هم یعنی از دست دادن !
مادره به خدا میگه : خدایا هر جوری دوست داری امتحانم کن ، ولی بچه ام نه !
این مادر دقیقا در مورد فرزندش امتحان میشه ، این قانون کائناته. چون وابسته ی به فرزندشه.
بعضی ها رو دیدین همچین به بعضی وسائل قدیمیشون وابسته و دلبسته شدن ، توی انباریش پر خرت و پرته ، ولی حاضر نیست ازشون دل بکنه .
دوست من ! چیزی رو که لازم نداری انفاق کن ، خودتو رها کن ، چرا خودتو اسیر این چیزا می کنی ، اگر دور ریختنیه خب بریزش دور و اگه بخشیدنی هست خب ببخشش.
دوست عزیز ، من نمیگم دنبال چیزهای دنیایی نباش ، برو دنبال پوا برو دنبال خونه ماشین ، نمی دونم هر چی میخوای ، ولی وابسته بهش نباش و برای به دست آوردنش هر کاری رو نکن.
اجاز بدین یکی دیگر از قانون های مهم هستی رو براتون بگم :
"هستی با خلآ مخالف است."
وقتی پولی رو انفاق می کنی ، کائنات جای خالی پول رو با چیز با ارزش تری پر می کنه. البته به شرطی که با دید معامله گرانه ندی ها.
این قانون هستی است دوستان من.
واما یک نکته ی مهم دیگه :
"چیزی رو که می بخشی ، در ذهنت هم رهاش کن."
دیگه بهش فکر نکن ، یه چیزی رو بخشیده روزی 5 بار میگه حالا این کجاس ، کی داره ازش استفاده می کنه ! درست استفاده می کنه ! ولش کن دوست من ، ببخش و تو ذهنت هم پاکش کن دیگه.
دوستان عزیز !
بخشش فقط مادی نیست ، فقط پول نیست ، فقط مادیات نیست ...
مهربانی کردن هم بخششه ...
لبخند زدن بخششه ...
گفتن جملات مثبت و محبت آمیز بخششه...
هر کاری که دل دیگران رو شاد کنه بخششه ...
دوست عزیز ، چیزی رو که خیلی دوست داری ببخش ، آیه ی قرآنه :
"لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون"
خدا میگه تا وقتی که اون چیزایی رو که دوست دارید انفاق نکنید اصلا امکان نداره به نیکی برسید.
دوستان عزیز ، میخوام براتون از عروسی حضرت زهرا – علیها سلام بگم :
حدودای غروب بود ، یک خانم مشاطه ای – آرایشگر – داشت خانم حضرت زهرا رو آرایش می کرد ، در خونه ی خانم رو زدن ، دختر جوان و فقیری پشت در بود ، در رو باز کردن گفت میخوام خانم حضرت زهرا رو ببینم.
حضرت زهرا دم در اومدن : چیه عزیزم ؟
- خانم امشب شب عروسیتونه ، همه میان ، عروسی دختر رسول خداست ، منم میخوام بیام ، ولی من یتیمم ، پدر ندارم ، پول و لباس مناسبی هم ندارم ، اومدم ازتون کمک بخوام.
صبح همون روز ، پیامبر پیراهن سفید و زیبایی رو به دخترشون هدیه داده بودن ، گفته بودن : باباجون امشب شب عروسیته ، لباسات هم همه کهنه است ، فاطمه جان این لباس سفید ، لباس عروسی شماست ، اینو بپوش.
خانم همون لباس رو به دختر فقیر هدیه دادن و گفتن : اینو بپوش و به عروسی من بیا.
و با همون لباس های کهنه شون در مراسم عروسی شون شرکت کردن.
نمیخوام بگم شما با لباس کهنه برید ، ولی یه الگویی از این بزرگوارا که باید بگیریم.
رسول خدا گفتن : اخه دخترم من همین امروز صبح یه لباس بهت دادم.چی شد ؟ خانم جریان رو برای پدرشون تعریف کردن.
رسول خدا لبخندی زدن ، سر رو به آسمان بلند کردن و گفتن : رسالت حق خانواده ی ماست.
خانواده ای که دخترش شب عروسی لباسش رو هدیه میده باید هم پیامبر در این خاندان باشه.
دوستان تلاش کنیم از همه ی قیدهای وابستگی و دلبستگی رها بشیم ، فرقی نمی کنه ، اگه به بچه ات وابسته ای بدون که او امانتیه که دست تو سپرده شده ، اگر ماشین داری بدون امانت خداست ، همه چی رو امانت خدا بدون ، یه روزی بهت دادن یه روزی هم ازت میگیرن ، نباید دلبسته بشیم.
ششمین کلید طلایی موفقیت : تغییر در نوع نگرش و نگاه :دوستان عزیز ادیسون 1093 اختراع داره ، ادیسون میگه : همیشه نکته ی جدیدی برای دیدن و یافتن وجود دارد.
ادیسون فکر نمی کنه تموم شد ، همیشه به اختراع جدیدی فکر می کنه.
ادیسون سال 1931 فوت می کنه و جالبه بدونید وقتی میمیره ، یک ششم نیروی کار در آمریکا یا داشتن اختراعات ادیسون رو تولید می کردن یا داشتن از اختراعات ادیسون استفاده می کردن.
امکانات گرداگرد من و شما پراکنده است ، دور و بر ما پر از امکاناته ، ما چشمامون رو بستیم و امکانات رو نمی بینیم.
آقای کیم وو چونگ مدیرعامل دوو کتابی داره به نام "سنگفرش هر خیابان از طلاست."
کیم وو چونگ وقتی جنگ جهانی تموم میشه ، مجبور میشه برای تامین مخارج خانواده اش روزنامه فروشی کنه ، با خودش فکر می کنه چجوری می تونم بهتر روزنامه بفروشم ، چجوری مشتریهای بیشتری داشته باشم ، فکر می کنه ، الان صاحب 80 کمپانی در دنیاست.
همه ی این کمپانی ها مال یه کسیه که در بچگی دستفروش بوده.
چونگ امکانات رو دیده ، فکر کرده.
امکانات و مقدورات زمانی خودشون رو به ما نشون میدن که ما آمادگی دریافت رو داشته باشیم ، چه موقع آمادگی داریم ؟ زمانی که واقعا بخوایم ، کسی که نمیخواد چیزی رو دریافت کنه ، خب مسلمه چیزی رو دریافت نمی کنه.
من و شما باید بدونیم ، جور دیگر دیدن لازمه ی تحول است ، یه عمره یاد گرفتیم یه جور به همه چیز نگاه کنیم ، حاضر هم نیستیم جور دیگه نگاه کنیم.
انسان موفق هر وقت با موضوعی روبرو میشه فکر می کنه موضوع جدیدی است ، همیشه دنبال نکته ی جدیدی برای دیدنه.
من اگه فکر کنم ، شغلم همینه دیگه ، همسرم همینه دیگه ، خب معلومه به هیچ موفقیت عمده ای دست پیدا نمی کنم.
من اگر همین فردا که رفتم سرکار به شغلم و کارم از زاویه ای که تابحال نگاه نکردم نگاه کنم ، مطمئن باشید چیزهای جدیدی دستگیرم میشه که تاحالا اصلا به ذهنم هم خطور نکرده بوده.
خیلی از زوایا ممکنه تو همسر من باشه و من ندیدیم ، همیشه گفتم این همون همسر غرغروی بداخلاقه !
خب شاید همسر من خیلی ویژگی های مثبت داره که من تا بحال ندیدم ، خیلی چیزا رو ما نمی بینیم چون همیشه به همدیگه یه جور نگاه کردیم.
انسان موفق هیچ وقت به چیزی ، انسانی و اتفاقی یکسان نگاه نمی کنه. انسان موفق دقیقه ، ذهنش فعاله ، به همه چیز نگاههای نو داره.
لازمه ی موفق شدن دیدن همه ی زوایاست.
انسان موفق همیشه مثل افراد برنده فکر می کنه ، ولی ما سالهاست شرطی شدیم مثل انسانهای بازنده فکر کنیم.
این کاری رو که می کنم انجام بدید الان :
15 ثانیه وقت دارید هر جا هستید ، دور و برتون رو نگاه کنید و هر چی رنگ قرمز می بینید جاش رو به خاطر بسپرید.
.
.
.
خب حالا روبرو رو نگاه کنید و هر چی رنگ "صورتی" دیدید به من بگید !
رنگ صورتی ؟ بله رنگ صورتی !
خب چرا نمی تونید بگید رنگهای صورتی کجا بوده ؟ چون اصلا بنا نبود به رنگ صورتی توجه کنیم.
دوستان عزیز ، ما مدتهاست کانون توجهمون رو معطوف به چیزهای خاصی کردیم ، بنابراین چیزهای دیگر رو نمی بینیم.
فرض کنید یه ماشین پراید خریدید ، تو خیابون نگاه می کنید ، میگید عجب ! همه پراید خریدن !
چند وقت بعد 206 می خرید ، تو خیابون که میرید میگید ای بابا ! همه 206 خریدن !
آیا واقعا تعداد ماشین ها فرقی کرده ؟ نه ! چشم من پراید بین و 206 بین شده. کانون توجه من وقتی پراید دارم ، سمت پرایده.
انسانهای موفق کانون توجهشون به همه سمت هست ، و انسانهای ناموفق معمولا کانون توجهشون معطوف به کمبود و یا نبود امکاناته.
و چون انسان ناموفق همیشه توجهش به چیزهاییه که نداره ، هیچ وقت نمی تونه امکانات و چیزهایی رو که داره ببینه.
خیلی وقتا ما فکر می کنیم راه حلی وجود نداره ، فکر می کنیم دیگه هیچ راهی نیست و چون این فکر رو می کنیم ، راه حل ها خودشون رو قایم می کنند چون ما حاضر نیستیم از جهات مختلف به موضوعات نگاه کنیم.
یه اتفاق جالب براتون بگم:
تو امریکا یه کامیونی توجه نکرده بود به تابلوهایی که محدودیت ارتفاع رو نوشتن ، رفته بود تو جاده و گیر کرده بود زیر یک پلی.
پلیس کل جاده رو بست ، کلی آتش نشانی و پلیس و ... جمع شدن که ببینن چیکار می تونن بکنن ، یه یدک کش هم آوردن که کامیون رو از عقب بکشه ، همین که داشت می کشید متوجه شدن که پل و کامیون هر دو دارن خراب میشن!
یه پسربچه ای از اونجا رد می شد ، به پلیس گفت :ببخشید اینجا چه خبره ؟
پلیس گفت : پسرم اون کامیون ارتفاعش زیاده و زیر پل گیر کرده ، پسربچه گفت : خب چرا باد لاستیکهاش رو خالی نمی کنید!
این آقا پلیسه یه نگاه به این پسربچه کرد ، یه نگاه به اون آدم گنده هایی که داشتن زور میزدن کامیون رو دربیارن !
باد لاستیکا رو خالی کردن و کامیون دراومد.
"جور دیگر دیدن" لازمه ی موفقیته ، ولی ما شرطی شدیم یه جورای خاصی ببینیم.
گاهی روش های خیلی آسون به داد ما میرسه ، و فقط باید فکر کنیم و جور دیگه ای به مسئله نگاه کنیم.
توی استرالیا ، مکالمه با تلفن های عمومی بسیار ارزون بود ، مثلا فرض کنید طرف یه پنج زاری مینداخت و هر چقدر دلش می خواست صحبت می کرد ، دو تا معضل وجود داشت ، یکی اینکه هر فرد بیشتر از اون میزان پولی که بابت مکالمه داده صحبت می کرد و معضل دوم اینکه آدمهای زیادی توی صف معطل می موندن.
دولت استرالیا از شرکتهای ذیربط خواست راهکار ارائه بدن.
یه شرکتی راه حلش برنده شد ، چی بود ؟ اومد گوشی هایی رو طراحی کرد که توش پر سرب بود و بسیار سنگین بود ، طرف 2 دقیقه گوشی رو دستش می گرفت خسته میشد ، خداحافظی می کرد و گوشی رو میذاشت.
کتابای شل سیلوراستاین رو خوندید ؟
اول کتابا دیدید می نویسن تقدیم به همسرم ، فرزندم ، استادم ، پدرم و ...
سیلوراستاین اول کتاباش می نویسه : تقدیم به عموی تو ! این یک دید جدیده ، یک نگاه جدیده از یک فرصتی که همه یه جور بهش نگاه می کنن.
مک دونالد ، مسئله اش این بود که رستوراناش کوچیک بود ، غذاهاش هم خوشمزه بود ، مردم می نشستن غذا رو می خوردن ، یک ساعت هم با هم حرف می زدن.
این معضل بزرگی برای این شرکت بود ، از روانشاسهای تجارت درخواست کمک کرد ، اونها 2 تا پیشنهاد دادن به مک دونالد :
1- صندلی ها رو سفت کنید ، خیلی نرم و راحت نباشه
2- همه جا رو رنگ قرمز بزنید.
قرمز در روانشانسی رنگ ، رنگیه که ضربان قلب رو بالا می بره فشار خون رو بالا میبره و انسان رو بی تاب می کنه.
قبلا گفتم ، این گاو بازا چرا پارچه ی قرمز دستشون می گیرن ؟ برای تماشاگرا ! چون اون گاوه همه چیز رو خاکستری می بینه و قادر به تشخیص رنگها نیست ، اون چشمش به تکان دادن پارچه حساسه ، اون رنگ قرمز برای ایجاد هیجان در تماشاگراست.
الان اگه دقت کنید مک دونالد همه چیزش قرمزه ، لوگوی مک دونالد ، مغازه هاش ، رنگ لباس کارمنداش.
دوستان عزیز !
بیاید از این به بعد از خودمون بپرسیم ، آیا می شود به این قضیه از زاویه ی دیگری هم نگاه کرد ، آیا میشه به این انسان جور دیگری نگاه کرد ؟
دوست عزیزی که با همسرت ، پدرت ، دوستت با برادرت مسئله داری ، ببنین آیا می شود نکات مثبتی رو در او پیدا کرد که تا حالا ندیدی ؟ آیا آدمای دور و بر ما همش بدی دارن ؟ امکان نداره !
فقط کافیه بخوایم از زاویه ی جدیدی به مسئله نگاه کنیم ، مطمئن باشید خوبی ها خودشون رو نشون میدن.
فرصت ها را می شود با تغییر در زاویه ی نگاه پیدا کرد و شکارشون کرد ، کافیه از منظر نویی نگاه کنیم.
دوستان عزیز بیاید از این به بعد ، در جمع دوستان ، خانواده و همکارا با هم بشینیم ، موضوعی رو مطرح کنیم و همه با هم شروع کنیم به ایده دادن در مورد اون موضوع ، اونوقت ببینید راه حل ها چجوری خودشون رو به ما نشون میدن.
ببین ! ما سه ماهه تو شرکتمون سود نداشتیم ، بشینیم فکر کنیم ببینیم چجوری می تونیم برای ماه آینده ، 10 درصد سود کسب کنیم .
ما تو خونه مون ، سه ماهه که هیچی نخندیدیم ، سه ماهه با هم خشکیم ، سردیم ، بشینیم ببینیم چیکار می تونیم بکنیم.
خب!
این جلسات فقط برای تولید ایده است ، نه هیچ چیز دیگه ای ، هیچ کس روی ایده نظر نمیده ، بحث نمی کنیم ، فقط ایده ها رو می نویسیم ، کاری به خوب و بدش نداریم .
یکی میگه به نظرم هر کی از در اتاقش میاد بیرون لبخند بزنه ، اون یکی میگه به نظرم روزی سه دقیقه همو قلقلک بدیم.
اصلا رو ایده ها بحث نکنید ها ، فقط تولید ایده. همین.
وقتی همه ایده ها رو دادن ، جلسه تمومه ، خب حالا میشینیم ایده ها رو بررسی می کنیم ، کدومش عملی تره ، کدوم منطقی تره .
این روشی هستش که الان تو شرکت های بزرگ دنیا داره پیاده میشه ، بهش میگن "روش سیال سازی ذهنی".
ما تیممون تو 10 بازی باخته ، نمی خوایم جر و بحث کنیم که کی مقصره ، فقط ایده میدیم.
بیشتر بدنسازی کنیم.
ارنج تیم رو عوض کنیم.
بازی تدارکاتی بذاریم.
بعد میشینیم سر عملی بودن یا نبودن ایده ها و یا نکات مثبت و منفیشون صحبت می کنیم.
ما برای رسیدن به موفقیت باید یاد بگیریم از منظرهای مختلف به یک موضوع نگاه کنیم ، و این دست جلسات به ما کمک می کنه دیدمون وسیع تر بشه.
بعد می بینیم در مورد یک موضوع 40 ایده وجود داره که اصلا به ذهنمون هم نرسیده بود
شکر :
ببینیم شکر چه ارتباطی به موفقیت داره ؟ من میخوام خونه بخرم ، ماشین بخرم ، درس بخونم ، باید شکر کنم ؟ بله !
همین الان فکر کنید و داشته هاتون رو بشمرید ، چند لحظه به چیزهایی که دارید فکر کنید.
دوستان عزیز ! خدا در قرآن می فرماید : اگر بخواهید داشته هاتون رو بشمرید نمی توانید.
ما متاسفانه همیشه نداشته هامون رو دیدیم و همین ما رو از دیدن داشته هامون محروم می کنه .
دوست من ! عزیز من ! وقتی سرت درد می کنه ، قبول داری دستت سالمه ؟ پات سالمه ؟ چشمت سالمه ، همه ی بدنت سالمه !
ولی ما اون سردرد کوچک رو می بینیم و سلامت کل بدن رو نمی بینیم.
وقتی لکه ی کوچیکی روی لباست می افته میگی : اه ه ! لباسم کثیف شد ، بابا همه ی لباس تو تمیزه ، فقط یه لکه ی کثیف توش هست ، ولی ما فقط اون لکه رو می بینیم.
وقتی فرزند من و شما در درسی نمره ی 15 می گیره ، سر اون داد و بیداد می کنیم ، سر 5 نمره ای که نگرفته ! و حاضر نیستم 15 نمره ای رو که گرفته رو ببینیم.
وقتی کسی ورشکست میشه فکر می کنه همه چی تموم شده.
تو کتابی خوندم یه دوستی به بزرگواری گفته بود دیگه دنیا برام مفهومی نداره ، من ورشکست شدم و دیگه هیچ امیدی ندارم ، اون فرد گفته بود ، تو همسر داری ؟ گفته بود آره خیلی هم دوستم داره ، گفته بود فرزند هم داری ؟ گفت : آره عاشقم هستن !
چشم داری ؟ آره ، قلبت سالمه ؟ آره ؟
بهش گفت تو همه چی داری فقط پول نداری ...
اون کسی که دست به خودکشی میزنه به خاطر اینه که نداشته هاش رو می بینه ، اینو ندارم ، اونو ندارم و ... میگه خب برای چی زنده باشم ، چشماشو باز نمیکنه داشته هاش رو ببینه.
ما همیشه چیزهای بزرگ رو می بینیم و چیزهای به ظاهر کوچک رو نمی بینیم.
دختری رو می شناختم که 70 درصد ریه اش از کار افتاده بود ، همیشه باید یه کپسول اکسیژن همراهش بود.
این تصمیم گرفت عمل کنه ، گفتن 250 میلیون هزینه داره و باید بری فرانسه ، پدرش هم راننده تاکسی تو کرج بود ، خلاصه کلی نهادهای خیریه و شرکت ها و ... جمع شدن ، 2 سال طول کشید تا 250 میلیون جور شد ، همین چند وقت پیش باهاش چت می کردم گفتم چیکار کردی ؟
گفت هنوز تو نوبت هستم !
این همه دردسر برای اینکه این دختر نمی تونست مثل من و شما نفس بکشه ، همین نفسی که من و شما به راحتی از کنارش می گذریم ، ما خیلی نا شکریم !
یادتونه گفتم ، یه مثال غلط و منفی بین روانشناس ها رایجه که میگن نیمه ی پر لیوان رو ببین ؟ این یعنی برای لیوان ما یک نیمه ی خالی فرض کردیم ، در حالی که اون نیمه ای که توش آب نیست ، پر از هواست.
کسی که میخواد ناشکری کنه میگه حالا تو نیمه ی پر لیوان رو ببین ، ولی آدمی که شاکره نیمی رو به خاطر اینکه آب توشه شکر می کنه و نیمی رو چون توش هواست شکر می کنه.
قرآن می فرماید : ما به شما چشم دادیم ، گوش دادیم ، قلب دادیم تا شکرش رو به جا بیارید. سوره ی نحل آیه 78
خدا رو شکر کنیم .
یه متنی تو اینترنت هست که الان به صورت کتاب چاپ شده ، جالبه ، یه قسمتهایی رو ازش بخونم :
خدا رو شکر میکنم که تمام شب صدای خرو پف شوهرم را می شنوم . این یعنی اون زنده و سالم در خانه خوابیده است.
خدا رو شکر میکنم که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است . این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمیزند.
خدا را شکر که به دولت مالیات می پردازم . این یعنی شغل و درآمدی دارم.
خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از میهمانی رو جمع کنم . این یعنی در میان دوستان و آشنایان و خانوده ام بوده ام.
خدا رو شکر که کمی لباسهایم برایم تنگ شده است . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
خدا رو شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم . این یعنی من سالمم و توان سخت کار کردن را دارم.
خدا رو شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم . این یعنی خانه و سرپناهی دارم.
خدا رو شکر که در جایی دورتر از آنجایی که می خواستم پارک کردم . این یعنی ماشینی دارم.
خدا رو شکر که سر و صدای همسایه ها رو میشنوم . این یعنی میتوانم بشنوم.
خدا رو شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم . این یعنی من هنوز زنده ام.
خدا رو شکر گاهی اوقات بیمار می شوم این یعنی بیاد بیاورم که اغلب اوقات سالمم.....
دوستان عزیز ، ما نعمت های کوچک رو نمی بینیم و برای اونها شکر به جا نمیاریم.
وقتی من و شما فکر می کنیم وضعیتی بد است ، دلیلش اینه که اون رو با وضعیت خوبی مقایسه می کنیم و در نتیجه وضعیت به نظرمون بد میاد ، اصلا قیاس غلطه !
اون چیز بد رو با چیز بدترش مقایسه کن تا شاکر باشی.
دوستان عزیز ! بعضی ها سرطان رو یک نعمت الهی میدونن ، چون از همه جا جوابشون کردن و فقط و فقط دستشون به طرف خدا دراز بوده و این فرصت بی نظیری شده براشون تا از همه ببرن و فقط به خدا فکر کنن و رشد معنوی داشته باشن.
دارم خرید می کنم ، می بینم دست بچه ام یه شکلاته ، میگم پسرم این شکلات رو کی داد ؟ میگه اون آقاهه.
و من می پرسم چون میخوام تشکر کنم ، و خدا این همه نعمت به ما داده و ما شکر نمی کنیم.
دوستان عزیز ! تشکر امروز از خدا ، خوشبختی آینده رو در پی داره ، کسی که به خاطر همه چیز از خدا تشکر می کنه ، خدا اون رو لایق خیلی بیشتر از اینها می دونه.
خدا رو شکر کنیم به خاطر چیزهایی که بهمون نداده !
دو تا پا داره دنبال دختر مردمه ، خدا رو شکر کنه که 206 نداره ! وگرنه همینجوری تو خیابون بوق بوق !
خدا رو به خاطر چیزهایی که لایقش نبودیم و به ما نداده شکر کنیم.
یه خانم پیری تو شیراز هست ، بهش میگن ننه ، کلفتی می کنه تو خونه ها ، سنش بالاست ، کمرش درد می کنه ، پاش درد می کنه.
صبح تا شب جارو می کنه و می سابه و هی میگه : شکر .
جالبه بدونین این خانم که یه قرون پول نداره هر سال مکه شو میره کربلاشو میره سوریه شو میره ، می برنش .
کسی که شکر می کنه به کائنات لیاقت خودش برای دریافت چیزهای بزرگتر رو اعلام می کنه.
ویکی از چیزهایی که ما مدتهاست فراموش کردیم شکر از دیگرانه ، فقط ایراد می کنیم ، غر می زنیم ، تقصیر همدیگه میندازیم.
تا حالا شده بریم پیش رئیس اداره بگیم فلانی خیلی خوب کار می کنه خیلی وجدان کاری داره ، میشه خواهش کنم تشویقش کنید ؟
امام سجاد می فرمایند : در روز قیامت خداوند به کسانی میگه آیا شکر فلان بنده ی من رو به جا آوردید ؟ میگن نه ! خدایا ما شکر تو رو به جا آوردیم. خدا میگه چون شکر اون رو به جا نیاوردی ، شکر منم به جا نیاوردی !
از همدیگه تشکر کنیم.
تا حالا یه نگاه محبت آمیز به سمت آسمون کردی ؟ یه لیخند به خدا زدی ؟ گفتی ممنونم ؟
پیامبر می فرمایند : گفتگو از نعمت ، جزء شکر نعمت است .
لان شکرتم لازیدنکم ... آیه ی قرآنه
این یعنی تکنیک نفوذ به ضمیر ناخودآگاه ، ضمیر به واسطه ی تکرار نعمت رو بزرگ و بزرگتر می کنه.
نتیجه : اگر از نعمت ها صحبت کنیم ، نعمت ما زیاد میشه.
از این به بعد هر جا نشستید از نعمت ها بگید :
خدا رو شکر بچه هامون سالم هستن.
خدا رو شکر یه سقفی بالای سرمونه.
خدا رو شکر درآمدی داریم.
همه ی اینها شکر کلامی بود. یه شکر دیگه هم داریم : شکر عملی:
شکر عملی یعنی از اونچه که داریم به بهترین نحو استفاده کنیم .
معلمی ؟ دانسته هات رو تمام و کمال در اختیار بچه ها بذار ، بی منت.
رئیسی ؟ به کارمندا و ارباب رجوع خوب برس ، بدون منت.
شکر عملی یعنی وقت زیادی داری ؟ در اختیار مردم قرار بده ؟
پول داری ؟ به دیگران هم بده .
چیزی بلدی ؟ به بقیه هم یا دبده.
شکر عملی یعنی میخوای میوه بخری ، به اندازه ای که میخوری بخر نه سه کیلو که آخر هفته یه کیلوش رو بریزی دور!
شکر عملی یعنی از داشته هات خوب استفاده کن ، هر چی که داری.
اگر شیطان بشه معلم ما چیکار می کنه ؟
میگه خب عزیزم ، فعل بدبختی رو صرف کن :
من بدبختم ، تو بدبختی ، اصلا همه مون بدبختیم ، تو آفریقا بودیم بهتر از این بود !
ما بدبخت خواهیم بود و بوده ایم !
این آدم که از صبح تا شب ناله می کنه ، شاگرد خوبی برای شیطونه و آخرش هم با بدبختی میمیره. و به هیچ موفقیتی هم نمیرسه.
بذارید از قرآن براتون بگم :
خیلی جالبه ... سوره اعراف آیه 17 و 18 خیلی جالبه.
خدا می فرماید وقتی دستور دادیم به آدم سجده کنن ، و شیطان نکرد ، گفت حالا که آدم رو بر من برتری دادی و میگی سجده کن ، منم با این ادمها کاری می کنم از همه طرف بهشون وارد میشم تا "شکر" تو رو بجا نیارن !
تهدید شیطان اینه : من از هر راهی بشه وارد میشم که کسی شکر تو رو بجا نیاره !
خدا هم میگه : برو که تو رانده ی درگاه مایی.
ببینید که شکر چقدر چیز مهمیه که شیطان تهدیدش به خدا اینه.
هنری فورد رو همه به عنوان پدر اتومبیل می شناسن ، اما آیا مخترع ماشین هنری فورد بود ؟ نه ! یه کس دیگه ای ماشین رو اختراع کرد که اسمی هم ازش تو کتابها نیست ، در همون زمان همه از خودشون می پرسیدن چطور می تونیم ، یه ماشین تولید کنیم ، اما سوالی که هنری فورد از خودش پرسید اون رو از بقیه متمایز کرد و همین سوال بود که نام هنری فورد رو سر زبونها انداخت.
هنری فورد از خودش پرسید : چطور می تونم ماشین رو به تولید انبوه برسونم ؟
من یه پسر دارم نزدیک 4 سالشه ، یه بار پرسید : بابا چرا ما هر روز پا میشیم صبحونه می خوریم ، میریم بیرون ماشین بازی می کنیم دوباره میایم خونه شام می خوریم ، می خوابیم دوباره فردا صبحونه و ماشین بازی و شام و ...
چی می خواست بگه ؟ می خواست بگه این چه زندگی تکراری و خسته کننده ایه ! چه زندگی بی ریختیه !
کاشکی ما آدم گنده ها همین سوال رو به خودمون جواب بدیم تا زندگیمون دگرگون می شد ! چرا یک ریتم یکسان ؟ این زندگی به درد نمی خوره !
شبکه سی.ان.ان یه مصاحبه ای می کنه با آنتونی رابینز ، خبرنگار میگه که آقای رابینز مردم معتقدن شما خیلی آدم موفقی هستید ، همزمان 20 کمپانی رو اداره می کنید ، میخوام بببینم چی شد که شما به اینجا رسیدید ؟ همه میگن شما خارق العاده اید !
رابینز میگه : من تا 24 سالگی مثل همه ی مردم فکر می کردم یک روزی شانس باید در خونه ام روبزنه ، 24 سال گذشت و اتفاقی نیفتاد.
خبرنگار میگه : پس چه چیزی شما رو متحول کرد ؟
رابینز میگه : رنج ، من خیلی رنج کشیدم.
خبرنگار میگه : آقای رابینز خیلی از انسانها رنج می کشن ولی به جایی نمی رسن واتفاقا همون رنج باعث میشه اونها غرق بشن !
رابینز میگه : اشتباه نکنید ، رنج از دیگران نه ! مردم گناه نرسیدن به خواسته هاشون رو گردن دیگران میندازن ، اما من از خودم رنج می بردم. من کاسه ی صبرم لبریز شده بود ، حالم از خودم بد می شد ، گفتم تا کی میخوای بشینی تا شانس در خونت رو بزنه ؟ چرا یه تکونی به خودت نمیدی ؟
خبرنگار میگه : خیلی ها هم هستن از خودشون رنج می برن ، ولی خیلی هاشون به جایی نمی رسن !
رابینز میگه : بله ، کسانی که از خودشون رنج می برن ، بر سر یک دوراهی قرار می گیرن ، بسیاری از اینها راه اول رو انتخاب می کنن ، راهی که در اون از خودشون سوال چرای منفی می کنن .
می پرسه من چرا انقد بدبختم ؟ چرا هر چی مشکله واسه منه ؟ چرا من بدشانسم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
اما عده ی کمی هم راه دوم رو انتخاب می کنن و از خودشون می پرسن "چگونه می تونم؟"
من از خودم رنج می برم ، چگونه می تونم وضعیت رو بهتر کنم ؟ چگونه می تونم زندگی بهتری داشته باشم ؟ چگونه می تونم ؟ ؟ ؟
رابینز میگه من راه دوم رو انتخاب کردم و به جای اینکه گناه رو گردن بقیه بندازم ، و بگم چرا بابام اینه ؟ چرا کشور اینجوریه ؟ چرا بدبختم ؟ چرا ندارم ؟ از خودم پرسیدم چگونه می تونم ... ؟
برنارد شاو میگه بعضی از مردم چیزها را همانگونه که هستند می بینند و می پرسند چرا ؟
و من چیزها را آنگونه که هیچ گاه نبوده اند در ذهنم می بینم و از خود می پرسم چرا نه ؟
یه دانشمندی میگه وقتی من 10 ساله بودم ، پدرم صبح ها نمیذاشت صبحانه بخورم ، می گفت اول باید 10 سوال "چگونه" بپرسی بعد بری صبحونه بخوری ! جوابش رو هم نمی خوام !
و اون دانشمند از خوشد می پرسید چگونه می تونم زودتر به مدرسه برسم ؟
چگونه می تونم با همکلاسیم که قهر بودیم آشتی کنم ؟
چگونه می تونم امتحان هفته ی بعدم رو بهتر بدم ؟
چگونه می تونم در مسابقه ی بسکتبال امروز بهتر عمل کنم ؟
چگونه می تونم درس ریاضیم رو تقویت کنم ؟
دوستان عزیز ، آقای پولاروید صاحب یک کارخانه ی بزرگ تولید دوربین عکاسی بود ، دختر آقای پولاروید ، شب تولدش به باباش گفت : پدر امشب یه چیزی ازت میخوام ، میخوام دوستام که اومدن و ازشون عکس گرفتیم ، بعد از پایان مراسم جشن تولد ، عکسهاشون رو بهشون بدیم .
آقای پولاروید گفت دخترم این غیر ممکنه – اون موقع دوربین ها حداقل طی 12 ساعت عکس رو ظاهر می کردن- این امکان نداره من بتونم عکسهای تولد رو همون شب بهتون بدم !
و دختر آقای پولاروید شب تولد با پدرش قهر کرد ، و به اون گفت شما یعنی از یک ساندویچی هم کمتری ؟ چون وقتی میریم ساندویچی هر چی بخوایم در عرض 10 دقیقه آماده است !
همین سوال هوشمندانه ی دختربچه آقای پولاروید باعث شد تا سه ماه بعد اولین دوربین عکاسی با قابلیت ظهور عکس در همان لحظه ، توسط کمپانی پولاروید به بازار بیاد.
دوستان عزیز !
ما قبلا گفتیم ، زمانی که میخوابیم ضمیر خودآگاه می خوابد ولی ضمیر ناخودآگاه بیدار است ، ضمیر ناخودآگاه به حل مسائل می پردازد ، شما تا نیمه شب به موضوعی فکر می کنید ، و پاسخ اون موضوع رو پیدا نمی کنید ، صبح که بیدار میشید مسئله حل شده ، چرا ؟ ضمیر ناخوداگاه وقتی خواب بودیم ، درگیر حل مسئله بوده ، نه فقط در ذهن شما ، با هاله های انرژی کل هستی رو میگرده و از هر جای ممکن برای شما جواب میاره .
وقتی ما سوالی از خودمون می پرسیم ، ضمیرناخودآگاه به دنبال حل سوال می گرده و علاوه بر اون از ضمیرخودآگاه هم کار بکش .
اصلا یه قراری بذاریم ، از امروز روزی یه سوال از خودمون بپرسیم .
خانم خانه داری ؟ بپرس من امروز چجوری غذای لذیذتری بپزم ؟ چجوری غذا رو بهتر تزئین کنم ؟
کارمندی ؟ بپرس من چجوری بهتر کار کنم ؟ چجوری درآمدم رو بیشتر کنم ؟
محصلی ؟ چگونه بهتر درس بخونم ؟ چگونه بیشتر سر کلاس تمرکز داشته باشم ؟
یه سوال بیشتر نمیخواد از خودمون بپرسیم ، ولی حتما دنبال پاسخ باشید ، مهم نیست پاسخ چقدر منطقی است ، مهم نیست چقدر پاسخ درست یا غلطه !
خب مثلا من کارمندم ، چگونه می تونم درآمدم رو افزایش بدم ؟ میگم با افزایش کار ، یا با شغل دوم ، خب حالا سوال دوم از دل این میاد بیرون ، خب حالا چجوری کار رو افزایش بدم ؟ شاید صبح ها یه ساعت زودتر باید برم یا بعدازظهر یه ساعت دیرتر از محل کار بیام بیرون .
شغل دوم رو چکار کنم ؟ بعد از محل کار باید 5 جا هر روز برم سر بزنم.
اگر ما روزی یک سوال بپرسیم و ضمیر خودآگاه منطقی به دنبال پاسخ باشد ، ضمیر ناخودآگاه با هاله های انرژی در تمامی هستی به دنبال پاسخ برای ما باشه ، در پایان هر سال ما 360 ایده ی جدید داریم ، میدونید چقدر زندگیمون زیر و رو میشه ؟
ما شاید در 5 سال اخیر زندگیمون حتی یه ایده ی جدید هم نداشته باشیم ، اینجوریه که زندگی هامون خسته کننده و تکراری میشه.
وقتی به این برنامه عمل کنید می تونید منتظر معجزه های موثر در زندگیتون باشید. به کلاسهای موفقیتی که فقط براتون هیجان کاذب ایجاد می کنن نرید ، اهل عمل باشید ، با حرف نمیشه ، باید عمل کرد. تکنیک لازمه ، و یکی از تکنیک های مهم همین پرسیدنه.
هایزنبرگ میگه : طبیعت رازهای خود را به کسی می گوید که از او می پرسد.
پیامبر می فرمایند : علم گنج است و کلید آن پرسیدن است.
فردا حتما یه سوال چگونه از خودتون بپرسید و در پی جواب باشید.