پنج موهبتی که دنیای اینترنت از ما گرفت!

 

۱-خلوت و حریم خصوصی

این چیزی است که همه ما کاربران اینترنت احتمالا از فقدان و محدود شدن آن کم و بیش آگاه هستیم، به خصوص اگر در برخی از سایت های شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک عضو باشیم. در گذشته سارقان اطلاعات مجبور بودند برای بدست آوردن اطلاعات حساب بانکی یک فرد ثروتمند متوسل به زور و اعمال خشونت فیزیکی شوند تا از آن فرد حرف کشیده و از او سرقت کنند. اما اکنون، با اتکای روز افزون ما به اینترنت برای استفاده از محتوای سرگرمی، خرید کالا، استفاده از اطلاعات، و غیره دیگر توسل به زور یا گروگانگیری ضروری نیست. چنین وابستگی معمولا بدین معناست که ما باید به منظور داد و ستد جزئی ترین اطلاعات شخصی خود را در سایت ها وارد کنیم (مثلا جزئیات مربوط به شماره تماس ، شماره کارت اعتباری ، علاقه مندی ها، و غیره). در نتیجه حریم خصوصی می تواند به راحتی به خطر بیافتد ، و سارقان در کمین از نقاط ضعف امنیتی ما به خوبی برای پیشبرد مقاصد خود استفاده خواهند کرد 

۲- اطمینان به صحت و سقم اطلاعات

با وجود میلیون ها وبلاگ و وب سایتی که روی شبکه فعالیت می کنند، یکی از سؤالاتی که اغلب از خود یا دیگران می پرسیم این است که اطلاعاتی که آنها فراهم می کنند چقدر دقیق و قابل اعتماد است. با توجه به راحتی و هزینه کم راه اندازی و گرداندن یک وبلاگ یا یک وب سایت، به نظر می رسد در قبال آنچه منتشر می شود حس مسئولیت پذیری وجود ندارد یا بسیار اندک است. سهولت اصلاح نمودن مطالب انتشار یافته به شکل آنلاین (در مقایسه با نشریات آفلاین و نوشتاری مانند کتاب ها و روزنامه  ها) باعث می شود قرار گرفتن اطلاعات نادرست روی خروجی سایت های اطلاع رسانی برای گردانندگان سایت ها به هیچ وجه یک اشتباه غیر قابل بخشش محسوب نگردد. او همیشه می تواند اشتباهات خود را بدون هیچ هزینه ای اصلاح کند 


۳- مالکیت معنوی (کپی رایت)

در حالی که برخی از وبلاگ نویسان خود دستی در نوشتن دارند و به صحت اطلاعات خود توجه می کنند، وبلاگ نویسان زیادی هم سراغ داریم که به سادگی مطلب یا مقاله ای را از منابع دیگر کپی برداری کرده و ادعا می کنند مقاله از آن خودشان است! اقتباس از آثار ادبی بدون کسب اجازه از صاحب اثر، که به اصطلاح Plagiarism نامیده می شود، در فضای مجازی بسیار شایع است. شما احتمالا محتوای مشابهی را در وب سایت های مختلف ندیده اید که بدون اشاره به منبع اصلی منتشر شده اند؟ دلیل اینکه چرا بسیاری از به صاحبان وب گاه ها به انجام این کار روی آورده اند شاید به مفهوم اینترنت بر می گردد که فکر می کنیم سهولت  و آزادی در دسترسی به محتوا به معنای انتشار آن بدون اجازه صاحب اثر و یا قید کردن منبع مطلب اصلیست.

چنین طرز فکری آنقدر در برخی از کاربران ریشه دوانده که تاثیر مشابهی بر دیدگاه ما در مورد هزینه کردن برای استفاده از سرگرمی دارد. از زمان ظهور سرویس نپستر (Napster)، خرید آلبوم های موسیقی برای ما غیر ضروری شده است چرا که با سهولت می شد آخرین آلبوم خواننده مورد علاقه خود را به راحتی از نت دانلود کرد. سپس این ماجرا به فیلم ها، کتاب های الکترونیکی ، برنامه های کاربردی و بازی ها گسترش یافت، تمام این محتوا را می شد به طور غیرقانونی از طریق سرویس های به اشتراک گذاری فایل و برنامه هایی مثل بیت تورنت دانلود کرد و کلی هم لذت برد!!

۴-ارتباط چهره به چهره انسانی

یک روی سکه، اینترنت ارتباطات را تسهیل می کند به گونه ای که تا پیش از این هیچ فن آوری دیگر بشری قادر به انجامش نبوده: ایمیل و مسنجر های گپ و گفتگو ارمغان اینترنت بود، که به ما اجازه می دهد تا با هر کسی در هر کجای این جهان پهناور مادامی که هر دو آنلاین هستیم در تماس باشیم. از این لحاظ، کاربران اینترنت مثل من و شما به ابزاری مجهز شده ایم که سبب دسترسی بی سابقه ای به هم در هر ساعت از شبانه روز و در مواقع ضروری هستیم. با این حال ارتباطات، چیزی فراتر از در دسترس بودن یا قابلیت تماس با یکدیگر است. به خاطر اتصال به یکدیگر، اینترنت کیفیت و شاید ، ارتباط واقعی انسانی را قربانی نموده، و این روی دیگر سکه است.

ارسال پیام ها به شکل متنی می تواند سخت بودن تفسیر و درک صحیح نظر فرستنده توسط گیرنده را به دنبال داشته باشد. بسیاری از ما که  سوء تفاهم های معمول را که از ابهام در خواندن ایمیل ها و یا چت آنلاین بوجود می آیند تجربه نموده ایم. برای جبران فقدان ارتباطات چهره  به چهره و حرف زدن عامیانه که در زندگی واقعی هر فرد با آن سر و کار دارد، شکلک های بامزه ای به طور طبیعی برای به حداقل رساندن سردرگمی بوجود آمده و مورد استفاده قرار می گیرند. با این حال ، هنوز هم برای بسیاری سخت است که هنگامی که چیزی را از طریق آنلاین می شنوند، همان احساسی را داشته باشند که در زندگی واقعی از فردی به صورت چهره به چهر می شنوند. با این حال ، چنین ارتباطات با کیفیت بالا که همانا ارتباط واقعی انسانی هستند روز به روز جای خود را به ارتباط آنلاین می دهند. باز هم ، این امر به وابستگی ما به اینترنت وابسته است 

-۵توازن بین کار کردن و زندگی کردن
همانطور که در دسترس بودن، اتصال پیوسته وقابلیت ارتباط با ظهور و رواج اینترنت بهبود پیدا کرده، انتظارات کاری کارفرما از کارمندان خود بالاتر رفته است. مشتریان انتظار دارند شرکت ها و نهاد ها در  ۲۴  ساعت شبانه روز به شکل آنلاین در دسترس بوده و پاسخگوی نیازشان باشند، که این امر بدان معنی است که یک وب سایت کاملا کاربردی لازمه هر نهاد، سازمان و شرکت بزرگ و کوچکیست. مفهوم چنین انتظار عمومی آن است که کارکنان آن نهاد باید به ایمیل یا حساب کاربری خود در طول مدت پس از ساعات اداری نیز دسترسی داشته و در مواقع ضروری کار انجام دهند. پس مرز بین زمان کار و زمان پس از کار که معمولا به سایر امور زندگی اختصاص می یابد روز به روز مبهم تر می گردد.

۰۰۰

خدا نصیب نکنه عین اون ادمی که بابای اون دختره بود و دخترش اینقدر پررو بود و چفیه بسته بود سرشو همش با بابا و مامانش درگیر بود خیلی فاصله ی سنیشون زیاد بود...

چیزایی که دلم میخواست ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

//

باز شروع شد باید برنامه ریزی کنم :( 

انگار شروع سخت دوباره شروع شد!! 

چه قدر همه قالب عوض کردن.

۰۰۰

فکر میکنم به برنامه هایی که باید بریزم! 

به درسهاییی که برای امتحان ناغافل فروردین باید بخوانم به سال بعد ... 

به حقوقی که نمیدانم چه قدر است و چرا مشابه نیست و کلش چه قدر است؟ 

به روزهای بعد که دیگر نیست ک/ل/ا... 

به ر.وزهایی که دارد ارام میکند زن را! 

به روزهایی که دیگر ح.ر....نمیرویم  

به دعاهایی که دیگر مرور نمیکنم  

به وب هایی که میروم  

به فیلم ها و... 

به دغدغه ها.. 

به صفحه ی دلخوااه ... 

به امتحان نداده ی تابستان ... 

به پارسال ... 

به کار 

به پیری و جوانی ... 

به فرصتهای از دست رفته ی فافا... 

به خودم ..به عشق سهیل/// 

به حس افتخار حرکت با خادم... 

به حس بوسیدن گردگیر! 

به ویلچرها و گریه ها... 

به دلهای گرفته  

به نابیناها... 

به چیزهایی که باید توی قسمت نوشته های کامپیوتر بنویسم ... 

به پستهایی که باید بنویسم  

به کاری که نمیدانم زنگ بزنم یا نه ... 

به ورقه ی جاهای نرفته ... 

به رویاهای دزدیده... 

به برخورد عن*بری فردا ... 

به کادوها و انتخاب واحد و قرارداد فردا ...

خرجها!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۰۰۰

اخرشم نفهمیدم چقدر یارو به حسابم پول ریخته خداکنه دیگه در مورد کارا زنگ نزنه!! 

 

 

خدایا یه شروع خوب میخوام!

۰۰۰

دارم طعم جگر خورده شده رو با ادامس موزی تغییر میدم ! 

باز اومدم خونه باز دعوا میکنن و عصبی ام ! 

حالا از شانس ما زد عدل و الان داره میترکه آقاش! 

ای بابا! 

روز اولی بحثمون شد سر سران جنب/ش و منم خوشم نیامد !ریش و پشم هم دراوردیم :( 

هی وای من از این پدی که خریدم ۶هزار و درختای خشکیده ی ۱۰هزاری و با پیاز خردکن خراب۳تومنی ۱۸هزار زدم زمینو و رفت هوا ای تو روح هرچی دروغگویه!!بشمار! 

باز شروع شد باید بچسبم به درس! 

فردا هم بریم عن*بری رو بببینم و خداکنه حرف مفت نزنه داشتم میترکیدم وقتی فهمیدم کارح*قی داره درست میشه ای توی روح هردوشون!خداکنه درست نشه کارش! 

یادم نمیره عنب*ری چه طوری همایش منو پیچوند و کلی ناامیدم کرد خدا ازت نگذره! 

فردا باید برم برنامه بریزم بچسبم به اینروزا! 

خدایا حس و حال جدید به مامی و فافا بده! 

بیخیال قحطی! 

شایدم برم سر کار باید برم یه روزم وقت دندون پزشکی بگیرم طبق معمول مامان از روسری و شلوار و پیاز خوردکن خوشش نیامد البته از شانس خرابم درامد از  بلوز و مهرا و زعفرون ظاهرا بدش نیامد عروسکم خیلی به دلشون نشست اینهمه وسواس به خرج دادم ای ری/دم به ادمی که تبلیغهه این درختا رو کرد با این پول میشد اون ساعت قشنگه رو خرید:( 

شاید دلم بخواد برم اون انگشتر یازارچه رو بخرم! 

عجب جایی بودا اونم خواب معصومه ! 

چقدر این روزا مجبور بودیم دروغ بگیم از شام و نهار و جا و مکان ووسیله رفت واومد! 

بدنبود خدا کنه حالمون واقعا خوب شده باشه! 

من که راضی بودم اخرشم یه برگه انتقادات و پیشنهادات دادم دستشون !اون سوسکا خیلی بدحالمون کرد!دیشبم خفتیدیم اسای ها:) 

ادامه ی فیلم رو هم نذاشتن ها!انتخاب واحدم نکردیم ها حتما باید برم سراغ لیزر!یارو گردگیرا رو هم بوسید!یادش بخیر چقدر مسکن خوردیم ها با اون شام و نهارا و ظرف شستنا و اون لباس زیر شستن اونو !اون دعوا سر قیمت پرسیدن منو! 

اون کادوهایی زنجبیلی منو!چقدر سهی...بهم بدهکار شده ها!راستی ابوذر الان زنگ زده بود فافا پیچوندشو! 

منم کلهم جوابشو ندادم  مامی الان پول ۳تا چیزو برگردوند! 

خدایا دعاهامو جواب بده پارمینم جوابمو نداده الانم دیدم درست نشده:( 

ماساژور خوبی خریدم  

اکثر چیزام به جز اون ۱۸هزار خوبه !

۰۰۰

وای پرم از نوشتن و فکر و حرفی که وقتش رو ندارم! 

سرشار از انرژی ام شاید خداروشکر 

بعد صبح کسل کننده یه نمره ی خوب +خبر دریافت حقوق خوشحال کننده است+پستهای او مرسی خدااااااا

موفق شدن

 

تا حالا شده اتفاقات زیر گریبانگیر شما بشود و افکارتان را تحت الشعاع قرار بدهد؟
پیرزنی یا پیر مردی را می شناسید که افتاده و پایش شکسته ومی بینید که چقدر درد می کشد . آیا این طوری فکر می کنید که اوه . امیدوارم این اتفاق برای من نیفتد. اخبار را نگاه می کنید و می بینید که دزد به کسی زده یا افراد زیادی در زلزله صدمه دیدند – و یا کسی را با اسلحه کشتند. آیا این طوری فکرمی کنید که اوه. امیدوارم این اتفاق برای من نیفتد – یا حتی خوشحالم که آن شخص من نیستم .

ضمیر ناخود آگاه توجهی به جمله منفی ندارد یعنی به ٫(نه) و (ن). حالا با در نظر گرفتن این مطلب – وقتی مدام این طوری با خودتان حرف می زنید – چه چیزی را دارید به خودتان القا می کنید ؟

همین الان (نه) و (ن) را ازجمله هایتان بردارید تا متوجه شوید چه  -چیزی را دارید به خودتان می گویید و چه بلایی به سر خودتان می آورید.

اوه . امیدوارم این اتفاق برای من بیفتد ! بله شما دارید این جمله را مدام به خودتان می گویید.

ممکن است چنین قصدی نداشته باشید – اما ضمیر ناخودآگاه دقیقا همین جمله را می شنود. اگر به یک بچه دوساله بگویید این کلوچه را نخور – آن بچه  – دوساله چه چیزی را می شنود – یعنی ذهن او فقط روی کلمه کلوچه متمرکز است اگر شما به خودتان بگویید – نمی خواهم یک پیراشکی دیگر بخورم – چه چیزی را -می شنوید ؟ می خواهم یک پیراشکی دیگر بخورم . تمرکز  ذهنتان دقیقا روی – موضوع یا چیزی است که دارید به آن فکر می کنید. عاقبت هم پیراشکی دوم را میخورید و این حقیقت را به خودتان اثبات می‌کنید.

زندگی تان را عوض کنید.
هر با که خواستید از این طور جمله ها بگویید – در لحظه عوضش کنید به :
خیلی خوشحالم که ایمن هستم .

یا خیلی خوشحالم که سلامت هستم.

اگر احساس کردید چنین جملاتی خودخواهتان می کند – این ها را امتحان کنید:

خیلی خوشحالم که سالم هستم و می‌دانم که همه آن ها ( یعنی کسانی که در مورد آن ها خوانده اید یا  شنیده اید .) نیز بهتر و بهتر میشوند.

به کلماتی که می گویید  دقت کنید. اگر باب میلتان نیستند -عوضشان کنید تا باب میل شوند.
کلماتی که می گویید توصیف گر- دیروزتان نیستند بلکه فرداهایتان را رقم می زنند که خواهانش هستید.

قبل از این که به این راهکار احتیاج پیدا کنید – انجامش دهید.
درست از همین حالا… 

 

 

فریب نقطه اوج دیگران را نخور؟! 

 

بین جوانان دهکده شیوانا مسابقه وزنه برداری در گرو های سنی مختلف برگزار شده بود. طبیعی است که از مدرسه شیوانا هم جوانانی در مسابقه شرکت می کردند.معمولا چون شاگردان مدرسه افرادی سالم و ورزشکار بودند در اکثر مسابقات امتیازهای خوبی بدست می آوردند و این برای کدخدای دهکده زیاد خوشایند نبود. به همین دلیل هنگام شروع مسابقه کدخدا با صدای بلند خطاب به جمعیت گفت:" امسال بچه های مدرسه شیوانا می خواهند سنگ تمام بگذارند و سه برابر وزنه های سال قبل را بالای سر خود ببرند. پس همگی جوانانی که سه برابر قبل وزنه بالای سر می برند را تشویق کنید!" و مردم دهکده هم بی خبر از نقشه کدخدا به تشویق شاگردان مدرسه پرداختند.

شاگردان مدرسه نگران و ناراحت به شیوانا که گوشه ای نشسته بود نگاه کردند و یکی از آنها به شیوانا گفت:" اگر ما سه برابر وزنه بالای سر ببریم تمام استخوانبندی بدنمان زیر سنگینی آن خرد خواهد شد. کدخدا با اینکار خود کاری کرد که ما حتی اگر بالاترین وزنه را هم بالای سر ببریم باز هم انتظار مردم برآورده نشود و مورد تمسخر قرار گیریم. چه کنیم؟"

شیوانا تبسمی کرد و از جا برخاست و با صدای بلند خطاب به مردم گفت:" کدخدا امسال با شما مزاح کرد و می خواست با این سخن خود درس مهمی به شما بدهد. کدخدا می دانست که وزنه سه برابر سنگین تر استخوان بچه های مدرسه را خرد خواهد کرد. او با این جمله می خواست به شما مردم بگوید که هرگزاجازه ندهید فریبکاران با تعریف نقطه اوج دست نیافتنی شما را ناامید کنند و یا پیشرفت های کوچک شما را بی ارزش نمایند و شما هم هرگز نباید فریب نقطه اوج ذهنی دیگران را بخورید و هیچوقت نباید خود را برای رساندن به نقطه ای که دیگران تعیین می کنند به دردسر اندازید. شما فقط سعی کنید در هر لحظه عالی و بی نقص عمل کنید. به هر نقطه ای که برسید همان نقطه عالی ترین نقطه زندگی شما خواهد بود 

 

رؤیای خود را دنبال کن  

   (نویسنده بک کانفیلد)  

من دوستی به نام مانتی رابرتز دارم که یک مزرعه پرورش اسب دارد.

یک روز که در حال صحبت بودیم او داستانی را برای من نقل کرد. داستان پسری که فرزند یک تعلیم دهنده اسب دوره گرد بوده که از اصطبلی به اصطبل دیگر، از مسابقه ای به مسابقه دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراین درس خواندن آن پسر در دبیرستان مرتباً با وقفه مواجه می شد وقتیکه سال آخر دبیرستان بود از او خواسته شد تا در یک صفحه بنویسید تا در آینده می خواهد که و چه کاره باشد.

آن شب او هفت صفحه در توصیف هدف خود یعنی داشتن یک مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤیای خود با تمام جزئیاتش نوشت و حتی یک شکل از یک مزرعه 200 جریبی که در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسیر مسابقه مشخص شده بود کشید. و سپس نقشه یک ساختممان 370 متر مربعی را کشید که در مزرعه 200 جریبی او واقع شده بود. 

 

او تمام آرزوهای خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم  داد.   

دو روز بعد  نوشته هایش به دست خودش بازگشت در صفحه اول   

یک F (نمره بسیار پایین) با  رنگ قرمز نوشته شده بود.  

 با یک توجه که نوشته بود «بعد از کلاس بیا پیش من».  

 پسر با  صفحات حاوی رؤیاهایش به دیدن معلم خود رفت  

 و از او پرسید چرا نمره اش F شده است؟  

معلم در پاسخ به او گفت این یک رؤیای غیر واقعی برای پسری در شرایط توست. تو فرزند یک خانواده دوره گرد از خانواده سطح پایینی هستی! و هیچ سرمایه ای نداری برای داشتن یک مزرعه پرورش اسب مقدار زیادی پول لازم است. تو باید یک زمین و اسبهایی با نژاد اصیل بخری و آنها را تکثیر کنی که همه اینها مقدار زیادی پول لازم دارد. برای انجام چنین کاری هیچ راهی وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه کرد: اگر تو دوباره با واقع گرایی بیشتری این مطالب را بنویسی من هم در نمره تو تجدید نظر می کنم.

پسر به خانه رفت و مدت طولانی در این مورد فکر کرد و از پدرش در این باره کمک خواست ولی پدرش به او گفت ببین پسرم تو باید خودت این کار را تمام کنی و از ذهن خودت کمک بگیری. البته من می دانم که این تصمیم بزرگی برای توست.  

بالاخره بعد از یک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هیچ تغییری به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو می توانی نمره F را برای من نگه داری و من هم رؤیای خود را برای خودم نگه می دارم. 

 

بله آن پسر مانتی بود. او اکنون یک مزرعه اسب 200 جریبی دارد و در حالی این داستان را تعریف می کرد که در خانه 370 متر مربعی خود نشسته بود. مانتی ادامه داد. من هنوز آن ورق کاغذها را دارم. او اضافه کرد بهترین قسمت داستان اینجاست که دو تابستان پیش همان معلم دبیرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من برای یک تور یک هفته ای آورد. وقتی که معلم قدیمی داشت آنجا را ترک می کرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤیای تو بودم. در آن سالها من رؤیای بچه های زیادی را دزدیدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودی که رؤیای خود را نگه داری.

اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگیرید