ذات تهران

ک نفس نوشتم. یک نفس بخوان:
متروی تهران تراژدی مهیب شهر نشینی ایرانی است. غایت و نهایت تمام بدی ها و خوبی ها ی ما در مترو جمع و به هم فشرده می شوند. آینه ی پراید است؛ آدمها از آنچه می بینی به تو نزدیک ترند. خیلی نزدیک تر. گاهی، خیلی نزدیک تر. چسبیده تر.و چشم ها: همه همدیگر را زیر نظر دارند.نگاه ها قضاوت گرند. و تمام رفتار ها در یک کلمه خلاصه می شوند: انتظار.

اما انتظاری که در مترو هست با رسیدن به ایستگاه تمام نمی شود. آدمها در راهروها می دوند و روی پله برقی راه می روند. در این تونل های بی انتهای آهن و بتون، موسیقی ملی ما تغییر کرده است و کیسه های بزرگِ پر از کالای بنجل دستفروشی است که سر زده است از افق. موسیقی ملی تازه نواخته می شود:آوازِ دستفروش ها.

دستفروش ها ذات متروی تهران هستند. دائم در حرکت و خسته و گرفتار در تولیدات چین. آنها هستند که از کنار ریل ها می گذرند و روی آن می افتند. دستفروش های مترو تهران هویت مهیب شهری هستند که در سال های نود و دو ی خورشیدی خورشیدش پشت دود گم و پیدامی شود.

دستفروش ها علیه انتظار قیام کرده اند. زیرا آنها دوست ندارند ایستگاه بعدی فرا برسد. آنها با کیسه های بزرگ شان، مورچه های بارکش سوراخ های زیر زمین تهران اند. آنها خلقِ قربانی در جمهوری خلقِ چین، مُرکّب و دست و پا زننده در جامعه ی بی طبقه ی توحیدی، آنها قهرمانِ پکنِ جهانِ اسلامند.
آنها کارگران کارخانه های تعطیل ایران معاصرند. با مترو بیدار می شوند. با مترو می خوابند.دستفروش های متروی تهران سند شرمساری، سند خفّت، سند پذیرفتن شرایط، مُهرِ سرخ دایره وار سندِ سکوت هستند بر دهان تمام ما...

وقتی اینها را می نویسم، او دارد موازی در مغزم حرف می زند. نمی گذارد فکر کنم. نمی گذارد به تحلیلاتم برسم. کوچک است. انگشتانش مثل چوب کبریت روی همه چیز سر می خورد. هنوز درست حرف نیفتاده. مادرش آن دور تر دارد دستمال و لواشک می فروشد( ترکیب نا متجانس دستفروش تهرانی) مادرهی صدایش می کند و او بر می گردد و باز به بازی اش می رسد. جوراب هایش را دستش گرفته و پابرهنه راه می رود. او با جوراب های راه راهش از مرزهای ما عبور می کند. عینک آقای هیز خیره ای را به ناگاه بر می دارد. سراغ موبایل تاچ بغل دستی من می رود و با انگشت روی آن می زند. کسی هم جلوی او را نمی گیرد. آنقدر کوچک هست که جدی گرفته نشود.

با آهنگِ تبلیغ روغن سرخ کردنی، پخش شونده از تلوزیون مترو می رقصد و می رقصد. دختر است دیگر. و ما چشم هایمان را می بندیم. ما پشت می کنیم. ما نمی خواهیم و نمی توانیم و نمی کوشیم و نمی خواهیم ونخواهیم توانست نگاهش کنیم. می نشیند کف مترو. جوراب هایش را در می آورد( در همین حین مترو مشغول رفتار مکانیکی تعریف شده است و خانم ضبط شده می گوید: ایستگاه بعد مصلی)اما او تنها مسافری ست که منتظر نیست. او در مترو زیست می کند. همچون یونس در دل ماهی. مار ماهی. 

عکسش را می گیرم و اینجا می گذارم. تا برای آنهایی که به تاریخ مراجعه می کنند دالان های زیر زمینی شهری عیان شود که روی زمین هایش تابلو نصب کرده اند: فرزند بیشتر زندگی بهتر.

این تهران ماست. این تقسیم بندی طبقاتی تراژیک عصر ماست. این شهری ست که هویتش را از تابلو های نقش شده با شمش طلا و بارانِ سکه های بهار آزادی و برندگان خوش اقبال پورشه و زره های طلایی می گیرد. 
شب عید است. میدان هفت تیر جای سوزن انداختن نیست. شهروند و رفاه و هایپر استار و بازار بزرگ در کیسه و اسکناس می تپند. رفقا، دوستان! به خرید ادامه دهید. جیب ها و کیسه ها باید خالی شوند.نگران نباش. در ایستگاه بعدی کیسه ها باز پر می شوند. مار مترو دور ما می پیچد و از جیب ها مان فرو می رود و از چشم هامان بیرون می آید و دختر بچه می رقصد و به طرف در مترو می رود و دست آخر این تویی که باید بنشینی و منتظر باشی و از "درب های قطار فاصله بگیری

بعد از سالها

یکی از کنجکاوی هایی که هر آدمی دارد این است، شخصی که زمانی در زندگیش بوده‌ و نقشی داشته‌ و پس از مدت زمانی هر یک به راه خود رفته‌اند را بعد از سالها ببینند. ببینند این آدم چه شکلی شده؟ گذر زمان بر او چه تأثیری داشته؟ گوشه‌ء چشم‌هایش چقدر چروک افتاده، چقدر پیر شده اصلا چه شکلی شده و مهم تر از همه روزگار او را تبدیل به چه آدمی کرده. این‌ها را گفتم برای اینکه کتاب " تمام زمستان مرا گرم کن "روایتی‌ست از دو نفر که پس از سال‌ها یکدیگر را می‌بینند و برای من که این دیدارها همیشه هیجان‌انگیز است، خواندن این کتاب نیز این گونه بوده. ده داستان کوتاهی که مجموعه داستان " تمام زمستان مرا گرم کن " تشکیل می‌دهد مانند نام کتاب زیباست و جزو مجموعه داستان‌های خوبیست که در طول این سال‌ها به چاپ رسیده و خواندن این داستان‌ها مسلماً برای خواننده لذت‌بخش خواهد بود...بخوانید و لذت ببرید....

" تمام زمستان مرا گرم کن __علی خدا

سال 93

دست خودم نیست؛ ذوق می کنم از شادی آدمها. خوشحال می شوم وقتی می بینم به خاطر یک پیوند، یا آمدن یک فرزند، یا دیدن یک لبخند، شادمانی می کنند و از دیگران هم می خواهند شریکشان باشند. خرسند می شوم وقتی می بینم کسی، با همه دردها و سختی های زندگی، برای خودش شادمانی های کوچک می سازد. شاد می شوم وقتی می بینم مردمی، با همه رنجها و تلخی ها که وجودشان را احاطه کرده، با همه غم ها و اندوه ها که قرن هاست همراهشان است، شبی از شبهای سال را، بزرگ می دارند و عید می نامند و در ساعتی معلوم، زلال و سرشار، برای دیگران آرزوی بهروزی و تحویل حال می کنند. بی خبر نیستم از دلشان. می دانم هنوز هم مادر جعفر، سفره هفت سینش را در قطعه ٢٩ پهن می کند هنگام تحویل سال. می دانم هنوز مادربزرگ، داغدار پیرمردی است که عیدش را رنگ ماتم زد. می دانم همسر و فرزندان بسیاری از دوستان و عزیزانم، امشب، توپ را که در کنند، اشک می ریزند و از سرازیری اوین به سوی خانه می روند که دلتنگی هایشان را در اتاق ها و آشپزخانه ها اشک کنند. می دانم بیمارستانهای سرزمینم، امشب پر می شوند از سیرها و سیب ها و سماق هایی که قرار است کنار تخت ها هفت سین شوند. می دانم جهان، چندان هم به کام مردمانش نیست. می دانم آوارگان جنگها و اشغال هایی که دولت ها ساخته اند، احتمالا تا پایان عمر روی خوش از زمانه نخواهند دید. اما این را هم می دانم که تمام آنها هم، شاد می شوند اگر بدانند شما خوشحالید و عید دارید و برایشان روزهای بهتری را آرزو می کنید. 
دوستان خوب، یاران دیده و نادیده، رفقای دوست داشتنی، عیدتان مبارک؛ تا باد چنین بادا.
حمیدرضا ابک

هرج و مرج- جنسی...

بحران و هرج و مرج رابطه ی جنسی ما از کجا میآید

این یک واقعیت انکار ناپذیر است که جامعه ما دربحران عمیق رابطه ی جنسی فرو رفته است. این هرج، مرج خود را در هرزه گی، رابطههای نامحدود، بی بند باری و تجاوزجنسی نشان داده است. این ناهنجاریهای جنسی تأثیر خود را روی رابطههای احساسی، عاطفی، و عشقی نهاده و آنها را کاملاً بی ثبات و بیاعتبار کرده است
عدم برخورد درست به غرایز و امیال جنسی، وجود بحران اقتصادی و بحران هویت را میتوان عامل این هرج و مرج رابطه ی جنسی دانست. غرایز جنسی... همانند غرایز دیگر انسانها مثل گرسنگی و تشنگی بایستی بر طرف شود، اما ارضاء این غریزه ی جنسی در جامعه بخاطر سنت، اخلاق و مذهب با موانع بیشماری مواجه می شود.
غرایزه ارضاء نشده در ناخودآگاه واپس زده و انبار میشود و با انباشت و بالا رفتن ناکامی ها به شکل ناهنجارهای اجتماعی در آمده است. عواقب این منع ارضاء جنسی بشکل های ناهنجاری همانند چشم چرانی، متلک ،مزاحمتها، آزار و تجاوز جنسی رابطههای نا محدود خود را نشان می دهد
غریزه به محض ارضاء شدن فروکش می شود، اما میل و تمایل جنسی ارضاء شدنی نیست و همواره بر آگاهی فشار می آورد. غریزه سرکوب شده همراه با میل جنسی در ناخودآگاه انبار میشود و بصورت اضطراب، آشفتگی روانی و وسوسه های جنسی، آرامش ذهنی را مختل و رفتار را تحت تأثیر قرار می دهد،.
زمانی که سکس توسط تبلیغات، جامعه را در بمباران می کند، میل و امیال سرکوب شده که سالها ی سال انبار شده است همانند آتشفشانی منفجر میشود و راهی برای ارضاء خویش می جوید. شعار این میل «لذت ببر» است . در این شرایط جای برای احساس عاطفی و رابطه ی عشقی نیست. میل سرگشته ارضاء خود را در هر رابطهای میتواند جست جو کند.
در جامعهای که غرایزه بشدت سرکوب میشود، و زنان به عنوان ابزار جنسی بحساب می آیند، در محیطی که سکس بعنوان کالا خرید و فروش می شود، جامعه ای که انسانها با انواع و اقسام تبلیغات جنسی بمباران میشوند و راههای همه ی تخیله انرژی نوجوانان و جوانان بسته شده است، زمانی که بیکاری به اوج خود رسیده است و امید برای یک زندگی عشقی وجود ندارد، وقتی که هیچ گونه آموزش جنسی صورت نمی گیرد، هرج و مرج و بی بندو باری، هرزه گی و ارتباط جنسی متعدد و سکس بدون رابطه عاطفی و عشقی اجتنابناپذیر است .

تیر ماهی

من یه تیر ماهیم .....

یه تیر ماهی شیطون

یه تیر ماهی لجباز

یه تیر ماهی که حرف زور تو کله اش نمیره

یه تیر ماهی که خندش واسه بقیه است و گریه هاش واسه خودش..
...
یه تیر ماهی که هرچی اراده کنه ،هرچی بخواد به دست میاره

یه تیر ماهی که جواب بدیتو با خوبی میده،تا بلکه شرمنده شی و با بقیه این رفتارو نکنی

یه تیر ماهی که با تمام احساسی بودنش،میتونه با منطقش خلع صلاحت کنه..

یه تیر ماهی که با بغض بقیه،، اشکاش صورتشو میشوره!دلش طاقت ناراحتی بقیه رو نداره..

یه تیر ماهی که عاشق خیس شدن زیر بارونه بدون ذره ای احساس سرما..

اما تو حواست باشه.اگه از چشم یه تیر ماهی بیوفتی دیگه باید بارتو ببندی و بری..

شاید از دوست داشتن زیادش گاهی اذیت شی اما اگه نباشه میفهمی که زندگی بدون یه تیر ماهی شروشیطون جهنمه ..!

 

انتقاد از مردم

 

انتقـــــــــــام از مـــــــــــردم؟
--------------------------------
آنچه این روزها در کشورمان اتفاق می افتد، تأسف هر انسانی را بر می انگیزد. وضعیت زندانیان سیاسی و عقیدتی، به ویژه دراویش محترم گنابادی، تبعید زندانیان به مناطق بدآب و هوا مانند آنچه با دکتر سعید مدنی کردند، صدور احکام سنگین از سر کینه جویی مانند هفت سال حبس برای مریم شفیعی پور، ضرب و شتم منتقدان دلسوز کشور همچون محمد نوری زاد، تنها نمونه های شناخته شده تری است از آنچه در روزهای اخیر شاهدش بوده ایم. این در حالی است که فرا رسیدن موج جدید گرانی هایی که به علت کسری بودجه حاصل از بی بند و باری دولت های نهم و دهم پدید آمده، انتقادهای بی پایه نسبت به گفتگوهای هسته ای که حاصل سیاست های غلط هشت سال اخیر است، و احضارهای پیاپی وزرای دولت یازدهم به مجلس، صحنه سیاسی و اجتماعی کشور را مه آلودتر از همیشه ساخته است. به راستی این همه کارشکنی و خشونت ورزی با چه انگیزه ای صورت می گیرد؟

اگر نیت نهفته در پشت این اعمال و رفتار اقتدارگرایان این است که به رأی مردم در انتخابات اخیر، که بیش از هر چیز (به همراه میلیون ها نفر که در انتخابات شرکت نکردند) یک «نه» بزرگ بود به شیوه اداره مملکت طی سیاه ترین دوره ای که کشور به خود دیده، دهان کجی کرده باشند، چه ضرورتی برای این کارها وجود دارد در حالی که مردم ما پیش از این، و از جمله در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ و حوادث پس از آن، بی اعتنایی مراکز پنهان و آشکار قدرت به آراء و خواست اکثریت را بارها به چشم دیده و با گوشت و خون و استخوان احساس کرده اند.

اگر قصد اقتداگرایان، محدود ساختن دائره تغییراتی است که دولت یازدهم بر اساس مطالبات مردم در پی تحقق آن است، اراده عمومی شهروندان صبور و نجیب ایران زمین برای تحول در وضعیت کنونی و ساختن کشوری آباد بر ویرانه ای که حاصل سیاست های مخرب دولتی که با شعار عدالت، ساده زیستی و پاکدستی، ثروت های ملی را به یغما برد و «بیت المال» را به «مال البیت» تبدیل کرد، استوارتر از آن است که هیچ دولتمردی را به عقب نشینی از مطالبات مشروع شان مجاز بداند.

اگر نمایش سیاست داغ و درفش برای اخلال در روند خروج ایران از انزوای بین المللی است، مگر این گونه اقدامات جز قطورتر ساختن پرونده حقوق بشری کشور و زمینه سازی برای بالا بردن هزینه ها در عرصه سیاست خارجی چه سودی در بر دارد؟ هزینه هایی که بار سنگین آن، سال هاست بر دوش مردم کوچه و بازارست و نه مسئولان غیرپاسخگویی که همواره در فضای گلخانه ای خود اسیر توهمات خوبشند.

ای کاش به جای نگرانی بابت فضای فرهنگی کشور، لختی درنگ می شد در کردار و رفتار سپاه، که از پاسداری از انقلاب به پاسداری از منافع خود گرویده، نیم نگاهی می شد به روزنامه کیهان و صدا و سیمایی که هم آبرو بر باد ده هستند و هم بی آبرو، تذکری داده می شد به روحانیت حکومتی که در شرایط سخت اقتصادی که مردم کوچه و بازار دست به گریبان تأمین نیازهای اولیه زندگی شان هستند هیچ محدودیتی برای بودجه خود را بر نمی تابد، و ترتیبی داده می شد که دستگاه های زیر نظر رهبری هم به شفافیت مالی در برابر دستگاه های حسابرسی و بازرسی کشور تن در می دادند. آقایان! از مردم انتقام نگیرید. اکثریت مردم، شیوه نگاه و عمل شما برای اداره کشور را نمی پسندند.
کلمه-سیدکاظم قمی

استاد سریع القلم

یک انسان عقلانی بر‌شمرده، ‌به شرح زیر است:

یک انسان عقلانی باید...
۱. در روز حداقل یک بار بگوید «من نمی‌دانم‌».
۲. کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت، فکر، برنامه‌ریزی و زحمات خود اتکا کند.
۳. در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار‌نظر نکند.
۴. دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه‌اش باشد.
۵. به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.

۶. بدون اجازه قبلی از کسی، سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.
۷. زباله را به خیابان و از اتومبیل به بیرون پرت نکند.
۸. با رعایت حروف اضافه و با ‌‌‌نهایت دقت، «نقل قول» کند.
۹. دائما در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.
۱۰. از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند، چه مستقیم چه غیرمستقیم‌ پرهیز کند.

۱۱. برای محیط جنگل که به مه، نم نم باران و رنگ‌های زنده طبیعت آمیخته شده، وقت بگذارد.
۱۲. این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تأخیر اندازد.
۱۳. حدود ۱۰ درصد از وقت، انرژی و تخصص خود را ‌‌رایگان‌ صرف جامعه کند.
۱۴. در حرفه‌ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد.
۱۵. خوشبختی را با راحتی و مصرف‌گرایی مساوی نداند.

۱۶. هر دو سال یک بار، با ارزیابی کار‌ها و رفتارهای خود‌ به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند.
۱۷. با عبارت «من اشتباه کردم» به صلح دائمی برسد.
۱۸. حریم شهروندان را رعایت کند: در نظم صفوف، خود‌پرداز بانک، پارک کردن، نزاکت عمومی، عابر پیاده، صحبت آرام.
۱۹. آنقدر بر قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشدتا نیاز به تایید و تمجید دیگران در خود را، در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.
۲۰. از رفتن به تئا‌تر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند، چون تئا‌تر قدرت مند‌ترین نمایش توانایی‌های انسان‌هاست.

۲۱. در هر نوع تصمیم‌گیری از خرید دمپایی تا مسائل جدی حرفه‌ای، راه‌های مختلف را مکتوب کند، مطالعه کند، مشورت کند و با دقت ۹۰ درصدی به نتیجه برسد.
۲۲. با عمل خود به دیگران نشان دهد، تفاوت میان هشت و هشت و یک دقیقه را می‌داند.
۲۳. در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند: به خاطر نزاکت، اخلاق، دانش و خلاقیت آن‌ها.
۲۴. قبل از قضاوت کردن در مورد فردی، حداقل ده ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود.
۲۵. «ناراحت شدن» از توانایی‌ها، ظرفیت‌ها و برتری‌های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند.

۲۶. اجازه دهد افراد، سخن خود را تمام کنند.
۲۷. به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز، آرامش و خوداکتشافی نگاه کند.
۲۸. حداقل ۲۰ درصد وقت خود را صرف توسعه فردی، فکری، اخلاقی و مدنی نماید.
۲۹. در صحبت کردن، یک سوم سؤال کند و دو سوم قضاوت. بعد از پنج سال، پنج ششم سؤال و یک ششم قضاوت.

دل تنگ

 

دلم تنگ است
برای خانه پدری
برای گلدان‌های شمعدانی کنار حوض...!!

برای خوردن یک استکان کمر باریک چایی
برای قند پهلویش
برای پنیر و گردویش
برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه
برایِ هیاهویِ بچه‌ها پشت دیوار هر خونه

خانه پدری یک بهانه بود...!
دلم برای کودکی‌هایم،
دلم برای نیمه ی گم شده ام،
دلم برای خودم تنگ شده...!!

"نیکی فیروزکوهی

خواهشا امضا کنید

درخواست پرویز پرستویی از مردم ایران: به فکر سربازان گروگان گرفته شده باشید / آن همه آدم به احمدی‌نژاد رای دادند که بعد هشت سال عذاب بکشند...
______________________________
پرویز پرستویی می‌گوید دردناک است که از میان هفتاد میلیون نفر هنوز ۲۰۰ هزار نفر بیانیه حمایت از مرزبانان ایرانی را امضا کرده‌اند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، پرویز پرستویی بازیگر سینما با گفتن این جمله و تبریک به سال نو به مردم ایران از انتظارش برای جمع‌آوری امضاء در کمپین حمایت از سربازان اسیر ایرانی می‌گوید.

این نخستین باری نیست که پرویز پرستویی، پیگیر یک موضوع ملی است. پیش از این نیز او بارها و بارها در پی روز اتفاقات و حوادث ملی، آستین‌هایش را بالا زده تا گرهی از کار گشوده شود.

حالا هم نوبت مرزبانان اسیر ایرانی است که دوباره این بازیگر کهنه‌کار را به روی صحنه بیاورد. چند روز پیش هنرمندان در بیانیه‌ای حمایت خود را از مرزبانان اسیر ایرانی اعلام کردند و بنا شد که با راه انداختن یک کمپین، و جمع‌آوری یک میلیون امضای ایرانیان، سازمان ملل مستقیما وارد ماجرا شود.

این بیانیه که برای امضای روی سایت موزه صلح تهران قرار داده شده اما تا به حال توانسته فقط ۲۰۰ هزار امضا جمع کند.

پرستویی می‌گوید: «سال نو را به مردم ایران تبریک می‌گویم و امیدوارم سالی پربار و پربرکت داشته‌ باشند اما یادشان باشد که این آرامش به یمن حضور همین سربازان مرزی است که بی‌جیره و مواجب از مرزهای کشور دفاع می‌کنند.»

هنوز آن رایی که باید تامین شود، تامین نشده. نماینده سازمان ملل هفته آینده به ایران می‌آید و قرار است این امضاها توسط او به سازمان ملل ارجاع شود تا این سازمان هم وارد عمل شود.

پرستویی می‌گوید: «از قول من به مردم بگویید بهرحال شب عید است. همه در کوچه و بازار دنبال رخت و لباس برای بچه‌های‌مان هستیم. سربازهای‌مان به مرخصی می‌آیند ولی ۵ سرباز ما در وضعیت نامعلومی به سر می‌برند.»

پرویز پرستویی به همراه هنرمندان، اهالی فرهنگ و رسانه و ورزشکاران، تنها به یک میلیون رای نیاز دارند: «بیش از ۷۰ میلیون نفر ایرانی هستیم، از بین این همه ما تنها به یک میلیون امضا نیاز داریم که صحت اقامه دعوی خود را ثابت کنیم. من از مردم خواهش می‌کنم، شب عیدی، به یاد بی‌گناه‌ترین افراد این جامعه باشند.»

او ادامه می‌دهد:‌ «اگر این سربازها جزو نیروی انتظامی، نظامیِ و … بودند یا مثلا دیپلمات بودند می‌توانستیم وظیفه پیگیری کارشان را به خود آن نهاد مربوط بدانیم ولی اینها سربازند. سرباز همین آب و خاک. می‌توانستند از خانواده من باشند یا خانواده شما.»

پرستویی منتظر آن خیزش ملی است که گاهی اوقات در مردم ایران بروز پیدا می‌کند: «آن همه آدم به احمدی‌نژاد رای دادند که بعد هشت سال عذاب بکشند. بعد از آن ما هرگز تصور نمی‌کردیم مردم برای رای دادن از خانه‌های‌شان بیرون بیایند ولی غیرت مردمی و غرور ملی که جریحه‌دار شده بود کاری کرد که مردم برای سرنوشت مملکت یک بار دیگر به پای صندوق‌های رای بیایند. حالا در این دولت تدبیر و امید، یادتان باشد که ۵ نفر از این هفتاد و اندی میلیون نفر در اسارت ایادی ریگی در پاکستان به سر می‌برند. پس این ملت ایران کجایند؟»

او همچنین می‌گوید: «در این شب عید که همه مشغول خریدن هفت‌سین و چیدن آن و ۱۳ روز تعطیلی‌یی هستند که در طولش تازه باید با سیلی صورت خود را سرخ نگه دارند، کمی هم به یاد آن سربازان بی‌نام و بی‌توقعی باشند که نه حقوقی داشتند نه تامینی، و فقط برای انجام وظیفه و پاسداری از مرزهای ایران به چنین روزی افتادند.»

همه شما می‌توانید برای پیوستن به این کمپین و امضای بیانیه حمایت از مرزبانان ایرانی، به سایت موزه صلح تهران به آدرس ttp://www.tehranpeacemuseum.org/index.php/fa/ بروید و در این کار خیر شرکت کنید.
کمپین درخواست از هنرمندان برای شکستن سکوت
۲۱ اسفند, ۱۳۹۲


http://www.petitions24.com/free_iranian_soldiers


بچه ها خواهشا برید این لینک و رای بدید فقط تا امشب وقت داریم برای ازادی 5سربازززز

ستاره فرمانفرما(مادر مددکاری اجتماعی ایران)

زندگینامه ستاره فرمانفرمایان با عنوان 'دختری از ایران' در سال ۱۹۹۲ انتشار یافت. این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است

زهرا جمشیدی، یک سال بعد از آن که موفق به ورود به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی شد، تابستان سال ۱۳۷۹ در برابر پاگرد طبقه اول ساختمان اصلی دانشکده، سینه به سینه قائم مقام آن موسسه ایستاد و بی مقدمه از این جا شروع کرد که آیا درست است که شما می خواستید خانم ستاره فرمانفرمائیان را اعدام کنید.

مقام دانشگاهی نگاهی به قد و قواره دانشجوی نوجوان انداخت و گفت اعدام نه، اما انقلاب شده بود، اما می خواستیم او را زندانی کنند، می گفتیم درباری است، می دانستیم نیست اما می گفتیم ساواکی است. انقلاب شده بود، انقلاب می دانید چیست.

خانم جمشیدی پنج سال بعد دکترای خود را از دانشگاهی در پاریس گرفته است. تز دکترایش درباره ستاره فرمانفرمائیان بنیادگذار مددکاری اجتماعی در ایران است. در مقدمه کتاب خود از زنی نوشته است که نمی توانست آرام بنشیند.

او چنان که خود نوشته است شرح دیدارش با قائم مقام دانشکده را برای "ستاره خانم" نقل کرده است و او در پاسخش گفته است: "شما نقش مددکار اجتماعی را خوب بازی نکردید. مددکار باید مخاطب خود را به راهی بهتر بکشاند و زندگی بهتری به او تعارف کند. چرا به همین آقای دکتر نگفتید چقدر خوب است که شما هستید و کاری را که ستاره می خواست، دنبال می کنید. شما می دانید در همان دوره کار ما که انقلاب هم نشده بود چند بار ساواک در کار ما خرابکاری کرد، یک بار درخواست تخریب مدرسه را داده بودند و وقتی توانستم به کمک ملکه، خطر را از سر استادان و مددکاران دور کنم یک دسته گل خریدم و رفتم به دیدار رییس ساواک و گفتم آمدم تشکر کنم که چقدر به ما محبت دارید و آمدم شما واسطه شوید که یک مرکز در شهرنو درست کنیم".

جمله ای دیگر از ستاره [ بر وزن مهپاره] فرمانفرمائیان در هشتاد و پنج سالگی: "مددکار باید به هر کاری تن بدهد تا اجتماعش را بهتر کند. این آدم ها اشتباه می کنند که فکر می کنند با تغییر حکومت یا دولت و از راه سیاست باید جامعه را بهتر کرد. نه، این درست نیست. باید رفت و از ته ته جامعه شروع کرد. باید ریشه های درد را شناخت وگرنه یک روز قاجار، یک روز پهلوی یک روز هم جمهوری... در اتاق های تهران نشستن فایده ندارد. هیچ اتاقی فایده ندارد، میز آدم را تنبل می کند. باید رفت در این حلبی آبادها در جائی که پشتی ندارد نشست و از این مرد جوان پرسید چرا این قدر بچه درست می کند. باید به زن ها نه گفتن را یاد داد. باید به مرد ها یاد داد که محبت و مردانگی به سیلی نیست که به گوش زن و بچه شان می زنند. برای این کار اگر لازم است باید در مسجد نشست، اگر لازم است باید به شهرنو رفت، باید نترسی اگر تمام تنت شپش بگذارد، اگر نگذارد که نمی فهمی شپش یعنی چی. اگر روغن شیطان نمالیده باشی بر پوست کسی چه می دانی سوزش یعنی چه".

ستاره را چه کسانی ساختند

سه مرد زندگی "ستاره خانوم" را ساختند. عبدالحسین میرزا فرمانفرما پدرش، دکتر جردن، اولین کسی که مددکاری را به او شناساند و دیگری مهاتما گاندی که وی در عمل شناخت. اولی به او جرات پرواز داد، دکتر جردن به او راه دانستن را آموحت و الگوی گاندی برایش در عمل همه آن جرات و غرور را معنائی مردمی بخشید. چنین بود که یکی از دخترهای کوچک فرمانفرما، چندان که سایه پدر از سرش پرید ماجراجوترین فرزند از ۳۲ نفر دختر و پسر فرمانفرما شد.

"با حضور دختر سرکش و چموش فرمانفرما در تهران، آموزشگاه خدمات اجتماعی و تربیت مددکار شروع به کار کرد. چندان که جانی گرفت فکر مراکز رفاه خانواده در سرش افتاد برای نگه داری کودکانی که مادرش شاغل بود، همان جا دریافت برخی از این مادران در شهر نو شاغلند. جائی که کسی حرفش را نمی زند. انگار در این شهر نیست"

در آخرین سال های حشمت قاجار و شوکت عبدالحسین میرزا فرمانفرما، در شیراز به دنیا آمد، کوچک بود که دریافت سنتی دیرپا به دخترها می گوید زودتر بزرگ شو، آداب همسری بیاموز و به خانه بخت برو و از شوهرت اطاعت کن. حتی وقتی در قلعه باشکوه فرمانفرما ساکن هستی با معلم، خیاط، راننده، آشپز، شیرینی پز و حتی محضر سرخانه... اما اگر پسر خانواده باشی می توانی مطمئن باشی که یک روز به شاه نشین فراخوانده می شوی و امر پدر ابلاغ می شود که به فرنگ بروی و آدم شوی. چه رویائی است این آدم شدن. اما چه باید کرد که تا شاهزاده زنده است این سرنوشت را نمی توان برای دخترانش در نظر داشت.

اما همین دخترها، بعدها چنان پریدند انگار مشق این پرواز را به امر فرمانفرما کرده بودند. چنان که بزرگ ترین دخترش مریم [فیروز] با خود و روزگار چنان کرد که اول زن ایرانی بود که از دادگاه نظامی حکم اعدام گرفت. و در هفتاد سالگی هم زندان را خوشآمد گفت.

اما ستاره از زاویه ای کاملا دور از خواهربزرگش مریم فیروز، به زندگی نگریست و رویاهای خود را شکل داد. هر چه خواهر بزرگ مقتدر و گستاخ بود، ستاره غمخوار اما نه فقط سنگ صبور بلکه چاره ساز. او در همان روزگار شوکت فرمانفرمائی هم در قصر بزرگشان محرم خدمه و کارکنان بود و هنوز جوان بود که اجازه گرفت تا همراه همسر سفیر آمریکا در تهران [که گروهی از همسران دیپلمات های مقیم تهران را برای کارهای خیریه گرد آورده بود] به گودهای جنوب شهر برود که هزاران تن در حاشیه برکه ای از لجن و انواع بیماری ها، آن جا می لولیدند. خانم دریفوس که یک داروی زخم سر [کچلی] از آمریکا با خود آورده بود، ستاره را دستیار گرفت؛ آن دو گاه تا نیمه های شب با دستکش های سفیدی در دست به مداوای فقیران مشغول بودند.

او زمانی خود را به دکتر ساموئل جردن [بنیاد گذار مدرسه آمریکائی و دبیرستان البرز] دوست پدرش رساند تا بپرسد آیا قصد ندارد دبیرستان دخترانه دایر کند. دکتر جردن برایش گفت هنوز ایران مساعد نیست باید اول دانشکده ها و دانشکده های صنعتی و علمی دایر شود، بعد نوبت به فعالیت های اجتماعی برسد. سئوال بعدیش از دکتر جردن این بود که شنیده ام در ایالات متحده دانشکده هائی هست برای یاد دادن نحوه کمک به مردم، آمریکائی خوش به دل خندیده بود که "به شرط آن که آدم بتواند خودش را به ینگه دنیا برساند". و ینگه دنیا رویائی دور بود که هنوز صد مرد ایران برای تحصیل خود را به بدان جا نرسانده بودند.

تا ینگه دنیا

سه سال بعد وقتی در لس آنجلس در خانه دکتر جردن را کوفت، حتی برای آن مرد هم باورکردنی نبود که خودش را رسانده است. اما مگر به همین سادگی بود.

برای این که به آرزوهایش برسد باید اول از همه مواهب فرمانفرمایی می گذشت، که گذشت. با خواهر بزرگ درگیر شد، و سخن محمدولی میرزا جانشین فرمانفرما را نشنیده گذاشت و رفت چمدان کهنه دایه اش را برداشت چند تکه لباس و یک کفش راحتی دست دوز چرم مشکی در آن گذاشت و دو کتاب، یکی سرگذشت فلورانس نایتنگل. همان اول وقتی در زاهدان بی آب و علف ناگزیر شد در قهوه خانه ای بخوابد آغاز ماجرا بود. باید شش روز می ماند تا قطار هند برسد و در این فاصله، به دستیاری یک پزشک هندی، امکان اقامت در بیمارستان مختصر زاهدان را پیدا کرد.

از هندی که برای استقلال له له می زد باید می گذشت، پیروان گاندی را دید و با آن ها روزها گذراند تا خسته و از پا افتاده با چمدان کهنه دایه به بمبئی رسید و بی هدف در خیابان می رفت که یکی از خانواده بزرگ نمازی او را شناخت. در همان جا مطیع الدوله حجازی که از زمان حکومت فارس فرمانفرما را می شناخت، برایش قصه گفت. مرد نرمخو برایش گفت که اگر مداومت کند خودش قصه خواهد شد.

ستاره فرمانفرمایان (۱۳۹۱- ۱۲۹۹)

و قصه شد دختری تنها در یک کشتی فرانسوی، وقتی با اصابت موشک های ژاپنی نزدیک بود همه به کام مرگ بروند و این بار در یک کشتی آمریکائی که خواهران راهبه، زخمی ها و بیماران را از می برد. صحنه آزمایش زندگی فرارسیده بود. شش هزار نفر در کشتی و چهل و دو روز راه. وضعیت جنگی، ناله بیماران، بیماری، شب های تاریک و درد. در این میان فقط او بود که نمی خوابید تا ساحل پیدا شد. اما نیویورک نبود بلکه به بندر ملبورن استرالیا رسیده بودند.

و سرانجام ۱۳۵ روز بعد از آن که در ایستگاه راه آهن تهران، از همه چیز بریده بود توانست خود را به دکتر جردن برساند، لباس های پاره را از تن به در آورد و به دانشگاه برود تا دو سالی همان را که دوست داشت بخواند. در همه این مدت برای آن که از تهران چیزی درخواست نکند زمین شست، آشپزی کرد، مدل کلاس های نقاشی هالیوود شد. و همان جا بود که از تهران بهترین خبر رسید. دختر دایه اش برای او نوشته حالا دیگر عادی شده است که دختران همراه با چمدانی از تنقلات و سفارش نامه ها و چک های مسافرتی با بدرقه خانواده راهی تحصیلات می شوند. ستاره خانم شما راه را باز کردید.

چهار سال بعد از روزی که با دکتر جردن به دانشگاه رفت، وقتی از دانشگاه شیکاگو فوق لیسانسش را گرفت، مشاور و متخصص آموزش امور اجتماعی شده بود و از سوی دانشگاه به خاور دور سفرها کرده و با تجربه بود وقتی به استخدام سازمان ملل در آمد. ملکه عالیا در بغداد یک مدرسه خدمات اجتماعی می خواست سازمان ملل وی را فرستاد. حالا دیگر اردن و لبنان و مصر، شیخ نشین ها و کشورهای مسلمان منطقه عملش بود. در این فاصله که نبود، رضاشاه سقوط کرده، محمدرضا شاه همبازی بچگی شان پادشاه شده بود، پسرعمه اش دکتر مصدق یک نهضت بزرگ به راه انداخته بود که سرانجام با تحرک انگلیسی ها و امریکائی ها به خشونت کشیده بود. اما کشور در ریل افتاده بود.

این را در یک میهمانی در هتل التحریر کنار دجله، رییس سازمان برنامه ایران به او گفت. ابوالحسن ابتهاج اول وقتی فهمید این خانم جوان عضو هیات سازمان ملل ایرانی است به حرف آمد. پیشنهاد بازگشت به شهری بود که بی بدرقه رهایش کرد. بعد دوازده سال اینک ابتهاج به او می گفت از این مدارس در ایران لازم داریم.

مقصد: تهران

بازگشت ستاره فرمانفرمائیان در سال ۱۳۳۵ به زادگاه، برای او بدان معنا بود می تواند رویاهایش را جامعه عمل بپوشاند. تا آن زمان با کس نگفته بود که در این همه سفر که برای آموزش مددکاری اجتماعی رفت، از تایلند، چین، مالزی و هنک کونگ تا عراق، اردن، لبنان، سوریه و مصر، هر وقت در میان انبوه فقیران و بی سوادان و چادرنشینان می ماند، به ایرانی ها فکر کرده بود. با خود گفته بود چرا آن جا نیستم.

با حضور دختر سرکش و چموش فرمانفرما در تهران، آموزشگاه خدمات اجتماعی و تربیت مددکار شروع به کار کرد. چندان که جانی گرفت فکر مراکز رفاه خانواده در سرش افتاد برای نگه داری کودکانی که مادرش شاغل بود، همان جا دریافت برخی از این مادران در شهر نو شاغلند. جائی که کسی حرفش را نمی زند. انگار در این شهر نیست.

وقتی اول بار به کلانتری شهرنو خبر داد که قصد دارد برای یک تحقیق همراه با دو تن از دختران دانشجویان چند شبی را در قلعه به سر برد، افسرنگهبان موکول به کسب اجازه از مقامات بالا کرد، اما ستاره تلفن روی میز کلانتری را برداشت از سپهبد نصیری رییس شهربانی خواست تا دستور بدهد. همان مامور حکومت نظامی که چند سال قبل در به در دنبال خواهر بزرگ او مریم می گشت و سایه اش را با تیر می زد.

در این دوران هر دیداری، هر حادثه ای، هر نامه ای و حضور در هر میهمانی برای ستاره فرمانفرمائیان تنها این ارزش را داشت که سنگی بر سنگ بنای کاری بنهد که می خواست. کاری برای سامان دادن به روسپی ها، برای رسیدن به خانواده معتادان، برای کنترل جمعیت، برای فراهم آوردن وسیله تحصیل نادارها و حقوق زنان. با تجربه ای که در سی و پنج سالگی اندوخته بود و همتی باورنکردنی، آن قامت نحیف از صبح می تاخت.

سیل جوادیه که در زمان خود چهره کریه پایتخت را با فقر چرکین و کشتارگاه خونینش را آشکار کرد، برای او فرصتی بود، دو هزار متر زمین رایگان گرفت و صدهزار تومان هم از کسی که تازگی ملکه کشور شده بود. انگار شهبانو را برای او رسانده بودند وقتی مرکز رفاه خانواده جوادیه را افتتاح کرد، از آن پس با کمک شهبانو چهل مرکز از آن دست در تهران و شهرستان‌‌‌ها و در محلات فقیرنشین و پرجمعیت شهرها ساخت. در این میان وقتی تحقیقش درباره روسپی گری منتشر شد، به گفته خانم فرخ روپارسا، جامعه مردسالار از شرم عرق کرد.

ستاره برای کسی گریه نمی کرد. راست یا دروغ می گفت آخرین بار برای پدرم گریستم و عهد کردم دیگر گریه نکنم و باور کردم که آدمی چاره ساز است و گریه کار آدمی نیست بلکه باید چاره ساخت.

یک خانه ساده روستائی در گلندوک برای خود تدارک دیده بود برای دور ماندن از اشرافیت و تظاهر، خانواده و همکلاسانش را اگر می خواست برای آن که کمکی کنند، دانشکده اش را گسترش دهند، وسیله برای جلوگیری از بارداری فراهم کنند. صبح های زود در سیتغ کوه های شمال شرق تهران دیده می شد که می رفت و زیر لب حرف می زد و چند روز بعد اثرش معلوم می شد.

خانم الهه صدری از دانش آموختگان دانش مددکاری شرحی نوشته است از اولین روز در تیرماه سال ۱۳۴۹ که آگهی پذیرش دانشجو مدرسه عالی خدمات اجتماعی تهران را خواند و رفت ببنید کجاست و " خانم لاغر اندامی با موهای خاکستری و چهره‌‌‌ای بسیار مصمم و چشمانی نافذ در پشت میزی نشسته بود. به محض ورود، با لبخندی مهربان و پذیرا از من استقبال کرد. زنی کاملا بی‌‌آلایش، جدی و صبور. او مرا خطاب قرار داد و گفت که: «اگر می‌‌‌خواهی در این مرکز درس بخوانی و مددکار شوی باید بدانی که با مردمی آشنا خواهی شد که جلوی چشم تو استکان و نعلبکی‌‌‌ها را در یک کاسه آب می‌‌شویند و برایت چای می‌‌ریزند و تو باید بدون آن‌‌‌که ناراحت شوی و خم به ابرو بیاوری در اتاقی که کف آن تنها با یک زیلوی مندرس پوشانده شده، بنشینی و همراه آنان چای بنوشی و به مشکلات و دردهای آنان گوش کنی و برای حل مشکلات‌‌شان، صادقانه به آنان یاری رسانی".

"می گفت آخرین بار برای پدرم گریستم و عهد کردم دیگر گریه نکنم و باور کردم که آدمی چاره ساز است و گریه کار آدمی نیست بلکه باید چاره ساخت"

سیستم پوسیده اداری، ناکارآمدی، فساد، نادانی، همه سد راهش بودند اما حریف ستاره فرمانفرمائیان نمی شدند. صدها تن به نیروئی که او در وجودشان کشف کرد، مددکار اجتماعی شدند، در شکل گیری سپاه دانش و بهداشت موثر بود، ده ها هزار از جوانان در آن بسترها آماده حضور در زندگی بهتر شدند.

از دو راه

و پایان این قصه دردناک است. ستاره فرمانفرمائیان و خواهرش مریم خانم، هر دو وفادار به پدر، هر دو ثناگوی او، از دو راه گذشتند تا زندگی را نه چنان که سنت می خواست بسازند. روزی که ستاره بی بدرقه در ایستگاه راه آهن تهران تمرد را به نهایت رساند مریم خانم چشم و چراغ شهر بود و در خانه مجلل خود میزبان ادبیان و شاعران و سیاست پیشه گان، روزی که ستاره به ایران برگشت خواهر بزرگ حکم اعدام گرفته و فرار کرده بود به دنیای کمونیزم. و بیست سال بعد روزی که انقلاب شد و خواهر کوچک هر آن چه را ساخته بود گذاشت و رفت، مریم خانم در هیات یک قهرمان آماده می شد تا همراه شوهرش نورالدین کیانوری با استقبال رفیقان حزب توده به کشور برگردد. آن دو خواهر هفتاد سال همدیگر را ندیدند.

مریم فیروز ۲۲ اسفند ۸۶ در تهران درگذشت و ستاره فرمانفرمائیان دوم خرداد ۱۳۹۱ در لس آنجلس، هر دو نود سالی عمر گذراندند و هر دو در راهی که رفتند پیشرو بودند و شهره شدند.

نگارنده این نوشته روز ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ در مدرسه علوی، در آن هیاهو که کس کس را نمی شناخت، از پنجره صدای زنی را شنید که بلند می گفت "حاج آقا زن ها مثل مرد ها ایستاده نمی توانند ب...اشند". و این صدای ستاره فرمانفرمائیان بود. دو تن از همان ها که در مدرسه اش به آنها مددکاری آموخته بود، وی را با مسلسل از پشت میزش دستگیر کرده، به مرکز انقلاب آورده بودند. اتهام جاسوسی برای آمریکا، همکاری با ساواک، تحکیم نظام طاغوتی، سفر به اسرائیل و ... و...

هنوز شهرنو که ستاره فرمانفرمائیان بر سرش آن همه عمر گذاشت در آتشی که آیت الله خلخالی بر افروخت سوخته نشده بود، هنوز کاوه گلستان آن دخترک سوخته را روی دوش نگرفته بود گریان، هنوز جنون به نهایت نرسیده بود.

فردای آن شبی که ستاره فرمانفرمائیان در حیاط کوچک کنار مدرسه علوی بر بار اموال مصادره شده و آمده از همه جا بیتوته کرد، سید احمد خمینی و سید دیگری از فرزندان آیت الله طالقانی دست به کار شدند. او نجات یافت اما مددکاران اجتماعی ایران مادرشان را از دست دادند. همان کسی که تصویرش به عنوان یکی از زنان اثرگذار جامعه آمریکا، در دانشگاه هاروارد، قرار دارد و در کتاب تاریخ آن دانشگاه از او به عنوان یکی از زنان پیشرو در علم مددکاری یاد شده است.

اما گرچه نامی از وی بر ساختمانی نیست، حتی بر آن مرکز رفاه خانواده جوادیه، اما هزاران تن مانند دکتر زهرا جمشیدی به یادش هستند، کشوری هم که به او امکان تحصیل داد و در سی و پنج سال آخر میزبانش شد، از وی به بزرگی یاد می کند.

 

(فرستنده امید مداح)