میخ‌هایی بر تابوت «تحصیلات تکمیلی»

ناصر فکوهی
th.jpg
اگر بخواهم تنها یک واژه برای تشریح این وضعیت بگویم، خواهم گفت: فاجعه! فاجعه چه برای کسانی که هم‌اکنون در کالبد نظام آموزش عالی ما حضور دارند و چه کسانی که در آینده به آن وارد می‌شوند.با نگاهی به سؤالات و نحوه‌ی برگزاری کنکور درمی‎یابیم که ما هنوز تفاوت رسیدن به درجه‌ی «دکترا» و مثلاً ورود به دبستان و دبیرستان را تشخیص نمی‌دهیم.

فرهنگ امروز/زهرا رستگار: ناصر فکوهی همواره تاکید داشته است که در قبال کاستی‌ها و کژروی‌های آموزش عالی سکوت نکرده و نخواهد کرد. این‌بار هم به بهانه برگزاری چهارمین آزمون نیمه متمرکز دکتری که در روز جمعه ۱۶ اسفند برگزار شد به سراغ او رفتیم تا برخی آمار و ارقام رسمی اعلام شده از سوی سازمان سنجش را که حاکی از افزایش ولع و عطش جامعه نسبت به ورود به مقطع تحصیلی دکتری است، را برای‌مان تحلیل کند که در ادامه می‌خوانید:

با توجه به آمار رسمی اعلام شده مبنی بر حدود ۲۴۰ هزار متقاضی ورود به مقطع دکتری و همین طور پذیرش سالانه ۱۰ هزار دانشجوی دکتری، این‌همه میل و تشنگی به دکتری را شما مثبت یا منفی ارزیابی می‌کنید؟ نظر و تبیین شما در این مورد چیست؟

اگر بخواهم تنها یک واژه برای تشریح این وضعیت بگویم، خواهم گفت: فاجعه! فاجعه چه برای کسانی که هم‌اکنون در کالبد نظام آموزش عالی ما حضور دارند و چه کسانی که در آینده به آن وارد می‌شوند. نظامی که هیچ اهمیت و اعتباری برای خود قائل نشود و مثل صاحب‌خانه‎ای که چوب حراج بر هرچه از در و دیوارهای بقایای این خانه‌ی نحیف باقی مانده است، بزند، آن هم برای اینکه آدم‎هایی این در و دیوارها را بخرند که یا نسبت به داشتن این مدرک متوهم هستند و یا از آن بدتر قصد سوءاستفاده از آن را برای معاملات و موقعیت‎های اجتماعی خود دارند.

فاجعه، از آن نظر که با نگاهی به سؤالات و نحوه‌ی برگزاری کنکور درمی‎یابیم که ما هنوز تفاوت رسیدن به درجه‌ی «دکترا» و مثلاً ورود به دبستان و دبیرستان را تشخیص نمی‌دهیم. سؤالات تستی، سؤالاتی برای به دام انداختن دانشجویان و یا به انحراف کشاندن آن‌ها و صرفاً طراحی شده برای متخصصان حرفه‎ای تست زدن است. در شرایطی که ما باید با تمام توان خود در فکر بازسازی دانشگاه‎های خود باشیم تا آن‌ها را از وضعیت اسف‌باری که هر روز یکی از مسئولین از آن شکایت می‎کند، دربیاوریم، شاهد آن هستیم که کنکور دکترا که نفس آن را نیز می‎توان به سادگی زیر سؤال برد با رویکردی غیرتخصصی بدون توجه به الزامات رشته‎های مختلف و به شیوه‎ای برگزار می‎شود که بدون شک نمی‎توان انتظار داشت به نتیجه‎ای حتی نزدیک به حد مطلوب برسد. در این کنکورها واقعاً به دنبال چه چیزی هستیم؟ اندازه‎گیری میزان قدرت حافظه‌ی دانشجویان؟ میزان هشیاری آن‌ها در گریز از دام‎های تست‌زنی؟ و تازه بگذریم که این قدم اول در هفت‌خوانی است که داوطلب باید طی کند تا بتواند به صندلی دکترا در دانشگاهی برسد و وقتی ۵ یا ۶ سال بعد از آن برمی‎خیزد هیچ ضمانتی نباشد، نه کاری برایش وجود داشته باشد و نه حتی اینکه به درجه‌ی بالاتری از دانش رسیده باشد.

بارها گفته‎ام که برای آنکه بتوانیم از این موقعیت بیرون بیاییم باید نوسازی اساسی در نظام دانشگاهی خود بکنیم، این نظام مربوط به حداقل ۵۰ سال پیش است. نظام دانشگاهی به‌خصوص در رده‎های بالای آن یعنی دکترا باید کاملاً استادمحور باشد؛ یعنی دانشجویان بر اساس پروژه‌های مشخص و تخصصی اساتید انتخاب شوند و در همکاری و همگامی با آن‌ها وارد نظام اجتماعی و حرفه‌ای و علمی شوند و نه آنکه مثل بخت‌آزمایی با تست‌زنی و این قبیل برنامه‎ها وارد نظامی شوند که در آن نیز همه چیز بر اساس کلاس و درس و مشق و حفظ کردن تنظیم شده است و در نهایت هیچ تخصصی به آن‌ها نمی‎دهد، ضمن آنکه گروهی از آن‌ها نیز پس از فارغ‌التحصیلی به‌عنوان «استاد» باز وارد این سیستم شوند و همین کار را با دیگران در دوری باطل، تکرار کنند.

در یک کلام این «تشنگی علمی» یا از سر ناچاری است یا برای سوءاستفاده و در هر دو حالت، شکل و محتوایی آسیب‌زده و آسیب‌زا دارد. کشوری که در چشم‌اندازهای خود رسیدن به موقعیت‎های بالای دانشگاهی در منطقه را در سال‎هایی نه‌چندان دور دارد، بدون شک ما در حال طی کردن راه غلط هستیم. مسئولان باید با سیاست‌گذاری‌های درست امکان دهند که مدارک دانشگاهی در شکل و محتوا ارزش بیشتری پیدا کنند و بنابراین، این همه تقاضا برای مدارک بالا وجود نداشته باشد. درعین‌حال با اصلاح اساسی نظام دانشگاهی آن را از این وضعیت که همه معترفند رو به سوی یک خودکشی جمعی می‎رود، بازدارند.

 

با توجه به پذیرش ۱۰ هزار دانشجوی دکتری، چه نیازی در کشور به این‌همه فارغ‌التحصیل دکتری داریم، حال از این فارغالتحصیلان چه چیزی می‌خواهیم یا چه انتظاری داریم؟

مدت‎ها است که به همان دلایل که در بالا گفتم رابطه‌ی میان بازار کار با دانشگاه قطع شده است؛ یعنی ما دانشجو تربیت نمی‎کنیم که مشغول کار شود، بلکه صرفاً تربیت می‌کنیم که مدرکی به دست آن‌ها بدهیم و آن‌ها هم در سیستم اجتماعی آن را به رخ دیگران بکشند و البته در سال‎های آینده هرچه کمتر و کمتر می‏‎توانند این کار را انجام دهند؛ چون با این شیوه‌ی تولید انبوه دکتر، ارزش این مدرک در کمتر از ۱۰ سال به سطح کارشناسی ارشد امروز و در سال‎های بعد در حد کارشناسی نزول خواهد کرد. هرچند گروهی معتقدند که این روند می‎تواند در درازمدت به دلیل پایان دادن به ارزش مدرک، مؤلفه‌های دیگری مانند دانش تخصصی و فعالیت‎های حرفه‎ای به شاخص‎هایی جدی‎تر برای یافتن کار تبدیل شوند. من شخصاً در این مورد چندان خوش‎بین نیستم، مگر برای کسانی که خود برای پیشرفت خویش برنامه‎ریزی کرده باشند به‌خصوص در رشته‎های علوم انسانی. درست است که در رشته‎های علوم طبیعی مانند پزشکی این اتفاق عملاً رخ داده است؛ یعنی امروز تعداد بی‎شمار پزشکان متخصص که اعتباری ندارند از عوامل مؤثر در موفقیت و نفوذ بیشتر پزشکانی شده‎اند که دارای دانش تخصصی و مهارت زیاد هستند. اما علوم اجتماعی و انسانی متفاوت است؛ زیرا تخریب کار یک کنشگر به‌سرعت مشخص نمی‎شود و ممکن است ما ناچار باشیم بهای سنگینی برای آن بدهیم که در یک فرایند آزمون و خطا بتوانیم متخصصان ماهر و غیرماهر را از یکدیگر تمییز دهیم.

بنابراین، فکر می‎کنم هرچه زودتر به کنکور، به‌طورکلی و به کنکور دکترا در شکلی که در حال حاضر دارد، پایان دهیم و از تعداد دانشجویان بکاهیم و در انتخاب هیئت علمی نیز بیشتر معیارهای علمی را رعایت کنیم تا سایر معیارها شانس بیشتری برای جلوگیری از روند تخریب نظام آموزش عالی داشته باشند. برای این کار نیاز به اراده‌ی سختی وجود دارد، همچنین نیاز به یک توهم‌زدایی عمومی و اصلاحاتی در سطح جامعه و ارزش‎های آن داریم. چرا برخلاف تمام کشورهای توسعه‌یافته برای ما هنوز «دکتر» و «مهندس» بودن ارزش‎های اجتماعی هستند و نه تنها این عناوین را پیش از اسم افراد می‎آوریم بلکه عناوین خودساخته‎ای مانند «پروفسور» هم درست کرده‎ایم که باز هم بیشتر مدرک را یک سرمایه‌ی اجتماعی اعلام کنیم. چه کسی دیده است که در کشورهای توسعه‌یافته کسی خود را دکتر و مهندس و پروفسور خطاب کند؟ چرا نباید به همه‌ی افراد و همه‌ی مشاغل آبرومند احترام گذاشت و در علم هم مبنا را نه مدرک افراد، بلکه میزان دخالت اجتماعی و تخصصی آن‎ها که با کارها و سخنان و فعالیت‎های اجتماعی‎شان مشخص می‎شود، بدانیم؟

 ما واقعاً در حال تیشه زدن به ریشه‎های فرهنگ خود هستیم که یکی از قدیمی‎ترین و پرارزش‎ترین فرهنگ‎های جهان است. بسیاری از علوم و رشته‎ها چه در حوزه‌ی انسانی و چه در حوزه‌ی علوم دقیقه ریشه‌ی خود را از فرهنگ اسلامی و ایرانی در دوران شکوفایی‎شان می‎گیرند، حال باید پرسید چرا ما چکش به دست گرفته‎ایم و برای محکم‌کاری در اینکه جسم بی‎جان تحصیلات تکمیلی‎مان از جا برنخیزد با فرایندهایی چون کنکور دکترا، تابوت آن را چنین میخ‌کوبی می‎کنیم تا مبادا درش گشوده شود و جسد بیرون بیاید؟

نوشته ای ار ریحان ریحانی

یکی از عجیب ترین اشیاء برای من، شءی است به نام "صلوات شمار". یک دستگاه کوچک با دکمه و مانیتوری کوچک. دکمه را یک بار فشار می دهی و مانیتور عدد یک را نشان می دهد، بیست بار فشار می دهی و مانیتور عدد بیست را نشان می دهد، هزار بار و مانیتور عدد هزار را. بارها از خودم پرسیدم که آیا این شیء می تواند زیبا باشد؟ دستگاهی که ذکر را می شمارد چطور می تواند زیبا باشد؟ مگر نفس ذکر گفتن، غرق شدن و گم شدن و فارغ شدن نیست؟ پس این شهوت شمارش، شهوت بالا بردن ارقام از کجا می آید؟ واقعیت این است ک...ه ایدوءولوژی برای خودش ابزار می سازد و دست به تولید انبوه می زند و از بازگشت سرمایه اش مطمءن است چون پیشاپیش می داند که بازار عبادت کننده گان، گرسنه ی دریافت پاداش است. مارکت دین، پر از انبوه عبادت کنندگانی است که در انجام امور خیر (آنچه در دین به عنوان امر خیر به رسمیت شناخته شده و توصیه شده ولاغیر) از هم سبقت می گیرند و مجاهدت می ورزند و البته منتظر دریافت پاداش وعده داده شده هستند، از این رو ممکن است حساب و کتاب صلوات هایی که فرستاده اند و تسبیح هایی که گفته اند از دستشان خارج شود و در سیستم پاداش دهی، اختلال ایجاد کند. آنها فلان کار را انجام می دهند چون ثواب دارد و از انجام فلان کار اجتناب می ورزند چون تاب عقاب ندارند. بنگاه های دینی، گاهی حتی ثواب را پیش خرید می کنند! هزاران صلوات نذر می کنند و در مقیاس گسترده برای مردم پیامک می فرستند که مثلا: "سهم شما دو هزار صلوات!" بازار خوب، رقابت و خلاقیت ایجاد می کند، به همین دلیل است که کتاب "صد صلوات" خیلی سریع به چاپ هفتاد و سوم می رسد، وبسایت "نذری یاب" افتتاح می شود، رکعت شمار و علم و کتل چینی وارد بازار می شوند، کارت دعوت های رنگارنگ و مختلف برای مهمانی های بعد از سفر حج طراحی و چاپ می شوند و الی ماشالله. انگار چیزی در این میان جا به جا شده است، چیزی که به نظر می رسد "میزان تاثیر دین بر امور دنیوی و امور دنیوی بر دین" باشد.
احتمالا لازم به توضیح نیست که این یادداشت، همه ی مؤمنان را شامل نمی شود.

تعریف عشق از دید بچه ها

..

در متن زیر تعاریف و تصورات چند کودک را از عشق می‌خوانید، مواظب باشید که شانه‌هایتان سخت تکان خواهد خورد!

تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسیدند که: 

"عشق یعنى چه؟"
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق‌تر و جامع‌تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می‌آوریم:

• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)

• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما می‌دانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. )بیلى، ٤ ساله(

• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می‌زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می‌زند و با هم بیرون می‌روند و همدیگر را بو می‌کنند. )کارل، ٥ ساله(

• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می‌روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده‌هایتان را به یک‌نفر می دهید بدون آن‌که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد.)کریس، ٦ ساله(

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می‌چشد تا مطمئن شود که مزه‌اش خوب است. )دنى، ٧ ساله(

• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می‌بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند، هنوز می‌خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند.)امیلى، ٨ ساله(

• اگر می‌خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می‌آید شروع کنید.)نیکا، ٦ ساله(
-ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم-

• عشق هنگامى است که به یک‌نفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد)نوئل، ٧ ساله(

•هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی‌توانست دولا شود و ناخن‌هاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می‌کرد، حتى وقتى دست‌هاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق(ربکا، ٨ ساله(

• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا می‌دهد. )الین، ٥ ساله(

• هنگامى که شما عاشق یک‌نفر باشید، مژه‌هایتان بالا و پائین می‌رود و ستاره‌هاى کوچک از بین آن‌ها خارج می‌شود.)کارن، ٧ ساله)(

• شما نباید به یک‌نفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش می‌کنند.)جسیکا، ٨ ساله(

و سرانجام ... برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه‌شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همان‌جا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"

ابراهیم نبوی(بی برنامگی)

مثلا بی برنامگی در حد یک مهد کودک قابل فهم است، یا مثلا اگر کتاب درسی دبستان دیر آماده شود، باز هم می شود درک کرد که چرا این اتفاق افتاده، یا مثلا حتی اگر جلسه توافق هسته ای ایران و اروپا به هم بخورد، باز هم می شود یک جوری توجیهش کرد. غلط است، ولی قابل فهم است. ولی مثلا اگر یکی مثل احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور سابق برای ملاقات با رئیس جمهور برزیل به آن کشور برود، ولی رئیس جمهور برزیل که برنامه اش تا یک سال و سه ماه دیگر معلوم است، اصولا در جریان نباشد، این دیگر قابل فهم نیست. البته نه اینکه هیچ کس نمی فهمد، منظورم این است که آدم باشعور و منطقی این را نمی فهمد که رئیس جمهوری برای دیدار از کشوری برود، ولی قبل از سفر اطلاع نداده باشد. حتی فرض کنیم یک سفر به عراق هم اگر ناهماهنگ باشد قابل فهم است. بالاخره عراق همسایه ماست و کلا هزار کیلومتر فاصله دو پایتخت است و می شود یک جوری این اشتباه را فهمید، ولی وقتی پنج نماینده مجلس، یک کاره پا می شوند و از تهران می کوبند و بیست ساعت می روند به آفریقای جنوبی که ماندلا را ببینند و بعد خبردار می شوند که مرحوم ماندلا یک ماه قبل فوت کرده، یا مثلا شورای دوستی مجالس ایران و آفریقای جنوبی یک دفعه خبردار می شود که هیات نمایندگی ایران در آفریقای جنوبی است، و مجلس آفریقای جنوبی هم اصولا روحش از چنین ملاقاتی خبر ندارد، این دیگر از اساس قابل فهم نیست. نه اینکه قابل انتظار نیست. در ایران و درباره دولت احمدی نژاد و مجلس کنونی هر چیزی ممکن است، ولی درک آن سخت است. آن وقت می بینی که مجلس کشور آفریقای جنوبی به این نمایندگان می گوید که « چون نمایندگان مجلس آفریقای جنوبی درگیر بودجه بوده اند و برنامه دارند تا هفت ماه و سه روز دیگر فرصت ملاقات با پنج نماینده مجلس ایران را ندارند.» همین می شود که نمایندگان اعزامی که فکر می کنند ملاقات با مجلس آفریقای جنوبی مثل حمله به سفارت انگلیس است که صبح تصمیم بگیری و ظهر بیت دستور بدهد و عصر بصورت خودجوش جوش بیاوری و کف کنی و خودکفا شوی و بروی بالای دیوار سفارت، از این خبرها نیست. البته نه اینکه نمایندگان خوداعزامی یعنی احمد سالک، لاله افتخاری، مرتضی حسینی، نصرالله پژمان و نماینده ساری در این سفر هیچ دستآوردی نداشتند، اینطورها هم نیست. این نمایندگان موفق شدند از پارک جنگلی آفریقای جنوبی که در آن تعدادی شیر زندگی می کنند بازدید کنند و مسئولان باغ وحش حاضر به فروش بلیط به این نمایندگان شدند. البته این نمایندگان با مسلمانان آفریقای جنوبی هم که خودشان از شیرهای متروگلدوین مایر هم شیرتر هستند، ملاقات کردند و این نمایندگان همچنین موفق شدند از دو خیابان ژوهانسبورگ عبور کنند و به یک رستوران هم بروند. حالا هی به من بگوئید برای چی دنبال لیاخوف می گردم. لیاخوووووووووف! بدو، توپت رو هم بیار.


ابراهیم نبوی این کشور

یکی از خوبی های خارج، یعنی بخش اعظم جهان غیر از ایران، این است که بالاخره هر چیزی شروع شده باشد، بعدا تمام می شود. در این مملکت محترم ایران یک چیزی وقتی شروع شد، تمام شدنش با خدا هم نیست. یکی می شود مثل جنتی که به دنیا آمدنش دست خداست( البته خیلی مطمئن نیستم) ولی وقتی به دنیا آمد، دیگر نمی میرد. موسوی و کروبی و رهنورد می روند حصر، دیگر کسی یادش می رود که این آدمها بالاخره یا باید آزاد شوند، یا باید مجاکمه شوند، یا باید یک چیزی بشوند بالاخره. پنج میلیون نفر می روند از کشور بیرون که دو ماه بعد برگردند، بکلی یادشان می رود که برای چی رفته بودند. طرف رئیس جمهور می شود و هشت سال رئیس جمهور می ماند، دیگر دلش نمی آید بعد از پایان ریاست جمهوری برود خانه شان. رابطه مان با آمریکا قطع می شود همین طوری تا ابد قطع می ماند، بخدا شوخی نمی کنم، یکی را در زندان اوین دیدم که شانزده سال « بازداشت موقت» بود. همین است که خمینی عکس اش سی سال روی اسکناس می ماند، ولی تمام خانواده اش خانه نشین می شوند. اصلا انگار واحد زمان در این مملکت یک سال و ده سال نیست. همین می شود که الآن هم پادشاه داریم، هم ملکه داریم، هفت هشت تا رئیس جمهور بالفعل و یک محسن رضایی بالقوه رئیس جمهور داریم. حالا منظورم این بود که رضا ضراب در ترکیه آزاد شد. ولی بازداشت بابک زنجانی تمدید شد. تازه توکلی هم گفته که « پیشنهاد می کنم کروبی و موسوی یک مقدار بیشتر در حصر باشند تا شرایط و اوضاع کشور بهتر شود.» البته جنتی هم گفته بود که « آزادی موسوی و کروبی نقشه آمریکاست.» علی لاریجانی هم که انگار دکارت درباره هستی و نیستی و ممکن و وجوب نظر می خواهد بدهد، گفته است « دلیلی وجود ندارد افراد را در حصر نگه داریم.» یک جوری حرف می زند انگار نه انگار این سه نفر باضافه پانصد نفر دیگر چند سال است همین طور در وضعیت « استندبای» هستند. .... بیا! ما هم خارجی شدیم رفت

داستان

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد .....

مردی در حال عبور او را دید،

او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و مقدار پول به کودک داد و گفت: مواظب خودت باش ........

کودک پرسید: ببخشید آقا شما خدا هستید؟

مرد لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت:می دانستم با او نسبتی داری!!!

اگاهی قبل از ازدواج

راه و رسم معاشرت با نامزدتان

برای پیشگیری از اختلافات جدی در دوران نامزدی چند نکته مهم را یاد بگیرید و به کار بندید 

جدا از هزاران دلیل برای موفقیت آمیز نبودن ازدواج، یکی از دلایل شایع حتی در دوران آشنایی این است که آقایان جوان به ناگاه از ازدواج پشیمان می شوند و عقب می کشند. اینجاست که سوال پیش می آید، آقای جوان را چه شده و دختر خانم باید چه کند؟

تفاوت از زمین تا آسمان است
باید بپذیریم مردان و زنان کاملا با هم متفاوتند. ممکن است آقایان و خانم ها در غذای مورد علاقه، رنگ دلخواه و مدل لباس نظرات یکسانی داشته باشند و حتی به زبانی مشترک صحبت کنند اما وقتی پای ذات و رفتارهای برگرفته از سرشت مطرح می شود کاملا با هم متفاوتند. طرز دیدگاه این 2 جنس نسبت به زندگی و مسئولیت هایشان متفاوت است در نتیجه ارتباطات و تفکرات شان هم با هم فرق می کند. به این نکته مهم خوب توجه کنید که زنان و مردان هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند بلکه فقط با یکدیگر فرق دارند.
آقایان به پذیرش، تحسین و تشویق نیاز دارند و خانم ها به درک، احترام و تایید اهمیت می دهند
درست همین قضیه ریشه وجود عشق و نفرت هم زمان در روابط آن هاست. معمولا ما انسان ها همانطور بادیگران رفتار می کنیم که تمایل داریم با خودمان رفتار شود با این امید که آنچه را می خواهیم از آنها دریافت کنیم. اکثر خانم ها نیازهای عمیق خود را که برطرف نشده است بارها و بارها در ذهن می پرورانند به این امید که مرد رویاهای شان سر برسد و این نیازها و آرزوها را برآورده کند.وقتی این اتفاق برای دخترخانم نمی افتد و آرزوها برآورده نمی شود به این دلیل که حتی اگر یک «آقای همه چیز تمام» هم سر راه خانم قرار بگیرد باز هم کاستی و نقصی در وجودش به عنوان یک انسان دیده می شود، آن وقت است که دختر خانم زمین و زمان را به هم می ریزد که چرا به دست آوردن عشق واقعی این قدر سخت و دست نیافتنی است و به تدریج آقا پسر که اصلا از ماجرا خبر ندارد به دشمنی تمام عیار تبدیل می شود.

علت فرار داماد ها
از بین هزاران دلیل برای فراری دادن آقا پسرها که خانم ها مرتکب آن می شوند این چند دلیل در سنجش مرکز مشاوره ما (دکتر جان گری) شایع ترین بوده است. توجه کنید که شاید بعضی از این دلایل به نظر شما خانم ها اصلا ناراحت کننده نباشد اما به دلیل تفاوت های شخصیتی بین خانم ها و آقایان این موضوعات می تواند برای آقایان غیرقابل تحمل باشد.

1-دروغ، فراری دهنده بزرگ

عامل شماره یک قطع هر نوع ارتباطی نداشتن صداقت است. در نظر سنجی ها بی اعتمادی به طرف مقابل عامل 50 درصد جدایی ها بوده است اما بسیاری از مردم درک نمی کنند که حتی دروغ های کوچک هم به اندازه یک خیانت بزرگ رابطه را به هم می زند.
به این نکته مهم خوب توجه کنید که زنان و مردان هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند بلکه فقط با یکدیگر فرق دارند
به خصوص در اوایل آشنایی اگر روی واقعیت سرپوش گذاشته شود همیشه این شک را ایجاد می کند که نکند به طرف مقابل نتوان اعتماد کرد. اگرچه این موضوع برای خانم ها هم حیاتی است اما برای آقایان که کمی جدی تر به قضایا نگاه می کنند مرگ آور است. مثلا دروغی کوچک، نگفتن سن و سال درست حتی در حد چند ماه، کمتر گفتن نرخ خرید و ایجاد تصویری نادرست و اغراق آمیز حتی از گذشته اگرچه برای خانم ها هم ناراحت کننده است اما برای آقایان غیرقابل تحمل به حساب می آید، چون حس می کنند به شعورشان توهین شده کفری می شوند و با تکرار این روند در نخستین فرصت تصمیم می گیرند بدون توضیح از خیر این رابطه بگذرند.

2. رفتارهای مسموم
بسیاری از زنان نمی دانند که باید بگذارند نامزدشان خودش در روند آشنایی پیش برود و به عبارتی برای بودن در کنار همسرش برنامه بریزد چون به این واقعیت آشنا نیستند که مردان به صورت دوره ای باید خلوت خصوصی خود را داشته باشند. بعد از ساعتها با هم بودن اگر نامزدتان می خواهد به خلوت خود برود نباید آن را به هم بزنید یا بخواهید دائما آقا پسر جوان در ارتباط دورادور با شما باشد. ما به این فرآیند یعنی نزدیک بودن به آقا و بعد کمی فرصت تنها بودن را به او دادن، خاصیت نوارکشی می گوییم. وقتی آقا در این مرحله است باید بگذارید تنها باشد. این مسئله در مراحل آغازین ارتباط که معمولا دخترخانم ها دوست دارند بسیار گرم باشد برای آقایان جوان خسته کننده و عذاب آور است و گاهی کاسه صبرشان را لبریز می کند.

3. درک نکردن متقابل
در اکثر موارد خانم ها شاکی هستند که آقا به نیازها، درددل ها و علائق آنها توجه کافی نشان نمی دهند و بسیاری از مسائلی را که برای آنها مهم است فراموش می کند. خانم ها باید توجه کنند نیازهای اساسی آقایان و خانم ها کاملا متفاوت است و آنچه برای زنان نیازی اساسی است برای آقایان در رده های پایین تر اولویت است. آقایان به پذیرش، تحسین و تشویق نیاز دارند و خانم ها به درک، احترام و تایید اهمیت می دهند. به همین دلیل بی احترامی به خواست ها یا حساس نبودن به خواسته هایشان ناراحت کننده است و اگر دائم از این موضوع شاکی باشند رابطه به هم می ریزد مگر اینکه تفاوت نیازها را بشناسند و از راهش وارد شوند.

...

این روزها در ثانیه ای میرم توی خلا یه جای معلق یه جایی که ادم دوست داره زنده نباشه ،بره زیر پتو قایم بشه که عصر یا غروب زودتر بگذره الان یادم افتاد امروز جمعه بود شاید غروب امروز به این دلیل اینقدر ،تنگ امده بود زندگی...


"هتل آتلانتیس با افتخار تقدیم می کند: نوروز امسال، برای "اولین بار"، با اندددددی". قبل ازینکه درجا بروم "لست سکند"دات کام را سرچ کنم و کوله بارم را ببندم، ناگها...ن برایم این سوال پیش آمد که این "اولین بار" یعنی چه؟ اولین بار است اندی کنسرت می گذارد؟ بیخیال. اولین بار است آتلانتیس کنسرت برگزار می کند؟ ولم کن. اولین بار است اندی حاضر شده به آنتلانتیس بیاید؟ خب اینکه ضدتبلیغ علیه هتل است. اولین بار است شما به اندی افتخار داده اید؟ خب چرا ما باید ذوق کنیم وقتی خودتان توی سر خواننده برگزیده تان می زنید. اما درکتان می کنم. "شهوت" اولین بودن، از همان آغاز کودکی با ماست. اولین کسی که حق دارد به غذا دست بزند. اولین کسی که سوار ماشین می شود. اولین کسی که پیاده می شود. اولین کسی که قلب دختره/پسره را به دست می آورد. شاگرد اول، رتبه اول، همه چی اول. زمین و زمان را دوختن برای اینکه اولین نفر باشی که فارغ التحصیل می شوی. دنده را از سه به چهار چاق کنی تا اولین نفری باشی که می پیچی داخل پمپ بنزین. اولین کسی باشی که پاسپورتت مهر ورود به مقصد می خورد. اولین کسی باشی که نسخه هری پاتر را می خری. اولین کسی باشی که آی او اس هفت ریخته ای. اولین هایی که گاهی خوبند، گاهی جذابند و گاهی به شدت ابلهانه. اما ما در کشاکش تلاش برای اول شدن، فرصتی نداریم که فکر کنیم ببینیم این اول شدن اصلا ارزشش را دارد یا نه. در ما فی الضمیر ما، قراردادی نانوشته با کتاب "گینس" منعقد شده است؛ بالاخره یک جا خودمان را می چپانیم در آن. یادمان می رود گاهی هم باید وا داد. باید منتظر ماند و دید چه می شود. باید رها کرد. باید لبخند زد و جاخالی داد و به دیگرانی که دیوانه وار می کوشند تا اول شوند گفت؛ "شما بفرمایید، من عجله ندارم". مسیح می گفت: "آنکه هنگام رفتن می تازد و نخستین فرد می شود، به هنگام بازگشت، واپسین خواهد بود".
حمیدرضا ابک


روزهایی هست که باید زیرش خط کشید تا مثل خطی از یک رمان که زیرش خط کشیده‌ای و بی‌هوا ورقش می‌زنی به چشمت بیاید. روزهایی که وقتی روزهایت از دست می‌رود بتوانی راحت پیدایش کنی و با مرورش دلت گرم شود. روزهایی که باید ازش چند کپی گرفت و در چند پوشه و چند کشو و لای کتاب‌های دیگر پنهانش کرد. روزهایی که باید از روش نوشت و مثل تکه شعری از سعدی چسباند به در یخچال. روزهایی که باید باهاش عکس یادگاری گرفت و زیرش را حتما حتما تاریخ زد که وقتی آلبوم را ورق می‌زنی یک‌دفعه تو را ببرد به روزگار سپری‌شده‌. روزگار سپری‌ شده‌ی تو که دیگر مردی سالخورده‌ای. روزهایی که دل را قرص می‌کند و این خیال آدم را برمی‌دارد که نامیرا است. روزهایی مثل تکه‌هایی از رمان میرا که زیرش خط کشیده‌ای. روزهایی که زیرش باید خط کشید، روزهایی بعید در خاورمیانه، روزهایی که تو در آن می‌خندی، در شهر من، روزهایی برای روزهای مبادا.....

" پوریا عالمی "

لینکهای خوب

https://www.facebook.com/A.MAD.Too#!/photo.php?v=10201056085712304&set=vb.1472851410&type=2&theater 

 

(هشیار باشیدنسبت به اطلاعات خود در شبکه های اجتماعی) 

 

https://www.facebook.com/photo.php?v=10153788162370018&set=vb.551845017&type=2&theater 

 

(مهربانی-ایرانی) 

 

https://www.youtube.com/watch?v=0TKBSHbDuRk 

(طنز حسن ریبندی)