ادم ها...

آدم است دیگر ، گاهی گیر میکند توی بن بست دلتنگی ها ، تو کوچه پس کوچه های باریکش...بعضی از شبها ، دلتنگی ها چنان دوره ات می کنند که میمانی چطور از دست شان رها شوی، چطور فرار کنی ، از کدامین کوچه بروی که دلتنگی پیدایت نکند...گاهی دل‌تنگی‌ها آنقدر زیاد می‌شود که روحت بی حس می شود ، سر می شوی ، توانت تمام میشود ، دیگر فکر فرار هم نمی کنی...کاش می فهمیدیم ، کاش یاد می گرفتیم نبودن هایمان برای بعضی ها دردآور است ، که دل بعضی ها تنگ می شود برایمان...یاد می گرفتیم بودنمان نعمت است ، بمانیم ، نرویم گاهی...اما وقتی راهی شدیم وقتی رفتیم برنگردیم که فنجان چینی شکسته رابطه مان را بند بندازیم و تویش چای دارچین بریزیم و لم بدهیم به پشتی خیال و یک نقل بید مشک بگذاریم گوشهء لپ و چای را با لذت از همان فنجان شکسته لب پر بخوریم و فکر کنیم این همان فنجان سالم است...نه...فنجان شکسته دلسوزی ندارد ، فنجان که شکست باید بیندازیش دور...جایی که دستی نبرد ، زخمی نزند ، خونی نریزد ، باید بینداریش دور...

گاهی

گاهی وقت‌ها دلت میخواهد با یکی مهربان باشی...دوستش بداری و برایش چای بریزی...گاهی وقت‌ها، دلت میخواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟! گاهی وقت‌ها دلت میخواهد یکی را ببینی...شب بروی خانه بنشینی...فکر کنی و کمی برایش بنویسی...
گاهی وقت‌ها...آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد!

" کاش خوابت کمی مرا می دید __ افشین صالحی "

امده ایم!

نیــــــــــــــامده ام که اذیتت کنم. نیامده ام دادت را در بیاورم تا اشک هر دومان در بیاید. نیامده ام زخم های خیس را کیسه بکشم...همیشه همین طور است. یکی می رود، یکی می آید. از تو چه پنهان ، وقتی کسی دیوانه می شود حتما چیزی را فهمیده که دیگران نمی دانند، زخمی کاری یا دردی کشنده. وقتی کسی می میرد، قلبی است که زیر گل کشیده می شود، با همهء آرزوها، حسرت ها، عشق ها و ناکامی ها ...! 

 آمده ام تا به تو بگویم چقدر زندگی را می ستایم. میدانم خنده ات می گیرد. می گویی ببین چه کسی دارد از ستایش زندگی حرف می زند. منه به قول تو آدم مزخرف نا آرام بی قرار...یک معترض تمام عیار...

" چهارشنبه ی دیوانه __ الهام کاغذچی

تنهایی

رونوشته های من

آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی ، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت ، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی...

" تماما" مخصوص ___ عباس معروفی "

خاطره

یادمان باشد با هم بودن دلیلی برای با هم ماندن نیست. رسیدن ، رفتن میخواهد، اما آخر همه رفتن ها رسیدن نیست...یادمان باشد رفتنی میرود ، چه یک کاسه آب بریزیم پشت سرش ، چه هزاران قطره اشک...یادمان باشد خاطره نسازیم بعدها همین خاطرات آتش میشوند به جان لحظه هایمان...یادمان باشد که کار رهگذر عبور است، گاهی برمیگردد، گاهی نه...یادمان باشد آدمیم نه سنگ به جستجوى راه باشیم نه همراه...یادمان باشد که ما فقط بازیگر نیستیم نویسنده و کارگردان هم خودمانیم ، مسئولیت تصمیمات اشتباهمان را خودمان برعهده بگیریم...یادمان باشد فقط یکبار زندگی میکنیم ، همهء زندگیمان را زندگی کنیم، لااقل بیشترش را...یادمان باشد دنیا درددار نامردطوریست هرچقدر هم نقاش ماهری باشیم ورق هایش خط دار است...

خدا...

اگر مثل آدم خداحافظی کنی ، غصه می خوری اما خیالت راحت است. اما جدایی بدون خداحافظی بد است ، خیلی بد . یک دیدار ناتمام است ، ذهن ناچار می شود هی به عقب برگردد و درست یک ذره مانده به آخر متوقف بشود...انگار براگر مثل آدم خداحافظی کنی ، غصه می خوری اما خیالت راحت است. اما جدایی بدون خداحافظی بد است ، خیلی بد . یک دیدار ناتمام است ، ذهن ناچار می شود هی به عقب برگردد و درست یک ذره مانده به آخر متوقف بشود...انگار بروی به سینما و آخر فیلم را ندیده باشی..

" ترلان __ فریبا وفی "
وی به سینما و آخر فیلم را ندیده باشی..

سیاست

بدترین بی سواد ، بی سواد سیاسی ست. کر و کور است ، درک سیاسی ندارد و نمی داند که هزینه های زندگی از قبیل قیمت نان ، مسکن ، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند. او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده ، سینه جلو می اندازد و میگوید ک...ه از سیاست بیزار است...چنین آدم سبک مغزی نمی فهمد که بی توجهی به سیاست است که زنان فاحشه و کودکان خیابانی می سازد ، قتل و غارت را زیاد می کند و از همه بدتر بر فساد صاحبان قدرت می افزاید.....

" برتولت برشت

کله شق

آدم کله شق ، آدمی ست که به خاطر هدفی ،‌ ایمانی ، اعتقادی ، باوری حاضر است به راحتی تمام زندگی و " خود "ش را فدا کند...کله شقی، زندگی را به طرز خاصی شیرین و دردناک می کند؛ اما گذشته از مزه ی زندگی، به آن مفهوم می دهد،‌ رنگ می دهد و شکل قابل قبول و ستایش می دهد... آدم کله شق باج نمی دهد، باج نمی گیرد، دزدی نمی کند، با دزدها کنار نمی آید، به دوستانش به میهنش خیانت نمی کند، برای هر بیگانه، هر دشمن و ارباب دم تکان نمی دهد ، "بد" را به انواع، اقسام، درجات و طبقات مختلف تقسیم نمی کند...

" "ابوالمشاغل __ نادر ابراهیمی "

نوشته ای از باران

نازی می لرزید.من هم که استاد خفه خون گرفتن و تظاهر به خوب و عادی بودن و ازدرون مثل موریانه خودم را خوردن!.چراغ اتاقت را که روشن کردیم هر دو افتادیم روی زمین.مگر می شود؟...آن پنجره و پرده ی بنفش؟...آن کتاب های نیمه خوانده با نشانه های بین شان، آن مجسمه های نا تمام، آن دار ِ گلیم ، آن لباس هایی که تا کرده بودی تا اتو کنی ، ...این همه بوی زنده گی...این همه بوی ناتمامی...مگر می شود؟...قلب مان می لرزید...دیدی؟...به قول آقای مخلص ...تویی که تا دو هفته ی پیش یک راه به وسعت همه ی دنیا جلوی پای ات بود..مگر می شود نباشی؟...مگر می شود دیگر روی آن تخت نخوابی؟...مگر می شود آن خرس زرد را بغل نکنی؟...عطر زده بودی و در عطر را نبسته بودی ،دستبندت را انداخته بودی جلوی آیینه شلخته.این یعنی با خودت گفته ای شب بر می گردم و جلوی آیینه را مرتب می کنم؟...همین؟...یعنی این قدر بی حساب و کتاب باید می رفتی؟...این قدر ناجور و ناغافل؟...دل ات خنک شد که وقتی لباس های ات را زیر و رو می کردیم برای آن شلوار جین سبز ، نازی نفس اش داشت بند می آمد؟...یعنی آن لحظه خوشحال بودی از رفتن ات؟...یعنی چه طور بودی؟...توی دل ات نسوخت برای بدبختکمان؟...برای نازی اکمان؟...اگر فرصت برگشتن داشتی شک ندارم که وقت اش همان وقتی بود که ماپاهای مان شل شد و افتادیم کف اتاق ات... 

اتاق ات را دوست داشتی.با ما بودن را دوست داشتی...نداشتی؟...زنده گی با نازی را انتخاب کرده بودی...نکرده بودی؟...برادرزاده ی شش ماهه ات را می پرستی...یادت هست؟..می گفتی آرزوی ات این است که زودتر زبان باز کند و بگوید :"عمه"...زبان باز نکرد و رفتی. 

چه قدر حرف دارم ف...چه قدر از این خاطره های ریز به ریز دارم که می ترسم به زبان بیاورم شان و مادرت و نازی ریز ریز شوند.شاید این ها را بخوانی. نوشتن را دوست داشتی.آخرین نوشته ی سررسیدت را که بالای سر تخت ات می گذاشتی خواندم و از دیشب ثانیه های ام شده این چند خط که ... 

" توی زنده گیم دو تا آرزو بیشتر ندارم. می دونم که برای رسیدن به هرکدومشون یه عمرلازمه...ولی من هردوتاشو توی همین زنده گی می خوام.من هردوتاشو می خوام" 

 

فکر نکردی که ما این را بخوانیم و ...شب خوابمان نبرد از این سوال که دو تا آرزوی اش چه بود؟... 

می خواهم بدانم این ها را می بینی و حالا خوبی؟...حالا لبخند می زنی یعنی به این مصیبتی که دارد ذره ذره مان را آب می کند؟...یعنی حالا خوبی؟ 

یکروزی

از یک جایی به بعد دیگر حال آدم خوب نمیشود...اما همیشه که قرار نیست اینجور بماند ، بالاخره یک روزی می آید حتما" ، یک دنیایی میشود که همه خوبند ، همه خوشحالند ، همه خوشبختند ، همه بهم لبخند میزنند و زنده بودن را از ته دل زندگی میکنند...این روزها اما آدم دلش میخواهد فقط یک گوشه ای را پیدا کند بنشیند و زانو ها را بگیرد توی بغلش و یک دل سیر برای همه چیز و همه کس گریه کند ، برای خودش ، برای اطرافیانش ، برای مردمش ، برای آدمها ، برای خدایی که کمرنگ شده توی لحظه هامان ، برای ایمانی که این روزها نه فقط از دست بلکه از دل خیلی ها میرود ، برای دنیایی که روز به روز کثیف تر میشود ، برای دل هایی که خیانت می بیند ، میشکند ، لگدمال میشود ، برای خوشبختی هایی که یک شبه میرسند به سیاهی محض ، برای سیاه شدن دل آدمها ، برای تباه شدن شرافتشان ، برای حرف های خوبی که همه اش شعار شده ، برای دروغهایی که از قضا این روزها بازار گرمی هم دارند ، برای روزمرگی ها ، تنهایی ها ، بی کسی ها ، دلتنگی های لعنتی ، برای شادی زودگذر آدمهایی که دوستشان داری، برای آرزو های از دست رفته ، برای آرامشی که رویا شده...کاش زندگی اینهمه واقعی نبود ، این روزها زندگی یه معجزه کم دارد...