-
***
دوشنبه 23 آبانماه سال 1390 21:09
امشب شب عید است و من نمیفهمم عیدش را ،ظاهرا مسلمانم و شیعه ولی تفاوتش را عمیقا نمیدانم با ... امروز رفتیم با دوستم که پولش را بگیرد مرتیکه نگاهم میکند و میگوید به دوستم شنبه بیاید میگویم پس ان شاا...قطعی باشد دیگر! میگوید فقط منتظر دستور شما بودیم! میگویم پس خوب شد صاااااااادر کردم ! لال میشود! داریم میاییم بیرون...
-
...
یکشنبه 22 آبانماه سال 1390 22:05
مرسی از همه ی کسانی که رشته و مدرک ما را به ما *تحتشان هم به حساب نمیاورند! *خیلی خوب است که بالاخره همه ی ادم ها میمیرند ... *خیلی خوب است که دنیا تمام میشود بالاخره! *خیلی خوب است که این وبلاگ هست ! *خیلی خوب است که همه بالاخره به یک جایی میرسیم که امید است کسی سر دیگری ها شیره نمالد...
-
با توام !(منننننننننننننننن)
یکشنبه 22 آبانماه سال 1390 21:32
بترسید از آدمها و ملتی که هراسی ندارند از جنگ ...
-
نامه ی خدا...(مننننننننننننننننننننن)
یکشنبه 22 آبانماه سال 1390 21:27
فکر کنید من اصلا وجود ندارم! بروید مثل آدم زندگی تان را بکنید و این قدر داستان و شعر درست نکنید! اگرخودتان من را درست کرده اید که کاسبی کنید و سر همدیگر را کلاه بگذارید! چرا پای من را وسط می کشید ؟! اگر من چنین خدایی هستم، چرا موسی را بفرستم بگویم شنبه را تعطیل کند! و عیسی را بفرستم بگویم یک شنبه را! و محمد را بفرستم...
-
خود واقعیت را نشان بده!(منننننننننننننن)
شنبه 21 آبانماه سال 1390 23:49
خود واقعیات را نشان بده داستانی که میتواند زندگی شما را متحول کند روزی در حالی که مشغول پیادهروی در جنگلهای نزدیک خانهمان در کیپکُد بودم، مردی را ملاقات کردم که تنها با یک جمله درسی به من آموخت که هیچوقت از یادم نمیرود و مدتهاست آن را سرلوحه زندگی پرفراز و نشیب خود قرار دادهام. اسمش موریس بود و به نظر...
-
بخوان...(مننننننننننن)
شنبه 21 آبانماه سال 1390 22:02
زمانی که در پاریس بودم دوستی می گفت حاضرست برای اعتراف نکردن به چیزی که اعتقادی به آن ندارد خودش را از پنجره بیرون بیندازد. اما راه دیگری هم وجود دارد. باید نوشت. باید از هر چه حقیقت ست دفاع کرد . تو به چیزی اعتراف کردی که نمی خواستی در قلبت بماند. پس حالا نگران این مسئله نباش. چنین چیزی در قلب تو ریشه نخواهد دواند....
-
هویت...(مننننننننننننننننن)
شنبه 21 آبانماه سال 1390 22:02
به نظر من مهم ترین اتفاق در حال وقوع این است که ما دیگر بر اساس آنچه فرهنگ و یا سرنوشت محتوم به ما دیکته می کند زندگی نمی کنیم. دیگر زنان و مردان در چارچوب سرنوشتی که بواسطه ی نقش آنها از پیش تعیین شده است زندگی نمی کنند. به عبارتی دیگر هویتمان باید بیشتر توسط خودمان کشف و طراحی شود، نه بواسطه ی نقش های اجتماعی که...
-
در اوج بمیر.(منننننننننننننننننن)
شنبه 21 آبانماه سال 1390 22:00
زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیز از آن ارزشمندتر نیست. سالها پیش وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین با یاس و امیدواری با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از این هاست. فقط مرغهای دریایی هستند که از توفان نمی هراسند حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جائی را برای نشستن نیابند آنقدر بال می زنند که...
-
...(منننننننننننننننننننن)
شنبه 21 آبانماه سال 1390 21:59
زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه میدارد. هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست. مارسل پروست
-
...مننننننننننننننننن
شنبه 21 آبانماه سال 1390 21:59
به تو میآموزم چگونه با لبخندکینه را پنهان کنی. چگونه رام بنمایی و در پس آن توسنی کنی. چگونه بینیازی را پرده خودخواهی کنی. به تو میآموزم چگونه با بزرگ کردن ایشان پستشان کنی. چگونه مهربان بنمایی و در پس آن بیزاری کنی. آه مبادا خودت باشی. این جائیست که نیکیهایت دشمنان تواند. جایی که اگر درخت بارده باشی سنگ میخوری....
-
نامه(منننننننننننننن)
شنبه 21 آبانماه سال 1390 21:57
نامه ای از طرف خدا ... > امروز صبح که از خواب بیدار > شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم > که با من حرف بزنی،حتی برای چند > کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق > خوبی که دیروز در زندگی ات > افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه > شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب > لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی > داشتی...
-
قدرت اندیشه(مننننننننننننننننننن)
شنبه 21 آبانماه سال 1390 21:55
قدرت اندیشه! پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 آبانماه سال 1390 21:54
آبدارچی شرکت Microsoft مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد رئیس هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین... مرد جواب داد: «اما من...
-
نقل قول...(مننننننننننننن)
شنبه 21 آبانماه سال 1390 21:08
١٨ سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در این شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اینجا هر پروژهاى حداقل ٢ سال طول میکشد تا نهایى شود، حتى اگر ایده ساده و واضحى باشد. این قانون اینجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم. و این مشخصاً با حرکت کند...
-
کجا؟
شنبه 21 آبانماه سال 1390 10:58
حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ، دیروزم را فراموش ، فردایم را پیشگویی ، به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ، از هیچ گلایه میسازی ،... از همه چیز بهانه من ؛ کجای این نمایشم؟
-
...
جمعه 20 آبانماه سال 1390 22:10
امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود. سوال این بود: “شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی شما نامرئی است؟” تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد ! چند...
-
کاش
جمعه 20 آبانماه سال 1390 22:09
کاش همه نگاه ها برای فهمیدن بود… • کاش همه دست ها برای گرفتن بود… • کاش همه ی دوست داشتن ها برای واقعآ خواستن بود… • کاش همه با هم بودن ها برای فرار از تنهایی نبود… • کاش همه احساس ها برای خرج کردن بود… • کاش همه دوستت دارم ها برای واقعآ دوست داشتن بود… • کاش همه شکست ها برای کسب تجربه بود… • کاش همه ترسیدن ها برای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آبانماه سال 1390 22:08
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند… و مسابقه شروع شد…. راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آبانماه سال 1390 21:59
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین. هیچ صیادی از جویی حقیر که به گودالی می ریزد مروارید ی صید نخواهد کرد.(فروغ فرخزاد) همه دوست دارند که به بهشت...
-
گاهی
جمعه 20 آبانماه سال 1390 21:54
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود… گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود… گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است …. گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود…. گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست … گاهی تمام شهر گدای تو می شود…….
-
ارامش!
جمعه 20 آبانماه سال 1390 21:53
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما...
-
نخند.
جمعه 20 آبانماه سال 1390 21:52
به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را میچیند و به تو میگوید، ارباب نخند! به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری نخند! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه میرود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند نخند! به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند! به دستان پدرت، به جارو کردن مادرت، به همسایهای که...
-
گذشته...
جمعه 20 آبانماه سال 1390 21:50
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم حالا یک بار از شهر می رویم… یک بار از دیار… یک بار از یاد… یک بار از دل… و یک بار از دست…
-
حواستان باشد!
جمعه 20 آبانماه سال 1390 21:47
کشتن گنجشک ها ، کرکس ها را ادب نمی کند !
-
۰.۰
چهارشنبه 18 آبانماه سال 1390 19:13
به شدت خوابم میاد خیلی!با اینکه عصری خوابیدم ولی پشت سر هم خمیازه .... واااااایییییییی! دلم میخواست میتونستم یه مدرسه ای تدریس کنم راهنمایی یا دبیرستان! خب دلم میخواست دیگه!
-
۰
دوشنبه 16 آبانماه سال 1390 23:56
سرم در حد بنز درد میکرد امروز رفتم دوتا امپول زد که هنوزم دردش مانده !امروز تمامش منتظر بودم منتظر خیال باطل۶۸ثانیه ای! یادم بماند که امروز همه اش منتظر ...بببببببببببببببببودم
-
بخند.
دوشنبه 16 آبانماه سال 1390 21:50
بلا می گفتن بچه ها رو نبریم استادیوم محیط سالمی نیست، الان دیگه جلوی تلویزیون هم نمی شه بذاریم فوتبال نگاه کنند! مامور سرشماری اومده دم در خونه، صدتا سوال بله خیر داره میپرسه، جواب 90 تاش پَــــ نَ پـَــــ ست! وسط تهرانیم، بعد میگه شما آب لوله کشی مصرف میکنین؟! خواستم بگم پَـــ نَ پَـــ آب رو میریم از سرچاه میاریم،...
-
کی؟
پنجشنبه 12 آبانماه سال 1390 18:34
نمیدانم کی به دیگری از ساختمان گفته است قرار است بیایند ماه*واره هاتان را جمع کنند نمیدانم چرا مردم از ترس همین الان که دارم مینویسم هم حالم خوب نیست ... کی قرار است خبری از آسایش اسمان بیاورند ؟کی؟
-
مرسی خدا
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1390 22:07
گاهی لذتی به ادم دست میدهد آن سرش ناپیدا مثل ارسال یک مقاله حتی شده چکیده اش!
-
؟!
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1390 10:29
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد دارد این یارانه ها استان به استان می رسد مبلغش هر چند فعلا قابل برداشت نیست موسم برداشت حتما تا زمستان می رسد در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود بعد از این یک پول یا مفتی فراوان می رسد چند سالی مایه داران حال می کردند و حال نوبت حالیدن یارانه داران می رسد شهر ،کلا شور و حال دیگری...