یک تسبیح سنگی از جنس سنگ حدید داشتم که همان زمانهایی که میشد اسمش را گذشت جوانی و کشته مرده سفر بودم از رو به روی حرم امام رضا خریده بودم. تا همین هفته زیر آینه ماشینم آویزان بود و با پیچ و خم جاده تاب میخورد. وقتی نور آفتاب میافتاد توی آن، نور را منشور میکرد و رنگین کمانهای کوچکی درست میشد که روی پیراهن و داشبورد ماشین میافتاد.گاهی که تنها بیرون میرفتم یا از سر کار بر میگشتم با این تسبیح و دوربین عکاسیام که روی صندلی کناری میگذاشتم و کمر بند ایمنی را میبستم دور لنز سنگینش حرف میزدم و یک طورهایی آنها را موجودات زنده دور و برم فرض میکردم. خلاصه پیوند عاطفی داشتیم، درست مثل کسانی که یک عروسک جلوی ماشین میگذرند و عروسک مثل عقب افتادهها زل میزند به طرف.
داشتم میگفتم، حالا این تسبیح با اشعه مخرب استرالیا یا قدمت تاریخی پاره شد و ریخت زمین. دو دلار دادم که توی اولین پمپ بنزین داخل ماشین را جارو کنم که بچه یک وقت اینها را قورت ندهد. به همین راحتی، یک موجود زنده، یک قطعه از وجود من کنده شد و به فراموشی سپرده شد. با همین راحتی آدمها را دور میریزم. مثل کاغذهایی که مچاله میشوند. مثل هستههای خرمای توی اداره.شاید تا همین یک ماه قبل اگر حتی یکی از لیوانهای چای من میشکست نصف روز کفری بودم که چرا این اتفاق افتاده و باید جایگزینی برای آن پیدا کنم اما حالا قبول میکنم که چیزی که رفته یا از اول میخواست برود باید حذف شود. شاید از زمانی که مادر بزرگ مرد فهمیدم نیازی به آدمهای دور و بری هم ندارم و باید عادت کنم به از دست دادنها و حذف ها. اما نمیخواستم روحم چرک نویس احساساتش را به انسانها بگوید. نمیخواستم همینها دور و برم باشند. همین.
بیاید به هم یاد بدیم از فیسبوک استفاده مفید بکنیم گروه از هموطنان قرار گذاشتند در روز ۲۵ آذر برای کمک به تمیز بودن محیط زیست و هوای شهرهای بزرگ ایران دست به یک حرکت دسته جمعی و همگانی بزنند
کار سختی نیست بیایید یک روز به احترام سالخوردگان و فرزندان و خواهران و برادران کوچک خودمان این روز از ا...ستفاده از وسایل نقلیه تا حد امکان خوداری کنیم و به محل کار پیاده یا با دوچرخه بریم
بیایید یک روز تا توان دارید از استفاده ماشین خوداری کنید فکر نمیکنم یک روز تاثیری در زندگی شما بگذاره ولی میتونه کمک بزرگی برای رفع آلودگی هوا و کمک به محیط زیست خودمون باشه
توجه داشته باشید این یک برنامه سیاسی نیست و ربطی به گروه و دسته و یا هیچ حزب سیاسی نداره یک کار انسانی گروهی برای کمک به محیطیست که در آن زندگی میکنیم
خواهش زیادی نیست این مطلب و خبر رو به هر صورتی که دوست دارید به اشتراک بگذارید نیت لایک گرفتن و عضو گروه زیاد کردن نیست بلکه نیت کمک به پاکی و سلامتی هموطنان در سراسر ایران عزیز میباشد
بزرگترین درس سیاسی ام را از فیلم "افسانه مریلین" گرفتم. مریلین، نام مهمترین جادوگر افسانه های انگلیسی است و او را همعصر شاه آرتور اسطوره ای دانسته اند اما داستان فیلم و نکته کلیدی اش برای من، ربط مستقیمی به آن افسانه مشهور نداشت. مریلین جادوگر خوب شهر بود. جادوگری برایش چیزی نبود جز ابزار خدمت؛ آن هم فقط زمانی که اهالی شهر به آن احتیاج داشتند. در غیر این صورت، او هم یکی بود مثل بقیه. شهر اما گرفتار یک رنج بزرگ بود: حضور جادوگر بد. جادوگر بد در لحظه لحظه زندگی مردم حضور داشت. هرجا که دلش می خواست دخالت می کرد و خرابکاری. هر زمانی که حوصله اش سر می رفت، داستان جدیدی علم می کرد و شر جدیدی به پا. فلاکت و نکبت بالا گرفت و به گمان اهالی، تنها کسی که می توانست به نزاع با جادوگر بد برخیزد، مریلین بود. جنگ آغاز شد؛ جنگ دو جادوگر؛ ستیز خوبی و بدی؛ کارزار الهه خیر با الهه شر. نتیجه اما این بار مثل همیشه نبود. در واقع برخلاف بسیاری از داستانهای اسطوره ای، این بار مریلین کم آورد. زور جادوگر بد بیشتر بود. جادوی شر، عظیم تر و بلندمرتبه تر از قدرت خیر بود. می خو...اهید بگویید مثل زندگی واقعی؟ این را بگذارید بعد از خواندن سطر آخر این نوشته؛ آدمی به امید می زید بر بساط خاک. تلاشهای مریلین به هیچ جا نرسید و همین شکست، قدرت جادوگر بد و حجم افسردگی و نومیدی مردم شهر را بیشتر کرد. حوصله تان را سر نمی برم. درست در سکانس پایانی فیلم بود که مریلین دریافت تنها را شکست جادوگر، "فراموش" کردن اوست. به میان مردم رفت و از آنها خواست جادوگر بد را برای همیشه فراموش کنند. وقتی تمام مردم، یکجا و متحد، به جادوگر پشت کردند و به فراموشی اش سپردند، نابود شد؛ برای همیشه نابود شد. به نظر شما هرگونه نتیجه گیری ای بعد از خواندن این داستان کلیشه نیست؟ چرا هست اما امشب ترجیح می دهم به کلیشه وفادار باشم. جهان سیاست، به معنای عام آن را می توان جهان "به خاطر سپردنها" و "فراموش کردنها" دانست. روی اول سکه را همه می دانند؛ وقایع و آدمهایی هستند که باید به خاطرشان بسپاریم؛ با تک تک سلولها و ذره ذره وجودمان؛ این عین سیاست است. اما "افسانه مریلین" روی دیگر سکه را برایم آشکار کرد. وقایع و آدمهایی هم هستند که "باید" فراموششان کنیم؛ با تک تک سلولها و ذره ذره وجودمان؛ جادوگر بد، در ذهن ما زندگی می کند و از خون "یادآوری"هایمان جان می گیرد. مریلین به من یاد داد که گاهی اوقات باید فراموش کرد؛ نه اینکه بهتر است، بلکه "باید"؛ قاطع و بی تخفیف؛ باور کنید این هم عین سیاست است.
حمیدرضا ابک