چرا عقب مانده ایم؟دکتر محمدعلی ایزدی

آقای دکتر علی محمد ایزدی، در کتاب خود «چرا عقب­مانده­ایم؟» ـ که در آن عامل اصلی عقب­ماندگی ما را شخصیت اخلاقی­مان می­داند ـ پیش از اثبات نظریه­ی خود، به هفت عامل دیگر اشاره می­کند که قبل از انقلاب اسلامی و حتی بعد از آن، از سوی روشنفکران و متفکران جامعه­ی ما، به عنوان عللی برای عقب­افتادگی­مان مطرح شده است و سپس آنها را یکی یکی به طور مختصر مورد بررسی قرار داده تا نتیجه­گیری کند که کدام یک از این علل واقعاً می­تواند عامل اساسی گرفتاری­های ما باشد.

او این عوامل را ـ در کنار عامل «خلقیات­مان» که نظریه­ی خود او می­باشد ـ مطابق زیر برشمرده است:

1- سیستم سلطنتی

2- حاکمیت هزار فامیل

3- ذخایر نفتی

4- موقعیت سوق­الجیشی کشور

5- بی­سوادی مردم

6- استعمار

7- دین اسلام

همچنین مؤلف در رابطه با این­که این عوامل به عنوان علل گرفتاری­های­مان ذکر شده، به این نکته اشاره کرده است که: «همه می­خواهند عوامل و علل خارج از وجود ایرانیان را مقصر معرفی کنند، و در حقیقت، کمتر کسی می­خواهد حتی برای یک لحظه هم که شده نظرش را به خود ایرانیان و خلقیات فرد فرد ساکنان این مملکت معطوف کند و یا لااقل این فرضیه را به ذهن بیاورد که شاید تمام گناهان به گردن دیگران نباشد.» (ص 37 کتاب)

در این پست، به بررسی دو عامل از عوامل فوق­الذکر به نقل از این کتاب و براساس دیدگاه مؤلف آن می­پردازیم و در پست­های بعدی بررسی سایر عوامل را نقل خواهیم کرد.

1- سیستم سلطنتی:

«اگر این سیستم می­توانست ذاتاً علت­العلل عقب­افتادگی باشد، پس باید کشورهای انگلستان و سوئد و نروژ و دانمارک و ژاپن نیز از این بابت گرفتار و عقب­مانده باشند؛ در حالی­که آنها با داشتن سیستم سلطنتی تمام خصوصیات کشورهای پیشرفته بسیار موفق را هم دارند و سیستم سلطنتی در آنجا مانند آنچه در ایران عمل می­کرده، نیست و به صورت یک دیکتاتوری خشن و غارتگر درنیامده است. از طرف دیگر، اگر حذف سلطنت می­توانست همه مشکلات را حل کند، باید تاکنون کشورهای مصر و عراق و لیبی و ترکیه به عرش اعلی رسیده باشند، در حالی که می­بینیم نه تنها آنها بلکه کشورهای دیگری در جهان هستند که شاه ندارند ولی دیکتاتوری و فساد و فقر و انواع گرفتاری­های دیگر را دارند. بنابراین باید علت دیگری برای بدبختی ما باشد که به دنبال آن می­گردیم.

سؤالاتی که می­تواند مطرح باشد این است که: 1- آیا سیستم سلطنتی بوده که جامعه ما را بدین روز انداخته یا خلقیات ما بوده که آن نوع سلطنت را به وجود آورده است؟ 2- آیا اکنون که بساط سلطنت برچیده شده و طرفداران و نوکرانش هم تار و مار شده­اند، همه چیز بر وفق مراد خواهد شد؟» (ص 44 کتاب)

2- حاکمیت هزار فامیل:

«نمی­دانم اولین بار چه کسی حکومت هزار فامیل را به عنوان علت عقب­افتادگی ایرانیان معرفی کرده است. ولی به هر تقدیر، عده­ای از روشنفکران قدیمی که اعتقاد داشتند جامعه طبقاتی با منافع خاص خود درجه­بندی شده است و هر فردی از طبقه خود دفاع می­کند و می­خواهد که قدرت خود را حفظ نماید، می­گفتند در ایران حدود یک هزار فامیل حکومت را در دست دارند و همیشه مهره­های اصلی هیئت حاکمه از میان اینها انتخاب می­شوند. این هزار فامیل هیچ­گاه به توده مردم اجازه نمی­دهند که در امور زندگی خود دخالتی داشته باشند. در حقیقت، توده مردم مانند بردگانی برای این تافته­های جدابافته حاکم، کار می­کنند و رنج می­برند.

از این­رو روشنفکران مزبور فقط وجود هزار فامیل را در خوب و بد جامعه مؤثر می­دانستند و در نتیجه آن را علت­العلل بدبختی­های جامعه می­پنداشتند، می­گفتند همین هزار فامیل هستند که همواره قدرت حکومت را دست به دست می­کنند و همین اینها هستند که با بهره­گیری از پشتیبانی کشورهای استعماری انگلستان ـ و در سنوات اخیر ـ آمریکا، امکان تسلط سیاسی و اقتصادی آنها را در مملکت فراهم ساخته­اند، همین اینها هستند که شاهان را می­آورند و می­برند و هم­اینها هستند که در واقع گاهی زیرپرده و زمانی کاملاً آشکار گرداننده اصلی مملکت­اند و همین سلطنه­ها و دوله­ها و خلاصه اشراف­زادگان و فرزندانشان­اند که همه کاره کشور بوده­اند و هنوز هم هستند.

با عنایت به اینکه در پنجاه سال گذشته اکثر شخصی پوشان متنفّذ، مانند وزرا و وکلا و استاندارهای مملکت، و فرم­پوشان مقتدر نیروهای زمینی و هوایی و دریایی و سایر مهره­های اصلی حکومت از اولادان طبقات متوسط جامعه بوده­اند و هیچ ارتباطی به دوله­ها و سلطنه­ها به طور اختصاصی نداشتند، عدم صحت این نظریه نیز ثابت می­شود. اگر روزی ادعای حکومت هزار فامیل به خاطر محدود بودن امکانات تحصیلی و انحصاری بودن آن برای طبقات خاصی از جامعه می­توانست تا حدی معنی­دار باشد، آنچه مسلم است در حال حاضر و برای نسل موجود کاملاً غیر قابل قبول است و باید به سراغ نظریات دیگری برای یافتن علت اساسی گرفتاری­هایمان باشیم.» (صص 45-46 کتاب)- منابع نفتی

وجود منابع نفتی را به شوخی یا جدی از عده­ای ـ حتی همین روزها ـ شنیده­ایم که ام­الفسادش می­دانند و می­گویند اگر این ماده متعفن را نمی­داشتیم، این همه مورد طمع کشورهای دیگر قرار نمی­گرفتیم و به خاطر آن دیکتاتورهای فاسد را بر ما تحمیل نمی­کردند و این چنین تسمه از گُرده­مان نمی­کشیدند، اگر نفت نمی­داشتیم، رضاخان بر ما سوار نمی­شد و آن همه فجایع بیست سال دیکتاتوری سیاه را نمی­دیدیم، اگر نفت نمی­داشتیم، مصدق را سرنگون نمی­کردند و شاه به ما تحمیل نمی­شد. و به طور خلاصه اگر نفت نمی­داشتیم، ما را مانند ترکیه رها می­کردند تا سرنوشتمان را به دست خودمان بگیریم... و با این طرز استدلال نتیجه­گیری می­کنند که نفت باعث تمام بدبختی­های ملت ایران بوده و هست و تا زمانی که تمام نشود، این گرفتاری­ها وجود دارد و خواهد داشت.

ابراز این نظریه و عنوان آن به نام علت اساسی عقب­افتادگی مردم ایران بیشتر به شوخی نزدیک است تا به جدی؛ زیرا با ملاحظه کشورهای پیشرفته­ای مانند آمریکا، کانادا و انگلستان که نفت هم دارند و کشورهای عقب­افتاده­ای مانند سوریه، اردن، مراکش، افغانستان و ترکیه که نفت هم ندارند می­توان قبول کرد که نفت علت بدبختی نیست.

نفت، به خصوص این روزها، حربه سخت برّایی است که با کمک آن می­توان کاری را که هزاران سرباز مسلح و مجهز طی ماه­ها جنگ و خونریزی نمی­توانند انجام دهند، در کوتاه­ترین زمان ممکن انجام داد. ... نفت نعمت خدادادی است که به اکثر کشورهای اسلامی به حد وفور عطا شده و در حقیقت، کلید موفقیت بسیاری از کشورهای صنعتی جهان است که در دست ماست. مسلماً وجود نفت نمی­تواند باعث عقب­افتادگی مردم ایران باشد.

4- موقعیت سوق­الجیشی کشور

موقعیت جغرافیایی کشور به عنوان دلیل عقب­افتادگی مردم ایران نیز نظریه­ای است که طرفدارانی دارد. این گروه می­گویند: ایران همیشه بر سر راه قدرت­های بزرگ جهان و جهان­گشایان بزرگ قرار داشته است. هر دیکتاتور و قلدری، هرجا قیامی می­کرده و پر و بالی می­گرفته، ایران را مسیر سُمّ ستور خود می­کرده است. ایرانیان همیشه در معرض خطرات غارت و قتل عام بودند. اگر بدبختی­های قرون گذشته و اثر حملات خارجیان به ایران را روی عقب­افتادگی امروزمان مؤثر ندانیم، در همین قرن اخیر در دوران قاجار گرفتار روسیه و عثمانی و انگلیس بودیم، بعد از جنگ جهانی اول گرفتار روس و انگلیس شدیم و حالا هم گرفتار اطرفیانمان هستیم. آنها نمی­گذارند ملت ایران جان بگیرد و خود را از عقب­افتادگی­ها نجات دهد. علت­العلل همه بدبختی­ها همین موقعیت جغرافیایی و سوق­الجیشی است و چون نمی­توانیم آن را تغییر دهیم، پس باید فقط با «کیاست و سیاست» حضرات صاحب قدرت را «فریب» دهیم و در بین قدرت­ها خود را حفظ کنیم.

قبول این موضوع به عنوان علت عقب­افتادگی، و حتی وجود چنین فکری در بین افراد مختلف و احساس این گونه حقارت و خواری، علت نیست، بلکه خود معلولی است ناشی از علتی که ما به دنبال یافتن آنیم. به هر تقدیر، چون فرهنگ ما مردم ایران طوری است که همیشه گناه را به گردن دیگران می­اندازیم و حتی برای یک لحظه تصور این که ممکن است تقصیر خودمان باشد به مخیله­مان خطور نمی­کند، و چون برای یافتن راه حل مشکلات همیشه به دنبال کوتاه­ترین آن ـ حتی اگر بی­معنی­ترین آن باشد ـ می­گردیم، پس آسان­ترین راه این است که علت­العلل را موقعیت سوق­الجیشی معرفی کنیم و چون به حق قابل تغییر نیست پس باید عقب­افتادگی را مثل یک نقص عضو بپذیریم. تنها مشکلی که باقی می­ماند این است که چطور می­توانیم با «کیاست و سیاست و فریب» یا در حقیقت با «کلک و دروغ و تقلب»، خود را بین قدرت­ها حفظ کنیم؛ یعنی همان روشی که معمولاً در زندگی عادی و یومیه­مان با هموطنانمان در پیش گرفته­ایم.

واقعیت این است که موقعیت­های خوب جغرافیایی، مانند یک بزرگراه تجاری مثل راه ابریشم، می­تواند برای صاحبان فهمیده و مدبر یک کشور، ثروت و برکت آورد، نه بدبختی و نکبت. بنابراین علت­العلل عقب­افتادگی و بیماری اجتماعی را باید در جای دیگر پیدا و درمان کرد.

5- بی­سوادی مردم

عده دیگری بی­سوادی مردم را علت اصلی همه بدبختی­های جامعه می­دانند. اینها می­گویند اگر مردم باسواد بودند، کتاب و روزنامه می­خواندند و از حقایق و آنچه می­گذرد مطلع می­شدند، مسلماً تن به این همه خفت و خواری نمی­دادند و هر قلدر و دیکتاتوری نمی­توانست سالیان دراز بر آنها حکومت کند. به خاطر بی­سوادی مردم است که دیکتاتور می­تواند خود را ناجی معرفی کند و آنها را بفریبد، در عین حال که چماقش را بر سرشان می­کوبد.

با اینکه داشتن سواد کلید موفقیت و پیشرفت و نجات از عقب­افتادگی است، ولی فقدان آن نمی­تواند علت اصلی بدبختی­های جامعه ما و مخصوصاً دوام و بقای آن در اعصار مختلف باشد، زیرا:

اولاً، داشتن سواد هیچ گونه ضمانتی برای خواندن کتاب و روزنامه مناسب به منظور اطلاع از حقایق و واقعیات به وجود نمی­آورد. در جامعه­ای که کتاب­ها و روزنامه­های حقیقت­نویس بسیار نادر است، فرض کنیم که همه مردم هم باسواد باشند. آنها فقط کتاب­ها و روزنامه­هایی را می­توانند بخوانند که در اختیارشان قرار دارد. آنها هم که در زمان شاه و پدرش کنترل می­شدند، توسط چه کسانی کنترل می­شدند؟ توسط کسانی که نه تنها باسواد بودند، بلکه اکثراً تحصیلات عالیه دانشگاهی داشتند و صاحب درجات دکترا و مهندسی و ... بودند. ... نه تنها در زمان طاغوت، بلکه در همین حکومت اسلامی نیز گردانندگان روزنامه­ها که مطالبشان گاه چندان هم با واقعیت وفق نمی­دهد، همین باسوادان هستند. هرچه دروغ بزرگ­تر و تهمت ناجوانمردانه باشد، روزنامه­های آنچنانی، حروف درشت­تر و جای مناسب­تری را به آن اختصاص می­دهند. در مقابل، چه بسیار افراد کاملاً بی­سوادی را می­شناسیم که یا مطلقاً سواد خواندن و نوشتن ندارند و یا اگر دارند، چند کلاس ابتدایی بیشتر نخوانده­اند، ولی با دریافت ارشاد و تعلیمات صحیح از والدین خود انسان­هایی واقعی شده­اند؛ یعنی باتقوا هستند، حقیقت­جو و حقیقت­گو هستند، خیرخواه و مفید هستند؛ ...

تاکنون مردم ایران بدبختی­های فراوانی از ناحیه تحصیل­کرده­های باسوادِ خارجه رفته­شان متحمل شده­اند، آن­قدر که شاید یک هزارم آن را هم از دست بی­سوادان خود ندیده­اند. ...

ثانیاً، با اینکه داشتن سواد خوب است، ... و برای نجات از عقب­ماندگی­ها ضروری است، ولی به هر تقدیر، حکم چاقویی را دارد که جراح مغز، می­تواند آن را برای معالجه شخص بیمار به کار برد، یا آدم بی­مغزی برای آجین کردن حسین فاطمی. چرا چنین است؟

-----------

عبس!

چه انتظار شیرین و عبسی که خیال کردم یکی از وبلاگهای اپ شده مال تواست!

فردگرایی/جامعه ی توده وار/جامعه ذره ای!+ویژگی خودمداری ایرانیان

جامعه ذره ای شده: حوزه ی عمومی زندگی اجتماعی تضعیف یا محدود و بی اعتبار می گردد.  

جامعه توده وار: منافع شخصی و خصوصی در منافع اجتماعی و عمومی ادغام و نادیده گرفته می شود.  

 

 

تفاوت فرد گیرایی و خود مداری (خودمداری ایرانیان)(حسن قاضی مرادی)

فردگرایی:

فردگرایی و لیبرالیسم برآمده ی عصر روشنگری است که نخستین بار در قرن هفدهم در آرای جان لاک انگلیسی تدوین یافت. جان لاک معتقد بود فرد نسبت به جامعه مقدم است و حالت طبیعی انسان، وضعیت فردی اوست و کوشش انسان در این حالت، بنیان موجودیت جامعه است.
فردگرایی و لیبرالیسم فقط بر بنیان فردی و مناسبات تولیدی بورژوایی می توانست استقرار یابد.
چند عامل مهم ایجاد و استقرار هویت فردی بورژوایی به مثابه ی بنیان فردگرایی :

) از نظر اقتصادی: مالکیت خصوصی و مناسبات اقتصادی مبتنی بر رقابت آزاد.

) زمینه ی اجتماعی-اقتصادی: تقسیم کار. در پرتو تقسیم کار که وظیفه اجتماعی مشخصی را در ساختار اجتماعی به فرد می داد، فرد از یک سو جایگاه خاصی در جامعه پیدا می کرد و به رقابت نهادی و قانونی با دیگر افراد می پرداخت و از سوی دیگر در همبستگی و مشارکت اجتماعی قرار می گرفت.

) زمینه ی سیاسی-اجتماعی: تشکیل نهادهای جامعه ی مدنی، برخورداری فرد از حقوق شهروندی و استقرار آزادی های سیاسی در جامعه.

) زمینه ی فرهنگی-اخلاقی: نگرش انسان گرایانه ی عصر روشنگری؛ رفع سلطه سنت های اجتماعی به عنوان الگوهای فکری و عملی تحمیل شده از سوی جامعه؛ رفع سلطه ی جزمی گرای دین و کلیسا با تاکید بر اصل جدایی دین از دولت؛ مبارزه با تعصب دینی و قومی؛ انتقاد از فرهنگ قومی و پدرسالارانه؛ اشاعه عقل گرایی و آزاداندیشی؛ تبلیغ رابطه یک به یک افراد با خداوند (ترویج این نظر که در چنین رابطه ای دیگر نیازی نهادهای دینی-روحانی نیست)؛ قبول اینکه زندگی هر فرد به خود او تعلق دارد؛ " 

 

 

در خودمداری، هر فعالیتی متعلق به حوزه ی شخصی و خصوصی زندگی در نظر گرفته می شود و یا به آن تحول می یابد. فوریت این نیازها و منافع و مصالح نیز معرف روزمره بودن آنهاست.

 

چنین فوریتی در ارتباط با بی واسطه بودن آنهاست، یعنی انسان خودمدار به نیازها، منافع و مصالح خود آگاهی بی واسطه دارد. این بی واسطه گی دارای دو جنبه درونی و بیرونیست :

 

) جنبه درونی عمدتا به لحاظ آگاهی شهودی نسبت به نیازها، منافع و مصالح خود متعین می شود. او نه خود را "سوژه" (ذهن شناسنده) می شناسد و نه جهان را "ابژه" (موضوع).

 

) جنبه بیرونی در اینست که او به نیازها، منافع و مصالح خود، بدون واسطه ی حوزه عمومی زندگی آگاه (و به صورت خود به خودی) می شود. امری که معرف انقیاد (تضعیف) در قلمرو "ضرورت" و انفعال پذیری و تسلیم طلبی اش نسبت به شرایط اجتماعی است.

 

هرچند با فروپاشی جامعه سنتی، فردی که در جامعه ای با پیوندهای خونی، خویشاوندی، قومی، ایلی و ... زندگی می کرده به انسانی تبدیل می شود که به خود به عنوان "من" وقوف می یابد اما ( از جمله به دلیل بی واسطگی زندگی اش در همین مرحله ی "من بودگی" باقی می ماند.

 

در واقع خودمداری همانند مفهوم استغراق در "من بودگی" و یا "انسان در خود" است.

 

انسان خودمدار تا حد "انسان برای خود" اعتلا نیافته است.

 

انسان خودمدار، شخصیت "خاصی" فاقد هویت فردی و اجتماعی است. او در صورتی می تواند خود را نه به مثابه ی شخصیت "خاص" بلکه به عنوان موجود نوعی بشناسد که معتقد به معیارها، ارزشها و غایاتی باشد که عمل به آنها او را از اسارت در "من بودگی" رهایی بخشد. اما هر شخص خودمداری عدم وفاداری عملی اش به چنین معیارها، ارزش ها و غایاتی را به گونه ی خاصی توجیه می کند.

 

خودمدار تا وقتی بتواند خود را در قلمرو استثنا و خاص بودن نگه دارد احساس ایمنی می کند.

 

درون او فقط از "من" او انباشته است.  

 

او عضو جماعتی انباشته از انسانهای خودمدار است که هر یک آماده اند تا از دیگری به عنوان وسیله ای برای تحقق خودمداری اش استفاده کند.

ممکن است بسیاری افراد دچار این توهم شوند که خودمدار نیستند. ( به طور مثال اگر خودمداری همانند با خودخواهی در نظر گرفته شود، یا در فرهنگ ایرانی چه بسا پیش گرفتن زندگی درویشانه و سلوک عارفانه به معنی زندگی خودمدارانه به نظر آید.) 
استغراق در زندگی روزمره
 

در زندگی روزمره باید گفت که وجه زندگی طبیعی و خود به خودی انسان در قلمرو تولید و بازتولید فردی است. همچنان که زندگی غیرروزمره معرف تولید و بازتولید آگاهانه مادی و معنوی اجتماعی به ضرورت ها و اهداف اجتماعی است.

 

انسان خودمدار، فراتر از روزمرگی، زندگی ای ندارد. ...

 

برخی ویژگی های فکری در خودمداری

 

) در انسان خودمدار روند اندیشیدن متکی به تعقل علمی-منطقی نیست. اندیشیدن برای او به معنای باور داشتن به یک رشته احکام، هنجارها و ارزشهای قالبی و کلیشه ای پراکنده و انباشته بر هم است که به طرق گوناگون در ذهنیت اش جای گرفته است؛ و او مطابق با آنها به گونه ی غیرانتقادی به هر موضوعی در زندگی روزمره اش برخورد و از این طریق تعیین تکلیف می کند.

 

) خودمدار نسبت به موضوع داشتن عقیده برخورد دوگانه ای دارد: از یک سو وقتی مخاطب پرسشی قرار می گیرد، خود را صاحب عقیده و اعتقاد نمی داند. او از چیزی سر در نمی آورد. علاوه بر این، نادانی خود را آرمانی می کند و این آرمانی کردن از این جهت برای او موجه است که در جامعه تحت حاکمیت استبداد اساسا همه از صاحب عقیده بودن می هراسند.

 

از سوی دیگر اما چون اظهار عقیده ی لاقیدانه را فرصتی برای کسب اعتبار می یابد در همه حال نظرات شخصی خود را با هوچی گری ابراز می کند. او نظرات جزیی، پراکنده، سطحی و بسیار شخصی خود را ملاک سنجش هر موضوعی می داند.

اما در هر دو صورت بالا، انسان خودمدار همواره نظر خود را صحیح می داند. و در رویارویی با مخالفت دیگران، فقط یک پاسخ دارد: کسی از ایده و فکر او خبر ندارد. هیچکس حرف او را نمی فهمد. همه فقط حرف خودشان را می زنند و به او گوش نمی دهند.

) بینش روزمره

 

بینش روزمره عرصه ی دانسته های عادی و بدیهی است. در این عرصه هیچ دانسته ی تردید برانگیزی نیست و اتکا به مورد پرسش قرار دادن آگاهانه ی جهان ندارد. فرد، نسبت به منبع و خود دانسته هایش، شک و شبهه ای نداشته و آن ها را به موضوع پرسش تبدیل نمی کند.

 

او در دنیایی "عادی" که آن را "بدیهی" می شناسد زندگی می کند و دیگر نیازی به اندیشه ورزی نداشته و خود را درگیر شک و پرسش نمی کند. فقط کافی است او در راه از پیش کوبیده شده ای قرار داشته باشد تا مطمئن شود که راه درست را انتخاب کرده است. در بینش روزمره راه درست، راه کوبیده شده است.

تغییراتی که به اتکای بینش روزمره در واقعیت صورت می گیرد جزیی، پراکنده و تصادفی است 
 
 
به نقل از نجمه واحدی

پنچره

هنوز پنجره رو باز نکردم ۱۰نفر توی خونه ی ما توهم میگیرن که من باز کردم و هیییییییییی تذکر میدن اونو ببند

۱۹حس

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

طعم۲۲

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۰۰۰

انگار با ناهار همه رفع تکلیفی میکنند باز همه میروند سروقت کارهای خودشان! 

 

 

خلاصه ی کتابهایی که میخوام نیست! 

کی وقت داره اینا رو بخونه؟!

۰۰۰

به قول اون مرتیکه ی بی ریخت انگاری به اس*هال قلم دچار شدم! 

 

 

مرتیکه ی بیریخت بیسواد خوش شانس بدجنس مغرور متقلب پارتی بازی کثافت بیشعور بی همه چیز تورکن

۰۰۰

هی اینجا که اپ میشه فکر میکنم اونه ولی نیست!همش منتظرمممممممممممممممممم!اونم منتظر کی واقعااااااااا