سرژ میشل متولد سوئیس است و معاون مدیر مسئول روزنامه فرانسه زبان لو موند. وی به عنوان خبرنگار سالها در سوئیس، ایران، مناطق بالکان آفریقا فعالیت کرده است. ولی جایزه آلبرت لوندر که با پرستیژترین جایزه خبرنگاری فرانسه است را به خاسط فعالیت در ایران بدست آورده است.
- پائولو وودز متولد هلند بوده و عکاس روزنامه و مجلات معتبری همچون تایمز، نیوزویک، لوموندد و جیو بوده است. ولی صاحب چندین جایزه بین المللی برای آثارش است که در نمایشگاه های اروپا و آمریکا به نمایش در می آیند. وی هم اکنون در پورت او پرینس هایتی، پاریس و فلورانس زندگی و کار می کند.
- نویسنده این کتاب در مورد کتاب خود می گوید: "می دانم که توصیف این کشور نیازمند یک دایره المعارف است تا یک کتاب و بی هیچ بحثی همه کم و کاستی ها در ارتباط با توضیحات، تصاویر و اشارات درون کتاب را می پذیرم، کتابی که در هر حالی چیزی نیست جز حاصل سفری چند ساله به کشوری که قلب مر تسخیر کرده است. کشوری که دوست داشتنش آسان می نماید ولی ادراک آن بسی دشوار. با این وجود ایده ترجمه این کتاب به نظرم جالب آمد نه به خاطر اینکه متون خواندنی به قدر کفایت نیست بلکه کتابی است از دیدگاه خبرنگارانی خارجی که تلاش می کنند چهره ای از ایران به تصویر بکشند. هدف اینست که شما ایرانی ها بتوانید به صفحات این کتاب نظری بیاندازید و عکس العمل خود را به ما ابراز کنید"
*خواندن این کتاب(قدمت روی چشم) را به شدت توصیه میکنم کتابی که آنقدر برایم جذاب بود که ۳تا ۴روزه تمامش کردم !
دانلود این کتاب(+)
پست ثابت برای 7 روز
دوست عزیزم آذی، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم برمی آید..من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و او سلامتیش را دوباره بدست آورد..
هر دعا ، اهدای یک سلول سالم
درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید..
این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند. اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی آن یکی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و همزمان میاندیشید: «این اروپاییها عجب خُلهایی هستند!»