صلیب درون تو

اگر مسیح هزار بار در بیت اللحم زاده شود
تو را چه سود ، که یک بار در تو زاده نشد و همچنان دلمرده و بی نوا ماندی....این صلیبِ بزرگِ کلیسای اعظم نیست
که روحِ تو را نجات خواهد بخشید ،
بلکه....صلیبِ درونِ توست که می تواند روحِ بیمارت را شفا بخشد و نقصانت را به کمال آورد.*
نوشته ی " آنجلوس سیلِسیوس " از کتاب 365 روز با ادبیات انگلیسی ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای

ادم هایی

بیایید جزو این دسته از آدما باشیم...!!!!!
آدمایی که هر وقت ازشون بپرسی : چطوری؟ بگن خوبه خوب...عالی...
وقتی میبینن گنجشکی روی زمین دنبال غذا میگرده راهشونو کج میکنن تا اون مجبور نشه پرواز کنه.
آدمایی که در اتوبوس ، وقتی تصادفی باهاشون چشم تو چشم میشین ، دستپاچه رو بر نمیگردوونن..لبخند میزننو باز نگاهت
میکنن....
آدمایی که حواسشون به بچه های خسته ی داخل مترو هم هست ، به اونا جا میدن و گاهی بغلشون میکنن.
دوستایی که بدون مناسبت کادو میخرن...مثلا میگن این شال پشت ویترین انگار مال تو بود ، واست خریدمش.
آدمایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه میخرن و با گل میرن خونه.
فرستنده ی پیامکهای آخر شب!!!!اونایی که یادشون نمیره گاهی قبل خواب به دوستاشون یادآوری میکنن که چقدر عزیزن .
آدمای پیامکهای پر مهر بی بهانه ، حتی اگه باهاشون بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدمایی که اگه توی کلاس تازه وارد باشی زود صندلی کناریشونو با لبخند تعارف میکنن تا غریبگی نکنی .
آدمایی که خنده رو از دنیا دریغ نمیکنن..!!!!!!!!( این خیلی مهمه )..
در پیاده رو بستنی چوبی میخورنو روی جدول کنار خیابون راه میرن.
وقتی بهشون زنگ میزنی حتی اگه تازه خوابیده باشن با خوشرویی جواب میدنو میگن ، خوب شد زنگ زدی باید بلند میشدم تا یه
موقع احساس بدی بهت دست نده .
وقتی بچه ها رو میبینن ، با شور و شوق فراوون با اونا گرم بازی میشن.!!
بله........همینها هستن که دنیا رو زیبا تر میکنن و هم زندگی رو لذت بخش تر..
خوبه که ما هم جرو همینا باشیم....!!!!

نویسنده هایی ناشناس

هیچ لحظه اى در تاریخ در فراسوى خویش رها نمى شود. بازمى گردد و خود را محقق مى سازد.
٢٥ خرداد تمام نشده است. باز مى گردد و شوریدگى اش را طلب مى کند. حتى با شکسته شدن قفل خانه کوچه اختر هم تمام نمى شود، او به دنبال خنده پروین فهیمى است؛ خنده اى از اعماق. هنوز کار داریم رفقا. تا شنیدن صداى ابدیت.
به گرفتن دستانش در چهار راه ولى عصر امید دارم.

خیلی راحت می شود از خیلی چیزها لذت برد، از خیلی چیزها که حواسمان بهشان نیست، از چای و نبات توی پارک نزدیک خانه، از پیچیدن بوی قهوهء یک عصر جمعه، از هوای نیمه پاییزی روز شنبه، از دو نقطه لبخند ته یک اس ام اس دوستانه یا حتی از مسجهای هر روز و دلگرم کنندهء یک دوست ندیدهء راه دور، از یک سوال تکراری که خوبی؟ بهتری؟ نگرانت بودم، از یک مواظب خودت باش کوچک، از صدای مهربان مادر، از لبخند یک عابر، از نشستن روی یک نیمکت خالی و فکر به این که دیروز تمام شد، فردا هم می گذرد، خیلی راحت می شود از خیلی چیزها لذت برد. یادت باشد با ایشااله ماشااله و ای کاش ها گوجه ای که کاشتی بادمجان نمیشود، همت تو هم مهم است، کاشته ات از آن مهمتر، پاییز فصل کاشت است چیزهای خوب بکار، امید ،مهربانی ، دوستی، عشق، پاییز فصل عشق است، عشق بکار...

؟؟؟

استاد حوزه علمیه به نقل از آیت‌الله بهجت: «امام‌زاده‌های ما مانند ویتامین‌هایی هستند که هریک خواص خاص خودشان را دارند و باید هر کدام از آنها را جداگانه زیارت کرده و خواسته‌هایمان را از آنها بخواهیم.»

امین بزرگیان

عجیب نیست که تشییع جنازه نویسنده اى از مردم و مترجم "صدسال تنهایى" را فراخواندنى در کار نباشد، با عدم حضور قاطعانه همگان، و براى راهپیمایى ٢٢ بهمن که به گونه اى تام در اختیار دولت است همه فراخوان بدهند.
چهار نفر از ما که قرار است به اصطلاح در حمایت از استقلال و آزادى به راهپیمایى ٢٢ بهمن برود، کاش در به گور کردنِ یکى از راویان تنهاى آزادى، از همین آدم هاى واقعى، مشارکت مى کرد؛ حتى چهار نفر از ما که چنین با شور و هیجان و بنام آزادى و فلان، مخالف مشارکت در برنامه دولتى راهپیمایى هستیم. چه فرق مى کند. مشارکت اصلى همگان در نا-پاسداشت آزادى و انقلاب بر سر جنازه فرزانه رقم خورد. تلؤلؤ آرمان هاى از دست رفته ٥٧ در همین چشم خیره دوختن هاى مدام به انتزاع دولت است.
پاسداشت مردم و انقلاب و آزادىِ وطن، پاسداشت همین آدم هاست .
با اوهام خود زندگى مى کنیم.

؟

چه فرقی میکنه؟
درد، درده
سرطان یا طاسی
کی مسئول ارزش گذاری روی دردهاست؟

زن

زن نمی رود
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشد!
سه سطر شروع این شعر را من نگفته ام
گاه اما...
مات می مانم
از اینکه چطور مردانی هم هستند
که اینهمه زنانه می فهمند!
مثلا همین ایلهان برک*

و تو چه بی اندازه فقط مردی!
آنقدر مرد
که نمی بینی چقدر "زنانه مرد بودن" می خواهد
ترکیبی را به دوش کشیدن:
از نگرانی های مادرانه ام
که چه می خوری؟
کِی می خوابی؟
هوا سرد است؟
از بی قراری های زنانه ام
که بی بازوانت شب ها سر نمی شوند
که با زن دیگری نباشی یکوقت
که اصلا دوستم داری؟
داشتی؟!
و از بی تابی دخترانه ام
که برای کی لوس شوم حالا؟

تو آنقدر زنانه نمی فهمی
که نمی بینی چقدر مرد بودن می خواهد
مادری را
زنی را
دختربچه ای را
هر سه را با هم در رحم ات بزرگ کنی
و اخم نکنی
و خم نشوی
و اتاق را که مرتب میکنی
میز را که می چینی
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی...
بزنی...
و هنوز دوستش داشته باشی
و دست بکشی!

عزیزم
خودآزاری ندارم
مردانه زنم!
See More
زن نمی رود
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشد!
سه سطر شروع این شعر را من نگفته ام
گاه اما
مات می مانم
از اینکه چطور مردانی هم هستند
که اینهمه زنانه می فهمند!
مثلا همین ایلهان برک*

و تو چه بی اندازه فقط مردی!
آنقدر مرد
که نمی بینی چقدر

 

نوشته ای از کوهیار گودرزی

امشب سالگرد تولد شصت و نه سالگی باب مارلی است، این متن را سال گذشته در همین روز نوشتم.
باب مارلی خواننده، ترانه‌سرا و فعال اجتماعی افسانه‌ای سبک «رگی» در سال ۱۹۴۵در جاماییکا به دنیا آمد و در ۱۹۸۱در حالی که تنها ۳۶ سال داشت در اثر سرطان پوست درگذشت. مارلی از تاثیرگذارترین پدیده‌های قرن بیستم بود و با صدای گرم و صمیمی و شخصیت انسانی اش طرفداران بسیاری پیدا کرد. باب مارلی از انسانیت، آزادی، صلح و عشق‌ورزی و بر ضد تبعیض نژادی و جنگ می خواند.

در سرآغاز بهار عربی در تونس، مردم ترا...نه «بیدار شو، به پا خیز» مارلی را می خواندند و بلافاصله پس از آنکه مرد میوه‌فروش، خودش را به آتش کشید، همین جمله از ترانه روی دیواری نزدیک محل خودسوزی اش نوشته شد.

باب مارلی آهنگ بیدار شو به پاخیز را سال ۱۹۷۳ در هواپیما نوشت. با الهام از گفته‌ی ایستر اندرسون، معشوقه اش در آن ایام، باب از هاییتی باز می گشت و از دیدن زندگی فقیرانه مردم آنجا به شدت متاثر شده بود به طوریکه در طول سفر فقط روی نوشتن ترانه تمرکز کرد و بعد از نوشتن این ترانه، آهنگی برای آن ساخت و در بسیاری از کنسرت هایش اجرا کرد.
یکی از اجراهای زنده‌ی این آهنگ را اینجا ببینید:
http://www.youtube.com/watch?v=F69PBQ4ZyNw
See More


ترجمه بخشی از متن ترانه:
بیدار شو، بپا خیز، بیدار شو، بپا خیز ، بخاطر حقت
بیدار شو، بپا خیز، از مبارزه دست نکش

آهای واعظ برای من از بهشت پس از مرگ نگو
می دانم که ارزشهای واقعی زندگی را نمی دانی
گول درخشش طلای دروغین را نباید خورد
قصه ما هنوز بسر نرسیده،
پس چشم هایت را باز کن،
بخاطر حقت بپا خیز
اغلب مردم فکر می‌کنند
که روزی خدا از آسمان‌ها خواهد آمد
و همه چیز را عوض خواهد کرد
و همه را دلشاد خواهد کرد
اما تو اگر ارزش زندگی را بدانی
می‌روی که زندگی خودت را روی زمین بسازی
حالا چشم باز کن
برای حقت بپا خیز
از مبارزه دست نکش
زندگی حق توست پس نباید در نبرد تسلیم شوی
ما از این مکتب‌ها و بازی تفرقه افکنانه شما خسته‌ایم
از مردن و و به بهشت رفتن به نام مسیح خسته‌ایم
فهمیده‌ایم که خداوند توانا یک انسان زنده است
میتوانید بعضی ها را برای مدتی تحمیق کنید اما نمیتوانید همگان را برای همیشه فریب دهید
پس حالا چشم باز کرده اید، بیدار می شویم و بپا می شویم برای حقمان
بیدار شو و در نبرد تسلیم نشو
امشب سالگرد تولد شصت و نه سالگی باب مارلی است، این متن را سال گذشته در همین روز نوشتم.
باب مارلی خواننده، ترانه‌سرا و فعال اجتماعی افسانه‌ای سبک «رگی» در سال ۱۹۴۵در جاماییکا به دنیا آمد و در ۱۹۸۱در حالی که تنها ۳۶ سال داشت در اثر سرطان پوست درگذشت. مارلی از تاثیرگذارترین پدیده‌های قرن بیستم بود و با صدای گرم و صمیمی و شخصیت انسانی اش طرفداران بسیاری پیدا کرد. باب مارلی از انسانیت، آزادی، صلح و عشق‌ورزی و بر ضد تبعیض نژادی و جنگ می خواند.

در سرآغاز بهار عربی در تونس، مردم ترانه «بیدار شو، به پا خیز» مارلی را می خواندند و بلافاصله پس از آنکه مرد میوه‌فروش، خودش را به آتش کشید، همین جمله از ترانه روی دیواری نزدیک محل خودسوزی اش نوشته شد.

باب مارلی آهنگ بیدار شو به پاخیز را سال ۱۹۷۳ در هواپیما نوشت. با الهام از گفته‌ی ایستر اندرسون، معشوقه اش در آن ایام، باب از هاییتی باز می گشت و از دیدن زندگی فقیرانه مردم آنجا به شدت متاثر شده بود به طوریکه در طول سفر فقط روی نوشتن ترانه تمرکز کرد و بعد از نوشتن این ترانه، آهنگی برای آن ساخت و در بسیاری از کنسرت هایش اجرا کرد.
یکی از اجراهای زنده‌ی این آهنگ را اینجا ببینید:
http://www.youtube.com/watch?v=F69PBQ4ZyNw

ترجمه بخشی از متن ترانه:
بیدار شو، بپا خیز، بیدار شو، بپا خیز ، بخاطر حقت
بیدار شو، بپا خیز، از مبارزه دست نکش

آهای واعظ برای من از بهشت پس از مرگ نگو
می دانم که ارزشهای واقعی زندگی را نمی دانی
گول درخشش طلای دروغین را نباید خورد
قصه ما هنوز بسر نرسیده،
پس چشم هایت را باز کن،
بخاطر حقت بپا خیز
اغلب مردم فکر می‌کنند 
که روزی خدا از آسمان‌ها خواهد آمد 
و همه چیز را عوض خواهد کرد 
و همه را دلشاد خواهد کرد
اما تو اگر ارزش زندگی را بدانی 
می‌روی که زندگی خودت را روی زمین بسازی
حالا چشم باز کن
برای حقت بپا خیز 
از مبارزه دست نکش
زندگی حق توست پس نباید در نبرد تسلیم شوی
ما از این مکتب‌ها و بازی تفرقه افکنانه شما خسته‌ایم
از مردن و و به بهشت رفتن به نام مسیح خسته‌ایم
 فهمیده‌ایم که خداوند توانا یک انسان زنده است
 میتوانید بعضی ها را برای مدتی تحمیق کنید اما نمیتوانید همگان را برای همیشه فریب دهید
پس حالا چشم باز کرده اید، بیدار می شویم و بپا می شویم برای حقمان
بیدار شو و در نبرد تسلیم نشو

تعارف ندارد. یک حسهایی به سراغ هر کسی نمی رود. در خانه ی هر کسی را نمی زند. مهمان ناخوانده نمی شود. لنگر نمی اندازد. جا خوش نمی کند. بومی نمی شود. حالا تو هی برشان دار ببر مهمانی. پهنشان کن روی سفره های دراز! قسمتشان کن. بشکافشان. توی کنه پیچ در پیچشان فرو برو. غرق شو. دست و پا بزن! دست آخر جنازه های تکه تکه شان را باید جمع کنی، بگذاری روی کولت و از بین جمعیتی که حالا پراکنده شده اند و احتمالاً دارند پچ پچ می کنند، دست از پا درازتر رد شوی. بروی گم و گور شوی. بیفتی یک گوشه ی دنج، زل برنی به لاشه های بیجان. فکر کنی به بی گناهیشان. به تنهایی بی سر و تهشان! بعد بروی با دستهای خودت خاکشان کنی. خودت که میزبان خوبی نبوده ای!!! 

مریم رویین تن