پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند
به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،
رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ،
رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ،
در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ،
پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ،
که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید .
آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ،
چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است
به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را میچیند و به تو میگوید، ارباب نخند!
به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه میرود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند!
به دستان پدرت،
به جارو کردن مادرت،
به همسایهای که هر صبح نان سنگگ میگیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس،
به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده آژانسی که چرت میزند،
به پلیسی که سر چهارراه با کلاه صورتش را باد میزند،
به دختری که به تو لبخند میزند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه میرود تا شماره کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچهها جار میزند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت میریزد،
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،
به مسافری که سوار تاکسی میشود و بلند سلام میگوید،
به فروشندهای که به جای پول خرد به تو آدامس میدهد،
به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،
به هول شدن همکلاسیات پای تخته،
به مردی که در بانک از تو میخواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی،…
… نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین چیزهای نابجای آدمهایی بخندی که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند، آدمهایی که هرکدام برای خود و خانوادهای همه چیز و همه کسند، آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا میکنند، بار میبرند، بی خوابی میکشند، کهنه میپوشند، جار میزنند، سرما و گرما میکشند و گاهی خجالت هم میکشند، … خیلی ساده … نخند …
دوست من! هرگز به آدمها نخند، خدا به این جسارت تو نمی خندد. اخم میکند.
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم…
یک بار از دیار…
یک بار از یاد…
یک بار از دل…
و یک بار از دست…
به شدت خوابم میاد خیلی!با اینکه عصری خوابیدم ولی پشت سر هم خمیازه ....
واااااایییییییی!
دلم میخواست میتونستم یه مدرسه ای تدریس کنم راهنمایی یا دبیرستان!
خب دلم میخواست دیگه!
سرم در حد بنز درد میکرد امروز رفتم دوتا امپول زد که هنوزم دردش مانده !امروز تمامش منتظر بودم منتظر خیال باطل۶۸ثانیه ای!
یادم بماند که امروز همه اش منتظر ...بببببببببببببببببودم
بلا می گفتن بچه ها رو نبریم استادیوم محیط سالمی نیست، الان دیگه جلوی تلویزیون هم نمی شه بذاریم فوتبال نگاه کنند!
مامور سرشماری اومده دم در خونه، صدتا سوال بله خیر داره میپرسه، جواب 90 تاش پَــــ نَ پـَــــ ست! وسط تهرانیم، بعد میگه شما آب لوله کشی مصرف میکنین؟! خواستم بگم پَـــ نَ پَـــ آب رو میریم از سرچاه میاریم، گفتم ولش کن!
بعدش میگه شما شهرنشین هستین؟! خواستم بگم پَـــ نَ پَـــ چادرنشینیم، ژست شهرنشینی گرفتیم ریا نشه، گفتم بی خیال!
بابام واسه کمک خرج عروسیم 6 ، 7 میلیون واسم کنار گذاشته، دندونامم هم همینقدر خرج دارن، الان باید بین زن و دندون یکی رو انتخاب کنم !
روباهى داشت با موبایلى شماره میگرفت زاغه از بالاى درخت گفت:
پایین آنتن نمیده بده برات شماره بگیرم!!
روباه تا موبایل رو داد به زاغ
زاغ گفت: این عوض اون قالب پنیری که کلاس سوم ابتدایى ازم زدی!
شماها یادتون میاد؟! یه زمانی کارمون که با کامپیوتر تموم میشد رو کی برد و مانیتور و کیس رو کاور میکشیدیم! دقیقاً در حد رو مبلی پذیرایی!
واقعا چه حوصلهای داره این پشه تا طبقه دهم میاد واسه یه قطره خون! آخه اسکل، عین همین خون تو همکف هم هست! بعد سوال مهم تر اینه که پشه ها تو این بارون سیل آسا چطور 10 طبقه بال میزنن میان تو اتاقم؟
مامور سرشماری : شما از اینترنت استفاده می کنید؟
زن : نه شکر خدا
مامور سرشماری: بچه هاتون هم از اینترنت استفاده نمی کنند؟
زن: نه خانم. ما بچه هامون رو درست تربیت کردیم!
نمیدانم کی به دیگری از ساختمان گفته است قرار است بیایند ماه*واره هاتان را جمع کنند
نمیدانم چرا مردم از ترس
همین الان که دارم مینویسم هم حالم خوب نیست ...
کی قرار است خبری از آسایش اسمان بیاورند ؟کی؟
گاهی لذتی به ادم دست میدهد آن سرش ناپیدا مثل ارسال یک مقاله حتی شده چکیده اش!