سعید خراطها*
در خبرها به نقل از رییس پلیس آگاهی تهران داشتیم آمار قتل در سالجاری افزایش یافته است. افزایش آمار قتل اولا تابع ثبت آمار قتل است. یعنی وقتی اعلام قتلهای رخداده زیاد شود، آمار بالا میرود. برخی قتلها هستند که ثبت نمیشود و خانوادهها آنها را گزارش نمیکنند. بخشی دیگر از این قتلها مفقودیها هستند که در بیشتر موارد به قتل رسیدهاند اما پروندههای آنها به نتیجه نرسیده و در دسته قتلها قرار نمیگیرند اما در واقع قتل اتفاق افتادهاست. همچنین باید توجه داشت دقت در ثبت آمار از سوی مراکز مسوول هم بالا رفتهاست. دومین دلیل افزایش قتل میتواند گسترش خشونت در جامعه باشد و این مساله بهشدت در بالارفتن قتل و سایر جرایم خشن تاثیر میگذارد. اجرای احکام در ملاءعام و برخوردهای شدید با مجرم بدون اینکه دلیل بروز جرم را از بین ببرند، باعث افزایش خشونت در جامعه میشود و در واقع بازتولید خشونت میکند، خشونت غیررسمی تابع الگوپذیری از شرایط رسمی و قانونی است. البته نباید ارتباط مستقیم قتل را با فقر، بیکاری، فاصله طبقاتی، کمبود درآمد، ناتوانی خانوادهها و افراد در تامین معیشت فراموش کرد. فرد فقیر سرقت میکند، در اوج هیجان ضربهای به فرد میزند و او را میکشد به همین دلیل هم سرقت، سومین دلیل قتل است. آمار بالای سرقت هم تابع شرایط اقتصادی است در حالت دیگر وقتی به فرد فشار اقتصادی وارد میشود خانواده را به طلاق میکشد خشونت تشدید میشود و فشارهای عصبی افزایش پیدا میکند. فرد در حل مسایل ناتوان میشود و افزایش قتل را در پیدارد. برخی از قتلها تابع شیوع مواد مخدر صنعتی مثل شیشه است که آمار قتل خانوادگی را هم بالا میبرد و چراکه این نوع مواد فرد را به اطرافیان مشکوک و شخص مثلا احساس میکند همسرش خیانت کردهاست. بنابراین، باید او را از بین ببرد. این به معنای فروریختن نظام خانواده که عنصر اصلی یک جامعه را تشکیل میدهد، است. افراد نسبت به هم صفآرایی میکنند. پدر خانواده نقش اصلی خود را در خانواده از دست میدهد. مادر نقش اصلی را ایفا نمیکند و بچهها جایگاه خود را از دست میدهند و هر کدام شاکیانی هستند که کنار هم زندگی میکنند. بسیاری از قتلهایی که اتفاق میافتد با سبق تصمیم نیست و این فحاشی، عصبانیت و خشونت افسار گسیختهاست که منجر به قتل میشود. در بسیاری موارد در قتل خانوادگی قتل از پیش طراحی شده، نیست و قتل با ابزار دمدستی انجام شده است که ازتشدید نابهنجاریهای خانوادگی نشان دارد. عوامل افزایش قتل چه خانوادگی و چه غیرخانوادگی حلقههای متصل به هم هستند و نمیتوان یکی را عامل اصلی دانست. مسایل جنسی که میان زن و شوهرها وجود دارد از جمله عوامل دیگری است که میتوان به آن اشاره کرد. همچنین نقص قوانین و اطاله دادرسی در پروندههای خانوادگی زمینهساز وقوع قتل محسوب میشود. قتل رخدادی در حوزه خشونت است اما خشونت خودش با حلقههای مجاور یعنی با مسایل جنسی، فکری، فرهنگی و اقتصادی و سیاسی در ارتباط است. نکته آخر اینکه بسیاری از قتلهای خانوادگی در شرایطی است که زن و شوهر به دادگاه رفتهاند اما دادگاه سعی در مصالحه داشتهاست در حالیکه وقتی زوجی نزاع و درگیری دارند و تقاضای طلاق میکنند، بهتر است که دادگاه با جدایی موافقت کند. چراکه ادامه روند این زندگی احتمال بروز قتل را افزایش میدهد و هرچند آمار طلاق پایین میآید، بر آمار قتل یا خودکشی افزوده میشود.
*جرمشناس و استاد دانشگاه
من نوشت:حالا هی بیایید اعدام در ملاعام کنید که 15هزار روانی توی کرج جمع شوند ساعت 5صبح ساعتهایشان را کوک کنند و سوت بزنند و کف بزنند و اعدام ببینند !
حالشان بهم نمیخورد!
به قول استادی شاید همه ی اینها دارند جنازه ی خودشان را بالای دار میبینند!
والله قسم این جامعه بیمار است واگرنه از دیدن جان کندن دیگران و التماس کردنش به شوق نمیامد!!
مهسا صارمی-
افزایش فشار خانواده بر دختران جوان و محدودسازی دامنه آزادی آنها،ورود دختران به دانشگاهها و اشتغال آنها در سازمانها و شرکتهای مختلف ازجمله دلایلی است که آنها را به زندگی مجردی سوق میدهد.
بر اساس آمارهای بهدست آمده در سازمان ملی جوانان، سی درصد از دختران جوان در شهرها و استانهای بزرگ مانند تهران، شیراز، اصفهان، تبریز و مشهد به تنهایی زندگی میکنند.
زندگی مجردی برای دختران اغلب از دوران دانشجویی شروع میشود. دختری که از سوی دانشگاهی در شهر دیگر پذیرفته میشود، باید دوران دانشجویی را دور از خانواده بگذراند.پس از انتقال به شهر دیگر، دانشجویان بلافاصله برای اجاره خانه دست به کار میشوند و گاهی با دوستانشان بهطورمشترک خانهای اجارهای را برای زندگی دور از خانواده پیدا میکنند. دلیل همه زندگیهای مجردی اما قبولی دانشگاه در شهرستانها نیست. برخی از دختران شاغل نیز بهمحض دست یافتن به شغلی و درآمدی که بتوانند به واسطه آن اجاره خانه را بپردازند، به سرعت دست به کار میشوند، به بنگاههای معاملاتی مراجعه و واحدی هر چند کوچک را اجاره میکنند.
دکتر مصطفی اقلیما، رئیس انجمن علمی مددکاری اجتماعی ایران پیشتر در مورد یکی از دلایل رواج زندگی مجردی چنین گفته است:«یکی از مهمترین علتهایی که در این زمینه میتوان مورد توجه قرار داد این است که سالهاست تبلیغهایی که صورت میگیرد روی ساختن خانههای کوچک است و تمام خانههای مهر و سایر ساختمانهایی که توسط دولت و نهادهای دولتی ساخته میشود ۶۰ - ۵۰ متری هستند. یکی از تبعاتی که چنین سیاستهای دولتی در پی داشته این است که فضا برای زندگی افراد کم است و علاوه بر این که روی میزان زاد و ولد تاثیرگذار بوده، روی میزان حضور افراد در خانه و تعاملاتشان با بقیه نیز اثرگذار است. در این خانهها فضا کافی نیست و افراد نمیتوانند آزادانه و آنطور که دلشان میخواهد به فعالیتهای خود بپردازند.»
فاصله فرهنگی نسلهای متفاوت
در این میان فشار خانوادهها نیز بر افزایش تمایل دختران به زندگی مجردی نقش دارد.دختران و پسران در سنین جوانی، میخواهند آنطور که خود دوست دارند و به سبکی که خود میپسندند زندگی کنند، به سفر بروند، با دوستانشان معاشرت کنند، مهمانی و جشن بگیرند و شاد باشند. گاهی هم دلشان میخواهد تنها باشند و در تنهایی به زندگیشان ادامه دهند.
با عمیق شدن شکاف و فاصله فرهنگی در میان نسلهای متفاوت در یک خانواده، تمایل جوانان به زندگی مجردی و در پی آن نگرانی خانوادهها افزایش مییابد. پس از شروع زندگی مجردی، مادران فرزندانشان را از خود دور میبینند و با تصور اینکه همه نکتههایی که در این سالها به فرزندانشان آموختهاند، به باد رفته است، غصه میخورند.
سمیرا ۲۶ ساله است. او پنجسال پیش در ۲۱ سالگی، به مدت دوسال زندگی مجردی را تجربه کرده است. این دختر جوان دلیل تصمیم خود برای زندگی مجردی را چنین بیان میکند: «من خیلی زود وارد بازار کار شدم، چون همیشه فکر میکردم که استقلال مالی صرفاً به معنای نیاز مالی نیست. معتقد بودم وقتی شخصی استقلال مالی دارد، استقلال فکر و عملکرد نیز دارد و در خیلی از موقعیتها میتواند به صورت مستقل عمل کند. من شرایط نرمالی داشتم اما افکارم متفاوت بودند.از نظر دیدگاه و افکار با برادرم بسیار فاصله داشتیم. همدیگر را درک نمیکردیم و سعی میکردیم در دنیاهای خود ساخته خودمان زندگی کنیم. پس از مدتی به این نتیجه رسیدم که میتوانم تنها زندگی کنم و این اتفاق هم برای من و هم برای دیگر اعضای خانواده بهتر است.»
بر اساس آمارهای بهدست آمده در سازمان ملی جوانان، سی درصد از دختران جوان در شهرها و استانهای بزرگ مانند تهران، شیراز، اصفهان، تبریز و مشهد به تنهایی زندگی میکنند
سمیرا اضافه میکند که مادرش ابتدا با تصمیم او مخالف بوده و گفته بوده است که هیچ کمکی به او نمیکند. سمیرا همچنین با مخالفت برادرش که او را «برادری متعصب» مینامد، روبهرو بوده است.
او درباره مشکلاتی که در این مسیر داشته است، میگوید: «زمانی که به عنوان دختر مجرد و با دو میلیون تومان، دنبال خانه میگشتم و به مشاورههای املاک سر میزدم، همیشه خودم را دانشجو معرفی میکردم زیرا اگر میگفتم که درسم تمام شده و میخواهم به تنهایی زندگی کنم مشکلات زیادی برایم پیش میآمد. هنگامی که تصمیم به زندگی مجردی گرفتم، میدانستم که محدودتر خواهم شد. در منزل خودمان برای بیرون رفتن، ساعت و زمان مشخص و محدودی نداشتم، دوستانم به منزلمان میآمدند و مشکلی نبود، اما آزادیهای من در زندگی مجردی محدودتر شده بود، زیرا میخواستم طوری زندگی کنم که برچسبهای متفاوت به من نچسبانند... با همه سختیها اما حس خوبی به این زندگی داشتم. البته در خانه پدر و مادرم بیدغدغهتر زندگی میکردم. به این مسائل فکر نمیکردم که: امروز قبض آب چقدر آمده؟ قبض برق را کی باید بپردازم؟ پول گاز چقدر آمده؟ قبض تلفن چطور؟ در آنجا به کرایه خانه و خرج خورد و خوراک هم فکر نمیکردم. در خانه مادر و پدر معنای صرفهجویی را نمیدانستم و راحت خرج میکردم، اما وقتی در خانه خودم زندگی میکردم باید آمار خرج و حساب و کتاب همهچیز را در نظر میگرفتم.»
سمیرا میگوید که اگر دوباره به همان روزها برگردد، باز همان تصمیم را میگیرد و تنها زندگی میکند. وی همچنین میگوید که این روزها نیز به زندگی مجردی فکر میکند و در حال جستوجوی خانهای با شرایط بهتر از پیش است.
زندگی مجردی و استقلال دختران جوان
زندگی مجردی میزان استقلال دختران را افزایش میدهد. زمانی که دختری به امرار معاش و مدیریت درآمد خود بپردازد، با مسائل و مشکلات موجود در جامعه دست و پنجه نرم میکند، با تکیه بر تواناییهای خود سعی میکند تا مشکلاتش را رفع کند و تجربههای زیادی را به دست میآورد. هنگامی که از خانواده فاصله میگیرد، وابستگیهای خانوادگیاش کاهش مییابد و میآموزد که روی پای خودش بایستد.
دختران جوان، زمانی که به خواست خود زندگی مستقلی را تشکیل میدهند، دیگر برای فرار از فشار خانوادگی و دور شدن از محیط خانه دست به ازدواجهای زودهنگام نمیزنند و ازدواج این دختران با بررسی تمام جوانب، میل و شناخت کامل صورت میگیرد. با افزایش این شیوه زندگی، برخی جامعهشناسان میگویند که آمار ازدواج کاهش یافته است، زیرا ۷۰ درصد از دخترانی که مجرد زندگی میکنند هرگز ازدواج نمیکنند. با این وجود آمار طلاق هم کاهش پیدا خواهد کرد که یکی از پیامدهای مثبت این نوع زندگی در میان جوانان است.
بر اساس تحقیقات سازمان ملی جوانان که سال گذشته روی ازدواج پسران و دختران در گروه سنی ۱۵ تا ۱۹ و ۲۰ تا ۲۴ سال انجام شده، ازدواج دختران در دو دهه اخیر کاهش یافته و آمار تجرد قطعی بالا رفته است. اگر این روند تا پنجسال آینده، تا سال ۱۳۹۵ ادامه پیدا کند، نسبت فاصله سنی دختران و پسران مجرد در ازدواج به هم نزدیک میشود.
هانیه هربار که به ایران برمیگردد، وقتی سفرش به پنج یا ششماه میرسد، حس میکند که دلش میخواهد به زندگی مجردیاش برگردد؛ به جایی که آرامش خاطر دارد و مجبور به همپا بودن با جمعی خانواده نیست
با وجود پیامدهای مثبت زندگی مجردی در جامعه اما، هنوز این شکل زندگی جوانان در خانوادههای ایرانی جا نیفتاده است و هنوز با زندگی مجردی فرزندانشان مخالفت میکنند. برخی از کارشناسان، مسئولان و مدیران اجتماعی این نوع زندگی را «پدیدهای تلخ» مینامند که باعث افزایش سن ازدواج و اختلاف نظر میان خانوادهها و فرزندانشان میشود. همچنین مذهبیها این نوع زندگی را «نوع انحرافی» مینامند. شروع این نوع زندگی ممکن است برای خود جوانان نیز مشکلاتی مانند تغییرات روحی، تغییرات سبک زندگی و نگرانی از موقعیت اجتماعی را پدید آورد.
تنهایی، دلتنگی و ترس
هانیه ۲۷ ساله است. او هفتسال پیش برای ادامه تحصیل از ایران خارج شده است. او از فشارهایی که در ششماه اول مهاجرت متحمل شده است و همچنین از احساس تنهایی، دلتنگی و ترس از برخورد با محیط و انسانهای جدید میگوید.
هانیه دلیل این ترس را این چنین بیان میکند: «شاید این ترس به دلیل شرایطی بود که من در ایران داشتهام. حس میکنم ترسو بزرگ شدهام. در ایران به تنهایی هیچ جایی نمیرفتم. علاوه بر این ترس در بیشتر مواقع حسی به همراه من است، اینکه شاید تصمیم اشتباهی گرفته باشم و به اشتباه از ایران خارج شدهام و بهترین روزهای عمرم را با سختی و دلتنگی به خود و خانوادهام تحمیل کردهام. این حس زمانی تشدید میشود که بعد از زمانی طولانی به ایران برمیگردم و میبینم که پدر و مادرم تغییر کردهاند و پیر شدهاند.»
این دختر دانشجو در مورد وضعیت اقتصادی خود در زندگی مجردی چنین ادامه میدهد: «خوشبختانه من مشکل اقتصادی نداشتم و پدرم از من حمایت میکرد، اما اوایل که بلد نبودم تا هزینهها را با میزان پولم هماهنگ و کنترل کنم گاهی وقتها پولم زودتر از آخر ماه تمام میشد و در اواخر ماه به بیپولی برمیخوردم، اما با خودم میگفتم که من در این خانواده تنها نیستم و خواهر و برادرهای دیگرم هم هستند که به پول نیاز دارند. به همین دلیل به خودم اجازه نمیدادم که بیشتر از میزان بودجهای که برایم میفرستاند از والدینم تقاضا کنم. با گذشت چندوقت یاد گرفتم که چطور کنترل کنم که پولم تا آخر ماه تمام نشود.»
هانیه تاثیر این نوع زندگی در خارج از کشور را اینطور بیان میکند: «با تمام سختیها، تنهاییها و دلتنگیهایش تجربه خوبی است. البته آسیبهایی در سه یا چهار سال اول زندگی مجردی از اطرافیان به من میرسید، زیرا به محیطی رسیده بودم که اطرافیانم افرادی نبودند که شبیه به من، از یک طبقه اجتماعی و از یک فرهنگ باشند. انسانهایی که با آنها برخورد داشتم، هیچکدام شبیه من نبودند؛ چه دوستهای ایرانی و چه خارجی. این مسئله باعث میشد که یاد بگیرم تا چه حد به انسانها نزدیک شوم و با آنها با مسالمت رفتار کنم، همین مسئله باعث شد من خیلی اجتماعیتر شوم.»
هانیه هربار که به ایران برمیگردد، وقتی سفرش به پنج یا ششماه میرسد، حس میکند که دلش میخواهد به زندگی مجردیاش برگردد؛ به جایی که آرامش خاطر دارد و همه کارهایش مانند تماشای تلویزیون، صرف غذا، بیرون رفتن و ... را به تنهایی انجام میدهد و مجبور به همپا بودن با جمعی خانواده نیست.
امروزه زندگی مستقل دختران جوان در خانههای مجردی، پدیدهای روبه گسترش است. چه این نوع زندگی را تحث تاثیر فرهنگ غربی وچه برآمده از حس مسئولیتپذیری و استقلال جوانان بدانیم، تا امروز هیچ دیدگاه سلبی و منفیای نیز نتوانسته است از گسترش آن جلوگیری کند.
من نوشت:جدا نمیدانید چه لذتی دارد تنهایی اهنگ گوش دادن یا هروقت که اراده کردی رفتن به بیرون یا اواز خواندن و سوت زدن ،شام و نهار هروقت که خواستی بخوری وهرکاری خواستی بکنی و بی توجه کسی بخوابی یا درس بخوانی...
مطالعات فراوانی روی تفاوت متوسط ضریب هوشی در کشورهای مختلف صورت گرفته است.
میانگین ضریب هوشی در آمریکا و انگلستان حدود 100 است. این عدد برای شهروندان ژاپنی، چینی، کرهای، هنگ کنگی و تایوانی 105 و برای ترکیه، کشورهای خاورمیانه و جنوب آسیا بین 78 و 90 و برای کشورهای آفریقایی پایین تر از صحرای آفریقا بین 65 تا 75 است.
در این میان کشور ما ایران با ضریب هوشی متوسط 84 رتبه 97 را بین 185 کشور جهان دارا میباشد. هوش یک سازه انتزاعی مولتی فاکتوریال محسوب میشود و هنگامی که صحبت از تفاوت ضریب هوشی بین دو فرد میشود تفاوتهای ژنتیکی، تفاوتهای محیط فیزیکی، تفاوتهای محیط روانی و تفاوتهای آموزشی به خصوص در دوران کودکی میتواند توجیه کننده تفاوت ضریب هوشی باشد، اما هنگامی که با تفاوت میانگین ضریب هوشی میان دو کشور یا دو نژاد مواجه میشویم قایل شدن به تفاوت ژنتیکی، به نوعی به معنای وجود نژاد برتر (ژن برتر) است.
در واقع در توجیه تفاوت ثروت ملل در طول تاریخ توجیهات زیادی آورده شده است. منتسکیو (1748) آب و هوای معتدل را مهمترین علت برای ثروت ملل میدانست، آدام اسمیت (1776) مهارتهای انسانی، تخصصگرایی و وجود یک بازار آزاد را عامل اصلی توسعه فرض میکرد، توماس مالتوس در سال 1817 شناسایی عوامل موثر بر فقر و ثروت ملل را مهمترین چالش پژوهشی در حوزه اقتصاد سیاسی میداند. دیوید لاندز و ساموئلهانتینگتون عوامل فرهنگی (سختکوشی، نظم، آرمانهای بزرگ، همگرایی اجتماعی، احترام به کار، ارزش قایل شدن برای تحصیلات) را مهمترین عامل موفقیت و ثروت ملل میدانند.
در این میان یکی از جنجال برانگیزترین دیدگاهها توسط ریچارد لین (2002) مطرح شده است، ریچارد لین ریشههای ثروت و فقر ملل مختلف را در هوش و استعداد ذاتی آنان میداند و قایل به برتری ژنتیکی بعضی از اقوام و نژادها در مقایسه با سایرین است. موضوع ژن برتر و نژاد باهوشتر موضوعی است که در طول تاریخ به کرّات از سوی گروهها و رهبران نژادپرست (مانند نازیها و صهیونیستها) اعلام شده است، اما تاکنون هیچ یک از شواهد ارایه شده نتوانسته است برتری هوشی یک قوم یا نژاد نسبت به سایر اقوام را به تفاوتهای ژنتیکی مابین آنان نسبت دهد. جدای از عوامل ژنتیکی، عوامل محیطی متعددی روی ضریب هوشی تاثیر میگذارد وضعیت تغذیهای به خصوص در دوران کودکی، استرسها و تروماهای روانی، فقر عاطفی و ارتباطی و کمیت و کیفیت تحصیلات همگی بر ضریب هوشی تاثیر میگذارند. به عنوان مثال، نوزادانی که از شیر مادر محروماند ضریب هوشی کمتری دارند. ضریب هوشی کودکان مبتلا به کمخونی 5 تا 10 درجه کمتر از حد طبیعی برآورد شده است.
کمبود ید نیز باعث کاهش آموزشپذیری کودکان شده و ضریب هوشی آنها را به میزان 5 تا 13 ( در موارد کمبود شدید ید تا 30 درجه، فوروارد کننده!) امتیاز کم میکند. به این ترتیب میتوان در نظر گرفت که فقر و ضریب هوشی پایین هر یک دیگری را تشدید میکنند و یک چرخه معیوب را تشکیل میدهند. این امر بخشی از ضریب هوشی پایین در کشورهای آفریقایی و جنوب آسیا را توجیه میکند.
مهاجرت نخبگان و ضریب هوشی
مهاجرت انتخابی نخبگان اثری مخرب بر توسعه ملل میگذارد. بدیهی است که بار توسعه و پیشرفت جوامع بر دوش هوشمندان و نخبگان هر جامعهای است. حال وقتی در یک جامعه شرایط به گونهای باشد که نخبگان در گذر زمان آن را ترک میکنند، نه تنها خروج آنها مستقیماً جامعه را متاثر میکند، بلکه در دراز مدت، ذخیره ژنتیکی کشور را نیز فقیرتر میکند و در نسلهای آتی، روند انتقال ضرایب بالای هوشی به «نسلهای آینده» با اختلال مواجه میشود. این امر در مورد کشور اسکاتلند طی بیش از نیم قرن به دقت مطالعه شده است. از اوایل قرن بیستم، هر ساله تعداد زیادی از افراد تحصیل کرده اسکاتلندی به انگلستان مهاجرت میکنند. درصد متوسط مهاجرت سالانه تحصیل کردگان دانشگاهی از اسکاتلند به انگلستان 17.2 درصد و ضریب هوشی متوسط این مهاجران 108.1 میباشد.
این موضوع سبب شده است که میانگین ضریب هوشی اسکاتلندیها به طور متوسط در هر نسل یک امتیاز نسبت به نسل قبل کاهش پیدا کند و اسکاتلندیها در اواسط قرن بیستم به کمهوشترین ملت اروپایی (با میانگین ضریب هوشی 97) تبدیل شدند. در واقع، یک نخبه علمی یا اقتصادی که از کشور خارج میشود، تنها دانش و استعداد فردی یا مقداری ثروت مادی از کشور خارج نمیکند، بلکه ژنهای نخبگی و کارآمدی را نیز با خود میبرد تا نسلهای بعدی او در خارج از کشور مادری از آن بهره مند شوند و جوامع میزبانشان را از آن بهرهمند سازند وضعیت کشور ما ایران در میان کشورهای در حال توسعه مشابه وضعیت اسکاتلند در میان کشورهای توسعه یافته است. بر اساس آمار صندوق بین المللی پول، ایران با ضریب مهاجرت 15 درصد، رتبه اول را در میان 61 کشور توسعه نیافته و در حال توسعه دارا میباشد و میتوان تخمین زد که در طی سه دهه اخیر حداقل سه واحد از ضریب هوشی متوسط ایرانیها صرفا به سبب مهاجرت کاهش پیدا کرده است.
مهاجرت نخبگان تنها سبب کاهش میانگین ضریب هوشی ملل نمیشود، بلکه این کشورها را از نوابغ تهی میسازد. با نگاهی به فهرست اسامی افرادی مانند لئوناردو داوینچی (ضریب هوشی220)، گوته (210)، پاسکال (195)، نیوتن (190)، لاپلاس (190)، ولتر (190)، دکارت (185)، گالیله (185)، کانت (175)، داروین (165)، موزارت (165)، بیل گیتس (160)، کوپرنیک (160) و اینشتین (160) بهسادگی درمییابیم که توسعه دانش بشر در طول تاریخ بیش از هر چیز مرهون افراد نابغه میباشد. نوابغ همان کسانی هستند که توان حل پیچیدهترین مشکلات یک کشور را دارا میباشند و مسوولیت راهبری کشور را در وضعیتهای بحرانی بر عهده دارند. تاثیر نوابغ روی توسعه جوامع به حدی است که میتوان عبارت معروف «ملتی که قهرمان ندارد هیچ چیز ندارد» را با جمله «ملتی که نوابغ را در راس مدیریت خود ندارد، به هیچ جا نخواهد رسید» جایگزین کرد.
من نوشت:حالا هی این سران ،زر بزنند و بگویند خب نخبگان بروند مهم نیست ،خب شما گرگوری ها میمانید و این میشود IQ کشور!!!!!!!!!!
بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی
به گزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماههای گذشته، بحران سیل ، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشتهاند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از 45 میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند.
همچنین 5700 گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است.
سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل می دهند و تا کنون 96 درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.
زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم 16 هزار کشته و هزاران نفر بی خانمان بر جا گذاشت.
دلم میخواهد بنویسم
بنویسم از طعم شکلات با ان رنگ زردی که دارد و طعم چای...
دلم میخواهد بپرسم چی شد مصدق و امیرکبیر و قائم مقام فراهانی بزرگ شدند اندازه ی یک ملت
میخوام مقاله را سرو ته کنم و بپرم روی پایان نامه ...
میخوام دوستی بیاید و حرف بزند ...
دلم میخواهد امشب باشد توی همین اینترنت کاش و ما چت میکردیم کاری که نکرده ام تا به حال ...دلم میخواست به راحتی میگذاشتم برود ...
دلم میخواست همه ی ارزوهایم را بنویسم ...همه ی دعاها و محرمی که برای من محرم نبود ...دلم میخواهد بگویم انچه فکر میکردیم الان نیست؟هست؟
دلم میخواهد برسم به تمام انچه توی ذهنم شده اند ایده ال و شاید نباشند و تنها خیالییییییییی باشد...
*برقص* *چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند
*عشق بورز* *چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای
*بخوان* *چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود
*زندگی کن* *چنانکه گویی بهشت روی زمین است
خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان
بذار نور به زندگیت وارد بشه
و خودت...
بر اساس آمار رسمی تعداد امامزادگان ایران در اوایل انقلاب اسلامی یک هزار و پانصد تن بوده اند و تا سال جاری بالغ بر ۱۰ هزار و پانصد تن گشته اند و این بدان معناست که طی سی سال گذشته به طور میانگین، سالانه تعداد ۳۰۰ امامزاده در ایران بوجود آمده است. نکته درخور توجه این جاست که بیش از پنج هزار تن از امامزادگان مدفون در ایران را به نام امام موسی کاظم (ع) نسبت می دهند .
سیاست نامه نوشت: استان اصفهان به دلیل شرایط آب و هوایی و تعدد مناطق روستایی یکی از پر امامزاده ترین استان های کشور پس از استان های شمالی کشور محسوب می شود. تنها در یکی از شهرستان های این استان به نام خوانسار حدود ۵ امامزاده وجود دارند که دو تن از آن ها دو سال پیش یعنی در سال ۸۸ طی اتفاقی نادر کشف شدند!
ماجرا از آن جا شروع می شود که شرکت گاز این شهرستان در حفاری های خود برای عملیات گازرسانی در یک خیابان به مقبره ای قدیمی با تخته سنگ های بزرگ برمی خورد و همین شروع قصه ها، رؤیاپردازی ها و خواب های دیده و ندیده برخی اهالی ساده لوح و البته افراد سودجوی منطقه می شود.
پس از این حادثه بدون کوچکترین اجازه از نهادهای دولتی برخی افراد شروع به ساختن بارگاه و نصب تابلو در منطقه می کنند. این در حالی است که مقبره مذکور در وسط یک محله مسکونی و خیابان با عرض کم قرار دارد. سودجویان با این حربه تکراری که امام موسی کاظم (ع) فرزندان زیادی دارند و کمتر کسی به نسب شناسی مقبره مذکور شک می کند یک مقبره را به دو نفر افزایش داده و این قبور را به عنوان دختران امام موسی کاظم (ع) - دقت شود با یک واسطه- معرفی می کنند به این امید که مردم در نهایت از این که دو فرزند دیگر این امام معصوم کشف شده اند ابراز شادمانی می کنند، در حالی که همان طور که ذکر شد پیش از این
چگونه امامزادههای ایران 7برابر شد؟
باید بنویسم حتی اگر شده واسه ی این دل وامانده که دلش خواندن وبلاگ میخواد و نوشتن چندخط نشستم سی دی زبان دو درسی خواندم و خوشم اومد بعد وب گردی و بعد هوس نظم دادن به فکر کرده ام و نمیدانم کاراموزی را بنویسم یا نه با دوستی 1ساعتی دیروز حرف زدم و الان همه اش ذهنم شلوغ است و نذریهایی که امده و تکلیف من با تاسوعایی که امسال کمی درکش هم نکردم با ایه ی ارسالی که باید تا امشب خوانده شود و...دلم یکجوری است این دو شاعر هم که رفتن و حتی روم نمیشود برم شعرش را بخوانم ...خسته ام هیجان زده ام کار دارم تکلیفم معلوم نیست دو پروژه دارم و 3تایی در حال بررسی است و نقاشی و کارهای زبان و حرفهای توی مغزم و کار پایان نامه و....
می گویند ملت ها، مثل آدم ها ،هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند.حداقل می شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است.اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می گیرد.
3.سمیرا فیلمی ساخته است به نام" اسب دو پا"قصه بچه ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می سوزد وآن بچه بی پا را بر دوشش سوار می کند و هر روز به مدرسه می برد.بعد از مدتی، آن بچه ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی آید و باورش می شود که اسب سواری حق اوست.و آن کس هم که سواری می دهد، با آن که سختی و ذلت می کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می کند و باور می کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست.و چاره ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می شود.
در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.
4.برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده آلند.هر دوی آن ها را از نزدیک می شناسم.با آقای کروبی که سال ها در زندان شاه بوده ایم.حتی مدتها دریک سلول بوده ایم.و روزها و شب های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می کردیم.
آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت.امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند.حتما مداخله می کرد.من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.
به دوستی که در مجلس سال ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال هاست. و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده ،فراموش کرده است؟
آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است.کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.
من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می یابد. وحیثیت از دست رفته بین المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.
از طرفی او را تنها و بی یاور نمی بینم. در کنار او کسانی را می بینم که تهران و ایران نیمه مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن ها به وجود آمده است.
کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است.و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی خواهد مثل احمدی نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح های مختلف مذاکره کند.ومذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...
5.بامهندس موسوی در سال های اول انقلاب آشنا شدم.در آن وقت آقای موسوی نقاشی می کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست وزیری رسید.و با آن که بیشتر اهل نظر بود ، به قول همسر ش، خانم رهنورد ، از وقتی نخست وزیر شد، روز به روز حکمت عملی اش بر حکمت نظری اش چربید.
از صمیم قلب می گویم :اگر آقای موسوی نبود و حمایت هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلند آوازه در سطح جهان نبودیم.مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند ، اما بدون حمایت همه جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی شد.
موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست وزیر،یک شخصیت ملی است. من در همان سال ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزیر ارمنی ها و اقلیت ها هم هستم.من وقتی نخست وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.
از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی نژاد را.در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام عیار همه جانبه، در وسیع ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی نژاد هم نشدیم.
[...]
من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد،هم اوضاع اقتصادی وهم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد.و منش او تنش های بین المللی را تخفیف خواهد داد.
او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.
6..بعضی ها ازصندلی ریاست جمهوری اعتبار می گیرند. بعضی ها مثل خاتمی به آن اعتبار می دهند. وبعضی ها وقتی بر این صندلی می نشینند هیجان زده می شوند. [...]
درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است ، اما به آن بی میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی آید.چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و ازمعجزه ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی میلی او به قدرت است. به او رای بدهند ، خدمتش را می کند. ندهند ، مسئولیت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش می شود.
در اوایل انقلاب او در کارهنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضا های هنری دلخواهش پر می زد.و به همین دلیل تا از نخست وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری اش پیوست و یکسره با آنان بود.
اما تا وقتی در پست نخست وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می گرفتند، تشکر می کرد.و می گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است.او می گفت هنرمند زبان درد مردم است.و اگر به حکومت نزدیک شود ، کم کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد.و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید.او می گفت: هنرمند سخنگوی ملت است ، نه سخنگوی حکومت.
اگرخود من در فضای آن چنانی آن دوران که شما بهتر از من می دانید چه دورانی بود ، جانم را کف دستم می گذاشتم و عروسی خوبان را می ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می کردند[...] این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می داد و به وزرایش می گفت : اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم ، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟
فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت.او مصداق بارز کسی بود که می گوید : من مخالف فکر توام ، اما جانم را می دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.
8.می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود.معلوم است که بود.مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ،انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ما مردم ایران چه خوب و چه بد ،در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم.امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله ،شبیه 30 سال پیش اش باشد؟
مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی ها بهتر است. او امتحان آزادی خواهی و عدالت طلبی اش را در دوران نخست وزیری اش داده است.فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست.برای ما آزادی خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد ، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می گوییم کلک بود، از خودشان است
وچون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم.و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود.و چون نگاه علمی نداریم ، تجربیاتمان را آزمایش نمی دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش شانسی می گیریم.اگر انقلاب ایران را آزمایشی می گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می کند ، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.
چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند.هر چند نفر باشند ، یکی از آن ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات ،مثل یک آزمایش نگاه می کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟
آن ها که با انقلاب بدند ، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند ، که اگر می توانستند یک انقلاب دیگر می کردند.و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی گیرند و با آن که به آزمایش ما فحش می دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند.
انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن ها خوب است.
از طرفی ما ایرانی هستیم.وما ایرانی ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟اما تا حالا چند تا ایرانی را دیدهاید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه های منفی اش سهیم بداند؟
برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی ،دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد،و خیلی هم با تجربه باشد.اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد.و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.
مگر می شود یک شهیدآزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟
9.نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است.من تصور نمی کنم به این زودی ها حتی وزیر زن داشته باشیم ، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.
متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مرد سالار است.اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در امریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است ، مردم به اوباما رای می دهند ، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده دار می شود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می کند.در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته ای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که می تواند این نقش را عهده دار شود.
در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.
بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم.و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد.یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید : شما فلانی هستی؟ گفتم :بله.و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال هاست منتظر دیدارشما بودم.
وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی دانیم. از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره اش بود و می گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می کنید،برای من بی ارزش تر از این کفش پاره است.
برای نسل ما چنین داستان هایی و چنین بودنی هایی آتش به روحمان می زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ ،کفش 30میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود ، و کسی به فکر نبود.
این ها اینطور می زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند.امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می زند. اما انقلاب با این قصه هایش بود که جان نسل مرا به آتش می کشید و از داشتن و بودن بی نیازمان می کرد.
در کنار این سادگی و بی میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی،یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن ها وجود داشت.و همین بود که آن ها را متفاوت می کرد.و الا خیلی ها هستند که ساده زیستند، و فقیرانه زندگی می کنند، اما روح شان از زندگی شان فقیر تر است.
مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی خود نکند. و با آن که مرد است ، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می آورد.
ما ایرانی ها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی ها را زنان ایرانی تشکیل می دهند.آن ها رای می دهند.آن ها در رنج های ما حتی بیش از ما رنج می برند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی ، نقشی برای خود نمی بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران ، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده می بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است.و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی می تواند ایجاد شود.در دوران قبل دختران آقای هاشمی بخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. وخدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی نظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند...
10.به مادرم زنگ می زنم و می پرسم: مادر به کی رای می دی؟ می گه:مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه ای رو با کلنگ خراب می کرد ، گفتم:" آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ،درستش کن."
گفت:" خانوم من یک ... ام .کارم خراب کردنه. اگه می خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن."
باسلام؛ سال هاست می خواهم خطی بنویسم، شرایط مهیا نبود، اطراف شما را مداحان و ثناگویان و متملقان گرفته اند، چاپلوسی و دستبوسی و پابوسی بیداد می کند، یکی چفیه را به تبرک می برد، دیگری به عبای شما تبرک می جوید، جمعی بوسه بر جایگاه شما می زنند و جماعتی قدمگاه شما را مسح می کنند، تمسک به کلام شما ناسخ آیه و روایت است، غالیان شما را بالاتر از خدا می دانند، در این هیاهوی بازار آهنگران، که عمود خیمه را در کوره مدح و ثنا نهاده و هریک با تملق و چاپلوسی پتکی بر آن می کوبند، چه جای سخن نقاد است؟
این ها آنقدر می زنند تا عمود نازک و نازکتر شود، من می خواهم با نقد و نقادی عمود خیمه را چون پولاد آب دیده کنم!
می خواهم با کلام تند و تیز نقاد آشنایتان سازم.
می گویند شهید رجایی مجلس " نِق" برپا می کرد تا در آن مجلس هر که می خواهد نق بزند و بر او خرده بگیرد، توصیه می کنم یک معاونت " نِق" یا " نقد" تشکیل دهید، نقادی بی پروا و جسور بر آن بگمارید که مخالف شما باشد، به او اجازه دهید تا بدون رعایت آداب و بدون لکنت کلام، نقد های جامعه را برایتان بگوید.
می دانم، کسی زیر بار این مسئولیت نمی رود، شاید خیلی زود، زبان سرخ سر سبزش را به باد دهد، اینجانب آماده ام تا بدون تعظیم و تکریم و کرنش، بدون خضوع و خشوع و رکوع و سجود، بدون عظمی و معظم، نق و نقدهای جامعه را جمع کنم و هفته ای یکبار با زبانی تند و تیز و برنده به عرض برسانم.
باور بفرمایید همه چاپلوسان و متملقان درگاه، از سخن تلخ و نقد در محضرتان هراس دارند، یکی از رؤسای قوا حرف دلش را به هاشمی می زد تا با شما در میان بگذارد، وقتی هاشمی به او می گوید: " چرا خودت نمی گویی؟ " جواب می دهد: " ما نمی توانیم سخن مخالف بر زبان آوریم، از ما تحمل نمی کنند! "
من پست و مقامی ندارم که نگرانش باشم، کیسه ای ندوخته ام که از پاره شدنش بهراسم، پس این فرصت را غنیمت بشمارید، بگذارید این نقاد هفته ای یکبار - به شیوه ای دیگر- دردهای جامعه را برایتان بازگو کند. حال مختارید پاسخ مرا حضوری دهید یا برای پنجمین بار راهی سلول انفرادی ام نمایید. والسلام
حسبنا الله و نعم الوکیل
دکتر مهدی خزعلی