...

مرسی از همه ی کسانی که رشته و مدرک ما را به ما *تحتشان هم به حساب نمیاورند! 

 

 

*خیلی خوب است که بالاخره همه ی ادم ها میمیرند ... 

*خیلی خوب است که دنیا تمام میشود بالاخره! 

*خیلی خوب است که این وبلاگ هست ! 

*خیلی خوب است که همه بالاخره به یک جایی میرسیم که امید است کسی سر دیگری ها شیره نمالد...

با توام !(منننننننننننننننن)

بترسید از آدمها و ملتی که هراسی ندارند از جنگ ...

نامه ی خدا...(مننننننننننننننننننننن)

فکر کنید من اصلا وجود ندارم!
 
 بروید مثل آدم زندگی تان را بکنید
 و این قدر داستان و شعر درست نکنید!
 
اگرخودتان من را درست کرده اید
 که کاسبی کنید و سر همدیگر را کلاه بگذارید!
 چرا پای من را وسط می کشید ؟!
 
اگر من چنین خدایی هستم،
 چرا موسی را بفرستم بگویم شنبه را تعطیل کند!
و عیسی را بفرستم بگویم یک شنبه را!
 و محمد را بفرستم بگویم جمعه را ؟!
 
چرا کاری کنم که عیسوی شرابش را در کلیسا بنوشد!
 و مسلمان به جای شراب شلاق بخورد ؟!
 
اگر همه دین ها می گویند من این قدر مهربان هستم،
چرا بیشتر تلفات تاریخ و جنگ ها در تاریخ
 با نام دین و انجام تکلیف دینی و هدایت مردم
و بردن مردم به بهشت صورت گرفته است ؟!!!
 
چرا این همه آدم کج و معوج به اسم من روی زمین خدایی می کنند؟!
  و کلید بهشت می فروشند
و یا دنیا را برای مخلوقات من (؟!) جهنم کرده اند؟!
 
اگر من خدایی هستم که به عبادت محتاج باشد!
 خدایی که قسم بخورد جهنمش را از نافرمانان پر می کند!
 خدایی که فقط محبان علی را به بهشت راه بدهد!
 و بقیه پیامبرانش بشوند زرشک!
 خدایی که می گوید زمین آزمایشگاه است
 و آدم ها موش آزمایشگاهی!
و تمام آن چه که در زمین حرام کرده را در بهشت وعده می دهد!
 
 اون من نیستم، اصلا من نیستم!!!
 
بروید مغزتان را بکار ببرید
 و بیخود بی عرضگی هایتان را
 به اسم این که من چیزی می دانم که شما نمی دانید، نگذارید!
 
اگر نمی توانید از پس گردن کلفت هایتان بر بیائید،
 چرا پای من را وسط می کشید ؟
 
 نخیر ؛ قرار نیست من در آن دنیا
حساب لات و لوت های دنیا را برسم!
 
اگر عرضه دارید خودتان از خجالتشان در بیائید
 و الکی خودتان را بچه مثبت های بی عرضه بهشت معرفی نکنید!!!
 
یعنی چی دست روی دست می گذارید
 و منتظران فلان و بهمان می شوید!
 
آقا جان قرار نیست کسی را بفرستم. مفهوم شد ؟!
 
همه شماها چند میلیاردی سلول خاکستری در آن مغزهایتان دارید ،
 بکارش ببرید و بجای تسبیح و استخاره انداختن ،
 از این سلول ها استفاده کنید تا فاسد نشود!
 
اگر در قدرت طلبی و فریبکاری
 روی مزرعه حیوانات را هم سفید کرده اید
 و به همه  دنیا گند زده اید
 چرا می گوئید قضا و قدر من است ؟!!
 
یعنی من به اندازه مدیر گوگل هم عرضه ندارم
 یک دم و دستگاه درست و حسابی راه بندازم
 که هم کارمندش راضی باشد
 هم مصرف کننده اش ؟!
 
وضع دعا و نفرین هایتان هم از همه بدتر است! 
 
 بهتان گفته باشم که 99/99 درصد این دعاها
Spam
 است و اصلا در   
mailbox 
من نمی آید!!!!

خود واقعیت را نشان بده!(منننننننننننننن)

خود واقعی‌ات را نشان بده

داستانی که می‌تواند زندگی شما را متحول کند

روزی در حالی ‌که مشغول پیاده‌روی در جنگل‌های نزدیک خانه‌مان در کیپ‌کُد بودم، مردی را ملاقات کردم که تنها با یک جمله درسی به من آموخت که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود و مدت‌هاست آن را سرلوحه زندگی پرفراز و نشیب خود قرار داده‌ام.
اسمش موریس بود و به نظر می‌رسید دهه 70 یا 80 زندگی‌اش را می‌گذراند. موریس نگاهی به من انداخت و گفت: "من هر روز برای پیاده‌روی به این جنگل می‌آیم، چه هوا بارانی باشد چه آفتابی."
وقتی متوجه شد که گردن‌بند طبی بسته‌ام، با یک دستم تنه درخت را گرفته‌ام و دست دیگرم به عصا است، گفت: "می‌بینم برات سخته که خودتو تا این‌جا برسونی؟"
جواب دادم: "آره، بعضی‌ وقتا!"
آن‌گاه به نشانه همدردی و درک وضعیت من سرش را تکان داد و گفت: "اما هر طوری شده از عهده این کار برمی‌آیی." به نظر می‌رسید که آن روز در دل جنگل دوستی عمیقی بین من و موریس شکل گرفت، زیرا هر دو از اعماق وجودمان حرف می‌زدیم.
به موریس گفتم: "راستش رو بخوای، سخت‌تر از این‌که بخوام خودم را پای پیاده تا این‌جا برسونم، اینه که دیده بشم. البته ربطی به این مساله نداره که در حال ‌حاضر با این سر و وضع از خونه بیرون میام، بلکه بیشتر به‌ طرز تفکر خودم برمی‌گرده."
موریس گفت: "می‌دونم! تو در سرزمین شاید بتونم و شاید هم نتونم گیر افتادی. درسته مشکل تو همین‌جاست."
از این‌که می‌دیدم او چقدر خوب متوجه قضیه شده خنده‌ام گرفت و گفتم: "درسته! و همین یک لحظه جدال بین تونستن و نتونستن باعث به وجود اومدن یک خلاء زمانی می‌شه و در همین فاصله است که ترجیح می‌دم با آوردن یک بهانه خوب یک‌راست برم سروقت کنترل تلویزیون و خودم رو به این ترتیب سرگرم کنم."
آن‌گاه جمله‌ای جادویی گفت که من هر روز آن را با خودم تکرار می‌کنم: "در هر وضعیتی تنها خود واقعی‌ات را نشان بده."
بعدا همسرم باب توضیح داد که منظور موریس از این جمله چه بوده است. او گفت: "بسیار خوب، الان بهت می‌گم استنباط من از این جمله چیه. وقتی این فکر به ذهنم خطور می‌کنه که باید برم کلاس ورزش، بلافاصله به این مساله فکر می‌کنم که خوب حالا تا رسیدن به کلاس ورزش چه کارهایی باید بکنم. اول از همه باید دوش بگیرم، بعد باید لباس مناسب بپوشم، بعد باید به این فکر کنم که چطور بلایی سر خودم نیارم. بعد باید ـ باید ـ باید. فکر می‌کنم منظور موریس اینه که همه این افکار رو دور بریزم. به عبارت دیگه، به‌جای این‌که مدام با خودم حرف بزنم و بایدها رو پیش رویم ردیف کنم. فقط به خودم بگم: هی پسر بجنب! خود واقعی‌ات رو نشون بده."
باب سعی کرد فلسفه موریس را در تمام عرصه‌های زندگی‌اش عملی کند و خیلی زود متوجه شد که تا چه اندازه می‌تواند در هر کاری موفق شود. یک روز به من گفت: "همیشه وقتی می‌دیدم یک عالمه کار کامپیوتر روی سرم ریخته و باید همه‌شون رو انجام بدم؛ مستاصل می‌شدم. بعضی‌ وقتا از زیر بار مسوولیت شونه خالی می‌کردم. اما این رفتار احمقانه ا‌ست. پس عوض این‌که به کارهای تلنبارشده فکر کنم و بیشتر عصبی بشم، به خودم می‌گم: "هی پسر بجنب! خود واقعی‌ات رو نشون بده" و بعد از عهده همه کارها برمی‌آم."
دیگر این رویکرد جدید در زندگی ما جای خودش را باز کرده بود و حقیقتا که محشر بود. تا این‌که کلوین و همسرش اِیمی با من تماس گرفتند. آنها انجمنی را تاسیس کرده بودند که به چالش‌های پیش روی معلولان می‌پرداخت. کلوین و ایمی خیلی از مطالبی را که در روزنامه‌ها می‌نوشتم خوانده بودند. مقالات من بیشتر حول محور ناتوانی‌های جسمی و ذهنی دور می‌زد. به همین خاطر بود که آنها با من تماس گرفتند.
کلوین ایمیلی به من زد و نوشت: "هدف ما در این انجمن برگزاری مسابقات سالانه و پرداختن به فعالیت‌های تفریحی و اجتماعی برای کودکان و نوجوانانی است که به لحاظ ذهنی یا جسمی دچار معلولیت هستند."
او در ادامه چنین نوشته بود: "در جریان مسابقات فصلی بیس‌بال، هر یک‌شنبه صدها نفر جمع می‌شوند تا شاهد مسابقات ما باشند. برای ما باعث افتخار است که شما در روز افتتاحیه این دوره از مسابقات اولین سخنران باشید."
دنیا دور سرم چرخید. من دچار هراس از سخنرانی در جمع هستم. از طرف دیگر نمی‌توانستم دست رد به سینه کلوین بزنم. بنابراین بلافاصله این فکر نوع‌دوستانه و خیرخواهانه به ذهنم خطور کرد که: "وای، کلوین، کلوین! به خاطر این کار ازت متنفرم!"
روز بعد به همراه باب نزد کلوین رفتم و با لحنی ملتمسانه به او گفتم: "خواهش می‌کنم. من نمی‌تونم جلوی جمع سخنرانی کنم." اما او معتقد بود کسی که می‌تواند داستان‌هایی به این قشنگی بنویسد، مسلما می‌تواند آنها را در قالب گفتار نیز بیان کند. چشمان کلوین هنگام ادای این حرف‌ها برق می‌زد، و بعد ادامه داد: "خواهش می‌کنم، فقط چند جمله!"
بالاخره با بی‌میلی هر چه ‌تمام‌تر قبول کردم.
شب قبل از سخنرانی، نیمه‌های شب از خواب پریدم؛ و باب را بیدار کردم و گفتم: "اگه نتونم حرف بزنم و به ‌جای حرف زدن ده تا سکسکه پشت سر هم بکنم چی؟ (این اتفاق شب عروسی برایم افتاده بود!) اگه فردا نتونم قدم از قدم بردارم چی؟ اگه از شدت ترس دچار شوک عصبی بشم چی؟ و هزارتا از این اگه‌ها!"
اما باب به ‌نرمی مرا آرام کرد و گفت: "می‌دونی که فقط یه چیز اهمیت داره."
من خوب می‌دانستم آن یک چیز چیست. بنابراین تصمیم گرفتم روز افتتاحیه به قول موریس "فقط خود واقعی‌ام را نشان بدهم."
همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. البته منظورم این نیست که سخنرانی خوبی کردم. در واقع، به تته‌پته افتادم، لکنت گرفتم و حتی دو بار حسابی خیط شدم. اما آیا باید احساس خجالت و شرمندگی می‌کردم؟ مسلم است که خیر. تنها باید نگاهی به اطرافم می‌انداختم و چشم در چشم بچه‌های معلول، والدینشان، مربیانشان و نیکوکاران می‌دوختم و از همه زیباتر نگاه‌های مشتاق و قشنگ تک‌تک آنها را می‌دیدم. آنها کسی را می‌دیدند که مثل خودشان ناتوان جسمی بود، کسی که خود را به اوج رسانده بود و لحظه‌ای دست از تلاش برنمی‌داشت.
در طول سخنرانی، عجیب‌ترین رفتار ممکن از من سر زد! هیچ‌چیز به‌ جز حقیقت محض به زبان نیاوردم. عین سخنرانی را در زیر برای شما آورده‌ام:
"بسیار خوشحالم که امروز خود را در میان شما اعضای شگفت‌انگیز انجمن مبارزه‌طلبان کیپ‌کد می‌بینم. به خودم افتخار می‌کنم که کلوین و ایمی از من دعوت کردند تا سخنران افتتاحیه این بازی‌ها باشم. و... از این‌که پیش روی چنین جمعیت عظیمی ایستاده و دارم سخنرانی می‌کنم به‌شدت ترسیده‌ام. می‌ترسم خود واقعی‌ام را نشان بدهم ولی سعی می‌کنم هر طور شده از عهده انجام این کار بربیایم.
این است پیغام من به شما:
برنده شدن مهم نیست.
ترسیدن مهم نیست.
مهم فقط و فقط... سعی کردن است و بس!
حالا چه‌ کسی می‌خواهد کمکم کند تا اولین ضربه را به توپ بزنم؟"
خیلی از کودکان که همه‌شان نیز ناتوان جسمی بودند دست خود را بلند کردند: "من! من!" آنها هیجان‌زده به طرفم آمدند تا کمکم کنند. دیگر نای حرف زدن نداشتم. ناگهان خیل جمعیت به من هجوم آورد تا مانع از افتادنم بشوند. کودکان را وادار کردم دست من را بگیرند تا همه‌شان احساس کنند که دارند اولین ضربه را به توپ می‌زنند. وقتی دست در دست هم انداختند، فریاد زدیم: "بزن زیر توپ!"
آخر سر هم یکی از حضار حلقه‌ای گل دور گردن من انداخت. راستش را بخواهید، در جریان آن سخنرانی بود که فهمیدم اهمیتی ندارد تعادلم را از دست بدهم. اهمیتی ندارد که ناگهان در میانه سخنرانی نتوانم به‌ خوبی حرف بزنم، یا هر اتفاق بد دیگری برایم بیفتد. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که به‌خاطر بچه‌های معلول، به‌خاطر مراقبت‌کنندگان از آنها و در نهایت به‌خاطر خویشتن خویش، خود واقعی‌ام را نشان بدهم.
خدا را شکر می‌کنم که این فرصت را پیش روی من قرار داد تا آن روز در جنگل با موریس ملاقات کنم. اگر چه موریس گفت که هر روز برای پیاده‌روی به آن جنگل می‌آید، اما از آن روز تاکنون دیگر او را ندیده‌ام.
یک چیز سخت مرا به حیرت می‌اندازد: وقتی از تک‌تک افرادی که برای پیاده‌روی به آن جنگل می‌آیند درباره موریس می‌پرسم، همه جواب می‌دهند که تا به‌ حال چنین کسی را ندیده‌اند. شما هم تعجب کردید، مگرنه؟!

منبع: chicken soup for the soul

بخوان...(مننننننننننن)

زمانی که در پاریس بودم دوستی می گفت حاضرست برای اعتراف نکردن به چیزی که اعتقادی به آن ندارد خودش را از پنجره بیرون بیندازد. اما راه دیگری هم وجود دارد. باید نوشت. باید از هر چه حقیقت ست دفاع کرد. تو به چیزی اعتراف کردی که نمی خواستی در قلبت بماند. پس حالا نگران این مسئله نباش. چنین چیزی در قلب تو ریشه نخواهد دواند. آزادی شب نیست که نگران طلوع خورشید باشد مبادا تاج و تختش نباشد و نابود شود. آزادی اسم تمام انسان های این کره ی خاکی است. اسم همه ی فرزندانت را بگذار آزادی تا اگر یکی را از تو گرفتند باز هم آزادی داشته باشی...

                                                                  - بخشی از نامه ی میگل آنخل آستوریاس به خوان هرناندز رامیرز

هویت...(مننننننننننننننننن)

به نظر من مهم ترین اتفاق در حال وقوع این است که ما دیگر بر اساس آنچه فرهنگ و یا سرنوشت محتوم به ما دیکته می کند زندگی نمی کنیم. دیگر زنان و مردان در چارچوب سرنوشتی که بواسطه ی نقش آنها از پیش تعیین شده است زندگی نمی کنند. به عبارتی دیگر هویتمان باید بیشتر توسط خودمان کشف و طراحی شود، نه بواسطه ی نقش های اجتماعی که بازی می کنیم. به بیانی فنی تر، شناخت مان از خود و هویت خود، به صورت پروژه ای باز اندیشانه در آمده است. باید مدام به این فکر کنیم که هستیم؟ چگونه به نظر می آییم؟ چه شکل هستیم؟ چگونه می خواهیم باشیم؟ و پاسخ این سوالات  به نسبت بسیار بازتر و غیر مشخص تر شده اند.

                                                                   چشم اندازهای جهانی نوشته آنتونی گیدنز

در اوج بمیر.(منننننننننننننننننن)

زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیز از آن ارزشمندتر نیست. سالها پیش وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین با یاس و امیدواری با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از این هاست. فقط مرغهای دریایی هستند که از توفان نمی هراسند حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جائی را برای نشستن نیابند آنقدر بال می زنند که یا توفان فرونشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمانها می میرند. آن که به میان موج ها می افتد مرغ دریایی نیست. مرغ دریائی در اوج می میرد. آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط را نبیند.

                                                                                        آندره مالرو

...(منننننننننننننننننننن)

زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست.

                                                    مارسل پروست

...مننننننننننننننننن

به تو می‌آموزم چگونه با لبخندکینه را پنهان کنی. چگونه رام بنمایی و در پس آن توسنی کنی. چگونه بی‌نیازی را پرده خودخواهی کنی. به تو می‌آموزم چگونه با بزرگ کردن ایشان پستشان کنی. چگونه مهربان بنمایی و در پس آن بیزاری کنی. آه مبادا خودت باشی. این جائیست که نیکیهایت دشمنان تواند. جایی که اگر درخت بارده باشی سنگ می‌خوری. آنان که مرد بودند از مردی افتادند؛ و حالا نوکری پیشه کرده‌اند تا زنان را از زنی بیندازند. این جائیست که همه [باید] خواجه باشند؛ تا فقط یکی مرد جلوه کند.

                                                                                پرده خانه، بهرام بیضایی

نامه(منننننننننننننن)

نامه ای از طرف خدا ...

> امروز صبح که از خواب بیدار
> شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم
> که با من حرف بزنی،حتی برای چند
> کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق
> خوبی که دیروز در زندگی ات
> افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه
> شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب
> لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی
> داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا
> حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای
> وقت داری که بایستی و به من
> بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول
> بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی
> و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز
> آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد
> دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می
> خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف
> تلفن دویدی
> و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از
> آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز
> با صبوری منتظر بودم.با اونهمه
> کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً
> وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه
> شدم قبل از نهار هی دور و برت را
> نگاه می کنی،شاید چون خجالت می
> کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به
> سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و
> به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها
> برای انجام دادن داری.بعد از انجام
> دادن چند کار،تلویزیون را روشن
> کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست
> داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی
> نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی
> از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در
> حالی که درباره هیچ چیز
> فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش
> لذت می بری...باز هم صبورانه
> انتظارت را کشیدم و تو در حالی که
> تلویزیون را نگاه می کردی،شام
> خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
> موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته
> بودی. بعد از آن که به اعضای
> خانواده ات شب به خیر گفتی ، به
> رختخواب رفتی و فوراً به خواب
> رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه
> نشدی که من همیشه در کنارت و برای
> کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش
> از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم
> می خواهد یادت بدهم که تو چطور با
> دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت
> دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر
> یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه > ای
> از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت
> است که یک مکالمه یک طرفه داشته
> باشی.خوب،من باز هم منتظرت
> هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید
> آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت
> بدهی. آیا وقت داری که این را برای
> کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی
> ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت
> دارم. روز خوبی داشته باشی ...
> دوست و دوستدارت:خدا