نوشته های خوب!

کتاب خواندن و کتاب نوشتن برای من فقط یک علاقه یا نیاز ساده نیست٬ خواندن و نوشتن برای من گاهی معنی انتقام گرفتن میدهد. انتقام گرفتن از زندگیه کوتاهی که در طول آن فرصت تجربه همه چیز را نمیشود داشت. انتقام گرفتن از رابطه هایی که از آنها می گریزم٬ و آن را به تعفن برخی از کلمات پوچ ترجیح میدهم. انتقام از زمان٬ از مکان ٬ از پوچی ها٬ از کثافت٬ از تعفن٬ از هر آنچه هست و زیبا نیست!
مریم رحیمی! 

البته میشه گفت کتاب خوندن و عکس دیدن در عین حال میتونه ادم رو باخبر کنه از خیلی از فرصت هایی که فرصت تجربه ش رو نداشتیم! 

========================================== 

آنها که شکنجه کرده اند ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ِ ﻧﮕﺮﺍﻥ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ِ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ِ ﺧﻮﺏ، ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ِ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ، ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ِ ﺑﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﻓﻼﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ
ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺗﻮﯼ ِ ﺣﯿﺎﻁ ﻟﯽ ﻟﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﺳﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺎﯾﺪ. ﺣﺘﯽ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻭ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍست ..

لحظه ای هست، لحظه ای که انسان خودش را از دریچه ی چشم دیگری به نظاره می نشیند. پرسشی هست، این پرسش: من کجا ایستاده ام؟

1- ویسلر بازجو است، از ماموران ِ اشتازی، سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی. او
لحظه ای هست، لحظه ای که انسان خودش را از دریچه ی چشم دیگری به نظاره می نشیند. پرسشی هست، این پرسش: من کجا ایستاده ام؟ 1- ویسلر بازجو است، از ماموران ِ اشتازی...، سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی. او "گئورگ دریمان"، نویسنده ای موفق و ظاهرا وفادار به آرمانهای ِ حکومت را برای پیدا کردن نقطه ای سیاه در زندگی اش شنود می کند. جایی از فیلم، به "دریمان" خبر می رسد رفیق صمیمی اش، کارگردان ِ تئاتری که به دلایل ایدئولوژیک از کار محروم شده بود، خودش را حلق آویز کرده. او از شدت تاثر می نشیند پای ِ پیانو و قطعه ای می نوازد. با شنیدن ِ آن موسیقی، ویسلر پای ِ دستگاه ِ شنود می گرید. لحظه ای بعد نویسنده درباره ی یکی از قطعات بتهوون به دوست دخترش می گوید: آیا کسی که به این موسیقی گوش داده باشد، و نه که گوش کرده باشد فقط، حقیقتا گوش کرده باشدش، آیا چنین کسی می تواند واقعا آدم بدی باشد؟ در چند صحنه بعد ویسلر در آسانسور خانه با پسر همسایه روبرو می شود. پسر می پرسد آیا او حقیقتا عضو اشتازی است؟ ویسلر ِ متعجب می پرسد که پسر هم می داند اشتازی چیست؟ پسر در پاسخ می گوید که پدرش به او گفته آدمهایی که توی ِ اشتازی کار می کنند آدمهای بدی هستند. کسانی که مردم را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند. پسر از آسانسور خارج می شود. ویسلر با خودش تنها می ماند و گویی آن لحظه برای ویسلر فرا رسیده است. 2- عبدالکریم لاهیجی حقوقدان و فعال حقوق بشر، در خاطره ای نقل می کند که در یکی از دادگاههای پیش از انقلاب، وقتی از متهم در برابر دادگاه دفاع می کرده، هنگام ِ پاسخ ِ دادستان، اتفاقی بی سابقه رخ می دهد. دادستان به قاضی می گوید با توضیحات ِ وکیل مدافع قانع شده است. اتفاق کم سابقه باعث می شود لاهیجی در میان ِ جلسات دادگاه سراغ دادستان برود و شهامتش را بستاید و در عین حال از عواقبی که ممکن است چنین کاری برای دادستان داشته باشد ابراز نگرانی کند. دادستان پاسخ می دهد که می شناسد لاهیجی را، حتی اگر لاهیجی او را به یاد نیاورد. " بله من شاگرد مدرسه ی دارالفنون هستم ..." و خلاصه کلاس ِ چندم و در سال ِ هزار و سیصد و نمی دانم چند ما همکلاسی بوده ایم. خب؟ دادستان می گوید من، امروز وقتی تو را دیدم، تویی که از پس ِ این همه سال اینجا ایستاده بودی، از خودم پرسیدم من کجا ایستاده ام؟ چرا من این طرف و تو آن طرف؟ چه فکر کرده با خودش این دادستان؟ لابد فکر کرده چرا از بچه های ِ یک مدرسه یک نفر باید حقیقت را به مسلخ ببرد و دیگری ناجی ِ آن باشد؟ آن لحظه برای ِ دادستان فرا رسیده بود. 3- آن لحظه برای ِ آنها هم فرا می رسد؟ برای ِ همه ی ِآنها. آنهایی که کشته اند. آرام در یک شب ِ تلخ آمده اند و رفته اند با کاردهای ِ سلاخی شان و خون، رد ِ پاشان بوده است. آنها که خفه کرده اند. به دار آویخته اند. فروخته اند. لو داده اند. شکنجه کرده اند. آنها که به زندان انداخته اند و همه ی آنهایی که از دریچه ی ِ چشم های ِ نگران، از دریچه ی چشم های ِ غمگین، از دریچه ی چشم های ِ آدم های ِ خوب، از دریچه ی چشم ِ دیگران به خودشان، به آدمهای ِ بد نگاه نکرده اند. آنها هم مثل خیلی از ما بچه ی مدرسه ی فلان بوده اند، آنها هم بازی کرده اند. توی ِ حیاط لی لی رفته اند و از آب خوری ها آب خورده اند و درسهایشان شاید حتی دهقان فداکار و چوپان دروغگو و تصمیم کبری بوده است. آنها هم در یک لحظه باید خودشان را با خودشان مرور کنند. آنها هم باید بفهمند، درست در یک لحظه ی ِ غریب، لحظه ای که رستگار می کند، باید بفهمند که کجای ِ جهان ایستاده اند. باید روزی عاقبت از خودشان بپرسند! 
اسماعیل دلخموش!
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد