من هم سختی هایی داشته ام..شب های زیادی را با گریه به خواب رفته ام...بعض های فروخورده..فریاد های بی صدای خفته در گلو...
اما زندگی را دوست دارم..بهار را..عرقریزان تابستان را...سوز سرد پاییز را..دانه های سپید برف زمستان را...
من منتظر نیستم..نه منتظر معجزه ای خفته در فلان ورد جادویی..نه شاهزاده ای سپید پوش سپید سوار....
من زندگی را به هر فنجان چای صبحگاهی مینوشم و هر شب به دوش قبل از خواب در آغوش میگیرم..
من دخترک غمیگنی نیستم که نداشته هایم را روی صفحه ی وبلاگم به رخ بکشم و داشته هایم را هوار هوار خروار کنم..من همینم دوستان...دوستانی که تا غمگینم زبان به دلسوزی میگشایید و تا سرخوشانه مینویسم ملامتم میکنید به ادای خوش بودن...عزیزانم..من همینم..باورم کنید یا نه..من زندگی را به آدمها.. به دوست.. به لبخند مادر.. به رگهای آبی دست پدر.. به بودن.. به خود زندگی میشناسم..