خلاصه ی کتاب جامعه شناسی خودمانی حسن نراقی

مقدمه

- با تاریخ بیگانه ایم

- حقیقت گریزی و پنهان کاری ما

- ظاهرسازی ما

- قهرمان پروری و استبدادزدگی ما

- خودمحوری و برتری جویی ما

- بی برنامگی ما

- ریاکاری و فرصت طلبی ما

- احساساتی بودن و شعارزدگی ما

- ایرانیان و توهم دائمی توطئه

- مسئولیت ناپذیری ما

- قانون گریزی و میل به تجاوز ما

- توقع و نارضایی دائمی ما

- حسادت و حسدورزی ما

- [عدم]* صداقت ما

- همه چیزدانی ما

- و نمونه هایی دیگر از خلقیات ما

- سخن آخر

پس از انتشار این کتاب، کتاب دیگری نیز  به نام «پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی» از همین نویسنده منتشر شده که ناشر هر دو کتاب، نشر اختران (تهران) است.

با هم بخش هایی از مقدمه ی کتاب (صفحات 12-23) را مرور می کنیم:

تصور می­کنم از آن روزهایی که میرزا صالح شیرازی اولین ماشین چاپ را در تبریز به کار انداخت و به کار تکثیر و چاپ اندیشه و کتاب آهنگ پرشتابی داد، اگر نگویم هزاران به جرأت می­توانم بگویم صدها تیتر، سوژه، مقاله و کتاب با مضامینی از قبیل «راز عقب­افتادگی مشرق زمین» «بدبختی ایرانی» و «نقش ... در عقب­ماندگی ایرانی»، «راه خوشبختی»، «راه کامیابی»، «یگانه راه سعادت» و این اواخر در مبارزه با استعمار... استثمار... و ... منتشر شده و در دسترس خوانندگان قرار گرفته است که صد البته هر کدام از آنها نیز با استدلال­هایی در راه اثبات گفته­هایشان و با کلیدهایی که بدون برو برگرد حداقل از نظر مؤلف و مصنّف کلید قطعی درب بسته­ی «اتاق نیکبختی» بودند همراه و مجهز شده بودند. من در اینجا نه قصد دارم، و نه انصاف و مروت حکم می­کند که همه­ی آنها را با یک دستور العمل ساده­اندیشانه، بیهوده و بی­پایه بنمایانم... بلکه برعکس بر این باورم که اکثر قریب به اتفاق این گویندگان در گفتارهایشان هم صادق بودند و هم معتقد، و هم تا حدودی مؤثر.

منتها ایراد بزرگ و مشترکی که تقریباً به تمامی این واعظین می­شود گرفت، این سیاه و سفید دیدن قضیه است و این­که نقطه مشترک تقریباً تمامی همگی­شان (به استثنای معدودی که از آن یاد خواهم کرد) برائت ایرانی است در مورد این همه مصیبتی که سرش آمده؛ هر کدام به دلیل قانع کننده­ای که به ذهنشان خطور کرده آن­چنان آویزان شده­اند که تمامی رویدادهای دیگر را از یاد برده­اند و نهایتاً تقریباً رسیده­اند به کی بود؟ کی بود؟ ... حداقل ما نبودیم.

می­گفت اگر اعراب به ما حمله نمی­کردند وضع ما این نبود. گفتم مرد حسابی اولاً حالا که حمله کرده­اند و ما کاری راجع به حادثه­ای که هزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاده نمی­توانیم بکنیم فعلاً مواظب باش دوباره بهت حمله نکنند؛ وانگهی مگر پرو و شیلی و آرژانتین که مورد حمله­ی اعراب قرار نگرفتند آنها بی­مشکل ماندند؟ همه بدبختی­ها برای افغان­ها و ایرانی­ها از مسلمانی ماند و غیر مسلمان­های زامبیا و اتیوپی و کلمبیا الحمد لله هیچ مشکلی ندارند؟ مسیحی­های سیاهپوست موزامبیک از شدت وفور نعمت همه مجبورند رژیم بگیرند!

در نظر اینان از حمله­ی مغول گرفته تا خشونت و تعصب­های صوفی مشرب­های صفویه و بی­عرضگی حضرت سلطان حسین و همین جور دیوانه شدن نادرشاه، رأفت کریم خان، زن­بارگی جناب فتحعلی­شاه، قتل قائم مقام و امبیر کبیر به دست پدر و پسر تاجدار... بعد ماجرای مشروطه وارداتی!! کلاه گذاشتن کلاهی­های مستفرنگ سر روحانیون و یا خطاها و اشتباهات روحانیون (تعبیر به نرخ روز قابل تغییر است) و به هر حال انحراف مشروطه، برافتادن سلسله ابد مدت!! قاجاریه، آمدن رضاخان صددرصد انگلیسی (و نه حتی نود و نه درصد!)، شهریور بیست، ماجراهای نفت، درگیری دکتر محمد مصدق با آیت­الله کاشانی، و در نتیجه شکست نهضت ملی، کودتای 28 مرداد و بالاخره به رغم برخی انقلاب سال 57، روی کار آمدن حکومت روحانیون، جنگ 8 ساله و صدها تیتر از این دست منشأ قطعی و غیر قابل تردید عقب­افتادگی ایرانیان قلمداد شده است و یادتان نرود که در زمینه و متن اصلی تمام این علل، لااقل از دوره­ی صفویه تا به امروز نقش شوم استثمار و استعمار به صورت غیر قابل تردید و به عنوان بستر همگیِ این تحلیل­ها خودنمایی ویژه­ای دارد.

از نظر این بزرگواران، همه­ی عقب­افتادگی­ها معلول دو علت هستند: اول رویدادی تاریخی که از بد حادثه در گذشته اتفاق افتاده است (غیر قابل برگشت و تا حدود زیادی هم مؤثر که منکر آن نمی­توان شد) و دوم دست شوم خارجی (آشکار و یا غیر آشکار)؛ و برای رفع تکلیف در برابر این دو عامل صد البته ناخواسته، تا دلتان بخواهد گفته­ها و نوشته­ها مملو است از «ملت بزرگ» یا ملت نجیب و ملت متحمل، و ملت صبور، و در مواقع استیلای بیگانه ملت میهمان­نواز هوشمند زیرک، ملت تحت استعمار، و هزاران صفت حتی­المقدور ارضا کننده و مثبت.

خوب، این وسط نقش خودمان چی؟ یعنی آن­چنان در مقابل این پدیده­ها عاجزیم که هیچ کاری نباید بکنیم؟ یعنی من و ما و این ملت بزرگ در هیچ موردی کوتاهی نکرده­ایم؟ تقصیری نداشته­ایم؟ آخر با این استدلال گیرم خودت را آسوده کردی آن­چه بر ما رفته است را که نمی­توانی تغییر دهی!

من نمی­دانم، در این «وجیه الملّه» بودن چه راز و رمزی است که اگر معدودی از بزرگان سیاسی و فرهنگی قوم هم در اثر نیک رفتاری به آن رسیدند، از ترس از دست دادنش با آن قفسی می­سازند که خود تا آخر عمر زندانی و محبوس همان وجاهت خودآفریده باقی می­مانند؛ و شاید به همین دلیل باشد که در مقابل این حجم انبوه از سوژه­های تأیید کننده به زحمت می­توان کسانی را شاید کمتر از تعداد انگشتان یک دست یافت که سعی کرده باشند با واقعیات جامعه­ی ایرانی بدون ترس از ملکوک شدن وجاهتشان روبرو شوند.

من هم به سهم خود باور دارم که این «خود اغفالی» است هرگاه کسی مدعی شود رخدادهای تاریخی کشورمان در خلق و خوی و رفتار ایرانیان عصر حاضر بی­تأثیر بوده و نقشی نداشته است و ایضاً کسی ادعا کند که رفتار کشورهای بیگانه اعم از نوع مزاحمت­هایشان، لشکرکشی­هایشان، استیلایشان، اعمال نفوذ مستقیم و غیر مستقیم­شان در سرنوشت کشور و جامعه­ی ایرانی بی­تأثیر بوده است. مطمئناً تمامی این­ها در شکل­گیری شخصیت و رفتار اجتماعی­مان بی­تأثیر نبوده و نخواهد بود؛ من هم موافقم، درباره­اش زیاد هم گفته­اند، درست هم گفته­اند.

منتها نکته­ای را که در مورد آن کم گفته­اند و من می­خواهم روی آن تأکید بیشتری بکنم، این است که سهم نخبگان ما را، رهبران فکری­مان را، رهبران سیاسی­مان را، شعرا و نویسندگان­مان را، سهم این­ها را، و بالاتر از همه سهم خودمان را در این معماری سرنوشتمان از آن­چه که بوده و هست به مراتب کمتر نشان داده­اند و برروی آن کمتر بحث کرده­اند.

صادقانه با خود بیندیشیم که ما چگونه ما شدیم؟ و اصلاً چرا رویمان نشود؟ واقعاً قبل از این سؤال، یک تعریفی هم از «ما» بکنیم که این «مایی» که از آن صحبت می­کنیم چگونه مایی است؟

نهراسیم از این­که اقرار کنیم و بگوییم کشور ما در بسیاری از ابعاد جزء کشورهای عقب­افتاده دنیا است و فقط در معدودی از ابعاد در سطح متوسط است.

واقعیت این است که این کشور با موقعیت جغرافیایی­اش، با آب­های آزاد جنوبش، با جنگل­های شمالش، با معادن غنی­اش، و حتی با کویر کم­نظیرش و مهم­تر از همه با این مردم واقعاً باهوش و زیرکش سهمش از امکانات امروز دنیا خیلی خیلی بیش از این باید باشد که هست.

در ارزیابی عقب­افتادگی کشورمان این را فراموش نکنیم که الزاماً عقب­رفتگی خود کشور به تنهایی مطرح نیست، پیش­رفتگی دیگران هم به راحتی می­تواند برای ما که سرعتمان قابل توجیه نیست عقب­افتادگی به همراه بیاورد. نگاهی به دور و برمان بکنید! شیخ­نشین­های خلیج فارس را در سی­سال پیش به خاطر بیاورید، عربستان سعودی آن­وقت­ها را؛ همین ترکیه آتاتورکی، با تمامی مسائل و مصایبش را؛ پاکستان همسایه، با این همه تعصب قومی و مذهبی؛ آن وقت همه­ی این­ها را مقایسه کنید.

دنبال دلیل می­گردید؟ دلیلش در خودمان است نه در همسایه­ها و نه در ابرقدرت­ها و نه حتی در حکومت و دولت­های معاصر.

توجه کنید، من منکر تأثیر مستقیم و غیر مستقیم تمامی این عواملی که بر شمردم به علاوه­ی هزاران عامل دیگر نیستم. این­ها همه تأثیر دارند، منتها اثری است مقطعی بر بستر موجود جامعه؛ چه اگر «ما» این­گونه مایی نبودیم این عوامل نیز اثرهای دیگری داشتند.

اگر بگویی حکومت را برایمان آورده­اند و بتوانی آن را ثابت کنی تازه اول بدبختی و مسئولیت توست که خوب چرا گذاشتی؟ و حالا چرا مقاومت نمی­کنی، چرا تسلیم شده­ای؟

یادم می­آید سال­های اول انقلاب بود در سفری کاری که به یکی از کشورهای راقیه داشتم میزبان از سر لطف و ارتباط فامیلی ضیافت کوچکی ترتیب داده بود با تعدادی افراد ظاهراً موجه به همراه تعداد دیگری از هم­وطنان خودتبعیدی و طبعاً ضد نظام موجود؛ صحبت از وجوب یک حکومت مردمی بود و لاغیر...

گفتم اگر حکومت مردمی به معنی حکومت دردآشنای مردم باشد گمان می­کنم ایران تا به حال کمتر چنین حکومت مردمی به خود دیده؛ تا آن­جا که من می­شناسم این­ها هیچ کدام نه از شاهزاده­های آن­چنانی­اند و نه وابسته به فلان ایل و خانواده­ی اسم و رسم دار. تا پریروز یکی از این­ها معلم بود و آن یکی مهندس و دیگری یک کاسب و نجار و یا آن دیگری یک روضه­خوان بسیار معمولی. این­ها را که از پاریس و ژنو و حلب نیاورده­اند؛ همین هم­وطنان خودمان هستند. خوب حالا چطور شد وزیر که شدند دیگر غیر قابل دسترس شدند؟ مشهور که شدند، حالا گیرم به زعم شما، اگر این­ها رفته­اند برای خودشان «غیر مردمی» شدند این دیگر مربوط به خود مردم است، باور کنید، این را به اتکای تجربه و شغل مدیریتی­ام می­گویم. خیلی حرف بدی است امیدوارم مرا ببخشید، کمتر مدیری است که بتواند سالم از این آزمایش تا به آخر برود؛ نمی­گویم همه ولی تعدادی از همکاران به اصطلاح زیر مجموعه، آن­چنان ماهرانه رئیس را از راه به در می­کنند که خود رئیس هم باورش می­شود؛ کوتاه را بلند جلوه می­دهند زشت را زیبا. دو سال که گذشت دیگه این رئیس رئیس روز اول نیست همه چیز عوض شده... اصلاً استحاله­اش می­کنند.

داشتم از مقایسه کشورمان با کشورهای همسایه صحبت می­کردم. منظورم این بود در اول انقلاب تا ما مشغول تبریک فرستادن برای خودمان بودیم حتی همین کشورهایی که تو آنها را قبول نداشتی آن­چنان جلو رفتند که امروز ثبات اقتصادیشان قابل مقایسه با ما نیست. این حقیقت تلخ است ولی وجود دارد. من نمی­دانم اگر این همسایه شرقی و درد کشیده­ی ما افغانستان نبود، آن وقت تکلیف روحیه­مان چه می­شد. اگر می­توانید بروید و ببینید و اگر نه وضع کشورهای دیگر را دقیقاً مطالعه کنید. ما هنوز مشغول شنیدن کلمات زیبا هستیم.

مریض با به به و چه چه خودش و دکترش امکان بهتر شدن روحیه­اش می­رود اما بهبودی­اش حداقل تا شروع درمان کار دارد. به جای این­که او را با کلمات قشنگ و رؤیابرانگیز به خواب خوش فرو کنیم باید به خودش آوریم. با متانت و آهستگی جهت همکاری­اش در درمان، دردش را به گوشش نجوا کنیم.

از او بخواهیم برای بهبودی­اش آماده­ی مبارزه با مرض شود... هی نگویید «ملت بزرگ»، «ملت نجیب» ملتی که وارد دروازه­های تمدن بزرگ بشری شده­اید، ملتی که یکی از پنج قدرت بزرگ دنیا می­شوید و یا شده­اید!! ملتی که تا ابرقدرت­های بزرگ اسم شما را می­شنوند، پشتتان می­لرزد. آیا واقعاً این­طور است؟ صراحت داشته باشید. بگویید ملت بگردید ببینید چه کم داریم؟ چرا اینقدر درمانده­ایم؟ چرا با این همه درآمد استثنایی نفتی که طی سی سال گذشته داشته­ایم تا یک دلار قیمت نفت کم می­شود همه را وحشت می­گیرد؟ چرا متوسط کار مفید ایرانی­ها در روز به زیر سی دقیقه می­رسد؟

چرا پای صنعت اتومبیل­سازی ما بعد از سی و چند سال مونتاژ هنوز این قدر لنگ می­زند؟

چرا برای پیشبرد هر کار کوچکی باید روزها و در بعضی مواقع ماه­ها و سال­ها وقت گذاشت و اعصاب خرد کرد؟

چرا کارمندان ادارات در اکثر مواقع پدر ارباب رجوع را در می­آورند بدون آن­که فکر کنند نوبت خودشان است که در نقش ارباب رجوع اداره­ی دیگری ظاهر شوند. چرا سن سکته در این کشور زیر چهل سال است؟ چرا بی­اعتمادی هر روز گسترده­تر می­شود؟ حجم پرونده­های دادگستری افزایش پیدا می­کند؟ فساد به گفته بسیاری از دست­اندرکاران از حد متعارف بالاتر می­رود؟

و هزاران چرای دیگر.

...

شماره­ی 210 روزنامه­ی «خرداد» در مقاله­ای تحت عنوان باور کنید... آورده است شاخص­هایی که در کتاب «گزارش توسعه انسانی در سال 1999» درباره­ی ایران آورده شده است حتی وضعیت یک کشور در حال توسعه را هم نشان نمی­دهد. ... ایران در بین 174 کشور لیست شده در این گزارش رتبه نود و پنجم را به خود اختصاص داده که نسبت به سال قبل 18 مرتبه نزول کرده و محض اطلاعتان بگویم که مکزیک با آنهمه مسائل و مصائب مشهورش رتبه پنجاهم را از آن خود کرده است. اما ایران با واردات 6/5 میلیون تن گندم بزرگ­ترین وارد کننده گندم و با واردات 800 هزار تن برنج یکی از بزرگ­ترین وارد کنندگان برنج در دنیا بوده. این وضعیت کشوری است که واقعاً استحقاق این همه خفت را ندارد. ولی روزنامه­هایش را نگاه کنید سراپا تبریک است و تهنیت به مدیران لایقی!! که هر روز گوشه­ای از این مملکت را به رکود می­کشند و اگر خلافی نکنند و مورد بی­مهری جناح­های مقابل خود قرار نگیرند، هیچ­گاه مواخذه کننده­ای را هم در مقابل خود نخواهند دید.

تازه این وضع کشاورزی­اش است که کمتر از سایر موارد وابسته است. در مورد صنعتش هم وقتی بررسی کنیم به آمار خیلی دلپذیرتری دست نخواهیم یافت.

تمام تاریخ دادگستری این کشور را از بدو پیدایش زیر و رو کنید یک نفر را نخواهید یافت که به جرم کار نکردن و پیش نبردن مسئولیتی که عهده­دار بوده محاکمه شود.

... روزنامه «مشارکت» در 27 دی ماه 78 گزارشی از وضع زندان­های کشور دارد که به اتفاق آن را مرور می­کنیم. تعداد زندانیان کشور که در سال 1359 برابر با 22400 نفر بود در 1376 به حدود 156600 نفر یعنی 7 برابر رسیده این در حالی است که جمعیت کشور فقط 55% افزایش داشته، به عبارت دیگر تعداد زندانیان کشور حدود 450 درصد افزایش داشته است (این مقایسه مربوط به سال 76 است و نه تنها دلیلی بر نزول این روند در سه سال گذشته به چشم نمی­خورد بلکه معکوس آن محتمل­تر به نظر می­رسد).

...

ملاحظه می­کنید که اخبار خیلی رضایت­بخش نیستند. بیایید واقعیات را با چشم باز بنگریم، عمق فاجعه را و عمق درد را بشناسیم و بپذیریم که همه­ی این دردها از استعمار نیست، از قانون نیست، از فلان حزب نیست، حتی از امریکا هم نیست و از شوروی سابق هم نبود. زهر و پادزهر هر دو در همین جاست. بیایید صادقانه بپذیریم علی­رغم غیر قابل انکار بودن هزاران عامل مؤثر که هزاران راوی هزاران بار روایت کرده­اند، تکرار می­کنم، درد ما نه درد استعمار است و نه درد همسایه زورگوی شمال یا جنوب نه ابرقدرت­ها نه حکومت­ها و نه دولت­ها و نه حتی نظام­ها و تغییر قانون­ها... اگر همه­ی این مواردی را که شمردیم ده­ها بار زیر و رو کنیم با درصدی بهتر یا خدای ناکرده بدتر آش همین آش است و کاسه همان کاسه و تا درد اصلی را درمان نکرده باشیم هرگونه تغییری برایمان آن­چنان هزینه­ای دربرخواهد داشت که همگی بسراییم: از طلا گشتن پشیمان... همان­طور که بارها در طول تاریخ­مان سراییده­ایم!!

من تعهد کرده­ام که در این مقوله آن­چه را که باور دارم هرچند توأم با تلخی گزنده­ی حقیقت و بالنتیجه دل­آزار به خواننده­ام عرضه کنم. ... و اما تو مخصوصاً ای خواننده­ی جوان سخنانی را در این کتاب خواهی یافت که احتمالاً احساسات پاکت را جریحه­دار خواهد کرد. به باورهای کهنه­ات لطمه خواهد زد و برای مدتی، امیدوارم نه چندان طولانی، در ناباوری توأم با دلسردی غرقت خواهد کرد. من مسئولیت تمامی این لطمات را شرمسارانه به عهده می­گیرم ولی مطئمن باش که هیچ بیماری در هیچ کجای دنیا بدون شناخت و باور بیماری، مداوا نگردیده است.

من تمامی سعی خود را در این نوشته­ها صرف نشان دادن علائم این امراض خواهم نمود؛ اما ادعای معالجه آن را هم ندارم. چه باور دارم که اگر به وجود بیماری در جامعه­مان اعتقاد پیدا کردیم تک­تک خودمان برای خودمان طبیبان بسیار حاذقی خواهیم بود.

و بالاخره یک بار دیگر خود را موظف می­دانم ضمن پوزش فراوان از هم­وطنانم این نکته را یادآور شوم که هر پدیده­ای اعم از شخص، دولت، شهروند، جامعه و یا حتی کالا و هر آن چیز دیگری که در فکر بگنجد الزاماً دارای یک رویه­ی مثبت یا منفی مطلق نیست... اگر در این­جا شما انتقادی از جامعه خودمان می­بینید، به مفهوم عاری بودن­مان از صفات ممتازه­ی مثبت نیست، اما همان طور که در ابتدا هم گفته­ام چون به اندازه کافی دیگران محاسنش را بر شمرده­اند من قصد کردم یک کمی هم از معایبش بگویم و در این راه از کسانی که خدای ناکرده اعتقاد دارند جامعه­ای بی­نقص داریم اضطراب و تشویشی به دل راه ندهم. 

«... ضمناً نباید فراموش کرد که روح ایرانی چندان خالص، الهی و استوار بر پایه­های محکم تقوی و حق­پرستی نبوده است. در اشعار فارسی اسم خدا را زیاد می­بینیم و همین طور در همان ابیات اسم می و معشوق را... در شدیدترین دوران­های تقدس و تشیع و در دربارهای صفویه و قاجاریه به حداکثر شرابخواری و زن­بازی و عیاشی بر می­خوریم. سفاکی­ای که صفویه به مردم و حتی به افراد خاندان خود می­کردند بی­سابقه بوده است... و البته خود را مروج تشیع و مخلص آستان ولایت می­دانستند؛ پیاده از اصفهان تا مشهد می­رفتند، گنبد و بارگاه تعمیر می­کردند؛ مرحوم مجلسی را وسیله دادند که آن دریای عظیم مجموعه روایات و اخبار را جمع کند... ولی در مجلسشان به نوشته مورخین و به شهادت گچ­بری­ها و نقاشی­های موجود به جای گیلاس، قدح شراب خورانده می­شد و شب­های جشن یک بازار قیصریه را با چراغانی و شراب و شیرینی پر از زن­های مطرب و غیر مطرب طناز اختصاصاً برای شاه قرق می­کردند، این دوگانگی روح ایرانی یا جمع بین دیانت و معصیت را شاید هیچ...» و اضافه می­کند، دروغ و تقلب نیز شاید در میان هیچ ملتی این چنین رایج نبوده است... ... اما من صریح­ترین کتابی را که در مورد انتقاد از خود ما ایرانیان دیده­ام کتاب «نجات» آقای دکتر علی محمد ایزدی است که به نظرم اولین بار در سال 62 در خارج از کشور چاپ شد. ضمن توصیه جدی به خوانندگانم در مورد تهیه و مطالعه این کتاب خلاصه کوتاهی از بعضی از مطالب کتاب را این­جا نقل می­کنم: «بدون شک من هم خوب بلدم خود و سایر هموطنانم را باهوش­ترین، پرکارترین، مهربان­ترین، اصیل­ترین و تربیت شده­ترین نژاد روی زمین قلمداد کنم، ایرانیان را از نژاد آریا با تمدن شش هزار ساله­اش انسان­ترین انسان­های روی کره زمین معرفی نمایم؛ خوب بلدم بگویم ما ایرانیان شجاعت شیر، سخاوت حاتم و ... و ... چه داریم. ولی میدانم که با استقبال از «شعار» و احتراز از «شعور» خود را غافل نموده و بعضی­ها را فریب داده­ام و هم­چنین می­دانم که با گفتن و عنوان کردن معایب اخلاقی­مان عده­ی زیادی علی­الخصوص آنهایی که در ذهنشان از ایران و ایرانی بتی ساخته­اند و به او عشق می­ورزند، ناراحت می­شوند. ولی با وجود تمام این «میدانم»ها ترجیح می­دهم که واقعیت را هر قدر تلخ عنوان کنم تا مصلحین به گفتار آیند و دست­اندرکاران به حرکت». در ادامه ایشان در شرح عوامل که ممکن است باعث عقب­افتادگی ایرانیان باشند ضمن ذکر مواردی پانزده گانه، از قبیل کشورهای استعمارگر، حکومت هزار فامیل، معادن نفت، موقعیت سوق­الجیشی، بی­سوادی، تحریکات امپریالیسم، روحانیون دست­اندرکار و ... و ... به بررسی تک تک این موارد پرداخته بار اصلی را به حق بر روی «شخصیت اخلاقی و خلق و خوی ایرانیان» قرار می­دهد. ... خوشبختانه به تازگی موج تازه­ای از نشر کتاب­هایی با مضمون «انتقاد از خود» به چشم می­خورد که باعث امیدواری است. ... از کتاب­های جامعه­شناسی جدید صحبت می­کردم. کتاب سودمند دیگری چندی پیش منتشر شد به نام «ما چگونه ما شدیم» کتاب بسیار چشمگیری بود. قسمتی از نظریه ناشرش را که در پشت جلد چاپ سوم آن چاپ شده برای آشنایی بیشتر خوانندگان خلاصه می­کنم: «تفکر رایج در خصوص علت عقب­افتادگی ایران در گذشته خلاصه می­شود در پدیده استعمار. اگر در ایران شاهان خائن و مستبد قدرت را در دست داشتند، اگر رجال ما سرسپرده و وابسته بودند، اگر دولتمردان ما نالایق بودند، اگر در ایران عصر قاجاریه خبری و اثری از علوم و دانش­های جدید نبود،... مسبب همه این­ها استعمار بود که با ورود خود به ایران، ما را «ما» کردند. قدرت­های غربی و استعمارگران جلوی پیشرفت و توسعه ما را گرفتند.» بر عکس نظر همگانی فوق، این کتاب معتقد است که کسی «ما را ما نکرد» بلکه «ما خودمان ما شدیم». اما تفاوت بنیادی که بین نظریه رایج استعمار عامل عقب­ماندگی، و دیدگاهی که در این کتاب مطرح شده وجود دارد این است که نظریه اول در حقیقت استعمار را عامل عقب­ماندگی می­داند. در حالی­که از دیدگاه نویسنده استعمار و ورود آن معلول عقب­ماندگی خود ما بوده است و نه علت آن...» * * * نویسنده ی کتاب جامعه شناسی خودمانی، در فصل «ظاهرسازی ما» (ص 47) نوشته است: ... من قبلاً گفتم اصلاً قصد ندارم دولت و ملت را از همدیگر سوا کنم. من می­گویم اگر ملتی دارای یک خصیصه­ی عام، یک صفت زیبا و یا یک صفت زشت بود قاعدتاً اگر دولتش هم از همین ملت باشد، یعنی ادعای حلال­زادگی بکند، باید متصف به همین صفات باشد... در فصل «قهرمان­پروری و استبدادزدگی ما» (ص 53) نوشته است: ... و ما می­بینیم که چه غیر زیبا سراسر تاریخمان مملو است از قهرمان­بازی و قهرمان­پروری. و عجیب است به محض این­که قهرمانی را پرورش دادیم و وی را روی سکو گذاشتیم، ستایش­اش کردیم، و در بعضی از مقاطع، خجالت­آور است ولی واقعیتی است، پرستش­اش کردیم و حتی در سطح خدایش قرار دادیم و چه فرمان یزدان چه فرمان ... برایش سرودیم، خیلی زود به دلیل این­که به حق نمی­تواند تمام خواسته­هایمان را برآورده کند شروع به ملامتش می­کنیم، غافل از این­که این ما بودیم که از او یک بت ساختیم. قهرمان بیچاره که خودش هم چنین ادعایی نداشت. خودمان بالایش می­بریم و خودمان هم زمینش می­زنیم، آن هم در مشمئز کننده­ترین حالت ممکن. ... در فصل «خودمحوری و برتری جوئی ما» (ص 61) نوشته است: شما در جامعه­ای زندگی می­کنید که کلمه­ی نمی­دانم و بلد نیستم کمتر از هر کلمه­ی دیگری به گوشتان می­خورد. چطور جماعتی تا قبل از این­که بدانند که نمی­دانند به دنبال دانستن خواهند رفت... مگر ممکن است؟ ظریفی از دوستان تعریف می­کرد از بسیاری از آدم­های تحصیل کرده دور و برم پرسیدم که جزایر لانگرهانس کجاست؟ گفت باور کردنی نبود. آنهایی که می­دانستند که می­گفتند، ولی باقی به جز یکی دو نفر که گفتند نمی­دانیم همه سعی کردند از اقیانوس اطلس گرفته تا مدیترانه و دریای مانش این جزایر را یک جایی بگنجانند. (جزایر لانگرهانس اصلاً در دریایی وجود ندارد و جزء اعضاء ترشحی لوزالمعده است.) در فصل «بی­برنامگی ما» (ص 65): جاده می­سازیم بعد از چندین ده سال می­گوییم گسل­های این کوهستان از نظر زمین­شناسی جوان است و ما نباید اصلاً این­جا جاده می­ساختیم، سد می­سازیم گروه بعدی که آمد می­گوید اصلاً این­جا سد نباید ساخته می­شد. هم از خودشان رفع مسئولیت می­کنند هم به راه رضای خدا برای گروه قبلی لقمه­ای می­گیرند. هکذا ده­ها و ده­ها مثال دیگر که از بعضی از آن­ها واقعاً دیگر می­شود در سطح فاجعه­ی ملی یاد کرد. در فصل «مسئولیت ناپذیری ما» (ص 104): متأسفانه امروزه این مسئولیت نپذیرفتن از طرف کل جامعه به عنوان یک معیار پذیرفته شده، و این خیلی دردناک است. طرف را نیم ساعت سر قرار به اصطلاح «می­کارید» ولی وقتی اعتراض می­کند ترافیک استثنائی را یادآورش می­شوید و جالب است که او هم تمکین می­کند. ولی وای به حال آن وقتی که بگویید شرمنده­ام خوابم برد یا یادم رفت. یکی نیست بگوید آقا جان در نظر گرفتن ترافیک هم خودش قسمتی از برنامه­ریزی است، ترافیک که دیگر در این شهر شلوغ دلیل قانع­کننده­ای نیست. در فصل «توقع و نارضایی دائمی ما» (ص 113): به شدت پر توقع هستیم، از خانواده­مان، از دوستانمان، از دولتمان، و خلاصه از همه و همه از جمله خودمان، به طور کلی طلبکار هستیم و طبیعی است چون این توقعاتمان به صورت دلخواه هرگز برآورده نمی­شود نارضایتی پی­آمد قطعی آن می­شود؛ و این است که می­بینیم با جامعه­ای سروکار داریم که کمتر لبخند رضایت را حاضر است بر لبانش بنشاند. در فصل «صداقت ما» (ص 127): گوبینو دیپلمات فرانسوی در کتاب «سه سال در ایران» در مورد ایرانیان می­گوید: «زندگی مردم این مملکت عبارتست از سر تا پا یک رشته توطئه و یک سلسله پشت هم­اندازی. فکر و ذکر هر ایرانی فقط متوجه این است که کاری را که وظیفه اوست انجام ندهد. ارباب، مواجب گماشته خود را نمی­دهد و نوکر تا می­تواند ارباب را سرکیسه می­کند. از بالا گرفته تا پایین، در تمام مدارج و طبقات این ملت جز حقه­بازی و کلاه­برداری بی­حد و حصر و بدبختانه علاج­ناپذیر چیز دیگری دیده نمی­شود و عجیب آن­که این اوضاع دلپسند آنان است و تمامی افراد هر کس به سهم خود از آن بهره­مند و برخوردار می­شوند و این شیوه کار و طرز زندگی روی هم رفته از زحمت آنان می­کاهد و به همین دلیل کمتر کسی حاضر به تغییر این وضع است.» و من اضافه می­کنم اگر هم آرزو کند که این وضع تغییر کند حاضر نیست به هیچ وجه این آرزو را از خودش شروع کند و اقدامی به عمل آورد. مطمئناً او این تغییر را برای دیگران آرزو می­کند نه خودش... در فصل «حسادت و حسد ورزی ما» (ص 123) به نقل از مقدمه­ی کتاب «جامعه­شناسی نخبه­کشی» نوشته است: «می­خواستم با این فکر که اگر امیرکبیر زنده بود یا اگر علیه مصدق کودتا نمی­شد یا اگر فلانی سر کار بیاید چنین و چنان «می­شد و یا می­شود» به مبارزه برخیزم و نشان دهم که ساختارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تاب و تحمل اصلاحات این بزرگان را نداشتند، می­خواستم نشان بدهم که اگر صد بار با استبداد به هر علت گلاویز شویم و آن را تحویل دیگری بدهیم تا ساختارهای استبدادپرور هستند همچنان به تولید محصول خود خواهند پرداخت.» در فصل «و نمونه­هایی دیگر از خلقیات ما» نوشته است: از دیگر خصلت­هایمان کلی­نگری است... همه چیز به صورت مطلق یا سفید است و یا سیاه، یا خوب خوب است و یا بد بد. دوست و رفیقمان در رفاقت یا بی­نظیر است و یا کلاً غیر قابل اعتماد. رهبرهای سیاسی­مان هم همین طور... یا تقریباً پرستشان می­کنیم و یا از آن­ها نفرت داریم. هیچ وقت حاضر نیستیم بپذیریم که هر پدیده، عارضه، هر انسانی، ترکیبی است از تعدادی صفات، که ما می­توانیم تعدادی از آنها را مطابق میلمان تشخیص بدهیم و تعدادی را مغایر... حتی شخصیت­های تاریخی­مان را هم به دو دسته سیاه و سفید قسمت می­کنیم و درباره انها به قضاوت می­نشینیم. قوام­السلطنه را یکسره نفی می­کنیم و در مقابل امیرکبیر و دکتر مصدق را تا حدود یک افسانه بالا می­بریم ... (صص 144-145) ... متأسفانه ما ایرانی­ها تعادل در قضاوت­هایمان نداریم. کسی که برای ما عزیز و دوست­داشتنی است مرتبه الوهیت برایش قائل می­شویم، همه­چیزدانمان هم می­شود. اگر نظامی است در مسائل تئاتری هم رهنمودمان می­دهد و اگر اهل فلسفه است در مورد جنگ ابراز نظر می­کند و عجیب است که تقریباً به صورت سنتی عادت کرده­ایم که حتی در سازمانی که در آن کار می­کنیم رئیس خوب همه چیز را بداند و وای به حال رئیسی که در پاسخ سؤالی در بماند. اینجا هنوز در پایین­ترین و بالاترین سطوح مدیریتی اجرایی کشور، تقسیم­بندی تخصصی که در سایر کشورهای پیشرفته به چشم می­خورد وجود ندارد. (صص 146-147) و در بخش «و اما سخن آخر» نوشته است: گفتم قبلاً به این نتیجه رسیده بودم که نخست بدون رودربایستی با خودمان واقعیات خودمان را حداقل برای خودمان روشن کنیم، و به روی خودمان بیاوریم، این را در این نوشته، با بضاعت محدودم، و به قول مهندسین به صورت یک اتود ساده روی کاغذ آورده­ام، دیگران هم همین را از زوایای ریزتری بررسی کنند تا اول بدانیم چگونه هستیم؟ بعد برگردیم ببینیم چرا این شدیم؟ و در مرحله سوم با تصمیم قاطع و آگاهانه به تدریج به دنبال اصلاحش برویم! ولی اگر مشکلات رفتاری­مان را حتی از خودمان هم کتمان کنیم به هیچ وجه حتی اگر در مرحله دوم هم راه به جایی ببریم در مرحله­ی سوم متوقف خواهیم ماند، نه مشروطه دردمان را دوا خواهد کرد نه دیکتاتور، نه رهبر ملی، نه رهبر مذهبی، و نه جمهوری، نه انگلیس، نه روسیه، نه آلمان و آمریکا و نه حتی تعویض رژیم­ها. درد ما از خودمان است و لاجرم درمانش هم در خود ما. (ص 149) ... اگر صد بار حکومتت را از بیخ و بن عوض کنی، اگر تمامی دشمنان فرضی و حقیقی خارجی­ات را از روی زمین محو کنی، اگر تمامی افلاک و سماوات را به خدمتت درآوری، تا ریشه­ی مشکل را در خودمان خشک نکنیم، تمامی این عوامل احتمالاً مسکن­هایی خواهند بود و درد بعد از مدتی به نحو و شکل دیگری باز هم گریبانت را خواهد گرفت. هر کاری که می­خواهی برای بهبود وضع اجتماعی مملکت و کشورت انجام بده، اصلاحاتت را هم دنبال کن ولی به موازات آن به مسائل درونی خودت هم بپرداز، به گرفتاری­های روحی­ات هم که به هر حال به آن دچار شده­ای فکر کن. اگر وجدان بیدار و جمعی مردم ما اندکی، فقط اندکی به حرکت دربیاید بسیاری از مسائل و مشکلات ما نیز به دنبال آن از صفحه­ی زندگی­مان محو خواهد شد. به جرأت ادعا می­کنم که وقوع هیچ کاستی، جرم، سوء مدیریت و حتی جنایت در جامعه­ای به صورت فراگیر به ظهور نمی­رسد مگر آن که بستر و زمینه­ی آن در جامعه موجود باشد. (ص 150) ... نمی­دانم تا کی باید منتظر باشیم که مدیریت تازه و به دوران رسیده­ی دوره­ی ما سیاست «آزمون و خطا» را با هزینه کردن از کیسه­ی ملت ادامه بدهد؟ گاهی در مسائل اقتصادی به کشفیاتی!! برمی­خوریم. درست مثل این که صنایع کشور را بخواهیم با اختراع دوباره­ی چرخ از ابتدا شروع کنیم. (ص 153) ... همه عیب­هایی که برای این ایرانی عزیز برشمردیم درست، ولی به قول معروف جمله عیبش تو بگفتی هنرش نیز بگو. ایرانی باهوش است، ایرانی زیرک است، باتدبیر است، ببینید فقط یک کمی که فرصت می­گیرد خودش را چگونه به روی سکوی افتخار می­برد. همین هنر فیلم­سازی­مان را نگاه کنید، واقعیتی است که به صورت چشمگیر در سطح دنیا مطرح شده. در مسابقات ورزشی هم کم و بیش همین طور (البته در انفرادی­ها). یک کمی به همین مهاجرانی که از این کشور به کشورهای دیگر به ویژه غرب رفته­اند نگاه کنید واقعاً بعضی از این­ها برای ایران افتخار آفریده­اند. بررسی­اش هم لذت بخش است واقعاً این­ها را باید قدر گذاشت. به خلاصه گزارش از وضعیت ایرانیان مسافر که از روزنامه شماره 2064 همشهری گرفته­ام دقت فرماید: «در بخش فرهنگی ایرانی­ها دارای بیشترین مؤسسات فرهنگی، انتشاراتی، شبکه­های رادیو تلویزیونی، در این کشورها هستند. به عنوان مثال در چند سال گذشته ایرانیان مقیم خارج از کشور حدود 600 گردهمایی در زمینه­های مختلف برگزار کرده­اند، حدود 400 مرکز فرهنگی ثبت شده از سوی ایرانیان دایر شده و حدود 500 مؤسسه انتشاراتی و متجاوز از 250 شبکه رادیویی و تلویزیونی تأسیس کرده­اند. تنها در آمریکا 90 شبکه­ی رادیویی و تلویزیونی و در سوئد 25 شبکه راه­اندازی شده است. فرهنگی بودن بیشتر مهاجران ایرانی یکی از ویژگی­هایی است که باعث سرآمد شدن آن­ها نسبت به مهاجران سایر کشورها می­باشند. ...» (صص 151-152) و در یکی از مصاحبه­های خود که در کتاب «پی­نکته­هایی بر جامعه­شناسی خودمانی» نیز منتشر شده، گفته است: ... حدود صد و خرده­ای سال پیش بزرگان ما دنبال ایجاد عدالت­خانه بودند. بعد عدالت­خانه تبدیل شد به مشروطه­خواهی، مشروطه­خواهی تبدیل شد به طلب انواع حکومت­های دیگر. ما چندین حکومت و دولت داشتیم که هر کدام آمدند و وعده­هایی دادند و اهدافی داشتند. نمی­شود گفت همه­ی آن­ها فاسد یا غیر علاقه­مند به سرنوشت ملت ایران بودند اما، به هر حال این سؤال برای هر آدمی با حداقل فکر کردن و تأمل پیش می­آید که چه دلیلی دارد که این حرکت در چرخه­ای همه­اش دور خودش می­چرخد؟ یک جای کار باید لنگی جدی داشته باشد. حکومت­های مختلف کشورهای مختلف بالاخره پس از مدت­ها وضعیت­شان تغییر کرد و پیشرفت کردند. ولی وضع ما خیلی بهتر نشد. هنوز خواست اکثریت مردم ایجاد عدالت­خانه است یعنی از حدود صد سال پیش تغییر دلخواهمان را نکرده­ایم. مرحوم بهار نزدیک به نود سال پیش اولین بار می­گفت «از ماست که بر ماست» ... ... من وقتی معایب ایرانی­ها را، که خود من هم با افتخار یکی از آن­ها هستم، بر می­شمارم مفهومش این نیست که ما محاسنی نداریم منتها در کتاب هم اشاره کرده­ام این قدر از محاسن ما سخن گفته­اند که دلیلی ندیدم من هم چنین کاری را صورت دهم. پس تصمیم گرفتم معایب خودمان را برشمرم. تا به حال ما تبریکات فراوانی برای هم فرستاده­ایم. واقعاً چگونه می­شود یک نفر نداند که مشکل دارد و مشکلش را نشناسد و آن وقت توقع داشته باشد که مشکلش حل شود؟ این به معجزه شبیه است... نویسنده­ی کتاب «جامعه­شناسی خودمانی»، پس از انتشار این کتاب، چندین مقاله­ی اجتماعی نیز در مجلات مختلف نوشته است که آن­ها را به همراه مصاحبه­هایی که با وی انجام شده، در کتاب «پی نکته­هایی بر جامعه­شناسی خودمانی» به چاپ رسانده است. موضوع این مقاله­ها عبارت است از: - کتاب و کتاب نخوانی ایرانی - بررسی فرهنگ اعتراض - «شجاعت اخلاقی» ما ایرانی­ها - بازنگری معیارها - «تضادهای طبقاتی» در ایران - ما و شوق «ویرانگری» - جزم­اندیشی یا «دگماتیسم» ما - ما و سراب دموکراسی - پا به پای داستان اعتیاد - «انفجار جمعیت» و راه­های مقابله با آن - با حاشا کردن که درست نمی­شود! - و باز هم داستان تکراری «مهاجرین برگرفته از سایت اسیب شناسی اجتماعی
نظرات 1 + ارسال نظر
fatemeh kazemi سه‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:06 ق.ظ

salam
mersi kheili aalo bud.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد