خود واقعیات را نشان بده
داستانی که میتواند زندگی شما را متحول کند
روزی در حالی که مشغول پیادهروی در جنگلهای نزدیک خانهمان در کیپکُد بودم، مردی را ملاقات کردم که تنها با یک جمله درسی به من آموخت که هیچوقت از یادم نمیرود و مدتهاست آن را سرلوحه زندگی پرفراز و نشیب خود قرار دادهام.
اسمش موریس بود و به نظر میرسید دهه 70 یا 80 زندگیاش را میگذراند. موریس نگاهی به من انداخت و گفت: "من هر روز برای پیادهروی به این جنگل میآیم، چه هوا بارانی باشد چه آفتابی."
وقتی متوجه شد که گردنبند طبی بستهام، با یک دستم تنه درخت را گرفتهام و دست دیگرم به عصا است، گفت: "میبینم برات سخته که خودتو تا اینجا برسونی؟"
جواب دادم: "آره، بعضی وقتا!"
آنگاه به نشانه همدردی و درک وضعیت من سرش را تکان داد و گفت: "اما هر طوری شده از عهده این کار برمیآیی." به نظر میرسید که آن روز در دل جنگل دوستی عمیقی بین من و موریس شکل گرفت، زیرا هر دو از اعماق وجودمان حرف میزدیم.
به موریس گفتم: "راستش رو بخوای، سختتر از اینکه بخوام خودم را پای پیاده تا اینجا برسونم، اینه که دیده بشم. البته ربطی به این مساله نداره که در حال حاضر با این سر و وضع از خونه بیرون میام، بلکه بیشتر به طرز تفکر خودم برمیگرده."
موریس گفت: "میدونم! تو در سرزمین شاید بتونم و شاید هم نتونم گیر افتادی. درسته مشکل تو همینجاست."
از اینکه میدیدم او چقدر خوب متوجه قضیه شده خندهام گرفت و گفتم: "درسته! و همین یک لحظه جدال بین تونستن و نتونستن باعث به وجود اومدن یک خلاء زمانی میشه و در همین فاصله است که ترجیح میدم با آوردن یک بهانه خوب یکراست برم سروقت کنترل تلویزیون و خودم رو به این ترتیب سرگرم کنم."
آنگاه جملهای جادویی گفت که من هر روز آن را با خودم تکرار میکنم: "در هر وضعیتی تنها خود واقعیات را نشان بده."
بعدا همسرم باب توضیح داد که منظور موریس از این جمله چه بوده است. او گفت: "بسیار خوب، الان بهت میگم استنباط من از این جمله چیه. وقتی این فکر به ذهنم خطور میکنه که باید برم کلاس ورزش، بلافاصله به این مساله فکر میکنم که خوب حالا تا رسیدن به کلاس ورزش چه کارهایی باید بکنم. اول از همه باید دوش بگیرم، بعد باید لباس مناسب بپوشم، بعد باید به این فکر کنم که چطور بلایی سر خودم نیارم. بعد باید ـ باید ـ باید. فکر میکنم منظور موریس اینه که همه این افکار رو دور بریزم. به عبارت دیگه، بهجای اینکه مدام با خودم حرف بزنم و بایدها رو پیش رویم ردیف کنم. فقط به خودم بگم: هی پسر بجنب! خود واقعیات رو نشون بده."
باب سعی کرد فلسفه موریس را در تمام عرصههای زندگیاش عملی کند و خیلی زود متوجه شد که تا چه اندازه میتواند در هر کاری موفق شود. یک روز به من گفت: "همیشه وقتی میدیدم یک عالمه کار کامپیوتر روی سرم ریخته و باید همهشون رو انجام بدم؛ مستاصل میشدم. بعضی وقتا از زیر بار مسوولیت شونه خالی میکردم. اما این رفتار احمقانه است. پس عوض اینکه به کارهای تلنبارشده فکر کنم و بیشتر عصبی بشم، به خودم میگم: "هی پسر بجنب! خود واقعیات رو نشون بده" و بعد از عهده همه کارها برمیآم."
دیگر این رویکرد جدید در زندگی ما جای خودش را باز کرده بود و حقیقتا که محشر بود. تا اینکه کلوین و همسرش اِیمی با من تماس گرفتند. آنها انجمنی را تاسیس کرده بودند که به چالشهای پیش روی معلولان میپرداخت. کلوین و ایمی خیلی از مطالبی را که در روزنامهها مینوشتم خوانده بودند. مقالات من بیشتر حول محور ناتوانیهای جسمی و ذهنی دور میزد. به همین خاطر بود که آنها با من تماس گرفتند.
کلوین ایمیلی به من زد و نوشت: "هدف ما در این انجمن برگزاری مسابقات سالانه و پرداختن به فعالیتهای تفریحی و اجتماعی برای کودکان و نوجوانانی است که به لحاظ ذهنی یا جسمی دچار معلولیت هستند."
او در ادامه چنین نوشته بود: "در جریان مسابقات فصلی بیسبال، هر یکشنبه صدها نفر جمع میشوند تا شاهد مسابقات ما باشند. برای ما باعث افتخار است که شما در روز افتتاحیه این دوره از مسابقات اولین سخنران باشید."
دنیا دور سرم چرخید. من دچار هراس از سخنرانی در جمع هستم. از طرف دیگر نمیتوانستم دست رد به سینه کلوین بزنم. بنابراین بلافاصله این فکر نوعدوستانه و خیرخواهانه به ذهنم خطور کرد که: "وای، کلوین، کلوین! به خاطر این کار ازت متنفرم!"
روز بعد به همراه باب نزد کلوین رفتم و با لحنی ملتمسانه به او گفتم: "خواهش میکنم. من نمیتونم جلوی جمع سخنرانی کنم." اما او معتقد بود کسی که میتواند داستانهایی به این قشنگی بنویسد، مسلما میتواند آنها را در قالب گفتار نیز بیان کند. چشمان کلوین هنگام ادای این حرفها برق میزد، و بعد ادامه داد: "خواهش میکنم، فقط چند جمله!"
بالاخره با بیمیلی هر چه تمامتر قبول کردم.
شب قبل از سخنرانی، نیمههای شب از خواب پریدم؛ و باب را بیدار کردم و گفتم: "اگه نتونم حرف بزنم و به جای حرف زدن ده تا سکسکه پشت سر هم بکنم چی؟ (این اتفاق شب عروسی برایم افتاده بود!) اگه فردا نتونم قدم از قدم بردارم چی؟ اگه از شدت ترس دچار شوک عصبی بشم چی؟ و هزارتا از این اگهها!"
اما باب به نرمی مرا آرام کرد و گفت: "میدونی که فقط یه چیز اهمیت داره."
من خوب میدانستم آن یک چیز چیست. بنابراین تصمیم گرفتم روز افتتاحیه به قول موریس "فقط خود واقعیام را نشان بدهم."
همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. البته منظورم این نیست که سخنرانی خوبی کردم. در واقع، به تتهپته افتادم، لکنت گرفتم و حتی دو بار حسابی خیط شدم. اما آیا باید احساس خجالت و شرمندگی میکردم؟ مسلم است که خیر. تنها باید نگاهی به اطرافم میانداختم و چشم در چشم بچههای معلول، والدینشان، مربیانشان و نیکوکاران میدوختم و از همه زیباتر نگاههای مشتاق و قشنگ تکتک آنها را میدیدم. آنها کسی را میدیدند که مثل خودشان ناتوان جسمی بود، کسی که خود را به اوج رسانده بود و لحظهای دست از تلاش برنمیداشت.
در طول سخنرانی، عجیبترین رفتار ممکن از من سر زد! هیچچیز به جز حقیقت محض به زبان نیاوردم. عین سخنرانی را در زیر برای شما آوردهام:
"بسیار خوشحالم که امروز خود را در میان شما اعضای شگفتانگیز انجمن مبارزهطلبان کیپکد میبینم. به خودم افتخار میکنم که کلوین و ایمی از من دعوت کردند تا سخنران افتتاحیه این بازیها باشم. و... از اینکه پیش روی چنین جمعیت عظیمی ایستاده و دارم سخنرانی میکنم بهشدت ترسیدهام. میترسم خود واقعیام را نشان بدهم ولی سعی میکنم هر طور شده از عهده انجام این کار بربیایم.
این است پیغام من به شما:
برنده شدن مهم نیست.
ترسیدن مهم نیست.
مهم فقط و فقط... سعی کردن است و بس!
حالا چه کسی میخواهد کمکم کند تا اولین ضربه را به توپ بزنم؟"
خیلی از کودکان که همهشان نیز ناتوان جسمی بودند دست خود را بلند کردند: "من! من!" آنها هیجانزده به طرفم آمدند تا کمکم کنند. دیگر نای حرف زدن نداشتم. ناگهان خیل جمعیت به من هجوم آورد تا مانع از افتادنم بشوند. کودکان را وادار کردم دست من را بگیرند تا همهشان احساس کنند که دارند اولین ضربه را به توپ میزنند. وقتی دست در دست هم انداختند، فریاد زدیم: "بزن زیر توپ!"
آخر سر هم یکی از حضار حلقهای گل دور گردن من انداخت. راستش را بخواهید، در جریان آن سخنرانی بود که فهمیدم اهمیتی ندارد تعادلم را از دست بدهم. اهمیتی ندارد که ناگهان در میانه سخنرانی نتوانم به خوبی حرف بزنم، یا هر اتفاق بد دیگری برایم بیفتد. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که بهخاطر بچههای معلول، بهخاطر مراقبتکنندگان از آنها و در نهایت بهخاطر خویشتن خویش، خود واقعیام را نشان بدهم.
خدا را شکر میکنم که این فرصت را پیش روی من قرار داد تا آن روز در جنگل با موریس ملاقات کنم. اگر چه موریس گفت که هر روز برای پیادهروی به آن جنگل میآید، اما از آن روز تاکنون دیگر او را ندیدهام.
یک چیز سخت مرا به حیرت میاندازد: وقتی از تکتک افرادی که برای پیادهروی به آن جنگل میآیند درباره موریس میپرسم، همه جواب میدهند که تا به حال چنین کسی را ندیدهاند. شما هم تعجب کردید، مگرنه؟!
منبع: chicken soup for the soul